چرا لولا پیروز شد؟
یانیس واروفاکیس معتقد است مقابله با راست افراطی نیازمند احیای سیاست طبقاتی با اخذ مالیات از ثروتمندان، راهاندازی زیرساخت عمومی و ایجاد بدیلهای عمومی توازن قدرت به نفع اکثریت است
قلمرو رفاه: جنگی طبقاتی در جریان است که فاتحانش تا امروز طبقهی ثروتمندان بودهاند. طبقهای که سیاستهای دولت را به نفع خود مصادره میکنند تا درآمدهای کارگران و فرودستان را به جیب خود بریزند. یانیس واروفاکیس، اقتصاددان و وزیر دارایی پیشین یونان، با نگاهی به پیروزی انتخاباتی لولا داسیلوا در برزیل میگوید: عقبنشینی جریانهای چپ از سیاست طبقاتی، میدان را برای رشد راست افراطی و منحرف کردن خشم فرودستان به سوی مهاجران و فقرا باز کرده است. او به تجربههایی چون اصلاح نظام مالیاتی برزیل و راهاندازی سامانهی پرداخت عمومی «پیکس» اشاره میکند تا نشان دهد مقابله با قدرت شرکتهای بزرگ و سازوکارهای رانتجویی سرمایه، به چیزی بیش از شعارهای انتخاباتی نیاز دارد: سیاستهایی که توازن قدرت میان صاحبان ثروت و اکثریت جامعه را تغییر دهند. اگر بدیلی واقعی در کار باشد، جنگ طبقاتی لزوماً به فاشیسم منتهی نخواهد شد.
مترجم: سحر کریمی | مردم برزیل روز یکشنبهی هفتهی گذشته کاری کردند که به نظر تحلیلگران سیاسی ناممکن بود. آنان لوئیز ایناسیو لولا داسیلوا، کارگر سابق فلزکار را در آستانهی هشتاد و یکمین سالگرد تولدش دوباره به ریاستجمهوری رساندند و سد راه موج ترامپیستی، اوانجلیستی، نوفاشیستی و صهیونیستی شدند که آمریکای لاتین را درنوردیده است. تنها سه هفته پیش از انتخابات بود که لولا در دور نخست انتخابات پس از فلاویو بولسونارو در جایگاه دوم قرار گرفته بود: فرزند و وارث سیاسی مردی که کودتایی مزورانه علیه دموکراسی برزیل طراحی کرد. وانگهی نامزدهای اصلی حذفشده در دور اول همگی راستگراهایی بودند که رأیدهندگانشان تمام دلایل را در دست داشتند تا به سوی بولسونارو متمایل باشند. با همهی اینها، لولا این عقبماندگی را جبران کرد و با اختلاف نزدیک به چهار و نیم میلیون رأی پیروز میدان شد.
پیروزی او روایتگر داستانی بزرگتر است، داستان جنگی طبقاتی که اقلیت ثروتمند علیه اکثریت مردم در سراسر جهان غرب به راه انداخته است. حتی فاتحان این جنگ نیز به وجودش اذعان دارند: از جمله وارن بافت، سرمایهدار معروف، که زمانی به طعنه گفته بود: «جنگ طبقاتی کاملاً واقعی است، اما طبقهی من، یعنی طبقهی ثروتمند است که جنگ را راه انداخته و ما داریم پیروزی میشویم». آقای بافت ابداً اغراق نمیکرد. نزدیک به چهار دهه است که دولتها و بانکهای مرکزی غربی تمامی اهرمهای سیاستگذاری را در یک جهت به کار گرفتهاند: انباشت داراییهای اقلیتی ناچیز به قیمت آب رفتن درآمد اکثریت جامعه.
نگاهی به ارقام خود گویای همهچیز است. بین سالهای ۱۹۵۲ تا ۱۹۸۸، رشد واقعی اقتصاد عامل اصلی تقریباً تمام سودهای بازار سهام در غرب بود، اما از سال ۱۹۸۹ به بعد، رشد اقتصادی تنها حدود یکچهارم این سودها را توضیح میدهد. بیشترین سهم، یعنی حدود ۴۰ درصد، از درآمدی به دست آمده که از جیب کارگران به جیب سهامداران ریخته شده است. یکسوم دیگر نیز حاصل ارزان شدن پول و کاهش ریسک ظاهری سرمایهگذاری بوده است. نام این کار خلق ثروت نیست، بلکه استخراج ثروت است: انتقال ثروت از کسانی که کار میکنند، به کسانی که مالکاند. دولتها هم با تزریق پول ارزان به جیب کسانی که همین حالا هم ثروت انبوهی دارند به این روند دامن میزنند و در اخبار شبانگاهی با آبوتاب از آن با عنوان «اقتصاد قدرتمند» یاد میکنند.
وانگهی ثروتمندان به ندرت مالیات میدهند؛ چرا که آنها در عمل «درآمدی» کسب نمیکنند، بلکه مالک «دارایی» هستند و دارایی هم تنها زمانی مشمول مالیات میشود که فروخته شود. بنابراین آنها از فروش داراییهایشان خودداری میکنند. در عوض به پشتوانهی داراییهایی که مدام ارزشمندتر میشود، با نرخ بهرهی یک یا دو درصد وام میگیرند و از این راه زندگی میکنند. در نهایت نیز بدون این که هرگز مالیاتی بر عایدی سرمایهشان داده باشند از دنیا میروند و این غنیمت را با مالیات بر ارث مضحک و ناچیزی به فرزندانشان منتقل میکنند. در همین حال یک کارگر برای پرداخت قبضها و گذاشتن نان سر سفرهاش ناچار است از کارت اعتباری خود با بهرهی ۲۰ درصد قرض بگیرد: بدهیهای او تصویر وارونهی ثروتهای کلان آنهاست.
این نظم نامتعادل به یک اصل حیاتی وابسته است: قیمت داراییها نباید به هیچ قیمتی سقوط کند. از همین روست که هر زمان این داراییها در معرض تهدید قرار بگیرند، دولت در نقش ناجی وارد میدان میشود، درست مانند بحرانهای سال ۲۰۰۱، ۲۰۰۸، ۲۰۲۰، بحران اوراق قرضهی بریتانیا در سال ۲۰۲۲ و ورشکستگی بانک سیلیکونولی در سال ۲۰۲۳. این زنجیرهی بیپایان بستههای نجات مالی یک قاعدهی کلی را آشکار میکند: هرگاه ثروتهای مالی به خطر میافتند، دولتها ناگهان کشف میکنند که میتوانند پول به اندازه کافی پیدا کنند. امروز در ایالات متحده، ۱۰ درصد بالای جامعه مالک نزدیک به ۹۰ درصد کل سهامهاست. وضع در بریتانیا و اتحادیهی اروپا نیز از همین قرار است. دولت فدرال و خزانهداری آمریکا، دولتهای بریتانیا و بانک انگلستان، بروکسل و بانک مرکزی اروپا، همگی بارها مداخله کردهاند تا ثروت ثروتمندان را بیمه کنند و برای سر پا نگه داشتن قیمت داراییهایشان از هیچ اقدامی فروگذار نکردهاند، به قول خودشان «هر کاری که لازم باشد». هزینهی این تضمین را مردم عادی میپردازند: در قالب سیاستهای ریاضت اقتصادی که بلافاصله پس از هر بستهی نجات مالی از راه میرسد و به جامعه تحمیل میشود.
با این حال، ریاضت اقتصادی کاری فراتر از بازتوزیع هزینههای بحران انجام میدهد: ریاضت توازن قدرت میان مالکان و کارگران را به کلی تغییر میدهد. برای درک این که چرا ریاضت اقتصادی با وجود تضعیف رشد اقتصادی مدام تکرار میشود، کافی است داستانی را به یاد آوریم که مارکس دربارهی توماس پیل روایت میکند. پیل در سال ۱۸۲۹ با ۵۰ هزار پوند آذوقه و سرمایه، به همراه سیصد مرد، زن و کودک از طبقهی کارگر با کشتی به سمت رودخانهی سوان در غرب استرالیا حرکت کرد. اما به محض رسیدن کارگرانش او را رها کردند، به دل طبیعت زدند و برای خودشان مشغول کار شدند. پیل پول، ابزار و نیروی کار را با خود آورده بود، اما نتوانست سرمایهداری را با خود بیاورد، زیرا کارگرانش بدیل دیگری یافتند.
مارکس از این ماجرا نتیجه گرفت که سرمایه یک شیء یا یک دارایی صرف نیست، بلکه «رابطهی اجتماعی» است: قدرت آدمهای مالک است برای واداشتن کسانی که مالک نیستند به کارهایی که ترجیح میدهند انجام ندهند. ریاضت اقتصادی هم یک سیاست اقتصادی صرف نیست، بلکه ابزاری انضباطی و تنبیهی است تا اکثریت جامعه را در حد مقدور در ناامنی شغلی و بدهی نگه دارد، طوری که ناچار شوند «پیشنهادی را که نمیتوانند رد کنند» بپذیرند. عمیقترین ترس طبقه حاکم نه تورم است و نه بدهی، ترس اصلیشان دچار شدن به عاقبت توماس پیل است: غرق در دارایی، اما فاقد قدرت برای تحمیل ارادهشان به نیروی کار.
بخش نگرانکنندهی ماجرا که خواب را از چشم میبرد دقیقاً همینجاست. زمانی که سیاستمداران چپ میانه، از بیل کلینتون، باراک اوباما و تونی بلر گرفته تا گرهارد شرودر، فرانسوا اولاند و اندی برنهام، زبان و ادبیات طبقاتی را کنار گذاشتند، خلأ بزرگی در قلب مناطق کارگری غرب شکل گرفت. قصهگوی زهرآگینی با یک قرن تجربه در پر کردن چنین شکافهایی، بلافاصله پا در این میدان خالی گذاشت: راست افراطی از گور برخاست و فاشیستها تغییر چهره دادند. این جریان به کارگران بهحاشیهراندهشده قصهای از غرور و کرامت میفروشد و سپس خشم آنها را از کارخانهداری که خط تولید را به خارج از کشور منتقل کرده، یا وزیری که مسکن اجتماعی و دولتیشان را به یک صندوق سرمایهگذاری فروخته، منحرف کرده و به سمت مهاجری نشانه میگیرد که در همسایگیشان زندگی میکند. راست افراطی جنگ طبقاتی را تمام نمیکند؛ بلکه صرفاً یک طرف میدان جنگ، یعنی جبههی کارگران را تکهتکه میکند تا بر آنان حکومت کند، درواقع جنگ طبقاتی را از نظر پنهان میکند.
از حومههای کارگری و سرخ پاریس تا جنوب بندر پیرئوس در یونان، از مناطق سنتی کارگری در شمال انگلستان تا کمربند زنگار صنعتی ایتالیا در تارانتو، و از مناطق صنعتی افولکردهٔ آمریکا تا شرق آلمان، این الگو بیوقفه تکرار میشود. همین روند باعث شده تقدیرگرایی پا به میدان بگذارد: به ما تلقین میکنند که این جنگ طبقاتی که از بالا راه افتاده، لاجرم باید به احیای نئوفاشیسم، نژادپرستی و زنستیزی ختم شود.
اما برزیل امروز خط بطلانی بر این تقدیرگرایی کشید.
برزیل این هیولا را از نزدیک میشناسد. این کشور چهار سال حکومت ژائیر بولسونارو و حسرت او به دیکتاتوری نظامی را با پوست و گوشت خود تجربه کرده است. در هشتم ژانویه ۲۰۲۳، هواداران او به کنگره، دیوان عالی و کاخ ریاستجمهوری یورش بردند. راست افراطی در برزیل یک گروه حاشیهای نیست. برخلاف اوباش پراکندهی هوادار ترامپ، سالها تجربهی اداره دیکتاتوری تمامعیاری را در کارنامه دارد. آنها دور اول همین انتخابات را بردند و حمایت کامل کاخ سفید را پشت سر خود داشتند، درحالیکه دموکراتهای آمریکا بار دیگر بیخاصیتی خود را نشان دادند و سکوت اختیار کردند. با تمام این اوصاف، آنها در برزیل شکست خوردند.
چگونه؟ نه با ابراز نگرانیهای کلیشهای درباره «پوپولیسم» و نه با وعدههای میانهروانه برای مدیریت کارآمدتر وضع موجود. لولا پیروز شد چون کاری را کرد که چپ میانه در غرب مدتهاست به دست فراموشی سپرده: او با زبان طبقه سخن گفت و پشت این ادبیات، سیاستهایی را قرار داد که قدرت را، هرچند اندک، از اقلیت ثروتمند به سمت اکثریت مردم چرخاند. دولت او کسانی را که ماهانه تا ۵ هزار رئال درآمد داشتند از مالیات بر درآمد معاف کرد و هزینهٔ آن را با وضع مالیات حداقلی بر ثروتمندترین قشر جامعه تأمین کرد. او در دوران ریاست برزیل بر گروه بیست (G20)، پیشنهاد وضع مالیات حداقلی جهانی بر میلیاردرها را مطرح کرد. وقتی لولا به کارگران برزیلی میگوید که نخبگان قواعد بازی را به نفع خود دستکاری کردهاند، انگشت اتهامش را رو به بالا، به سمت رانتخواران و سفتهبازان میگیرد، نه به طرفین و به سمت مهاجران یا فقرا. اما خلاقانهترین سلاح در زرادخانهی برزیل، ابزاری است که خارج از آمریکای لاتین کمتر کسی نامش را شنیده است: سامانهای به نام «پیکس» (Pix).
هر بار که شما برای خرید فنجانی قهوه کارت بانکی میکشید، در حال پرداخت نوعی عوارض هستید. شرکتهای ویزا، مسترکارت و بانکها از هر تراکنش سهمی، معمولاً بین دو تا سه درصد، برمیدارند. این رقم را در میلیاردها خرید روزانه ضرب کنید تا با یکی از پرسودترین ماشینهای استخراج رانت در تاریخ بشر آشنا شوید. این مبالغ سودهایی نیستند که در بازاری رقابتی به دست آمده باشند، بلکه عوارضی است که مالکان زیرساختهای دیجیتال، یعنی همان مسیرهایی که حیات اقتصادی امروز ما در بستر آنها جریان دارد، از کاربران استخراج میکنند. این سازوکار یکی از سلاحهای کلیدی «تکنوفئودالیسم» (فئودالیسم تکنولوژیک) است.
برخلاف بریتانیا، اروپا و صدالبته آمریکا، بانک مرکزی برزیل برای مهار این بهرهکشی افسارگسیخته دست به کار شد و جایگزینی عمومی راه انداخت: یک سامانهی پرداخت فوری و دولتی که برای افراد عادی کاملاً رایگان است و برای تاجران کارمزدی بسیار ناچیز و سقف مشخصی دارد. یک شهروند برزیلی با استفاده از پیکس در تلفن همراه خود، در یک لحظه به یک دستفروش در سالوادور پول میدهد یا برای مادرش در رسیفی پول میفرستد، بیآنکه هیچ شرکت پرداخت اعتباری یا بانکی سهمی از این تراکنش بردارد. مردم برزیل با شوقی شگفتانگیز از این سامانه استقبال کردند. سال گذشته، پیکس نزدیک به ۸۰ میلیارد تراکنش را پردازش کرد و با پشت سر گذاشتن کارتهای اعتباری، به محبوبترین روش پرداخت آنلاین تبدیل شد.
پیکس همان «رودخانهی سوان» عصر دیجیتال است. این سامانه به دهها میلیون برزیلی، از جمله فقیرترین اقشار که هرگز کارت بانکی نداشتند، بدیلی در برابر باجههای عوارضی غولهای مالی ارائه داد و درست مانند توماس پیل، باجگیران مالی هم در برابر این اتفاق دست روی دست نگذاشتند. تابستان امسال، واشنگتن تعرفههای ۲۵ درصدی بر عمدهٔ محصولات صادراتی برزیل وضع کرد و نمایندهی تجاری آمریکا صراحتاً از پیکس به عنوان یک معضل نام برد و شکایت کرد که این سامانه به طرزی «ناعادلانه» شرکتهای پرداخت آمریکایی را در موضع ضعف قرار داده است! قدرتمندترین دولت روی زمین زرادخانهٔ تجاریاش را علیه یک خدمت عمومی و رایگان در برزیل به کار گرفت، فقط به این خاطر که این سامانه در محروم کردن ویزا و مسترکارت از درآمدهای رانتی بیش از حد موفق عمل کرده بود.
اما لولا پا پس نکشید. او از پیکس به عنوان کالایی عمومی متعلق به مردم برزیل دفاع کرد و مردم نیز پاداش این ایستادگی را به او دادند. نمونهای عینی و ملموس از محدود کردن قدرت سرمایههای بزرگ، غولهای مالی و انحصارگران تکنولوژی دستکم همین است: نه با شعار دادن، بلکه با ساختن زیرساختهای دیجیتال عمومی که اصلاً اجازه نمیدهد فرصتی برای استخراج رانت شکل بگیرد.
البته اجازه دهید از رمانتیک جلوه دادن لولا پرهیز کنم. لولا انقلابی نیست. اختلاف رأی او در این پیروزی به واقع اندک بود. کنگرهی برزیل همچنان در چنگال کارتلهای بزرگ کشاورزی و فراکسیونهای اوانجلیستی است. بانک مرکزی این کشور هنوز هم نرخ بهره را به شکل تنبیهی و سرسامآوری بالا نگه داشته است، کاری که خود یکی از کلاسیکترین سلاحها در جنگ طبقاتی است. خود لولا نیز بیش از اندازه با این منافع تثبیتشدهی صاحبان قدرت و ثروت سازش کرده و در نتیجه بخشی از پایگاه رأی خود را از دست داده است.
اما تجربهی برزیل سه درس بزرگ به ما داد: نخست این که جنگ طبقاتی علیه اکثریت جامعه الزاماً نباید به فاشیسم ختم شود. فاشیسم تنها زمانی رشد میکند که جریان چپ میدان نبرد طبقاتی را خالی کند. دوم این که دولتی مترقی میتواند با نشانه گرفتن انگشت اتهام به سمت بالا و به سوی کسانی که رانت میگیرند، پیروز شود، نه با حمله به فرودستان و قربانیان. سوم و آخر این که سرمایهی بزرگ را میتوان شکست داد، یا دستکم وادار به عقبنشینی در برخی نبردها کرد، به شرطی که در برابر ماشینهای رانتخواریاش بدیلهای عمومی و دولتی بسازیم.
بنابراین چالشی پیشروی بریتانیا، اروپا و مردم ایالات متحده قرار گرفته است: «پیکس» خودتان را بسازید؛ زیرساختهای پرداخت عمومی ایجاد کنید که به باجگیری ویزا و مسترکارت پایان دهد. از عایدی سرمایه مالیات هم بگیرید، نه فقط از درآمد ناشی از کار. هرگونه بستهی نجات مالی برای بانکها و شرکتها را مشروط کنید، طوری که در ازای آن، سهام واقعی و دائمی به مالکیت عمومی درآید. بانک سرمایهگذاری دولتی به عنوان جایگزینی برای بازارهای اوراق قرضه ایجاد کنید. قدرت چانهزنی را به نیروی کار بازگردانید. در یک کلام، به طبقهی کارگر همان چیزی را بدهید که کارگران توماس پیل در رودخانهٔ سوان پیدا کردند: یک بدیل واقعی که به خاطرش آزادی «نه» گفتن بیابند.
حق با وارن بافت بود. جنگ طبقاتی در جریان است و طبقهی او تا اینجا با اقتدار پیروز میدان بوده است، اما این طبقه در برزیل یکی از نبردها را باخت؛ هرچند هنوز جنگ را نباخته است. اما همین نبرد را باخت، چون رئیسجمهوری برخاسته از طبقهی کارگر شجاعت آن را داشت که این جنگ را به نام خودش بخواند و با سلاحهایی به میدان بیاید که برای دفاع از اکثریت مردم ساخته شدهاند.
مأخذ: