قلمرو رفاه

چرا درمانگران هوش مصنوعی نمی‌توانند نیاز ما را برآورده کنند؟

دنیای امروز عطش دیده شدن واقعی توسط دیگری را شعله‌ور می‌کند، دقیقاً همان چیزی که درمانگر هوش مصنوعی هرگز نمی‌تواند به ارمغان آورد

17 مهر 1405 - 12:00 | اندیشه انتقادی
وسیم السراج
وسیم السراج روان‌شناس و پژوهشگر هوش مصنوعی
تنظیم نمایش متن

قلمرو رفاه: در دنیایی که درمان‌های روان‌شناختی انسانی به کالایی گران‌قیمت و دور از دسترس تبدیل شده‌اند، میلیون‌ها جوان و نوجوان در سراسر جهان برای التیام رنج‌های روحی خود به چت‌بات‌ها و مدل‌های زبانی بزرگ روی آورده‌اند. هوش مصنوعی با مهارت شگفت‌انگیزی کلمات همدلانه را کنار هم می‌چیند، احساسات کاربر را تأیید می‌کند و پاسخی «بدون اصطکاک» ارائه می‌دهد، اما آیا این ابزارهای هوشمند واقعاً در حال حل بحران سلامت روان هستند یا خود نشانه‌ای از یک انزوای عمیق‌تر ساختاری در جوامع مدرن‌اند؟ در مقاله‌ی زیر به قلم وسیم السراج، نویسنده از زاویه‌ی دید یک روان‌شناس بالینی و پژوهشگر هوش مصنوعی، مرز میان «تقلید زبانی» و «دیده‌شدن واقعی» را می‌کاود و نشان می‌دهد چرا ماشین‌ها علی‌رغم تمام توانمندی‌هایشان، هرگز نمی‌توانند جایگزین سکوت، حضور و تحول متقابل در یک رابطه‌ی درمانی شوند. این مقاله در نشریه‌ی Psyche منتشر شده است.

ترجمه: بهار ربیعی | نوجوانی اهل لندن به نام شان پس از این که یکی از دوستانش به ضرب گلوله و دیگری با چاقو و هر دو به‌طور مرگباری کشته شدند، سراغ چت جی‌پی‌تی رفت. شان پیش از هوش مصنوعی از خدمات متداول سلامت روان استفاده کرده بود اما مانند یک‌چهارم نوجوانان انگلستان و ولز و یک نفر از هر ‌هشت نوجوان در سراسر ایالات متحده از دستیار مجازی هوش مصنوعی خواست تا به او کمک کند. در همین لحظه تقریباً چهار و نیم میلیون جوان آمریکایی از مدل‌های زبانی بزرگ برای دریافت مشاورهٔ سلامت روان استفاده می‌کنند؛ به‌دنبال چیزی که شاهد درد و رنجشان باشد؛ آن هم در زمانه‌ای که دیگر مراجعه به درمانگران انسانی مقرون‌به‌صرفه نیست یا شاید دردناک‌تر این است که در دسترس نیستند.

من به‌عنوان روان‌شناس بالینی که با جوانان کار می‌کنم و پژوهشگر هوش مصنوعی که در تلاشم معنا و جایگاه فرهنگی هوش مصنوعی را درک کنم، گمان می‌کنم که مسئلهٔ اصلی این نیست که آیا هوش مصنوعی می‌تواند همدلی را آنقدر متقاعدکننده شبیه‌سازی کند که مفید به نظر برسد یا واقعاً مفید باشد. مسئله این است که حضور این ابزارها وادارمان می‌کند به‌جای این‌ که بپرسیم چه مشکلی را حل می‌کنند، بپرسیم چه چیزی در جهان ما باعث شده که این ابزارها راه‌حل مشکلات ما شده‌اند؛ و اگر این ابزارها خودشان نشانه‌اند، نشانهٔ چه هستند؟

دهه‌هاست که دانشمندان علوم کامپیوتر تلاش کرده‌اند با برنامه‌نویسی بر اساس قوانین خشک دستور زبان و منطق، زبان را به ماشین‌ها آموزش دهند. این کار نتیجه نداد چرا که زبان امری پیچیده، محتوامحور و عمیقاً بی‌قاعده است. زمانی که زبان انگلیسی تدریس می‌کردم دانش‌آموزان از من می‌پرسیدند: «چرا هواپیما و ماشین با این که هر دوتاشون وسیله نقلیه هستن ولی حرف اضافه‌شون فرق داره؟» من اغلب می‌ماندم چه جوابی بدهم. این پرسش‌ها به من یادآوری می‌کردند که ظاهراً من هم بر اساس قوانین مشخصی صحبت نمی‌کنم. بنابراین در برنامه‌ریزی مدل‌های زبانی بزرگ به‌جای تلاش برای کشف قواعد، به شکلی طراحی شدند که به‌طور کلی قواعد زبان کنار گذاشته شود و در عوض الگوهای ریاضی میان کلمات و زبان به ماشین‌ها آموزش داده شود. آنچه به جهش و توسعه‌ی آن‌ها کمک کرد حجم عظیم و باورنکردنی واژگانی بود که از طریق اینترنت در اختیارشان قرار گرفت. حالا دیگر می‌توانستند مدل‌های زبانی را با تریلیون واژه آموزش دهند. تلفیق این میزان از داده با الگوریتم‌های پیشرفته باعث شد مدل‌های زبانی بتوانند کلمه‌ی بعدی که به احتمال زیاد در جمله می‌آید را پیش‌بینی کنند. درست است که این کار پیش‌بینی است ولی در عین حال تقلید هم محسوب می‌شود. جالب اینجاست که فرهنگ انسانی نیز به همین شکل کار می‌کند.

دمیس حسابیس، هم‌بنیان‌گذار گوگل دیپ مایند و برندهٔ جایزهٔ نوبل، همیشه از تنوع خارق‌العاده‌ی فرهنگ بشر به وجد می‌آید. هر بار که از درون هواپیما نیویورک را می‌بیند با خود تأمل می‌کند که ما چگونه از غارها به آسمان‌خراش‌ها رسیده‌ایم. پژوهشگران تکامل فرهنگی دو سازوکار را برای این سیر رشد تبیین کرده‌اند. اولی انتقال دانش از فردی به فرد دیگر است که اغلب از طریق تقلید انجام می‌شود و دومی نوآوری است، یعنی برانگیختن پاسخ‌های تازه از طریق مواجههٔ ملموس. و برای اینکه فرهنگ تکامل یابد به هر دوی این سازوکارها نیاز است. تقابل میان این دو سازوکار چکیدهٔ مشکلی است که دستیارهای مجازی روان‌درمانی با آن مواجه‌اند؛ با این که این ابزارها می‌توانند زبان درمان را تقلید کنند و به شکل قابل اعتمادی ملغمه‌ای از تأیید و اعتباربخشی به احساسات فرد ارائه دهند، نمی‌توانند پاسخی ملموس و بر اساس تجربهٔ زیسته به شما بدهند- پاسخی که حاصل دگرگونی درمانگر از مشاهدات و شنیده‌هایش باشد. نقش سکوت را در روان‌درمانی در نظر بگیرید؛ درحالی‌که درمانگران درک می‌کنند که در پس سکوت چه چیزی نهفته است، اما سکوت بر مدل‌های زبانی تأثیری نمی‌گذارد. سکوت برای آن‌ها داده‌ای آموزشی نیست.

طی هفتاد سال گذشته همانطور که نیکولاس رز جامعه‌شناس در کتاب حکمرانی بر روان (۱۹۸۹) نوشته است، موضوع «روان» به قلمرویی برای کاوش، پرورش و تنظیم بدل شده است. سلامت عمومی به دنبال آن است که برای مشکلات روان‌شناختی جامعه «راه‌حل‌های ماشینی و سریع» فراهم کند. پس از جنگ جهانی دوم روانکاوی عمدتاً مختص طبقه‌ی مرفه بود اما روان‌درمانی‌های مختلف گفت‌وگو محوری در کلینیک‌های رایگان در دسترس بود که روز‌به‌ٰروز قانون‌مندتر و کوتاه‌مدت‌تر می‌شدند. امروزه روان‌درمانی نرخ و قیمت مشخصی در بازار دارد. ارزش کار معمولاً بر اساس این است که جلسات حضوری است یا مجازی، کلینیک در منطقه‌ی گران‌قیمتی از شهر است یا جای دیگر و البته، این‌که تا چه حد مدارک و سوابق درمانگر فاخر و برجسته به نظر می‌رسد، اما چیز دیگری هم در جریان است که فرای معیارهای مفروض سنجش کیفیت درمانگر است: اگر نتیجه‌ی درمان براساس کیفیت رابطه‌ی درمانی باشد، چطور می‌توان روی چنین چیز حیاتی و درعین‌حال پیش‌بینی‌ناپذیری قیمت گذاشت؟ وقتی دوستانتان از روان‌درمانگرشان با شما صحبت می‌کنند آیا از مهارت و روش‌های درمانی شگفت‌انگیز آن درمانگر می‌گویند؟ یا این‌که می‌گویند احساس کرده‌اند این درمانگر آن‌ها را فهمیده است. واقعاً این‌که کسی شاهد و گواه رنج شما باشد به چه معناست؟ این‌که نه‌تنها شنیده شوی، بلکه به‌راستی دیده شوی.  

در طول فرآیند درمان از طریق بازتاب ناخودآگاه وضعیت بدنی، تجربه‌ی هیجانات مشترک و تصور کردن خودمان در جایگاه دیگری درک و شهودی عمیق به دست می‌آید. در این فرآیند احساسات امری حاشیه‌ای و فرعی‌ نیستند؛ بلکه هسته و مرکز فرآیند محسوب می‌شوند. این موضوع به یکی از دغدغه‌های قدیمی روان‌درمانی اشاره دارد: موفقیت در درمان حاصل چیست؟ کیفیت رابطه‌ی درمانی یا مجموعه‌ی مهارت‌های درمانگر؟ اگر اثرگذاری درمان صرفاً از طریق انتقال اطلاعات باشد – یعنی پرسیدن سؤال‌های مناسب و بازتفسیر صحیح مسائل – در این صورت ماشین‌ها کافی هستند. اما اگر ارتباط بین مراجع و درمانگر به‌خودی‌خود جنبهٔ درمانی داشته باشد و اگر در مواجهه چیزی پدیدار شود که نتوان آن را به روش‌های درمانی تقلیل داد، آن‌گاه وارد قلمروی متفاوتی شده‌ایم.

« جوامع ما اکنون برای شخصیت‌زدایی طراحی و بهینه‌سازی شده‌اند اما همچنان در ظاهر گول‌زنندهٔ آن یعنی شخصی‌سازی خودشان را پنهان می‌کنند.»

لورنس کیرمایر روان‌پزشک برجستهٔ فرهنگی در تازه‌ترین کتابش با عنوان التیام و اختراع استعاره (۲۰۲۵) تعریف می‌کند که چگونه پُل سلان، شاعری که از هولوکاست جان سالم به در برد اما سال‌های پایانی عمرش را در بیمارستان‌های روانی گذراند، باور داشت که نویسندگان نیز در تلاشی مشابه، در پی دست‌یافتن به ارتباط با دیگری هستند. بااین‌حال، سلان بر اهمیت امر ناشناخته و وصف‌ناپذیری تأکید داشت که تنها در سکوت نمود پیدا می‌کند؛ و دقیقاً در همین فاصلهٔ میان سکوت و حضور است که درمان به بار می‌نشیند. رابطهٔ درمانی اطلاعاتی به شما ارائه نمی‌دهد، بلکه برای شما لنگرگاه می‌سازد؛ احساس اینکه شما برای فرد دیگری وجود دارید و رنج شما در وجود انسان دیگری ثبت شده است؛ کسی که آن رنج را با خود به دوش خواهد کشید و شاید به سبب آن، دست به رفتار متفاوتی بزند. شاهد (درمانگر) صرفاً شنوندهٔ داستان شما نیست؛ او خود به بخشی از آن روایت بدل می‌شود.

این میل به دیده‌شدن از بستر خانواده آغاز می‌شود و با گذراندن دوران تحصیل و کار هم همچنان این میل از بین نمی‌رود. حضور پررنگ و پویای آن می‌تواند ما را به سمت شکل دادن روابطی سوق می‌دهد که فکر می‌کنیم در آن‌ها دیده می‌شویم یا باعث می‌شود روابطی را کنار بگذاریم که در آن احساس خوبی نداشته‌ایم. جوامع ما اکنون برای شخصیت‌زدایی طراحی و بهینه‌سازی شده‌اند اما همچنان در ظاهر گول‌زنندهٔ آن یعنی شخصی‌سازی خودشان را پنهان می‌کنند. امروزه یک سفر کوتاه از طریق زنجیره‌ای پیوسته از رابط‌های دیجیتال پیش می‌رود. اینترنتی بلیت هواپیما رزرو می‌کنید. در فرودگاه گذرنامه و کارت پروازتان را اسکن می‌کنید. وقتی خسته به مقصدتان می‌رسید، برنامهٔ تاکسی اینترنتی را روی گوشی باز می‌کنید و یک تاکسی (که به‌زودی بدون راننده خواهد بود) سر می‌رسد. از تاکسی پیاده می‌شوید و از قبل گزینهٔ «تحویل کلید بدون حضور میزبان» را در سایت اقامتگاه انتخاب کرده‌اید. گرسنه می‌شوید و برنامهٔ سفارش غذا، همان برنامه‌ای که در شهر خودتان هم استفاده می‌کنید، را باز می‌کنید و غذا را سفارش می‌دهید تا دم در به شما تحویل داده شود. این زنجیره همان دنیای بی‌دردسر، شخصی‌سازی‌شده و قابل پیش‌بینی است که شرکت‌ها به نیابت از ما برایمان مهندسی کرده‌اند؛ جهانی که به شکلی متناقض هم باعث می‌شود ناشناس‌تر باقی بمانیم و درعین‌حال فناوری‌های اجتماعی را در اختیارمان می‌گذارد تا به کمک آن، نوعی از شناخته‌شدن و کامیابی را که فرض شده خواهانش هستیم برای خودمان سازماندهی کنیم.

شناخته‌شدن با واقعاً دیده‌شدن توسط دیگری، یکی نیست. با اینکه ما موجوداتی اجتماعی به دنیا آمده‌ایم، اما با این ولع عجیب امروزی برای مورد تأیید قرار گرفتن متولد نشده‌ایم. جوزف هنریک پژوهشگر تکامل فرهنگی دانشگاه هاروارد استدلال می‌کند انسان‌های جوامع غربی، تحصیل‌کرده، صنعتی، ثروتمند و دموکراتیک می‌آیند – که اگر حروف اول این کلمات را به هم بچسبانیم خیلی راحت واژهٔ WEIRD (به معنای عجیب) را می‌سازد- افراد بسیار فردگرا، خودشیفته و تحلیل‌گرا هستند. ما بر دستاوردها تمرکز می‌کنیم، ترجیح می‌دهیم به‌جای اینکه حلقه‌ای از شبکه‌ای بزرگ‌تر باشیم که در فضا گسترده است و به گذشته‌های دور برمی‌گردد، خودمان را موجوداتی منحصربه‌فرد ببینیم. هدف از این تمایز این نیست که «غرب متفکر» را در برابر «شرق احساسی» قرار دهیم، چراکه با این کار اختلاف‌های جزئی و ظریف را نادیده می‌گیریم و موجب تداوم روایت‌های ساده‌انگارانه و اغلب توهین‌آمیز می‌شویم. آنچه برای من به‌عنوان کسی که هم تبار غربی و هم غیر آن را دارد درست به نظر می‌رسد، تفاوت بنیادین در ساختارهای خویشاوندی است. میل ستایش‌شدهٔ غرب به یگانه بودن و ترک خانه، اساساً با خواسته‌هایی که در فرهنگ‌های مبتنی بر تعلق جمعی و معنوی پدید می‌آید، متفاوت است.

از همین رو شاید سکوت دیگر بیش از حد ناخوشایند شده است؛ چراکه به نظر می‌رسد بسیاری از انسان‌ها در غرب، اغلب به‌شکل رابطه‌ای یک‌سویه از طریق اینفلوئنسرهای محبوبشان، مضطرب و سراسیمه در پی «بهینه‌سازی خود» هستند. اما این موضوع تازه نیست. اریک فروم در دههٔ پنجاه میلادی، زمانی که مدرنیته و سرمایه‌داری پس از جنگ در حال شتاب گرفتن بودند، چیزی مشابه را مشاهده کرد. فروم پژوهشگر و روانکاو، دریافت که انسان‌ها در سرمایه‌داری به سمت «جهت‌گیری بازارمحور» رانده می‌شوند. آن‌ها مجبورند خودشان را به کالا تبدیل کنند، یعنی به موجودی که ارزش مبادله داشته باشد. شخصیت، نیاز به تأیید و احساس ارزش‌شان دیگر فقط از روابط اخلاقی دوطرفه ناشی نمی‌شود، بلکه از دستاوردهای فردی‌شان می‌آید. در «جهت‌گیری بازار محور» سکوت ارزش مبادله‌ای ندارد: فضایی خالی است که باید با کلماتی حتی پوچ‌تر پر شود.

در دنیای امروز نظام‌های فناورانه عمداً طوری ساخته شده‌اند که از طریق سوءاستفاده از اشتیاق و ولع ما به شناخته‌شدن سود ببرند. در این بستر فرهنگی، که دست‌کم دویست سال قدمت دارد، شاید روشن‌تر ‌شود که چرا این دستیاران مجازی هوشمند که ماهرانه برای تأیید ما مهندسی شده‌اند، تا این اندازه جذاب‌اند. این ماشین‌ها با تکیه بر این بینش روان‌شناختی که افراد نادیده گرفته‌شده تشنهٔ تأییدند و با انگیزه‌ی بیشینه‌کردن «تعامل کاربر»، حساسیت ما به طرد شدن و نیازمان به دلبستگی را هدف می‌گیرند. آن‌ها شکل دیگری از تجربهٔ «بی‌اصطکاک و بدون دردسر» را عرضه می‌کنند، این بار با اعطای کنترل مطلق بر ادراک: من انتخاب می‌کنم که چگونه دیده شوم و اینکه افرادی که من را می‌بیند چه شخصیتی باید داشته باشند. نمی‌توان به‌راحتی فهمید که از صدها میلیون کاربر «چت جی‌پی‌تی» چند نفر زیر پوشش‌های دیگر در پی تأیید‌ند. اما آنچه بدیهی است این است که جست‌وجوی تأیید، یعنی همان احساس شکنندهٔ خودارزشمندی که نظام‌ها بازتولید می‌کنند، دقیقاً همان اهرم روان‌شناختی است که همچنان برای ترغیب مردم به مشارکت در بزرگ‌ترین استخراج و گردآوری داده در تاریخ بشر به کار می‌رود.  

« آنچه از آن بیم دارم این است که جوانان، و کسانی که توان مالی دیده شدن واقعی را که به «کالای لوکسی» تبدیل شده ندارند، عقب بمانند.»

در آیندهٔ نه‌چندان دور باید تصمیمی بگیرید: آیا می‌خواهید هوش مصنوعی شخصی‌تان به داده‌های اپلیکیشن بانکی، سفارش‌های غذا، آزمایش‌های خون، مسیرهای سفر، ایمیل‌ها، پیام‌های واتس‌اپ، و مکالماتتان دسترسی داشته باشد؛ مکالماتی که از طریق یک دستگاه ضبط «همیشه روشن» جمع‌آوری می‌شود و مثل یک آویز به گردنتان آویزان است؟ یا شاید بستهٔ ویژه را بخواهید: ویدیوها و عکس‌هایتان از نوزادی و کودکی، کارنامه‌های مدرسه و نخستین واژه‌هایی که بر زبان آورده‌اید و دستگاه ضبط خانگی آن‌ها را ثبت کرده است. هر آنچه از هوشمندی لازم دارید، خواهید داشت. یا شاید هم شخص دیگری داشته باشد. شوشانا زوبوف، پژوهشگر سرمایه‌داری نظارتی، این شرکت‌ها را به یک آینهٔ یک‌طرفه تشبیه می‌کند: آن‌ها همه‌چیز را دربارهٔ ما می‌بینند، درحالی‌که ما نمی‌توانیم آن‌ها را ببینیم.

رابطه‌ی بالینی آینه‌ی یک‌طرفه نیست. رکن اصلی در آن همدلی است. مدل‌های زبانی بزرگ معادلی برای احساس «خود را به جای دیگری گذاشتن» ندارند؛ آن‌ها فقط می‌توانند اطلاعات را به شیوه‌هایی تازه و پویا منتقل کنند. این توانایی، برنامه‌های رایانه‌ای موجود را از چیزی ایستا به چیزی ارتقا می‌دهد که بسیاری از کاربران، مانند شان، ممکن است واقعاً آن را مفید بیابند. بااین‌حال، آنچه از آن بیم دارم این است که جوانان و کسانی که توان مالی دیده شدن واقعی را که به «کالای لوکسی» تبدیل شده ندارند، عقب بمانند. این دسته از افراد علی‌رغم حضور «درمانگر» هوش مصنوعی، ممکن است همچنان تنها بمانند و منتظر دیده شدن واقعی باشند.

در این دنیای جدید، ما همیشه به اطلاعات دسترسی داریم، اما چیزی که از دست می‌دهیم ویژگی ضروری دیگری است: یعنی دیده شدنی که منجر به تحولی متقابل می‌شود؛ آن تحولی که این حس را به جا بگذارد که چیزی بزرگ‌تر از شما تحت تأثیر قرار گرفته است. درست مانند سکوت، توصیف این مدل از پتانسیل نوآورانه نیز دشوار است. شاید با تشبیه این صحنه بتوانم منظورم را بیان کنم: تصور کنید به قله‌ی کوهی صعود کرده‌اید. به نوک قله می‌رسید؛ لحظه‌ای کوتاه هوای تیز و سرد به صورتتان می‌خورد. زبانتان بند آمده و حسی سراسر وجودتان را می‌گیرد. اما چند ثانیه بعد، ذهنتان از حالت حیرت به دسته‌بندی تغییر می‌کند: «ببین، یک عقاب!»، «چقدر آسمون آبیه!». زندگی انسانی همین است: گذر از کل به جزء. در رابطه‌ی درمانی، مثل خود زندگی، لحظه‌هایی هست که هنوز چیزی یا کسی را در قالب کلمات دسته‌بندی نکرده‌ایم. انسان‌ها چشم‌اندازهایی هستند که ما را حیرت‌زده می‌کنند؛ اما مدل‌های زبانی هرگز متحیر نمی‌شوند.


منبع:

https://psyche.co/ideas/why-chatbot-therapists-cant-offer-what-we-need