قلمرو رفاه

زیرساخت، قربانی دوگانه‌های ساده‌ساز

چگونه روایت‌های جنگ و توافق، افق بلندمدت حفظ زیرساخت‌ها را پنهان می‌کنند؟

30 خرداد 1405 - 11:51 | اقتصاد سیاسی

لزوم حفظ زیرساخت‌های حیاتی از بدیهیاتی است که به سبدهای سیاسی مختلف ترجمه و در آن‌ها خرج می‌شود. دید غیرساختاری با توسل به زیست روزمره، ساختارهای موجود را می‌پوشاند و نادیده می‌گیرد. هرچه در نگاهمان به زیرساخت‌های عمومی خردتر شویم، از درک نحوۀ انباشت، تطور و روابطی که زیرساخت با سایر ساختارها دارد باز می‌مانیم. به‌عبارت‌دیگر، تأکید بدون میانجی بر زیست روزمره و بی‌اعتنایی به اقتصاد سیاسی زیرساخت‌ها و ساختارهای جهانی نتیجه‌ای جز تخریب همان زیست روزمره را در پی نخواهد داشت.

این نوشته با رد استفادۀ بدون میانجی از ترس تخریب زیرساخت‌ها در دوگانۀ جنگ و توافق، استدلال می‌کند برای فهم زیرساخت باید بر فرایند‌های ساختاری و تاریخی تمرکز کرد که زیرساخت‌ها را ایجاد یا تخریب می‌کنند و به افقی بلند‌مدت اندیشید. نوشته در ادامه، سناریوهای دیستوپیایی و اتوپیایی از آینده‌ی زیرساخت‌ها در دوگانه جنگ و توافق[1] را مورد تشکیک قرار می‌دهد و پژوهشگران را به بازاندیشی دربارۀ منافع مادی نیروهای متجاوز دعوت می‌کند و قصدی برای تجویز مذاکره یا جنگ ندارد.

زیرساخت چیست؟

بیایید از مفهوم زیرساخت شروع کنیم؛ زیرساخت را می‌توان منظومه‌هایی اجتماعی - مادی یا فنی - سیاسی[2] دید که در آن اشیا، دانش و خدمات طی رویه‌های قاعده‌مند در جریان هستند. زیرساخت‌ها را ستون فقرات مدرنیته می‌دانند[3] و گفته می‌شود شهروندساز هستند. [4] مهم است دقت کنیم زیرساخت‌ها از خلال پیوندهای اجتماعی - مادی‌شان، ملت و دولت را به یکدیگر وصل می‌کنند و به رابطۀ این دو مادیت می‌بخشند. یعنی از خلال جریان اجتماعی - مادی اعم از آب، برق، دانش، کد ملی و سایر خدمات است که رابطۀ میان دولت و شهروندان ساخته می‌شود. همچنین، وضعیت زیرساخت‌ها از جمله خصوصی یا عمومی بودن آنها، و همگانی یا طبقاتی بودن آن‌ها، می‌تواند درک خوبی از نظم اجتماعی جوامع، یا اینکه ما چه مردمی شده‌ایم و چه نسبتی با دولتمان داریم به ما بدهد. زیرساخت‌ها در سه سطح مرتبط با یکدیگر کار می‌کنند: سطح خرد به معنای کنش روزمره که در آن برای مثال شهروندی با مراجعه به دفتر پلیس +10 برای اشتغال، درخواست گواهی سوءپیشینه می‌دهد. سطح میانی، سطح تأثیروتأثر میان زیرساخت‌هاست: در این سطح می‌بینیم چگونه ایجاد/تخریب برخی از زیرساخت‌ها، سایر زیرساخت‌ها را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و چگونه دررابطه‌با یکدیگر کار می‌کنند و همدیگر را شکل می‌دهند. برای مثال، تأثیر زنجیرۀ تولید فلزات در زیرساخت برق را نمی‌توان انکار کرد. این سطح همچنین، وابسته به انباشت سرمایه[5] و متأثر از سیاست‌های اقتصادی دولت‌ها است. سطح کلان، سطح دولت‌ها، رابطه میان آن‌ها و نیروهای منطقه‌ای و جهانی است. برای مثال، زیرساخت‌هایی از جمله برق و آب که نیازهای روزمره شهروندان را تأمین می‌کنند، متأثر از رقابت‌های منطقه‌ای و جهانی دولت‌ها هستند. از جمله، مدیریت منابع مشترک آب در حوضه‌های رودخانه‌ای غرب آسیا، به یکی از موضوعات مهم در روابط میان ترکیه، عراق و سوریه تبدیل شده است.

زمان‌مندی زیرساخت

زیرساخت بُعد مهم دیگری نیز دارد؛ درست است که زیرساخت‌ها به نیازهای روزمره پاسخ می‌دهند، اما زمان و تاریخی دارند. زیرساخت‌ها طی دهه‌ها انباشت می‌شوند، و گسترش و ادامه می‌یابند؛ بنابراین به‌دشواری می‌توان تصور کرد زیرساختی تنها برای شش ماه ساخته شده باشد. به همین دلیل مهم است توجه کنیم زیرساخت‌ها به لحاظ زمان‌مندی و پایداری با شبکه‌ها تفاوت دارند. زیرساخت‌ها، تثبیت‌شده و رویه‌مند هستند و استاندارد دارند، درحالی‌که شبکه‌ها معمولاً ناپایدار و کوتاه‌مدت هستند و رویه‌های متکثری دارند. اینجا می‌توان به دوگانه زیرساخت‌های حفاظت از محیط‌زیست در برابر شبکه‌های مردم‌نهاد محلی اشاره کرد. شبکه‌ای شدن که در وهله اول مفید به نظر می‌رسد، با شکلی از کمپینی شدن یا تغییر دغدغه‌های افراد موجود در شبکه‌های مردم‌نهاد، می‌تواند از رویه‌مندی و ثبات در برابر نیازهای حفظ محیط‌زیست بکاهد، کاهش ایفای نقش دولت در محیط‌زیست را تسهیل کند و با این کار باعث نابرابری فضایی شود. مثال دیگر، ساخت مدارس خیریه‌ای در زیرساخت آموزش‌وپرورش است که بحران کاهش بودجه آموزش‌وپرورش را از سمت دولت پوشانده و طبیعی می‌کند، درحالی‌که هم‌زمان استانداردهای آموزشی ملی را به خطر می‌اندازد. [6] پس قرار است زیرساخت‌ها بلندمدت و تثبیت‌یافته باشند و پاسخ‌هایی رویه‌مند و جمعی به نیازهای افراد بدهند.

تأکید بدون میانجی بر سطح اول، یعنی زیست روزمره، تأثیر متقابل این سه سطح و زمان‌مندی تاریخی زیرساخت را نادیده می‌گیرد. با همین منطق، مشکل دوگانه کارکرد و دارایی، [7] نه‌تنها توضیح قِسمی زیرساخت، بلکه درک غیرساختاری از آن است. این نوع دوگانه، هر‌چند به‌درستی به اهمیت زیرساخت‌ها در زیست روزمره اشاره می‌کند و تخریب آن‌ها را فراتر از ضرر مالی می‌بیند، به عوامل ساختاری سطح میانی و کلان که از زیرساخت‌ها، و در واقع از حیات روزمره، نگهداری می‌کنند بی‌اعتنا است.

دوگانه‌های مبهم حول زیرساخت

باتوجه‌به سطح کلان و زمان‌مندی تاریخی زیرساخت، و نیز تأثیر متقابل زیرساخت‌ها در سطح میانی، می‌توان نشان داد چگونه برخی گفتارهای سیاسی تصویری غیرساختاری از زیرساخت ترسیم می‌کنند.

نمونۀ اول، رویکردی است که با توسل به اهمیت زیرساخت در زیست روزمره، نوع خاصی از سیاست خارجی را تجویز می‌کند. این رویکرد با ساختن دوگانۀ «جنگ و تخریب زیرساخت» در برابر «توافق و نگهداری از زیرساخت»، تلویحاً بر این فرض استوار است که گفت‌وگو و مذاکره به‌تنهایی می‌تواند تعارض منافع مادی طرفین را حل کند؛ از همین رو، فرایندهای ساختاری شکل‌دهنده به زیرساخت‌ها را به حاشیه می‌برد.
خطر اصلی این رویکرد، درکی غیرتاریخی از ساختارها از جمله امپریالیسم[8] است که به‌صورت مداوم، در منطقه و ایران دست به تخریب زیرساخت‌های حیاتی زده است. به‌صورت ملموس، جنگ اخیر آمریکا علیه ایران، زیرساخت‌های کشور را در وضعیت امپریالیستی عریان قرار داده است. تا پیش‌ازاین جنگ، امپریالیسم آمریکا دررابطه‌با ایران، در سه بعد قابل‌تشخیص بود: در بعد نظامی، با ساخت پایگاه‌های نظامی آمریکا اطراف ایران؛ در بعد اقتصادی با اعمال اراده بر نهادهای بین‌المللی مالی در تحریم اقتصادی؛ و بعد سیاسی در مداخله مستقیم و غیرمستقیم در فرایندهای سیاسی درون ایران از جمله کودتای 28 مرداد. باتوجه‌به این سه بعد، می‌توان دید چگونه مداخلات انباشته‌‌ی پیشین با آغاز جنگ اخیر، صورت مستقیم و عریانی به خود گرفته است.

در واقع، درک کوتاه‌مدت و خرد از زیرساخت، قادر به دیدن اهمیت زمان‌مندی تاریخی زیرساخت‌ها نیست. بدین معنا که برای حفظ زیرساخت‌ها نمی‌توان صرفاً بر امروز و روزمره تمرکز کرد، بلکه باید به آیندۀ طولانی تأمین نیازهای اساسی شهروندان توسط این زیرساخت‌ها اندیشید. بر همین مبنا است که به نظر می‌رسد نمی‌توان تخریب زیرساخت‌ها را خرج سوگیری به جنگ یا مذاکره کرد. چرا که اگر ماندگاری زیرساخت‌ها برایمان مهم است، ماندگاری آن‌ها را باید در افقی بلندمدت دید. این افق با فرارَوی از زیست روزمره، باید وضعیتی را متصور شود که در آن نه در تخیلی لیبرال و غیرمادی، بلکه در بستر وضعیت امپریالیستی عینی و هم‌زمان با تعیین تکلیف سیاست‌های اقتصادی ساخت و نگهداری زیرساخت‌ها، مشخص می‌کند تحت کدام سناریو زیرساخت‌های ایران برای نسل فعلی و بعدی ماندگار و کارا خواهند شد.

گفتار دیگری در خصوص زیرساخت‌ها، تقابل ساختگی دو نوع از آن‌ها یا ارجحیت برخی بر دیگری است. بسیاری با مقایسۀ بودجه‌های نظامی - دفاعی و آموزش‌وپرورش تلاش می‌کنند زیرساخت امنیتی - دفاعی را در تقابل با زیرساخت شهری و عمومی قرار دهند. اما به‌سختی می‌توان استدلال کرد زیرساخت آموزش‌وپرورش بدون زیرساخت دفاعی ماندگار است یا زیرساخت دفاعی بدون زیرساخت آموزش‌وپرورش معنادار. رویکرد مسلط، با ساخت این دوگانه از مورد خطاب قراردادن عواقب برون‌سپاری یا خصوصی‌سازی این دو نوع زیرساخت طفره می‌رود. اینجا بار دیگر، زیرساخت‌های ملی شهروندان که هر دو نوع آن قرار است حیات جمعی را تضمین کند، خرج نوعی بازی سیاسی می‌شود و این بازی اذهان شهروندان را درگیر قیاسی گمراه‌کننده می‌کند. در وضعیت امپریالیستی مداوم که طی آن در هر دهه یک کشور در منطقه غرب آسیا و شمال آفریقا مورد حمله قرار می‌گیرد، جز منفعت اقتصادی و سیاسی چه توضیحی برای در تقابل قراردادن زیرساخت نظامی - دفاعی با آموزش‌وپرورش وجود دارد که متعاقب آن، شهروندان، با درکی بی‌واسطه، کاستی‌ها در یکی را نتیجه سرمایه‌گذاری در دیگری بدانند؟

سیاست‌های اقتصادی دولت در وضعیت امپریالیستی بلندمدت

پیش از جنگ دوازده‌روزه، بخشی از تحلیل‌های جریان اصلی، نیاز به سرمایه‌گذاری و رفع یا کاهش تحریم‌ها جهت بازسازی زیرساخت‌های مستهلک را به‌عنوان دلیلی برای مذاکره و توافق ارائه می‌کردند. [9] در این استدلال، معمولاً وضعیت ایرانِ پس از مذاکره و توافق به‌عنوان اتوپیا صورت‌بندی می‌شد. همین نیروها با هشدار تخریبِ زیر ساخت‌ها در صورت وقوع جنگ، نوعی تصویر دیستوپیایی از عدم توافق ترسیم می‌کردند. مشکل این دو رویکرد استدلالی این است که سقف خواست، منفعت عینی و عاملیت متجاوز/طرف مذاکره در آن نامشخص بود و یا نادیده گرفته می‌شد. اگر تحریم‌ها را نوعی جنگ اقتصادی فرض کنیم، در دو دهه اخیر، همین منطق رفت و برگشتی بین اتوپیا و دیستوپیا باهدف جلوگیری از تحریم و رفع تحریم، جزئی از تجربه تاریخی ما شده است. [10] طی جنگ چهل‌روزه، این رفت‌وبرگشت، هم‌زمانیِ هم‌افزایی داشت: برخی با امید اتوپیا از شروع و ادامه جنگ امپریالیستی علیه ایران دفاع می‌کردند و برخی دیگر، از ترس دیستوپیا پشتیبان هر نوع مذاکره، عقب‌نشینی، آتش‌بس و در نهایت تسلیم بودند. [11]

به نظر می‌رسد در نوع مواجهه جریان‌های اصلی به مسئلۀ زیرساخت، نوعی عدم درک از وضعیت امپریالیستی وجود دارد. به عبارتی، در دوگانه اتوپیا/ دیستوپیا ما با جایگشت‌های «عاملیت» مواجه می‌شویم. در نتیجه، این نوع تحلیل به‌جای روشن‌کردن مسئله، بر ابهام و سوگیری‌های نامشخص می‌افزاید. چرا که از یک سو، در ترسیم وضعیت اتوپیایی فرض می‌کند «عاملیت» آمریکا، فارغ از منافعش، منجر به سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌های ملی می‌شود. از قضا، رواج این دسته استدلال‌ها هم‌زمان با در دستور کار قرار‌گرفتن سیاست‌ها و اسنادی چون سند ملی مونرو، سیاست‌های پروتکشنیسم، ارجحیت سرمایه‌گذاری‌های داخلی آمریکا و جنگ‌های تعرفه‌ای رخ می‌دهد. از دیگر سو، در ترسیم وضعیت دیستوپیایی با نادیده‌گرفتن «عاملیت» آمریکا، این رویکرد، عقب‌نشینی یا خلع سلاح ایران را به حفظ زیرساخت‌ها ترجمه می‌کند. یعنی مفروض می‌دارد که منافع آمریکا علی‌رغم شروع جنگ، در حفظ زیرساخت‌های ایران و منطقه است. این رویکرد باید توضیح دهد چرا عقب‌نشینی لیبی، از تخریب زیرساخت‌هایش جلوگیری نکرد.

پس در سطح کلان، افق بلندمدت نگهداری از زیرساخت‌ها، تنها با درک تداوم وضعیت امپریالیستی و منافع مادی آن به دست می‌آید. در سطح میانی نیز، باید به سیاست‌های اقتصادی دولت و نقش آن در تقویت یا تخریب زیرساخت‌ها و متعاقباً ظرفیت دولت - ملت توجه کرد. در چنین شرایطی، صحبت از سیاست‌های اقتصادی که طی خصوصی‌سازی یا برون‌سپاری، زیرساخت‌های ملی را از کالای عمومی به دارایی‌های اقتصادی گروه‌های خاص تبدیل می‌کند، تنها مجموعه اشتباهات اقتصادی پارادایمی نیست، بلکه ظرف دولت - ملت را تضعیف می‌کند. این فرایند مسئولیت تأمین خدمات عمومی را از حوزه مسئولیت دولت به منطق بازار و سودآوری منتقل می‌کند. همچنین تصمیم‌گیری درباره زیرساخت‌ها از نهادهای دولتی به شرکت‌ها و سرمایه‌گذاران منتقل می‌شود و امکان نظارت و اعمال‌نظر دولتی کاهش می‌یابد. در نتیجه، زیرساخت که پیش‌تر ابزاری برای ساخت رابطه شهروندی، توزیع منابع و تقویت مشروعیت دولت بود، به کالایی اقتصادی تبدیل می‌شود. تلخ آن که بسیاری در شرایط فعلی، با وقوف به اینکه دولت ایران نهمین دولت کوچک دنیاست، [12] کماکان بر کوچک‌سازی دولت پا می‌فشارند. از این منظر، منطقی که از برون‌سپاری یا خصوصی‌سازی زیرساخت‌ها حمایت می‌کند و یا وعدۀ بازسازی زیرساخت‌ها متعاقب سرمایه‌گذاری خارجی را می‌دهد، نمی‌تواند به شبکه‌های وابستگی و بی‌ثبات‌کننده که از خلال سرمایه‌گذاری خارجی یا خصوصی‌سازی ایجاد می‌شود بی‌توجه باشد. این امر هم در زیرساخت‌های شهری و هم در زیرساخت‌های دفاعی صادق است. به‌طورکلی، می‌توان خصوصی‌سازی و کاهش بودجه زیرساخت‌های عمومی را عاملی مهم در زوال و غیر همگانی شدن آن‌ها در ایران و جهان، و متعاقباً تخریب زیست روزمره بازشناسی کرد.

بنا بر آنچه گفته شد، برای درک تخریب و زوال زیرساخت‌ها، باید در سطح میانی به اقتصاد سیاسی ایران در بستر ساختارهای جهانی توجه کرد. در سطح کلان، دیدن زیرساخت‌ها در جغرافیای منطقه‌ای، ما را نسبت به درک استثناگرا از ایران هشیار می‌کند و امپریالیسم را به‌عنوان عاملی از تخریب زیرساخت‌ها بازشناسی می‌کند. عاملی که فراتر از نوع ساختار سیاسی دولت‌های مورد تجاوز نظامی عمل می‌کند. [13] در نهایت تنها با دیدن این دو سطح مرتبط ماجرا، یعنی از سویی سیاست‌های اقتصادی دولت در خصوص زیرساخت‌ها و از سویی دیگر امپریالیسم در بستر تاریخی است که می‌توان افق بلند مدتی برای حفاظت از زیرساخت‌ها ترسیم کرد.


[1] این دوگانه نسخه‌های گوناگونی دارد: یک سوی طیف با واژگانی چون جنگ، دفاع، مقاومت و تندروی و سوی دیگرش با مذاکره، توافق، عقب‌نشینی و تسلیم نام‌گذاری می‌شود.

[2] به این معنا که زیرساخت آموزش و پرورش (آ.پ)، متشکل از وزارت‌ آ.پ، سازمان‌ها، کانون‌ها و صندوق‌های وابسته به آن، مدارس، نیروی انسانی، ابزارهای فنی و  دیجیتال، قوانین و مقررات، آیین‌نامه‌ها و استانداردهای تجسم یافته در آن است.

[3] برای مثال رجوع کنید به
Edwards, P. N. (2003). Infrastructure and modernity: Force, time, and social organization in the history of sociotechnical systems. Modernity and technology, 1, 185-226.

Castells, M. (1996). The space of flows. The rise of the network society, 1, 376-482.

[4] برای مثال رجوع کنید به
Lemanski, C. (2020). Infrastructural citizenship:(de) constructing state–society relations. International Development Planning Review, 42(2), 115-125.

[5] درک جغرافیای سیاسی از زیرساخت،  زیرساخت را در روند انباشت بیش از حد می بیند که در آن سرمایه برای برطرف کردن بحران خود زیرساخت را به فضاهای مختلف در سطح جهانی منگنه می‌کند. برای مثال:
 Harvey, D. (2001). Globalization and the “spatial fix”. geographische revue: Zeitschrift für Literatur und Diskussion, 3(2), 23-30.
در مقابل از منطق «تخریب خلاق» در سرمایه‌داری برای توصیف روند‌هایی که زیرساخت‌ها را برای بازآرایی آن‌ها تخریب می‌کند:
Brenner, N., & Theodore, N. (2002). Cities and the geographies of “actually existing neoliberalism.” Antipode, 34(3), 349–379. https://doi.org/10.1111/1467-8330.00246

[6] استاندارد و رویه یکسان، توزیع در جغرافیا را تسهیل می‌کند. هرچند استانداردها خود می‌توانند طردکننده باشند، با توزیع و عدالت فضایی نیز رابطه دارند و به همین خاطر است که تامین نیازهای جمعی توسط زیرساخت‌ها و تغییرات آن‌ها رابطه شهروندی را نیز می سازد و تغییر می‌دهد.

[7] مالجو، محمد. «از دارایی تا کارکرد: حقیقت ویرانی زیرساخت‌ها». قلمرو رفاه، ۱۴۰۵.

[8] در سنت مارکسیستی، امپریالیسم به جهانی‌شدن انباشت سرمایه و رقابت دولت‌ها بر سر شرایط آن اطلاق می‌شود؛ فرایندی که مداخله سیاسی، اقتصادی و نظامی در سایر کشورها را به بخشی از بازتولید موقعیت‌های انباشت و برتری ژئوپلیتیکی تبدیل می‌کند.

[9] برای مثال این مقاله:

Motevalli, G. (2025, April 28). Iran dangles trillion-dollar incentive for Trump in deal talks. Bloomberg. https://www.bloomberg.com/news/articles/2025-04-28/iran-dangles-trillion-dollar-incentive-for-trump-in-deal-talks

[10] برای مثال این مقاله: 

دنیای اقتصاد. (2022, August 21). وقتی برجام احیا شود، قیمت دلار، مسکن، خودرو، بورس و معیشت مردم چه خواهد شد؟ (فیلم). https://donya-e-eqtesad.com/بخش-سایت-خوان-62/3892477-وقتی-برجام-احیا-شود-قیمت-دلار-مسکن-خودرو-بورس-معیشت-مردم-چه-خواهد-شد-فیلم

[11] برای مثال این مقالات:

ایران اینترنشنال. (۱۴۰۵، ۹ خرداد). «شاهزاده رضا پهلوی: مردم حمله به زیرساخت‌های رژیم را جشن گرفتند». https://www.iranintl.com/202605301562

مرادی، محمدهادی. (۱۴۰۴). خطر شکل‌گیری اجماع جهانی علیه ایران؛ تحلیل احمدی از ادامه جنگ. اکوایران. https://ecoiran.com/بخش-سیاست-107/125380-خطر-شکل-گیری-اجماع-جهانی-علیه-ایران-تحلیل-احمدی-از-ادامه-جنگ

[12] شهرآئینی، سیدمجتبی. (۱۳۹۸). اندازه دولت: ضرورت استخراج نقشه حکمرانی کشور. تحول اداری، ۵۹، ۸–۱۹.

[13] برای مثال حمله آمریکا به افغانستان، لیبی، و عراق و ایران، مستقل از ساختار سیاسی، ایدئولوژی دستگاه حاکم و دکترین امنیتی این کشورها بوده است.