آیا فروپاشی اقتصاد ایران محتمل است؟
هادی کحالزاده در یادداشتی در فارن پالیسی تحلیل میکند که چرا شرایط اقتصاد ایران دشوار است اما به فروپاشی منجر نمیشود
قلمرو رفاه: هادی کحالزاده پژوهشگر وابسته «مؤسسهی کوئینسی« و پژوهشگر «مرکز توسعه و پایداری جهانی دانشگاه برندایس» در یادداشتی با عنوان «اقتصاد ایران ممکن است پس از ریاست جمهوری ترامپ نیز دوام بیاورد» به بررسی این موضوع پرداخته است که چرا در شرایط کنونی، اقتصاد ایران به فروپاشی نخواهد رسید. یادداشت مذکور در بخش تحلیل فارن پالسی در ۲۵ اوت ۲۰۲۶ منتشر شد. جمعی از نویسندگان در تحلیلی به دلایل موجود در این یادداشت پرداختهاند که در ادامه از نظرتان میگذرد.
پرسش محوری یادداشت این است که اقتصاد ایران چقدر به فروپاشی نزدیک است و چه اندازه درد اقتصادی برای تغییر محاسبهی رهبری لازم است؟ پاسخ نویسنده روشن است: ظرفیت ایران برای جذب درد نامحدود نیست اما این به معنای قریبالوقوع بودن فروپاشی نیست، چه رسد به وقوع آن در تقویم زمانی ترامپ. برای تغییر بنیادی محاسبهی تهران تنها دو مسیر وجود دارد: همراه کردن فشار با مشوق معتبر و راه خروج سیاسی به شیوهای که برجام کوشید یا شکستن ظرفیت جذب شوک و انطباق. دولت ترامپ به طور فزاینده مسیر دوم را دنبال میکند؛ یعنی تبدیل درد اقتصادی به فشار سیاسی برای فروپاشی کامل حکومت.
تحریم بلندمدت از ۲۰۱۱ اقتصاد ایران را به شدت آسیب زده اما سازوکار جذب آن روشن بوده است. ایران درد را از مسیر تورم بالاتر و کاهش ارزش پول ملی جذب کرده و درنتیجه قدرت خرید واقعی افت کرده ولی قفسهها خالی نشده است؛ اقتصاد با تنوعبخشی تجاری و تولیدی، شبکهی سایهی دور زدن تحریم و برنامههای حمایت اجتماعی خود را تطبیق داده است. فروپاشی نقطهای است که اقتصاد دیگر نتواند درد را جذب و با شوک سازگار شود و تحقق آن فروریختن همزمان و پایدار چند مؤلفه اقتصاد را میطلبد: بیاعتباری پول ملی و دلاری شدن، ناتوانی دولت از ایفا تعهدات پایهی مالی و بحران دسترسی به غذا.
هیچ یک از این آستانهها هنوز فعال نشده است. ریال همچنان کارکرد پایهی پول ملی را دارد، حقوق و قیمتها به ریال پرداخت میشود و نشانهای از کاهش شدید روزانه ارزش پول دیده نمیشود؛ تورم ماهانه حدود ۵ تا ۶ درصد است و رسیدن به تورم ماهانه ۴۰ تا ۵۰ درصد در چهار تا پنج ماه آینده بسیار بعید است. بحران معیشتی شدید است اما زیر آستانهی فاجعه میماند. ناامنی غذایی فاجعهبار به تعریف برنامه جهانی غذا (بیدسترسی بیش از ۳۰ درصد جمعیت به غذا) نزدیک نیست چون دولت هنوز توان نگه داشتن برنامهی کمک غذایی همگانی و بازفعالسازی نظام سهمیهبندی دوران جنگ ایران و عراق را دارد.
نویسنده معتقد است بالشتکهای مقاومت در اقتصاد ایران هنوز پر است. تنوع اقتصادی و جغرافیایی ایران اثربخشی محاصره را تضعیف میکند؛ درآمد نفتی همچنان بالاتر از سال ۲۰۲۰ است و ۴۵ میلیارد دلار ذخیره طلا برای پوشش سه سال نیاز پایه غذا و دارو کفایت میکند. حلقهی مفقوده استدلال واشنگتن، پیوند میان درد اقتصادی و تغییر سیاسی است. حتی دلاری شدن گسترده و فروپاشی مالی نیز به طور خودکار به تغییر سیاسی مطلوب ترجمه نمیشود چون دولت همچنان توان جذب خشم عمومی از راه زور را دارد چنان که در اعتراضهای آذر ۱۴۰۴، خیزش ۱۴۰۱ و آبان ۱۳۹۸ نشان داد.
جمعبندی سیاستی یادداشت یک هشدار است: فشار اقتصادی ایرانیان را فقیر میکند و شاید سرانجام به فروپاشی اقتصاد آنها بینجامد بدون دستاورد سیاسی معنادار برای واشنگتن، و نتیجه میتواند حریفی تهاجمیتر باشد که همچنان توان و انگیزه مختل کردن کشتیرانی و بازار انرژی را دارد. توصیهی پایانی، بازگرداندن نیمهی گمشدهی معادله است. اگر هدف تغییر محاسبه ایران به سود مصالحه است، فشار باید با راه خروج و تخفیف اقتصادی ملموس همراه شود؛ توافقی که تنشزدایی را پاداش دهد، بزرگترین بازار دستنخورده خاورمیانه را به روی شرکتهای آمریکایی بگشاید و ایرانیان را قانع کند که مصالحه به لحاظ مادی میارزد.
فشار حداکثری در برابر ساعت سیاسی
هادی کحالزاده یادداشت خود را از یک باور رو به تثبیت در واشنگتن آغاز میکند: هرچه پنهان کردن دشواریهای اقتصادی ایران سختتر میشود، دولت ترامپ بیشتر متقاعد میشود که تشدید فشار سرانجام کارساز خواهد بود. در نوزدهم اوت، رئیسجمهور آمریکا از آغاز کوبندهترین عملیات اقتصادی تاریخ علیه هر کشوری خبر داد. شواهد ظاهری این باور را تغذیه میکند. از آغاز جنگ، ریال کاهش ارزش یافته و قیمتها بالا رفته است و مسعود پزشکیان نیز به افت شدید درآمدهای کشور اذعان کرده است. تیم ترامپ همین را نشانهای میگیرد بر این که با وجود ناکامی بمبارانهای سنگین در سرنگونی حکومت، اقتصاد ایران به نقطه بیبازگشت نزدیک میشود.
پرسش این نیست که اقتصاد ایران زخمی است؛ پرسش این است که چقدر تا فروپاشی فاصله دارد و آیا فروپاشی به تسلیم میرسد. نویسنده سه پرسش را از دل همین ادعا بیرون میکشد: اقتصاد ایران چقدر به فروپاشی نزدیک است، چه مدت میتواند دوام بیاورد و چه اندازه درد اقتصادی بیشتر برای تغییر تفکر رهبری لازم است؟ پاسخ او یک تفکیک دقیق است: ظرفیت ایران برای جذب درد نامحدود نیست اما نامحدود نبودن به معنای قریبالوقوع بودن فروپاشی نیست و حتی یک فروپاشی شدید هم لزوماً تهران را به تسلیم وادار نمیکند.
دو مسیر برای تغییر محاسبهی تهران
کحالزاده تأکید میکند که فشار اقتصادی تنها از دو راه میتواند محاسبهی تهران را به طور بنیادی تغییر دهد. مسیر نخست همراه کردن فشار با مشوقهای اقتصادی معتبر و یک راه خروج سیاسی است؛ به گونهای که خویشتنداری از مقاومت ارزشمندتر شود؛ همان کاری که برجام در اصل کوشید انجام دهد. مسیر دوم شکستن ظرفیت ایران برای جذب شوک و انطباق است. در این سناریو، درد اقتصادی قرار است به فشار سیاسی ترجمه شود و تغییرات مورد نظر واشنگتن را در تهران پدید آورد؛ یعنی فروپاشی کامل حکومت و دستکم در نظر گرفتن جایگزینی آن با بدیلی نزدیکتر به آمریکا. ارزیابی نویسنده این است که دولت ترامپ به طور فزاینده مسیر دوم را دنبال میکند.

اقتصاد بقا؛ سازوکاری که یک دهه درد را جذب کرد
برای فهم این که چرا فروپاشی رخ نداده، نویسنده به سازوکار جذب درد در یک و نیم دهه گذشته بازمیگردد. تحریمهای طولانی از سال ۲۰۱۱ اقتصاد ایران را به شدت آسیب زده اما شیوه جذب این آسیب مشخص بوده است. ایران درد را از مسیر تورم بالاتر و کاهش ارزش پول ملی جذب کرده است؛ قدرت خرید واقعی ایرانیان افت کرد، اما کالا از راه شبکههای تجاری رسمی و غیررسمی همچنان جریان یافت. نتیجهی این معادله در یک جمله خلاصه میشود: تورم بالا رفت ولی قفسهها خالی نشد. اقتصاد به تدریج خود را تطبیق داد و این تطبیق سه ستون داشت:

کحالزاده این ساختار را «اقتصاد بقای پرهزینه» مینامد. این اقتصاد بقا تجارت و تولید را در جریان نگاه داشت و به دولت امکان داد تعهدات اصلی خود را ایفا کند اما جنگ و محاصره، کارکرد همین ساختار را تهدید میکند. با این همه، تا اینجا و با وجود آسیب به تأسیسات صنعتی و زیرساخت انرژی و اختلال در شبکههای حملونقل و تجارت، اقتصاد فرونریخته است. تمایز کلیدی یادداشت، تفاوت میان «اقتصاد آسیبدیده» و «اقتصاد فروپاشیده» است. تفاوت، درجهای نیست بلکه تفاوت سنخ است؛ اولی همچنان کارکرد دارد و دومی کارکرد را از دست داده است.
فروپاشی یعنی چه؟ سه آستانهی سنجشپذیر
نویسنده میپذیرد که تعریف فروپاشی دشوار است و بنابراین یک تعریف کارکردی پیشنهاد میکند: نقطهای که اقتصاد ایران دیگر نتواند درد را جذب کند و با شوکها سازگار شود. نکتهی مهم در ادامه این تعریف است: تحقق فروپاشی مستلزم فروریختن همزمان و پایدار چند مؤلفه اقتصاد است، نه بحرانی شدن یک شاخص.
آستانهی یکم: بیاعتباری پول ملی
بخش کلیدی فروپاشی آن است که پول ملی اعتبار خود را به عنوان وسیله مبادله و ابزار پسانداز از دست بدهد و اقتصاد دلاری شود. سازوکار این اتفاق روشن است: تورم ماهانه بالای آستانهی ۵۰ درصدی صندوق بینالمللی پول اگر پایدار باشد و با کاهش سریع روزانه ارزش پول همراه شود، خانوارها و بنگاهها را به جایگزینی ریال با دلار در مبادلات روزمره سوق میدهد.
آستانهی دوم: ناتوانی مالی دولت
مؤلفهی دوم آن است که دولت دیگر نتواند تعهدات پایهی مالی خود را ایفا کند. بودجهی عمومی ایران با کسری شدیدی روبهرو است زیرا هزینههای نظامی، بازسازی، اقتصادی و رفاهی بالا رفته و درآمدها افت کرده است. به برآورد نویسنده، جنگ درآمد صادراتی ایران را ۳۰ تا ۳۵ میلیارد دلار کاهش داده است و حتی اگر دولت بخواهد تنها بخشی از آسیب جنگ به رفاه خانوار را جبران کند، ۳۱ درصد بودجه عمومی را میطلبد.

آستانهی سوم: بحران دسترسی به غذا
مؤلفهی سوم نبود دسترسی به غذا و بروز بحران معیشتی است که میتواند فروپاشی را شتاب دهد و ناآرامی سراسری را برانگیزد. نویسنده برای این آستانه نیز یک مرجع بیرونی میگذارد: تعریف برنامهی جهانی غذا از ناامنی غذایی فاجعهبار؛ یعنی وضعیتی که در آن بیش از ۳۰ درصد جمعیت هیچ دسترسی به غذا ندارند.

پول ملی و بودجه: فاصلهی واقعی تا آستانه
کحالزاده تصریح میکند که هیچ نشانهای از نزدیک شدن ایران به فروپاشی پول ملی و نظام مالی وجود ندارد. کشور اکنون تورم بالایی را تجربه میکند، اما ریال همچنان کارکردهای پایهی یک پول ملی را انجام میدهد؛ حقوق و قیمتها به ریال پرداخت میشود و نشانهای از کاهش شدید روزانه ارزش پول دیده نمیشود. سنجهی دقیقتر او رابطه میان نرخ کاهش ارزش پول و نرخ تورم است. کاهش ارزش پول در حال بدتر شدن است، اما همچنان زیر نرخ تورم ماهانه میماند که در حدود ۵ تا ۶ درصد است. اگر محاصره ادامه یابد، متوسط تورم ماهانه میتواند از ۱۰ درصد فراتر رود.

با این حال، ارزیابی صریح نویسنده این است که تجربهی تورم ماهانه ۴۰ تا ۵۰ درصدی در چهار تا پنج ماه آینده برای اقتصاد ایران بسیار بعید است. به همین ترتیب، نشانهای وجود ندارد که دولت به زودی برای پرداخت حقوق کارکنان بخش عمومی، مستمری بازنشستگان، حقوق نیروهای امنیتی و یارانههای پایه با کمبود منابع روبهرو شود. باید توجه داشت منطق سنجش در این بخش مقایسهای است نه توصیفی. نویسنده هر شاخص را در برابر آستانهای بیرونی و تعریفشده میگذارد تا فاصله تا فروپاشی کمی شود نه احساسی.
معیشت: بحرانی شدید که هنوز فاجعه نیست
بخش معیشتی یادداشت، تلخترین ارقام آن را در خود دارد و در عین حال همانجاست که تفکیک میان «سختی شدید» و «فروپاشی» بیشترین اهمیت را پیدا میکند. تورم خوراک در خرداد امسال نسبت به خرداد سال پیش به نزدیک ۱۳۰ درصد رسیده است.

برآوردهای نویسنده از دامنهی فقر، تصویری لایهلایه به دست میدهد: بیش از ۷۰ درصد جمعیت در سختی اقتصادی زندگی میکنند؛ ۹۰ درصد توان تأمین سبد کامل غذایی را ندارند (سبدی که بنا بر توصیه وزارت بهداشت ایران شامل روزانه ۳۰ گرم گوشت است). مهمتر از همه، ۱۰ درصد جمعیت توان تأمین کالری پایه لازم برای زندگی را ندارند و اکنون در فقر مطلقاند.

با وجود اثر ویرانگر فشار کنونی، جمعبندی نویسنده در این بخش نیز همان تفکیک را نگاه میدارد. بحران ناامنی غذایی فاجعهبار آنگونه که برنامهی جهانی غذا تعریف میکند نزدیک نیست؛ چون دولت هنوز توان مالی نگه داشتن یک برنامهی کمک غذایی همگانی و بازفعالسازی نظام سهمیهبندی دوران جنگ ایران و عراق را دارد و از این رو وضعیت هرچند دشوار، دوامپذیر است.
بالشتکهای مقاومت یا چرا اقتصاد دوام میآورد؟
پرسش بعدی یادداشت این است که اقتصاد ایران چگونه از تهاجم اقتصادی آمریکا جان به در میبرد. نخستین پاسخ ساختاری است: تنوع اقتصادی و جغرافیایی ایران، اثربخشی محاصره را تضعیف میکند. نویسنده سه منبع مشخص را برمیشمارد:
۱- بخشی از توان کنونی مدیون شش میلیارد دلار درآمد نفتی است که در فرجهی کوتاه ناشی از تفاهمنامه با ایالات متحده صادر شد؛ به همین سبب درآمدهای نفتی ایران همچنان بالاتر از سال ۲۰۲۰ است.
۲- در کنار آن، ۴۵ میلیارد دلار ذخایر طلای ایران برای پوشش سه سال نیاز پایه غذا و دارو کفایت میکند.
۳- سرانجام، جغرافیای متنوع کشور دسترسی به کالاهای اساسی و غذا و دارو را ممکن نگاه میدارد، هرچند با هزینههای بالاتر.

در سمت بودجه نیز دولت بیابزار نیست. دولت با استقراض از نظام بانکی، چاپ پول و بازتخصیص منابع همچنان میتواند تعهدات خود را ایفا کند. نویسنده در کنار این منابع بر یک دارایی نامشهود هم تأکید میکند: منابع باقیماندهی ایران و تجربهی آن در مدیریت نقدینگی، بازار ارز، واردات و انتظارات در شرایط جنگی، امکان فروپاشی را در ماههای پیشرو دور نگاه میدارد. محاصرهی کامل با این جغرافیا و این سطح از تنوع تجاری در عمل شدنی نیست؛ هزینهها بالا میرود، اما جریان قطع نمیشود.
حلقهی مفقوده: از درد اقتصادی تا تغییر سیاسی
مهمترین بخش استدلال آنجاست که نویسنده حتی سناریوی بدبینانه را میپذیرد و باز هم نتیجهی سیاسی مورد نظر واشنگتن را نمیبیند: حتی اگر ایران با دلاری شدن گسترده روبهرو شود و فروپاشی مالی توان دولت در تأمین مالی نهادهایش را از میان ببرد، سختی اقتصادی به طور خودکار به تغییر سیاسی مطلوب ترجمه نمیشود. او برای سناریوی دلاری شدن دو مرجع تجربی میآورد: ونزئولا در بحران ابرتورمی ۲۰۱۷ تا ۲۰۲۱ و لبنان در ۲۰۱۹، جایی که قیمتها و مبادلات به تدریج از پول ملی به ارز خارجی منتقل شد اما نکتهی او دقیقاً این است که این گذار اقتصادی به خودی خود گذار سیاسی نمیسازد. دلیل اول احتمال بالای سرکوب است. دلیل دوم، روانشناسی جمعی در وضعیت جنگی است. نارضایتی اقتصادی تا حدی جای خود را به نگرانی امنیتی، ترس، بیاطمینانی و تردید نسبت به کارآمدی اعتراض داده است. جنگ اثر «گرد پرچم» را فعال کرد و برخی ایرانیان ناراضی وقتی کشور را زیر حمله بیرونی دیدند، سختی را تحمل کردند. دلیل سوم، محاسبهی هزینه است: بسیج در زمان جنگ هزینهای بسیار بالا دارد. بسیاری تردید دارند که خیابان به تغییر مورد نظر برسد. نویسنده در همین جا نقش رفتار و ادبیات طرف آمریکایی را هم وارد میکند: حمله به زیرساخت غیرنظامی و مدرسه و دانشگاه و پل، و توصیف ایران از سوی ترامپ به عنوان «ملت ترور و نفرت» تنها تردید نسبت به شورش را افزایش داده است.

جمعبندی و توصیهی سیاستی
نویسنده در جمعبندی از انکار به تعیین افق میرسد. ظرفیت ایران برای جذب فشار اقتصادی نامحدود نیست و خشم عمومی میتواند سرانجام به ناآرامی گسترده بدل شود اما این اتفاق بعید است به سرعتی که واشنگتن انتظار دارد رخ دهد و ممکن است حتی در دورهی ریاست جمهوری ترامپ اتفاق نیفتد. پیامد دوم از این هم مهمتر است: حتی اگر فروپاشی رخ دهد، تسلیم سیاسی را تضمین نمیکند. نتیجهی محتملتر، حریفی تهاجمیتر است که همچنان توان و انگیزه اخلال در کشتیرانی و بازارهای انرژی را دارد و هزینههای نظامی، اقتصادی و سیاسی بالاتری بر ایالات متحده تحمیل میکند. فشار اقتصادی ایرانیان را فقیر میکند و شاید سرانجام به فروپاشی اقتصاد آنها برسد بدون دستاورد سیاسی معناداری برای واشنگتن.
توصیهی پایانی کحالزاده بازگرداندن همان مسیری است که در ابتدای یادداشت کنار گذاشته شده بود. اگر هدف، تغییر محاسبهی ایران به سود مصالحه است، فشار باید با یک راه خروج و تخفیف اقتصادی ملموس همراه شود. واشنگتن باید هزینهی مقاومت را با ارائهی مشوقهای معتبری بالا ببرد که خویشتنداری را در تهران جذابتر کند. او سه مؤلفه را برای چنین بستهای برمیشمارد:
۱- توافقی که تنشزدایی را پاداش دهد.
۲- بزرگترین بازارهای دستنخوردهی خاورمیانه را به روی شرکتهای آمریکایی بگشاید.
۳- ایرانیان را متقاعد کند که مصالحه به لحاظ مادی میارزد.
منطق نهایی روشن است: تخفیف معتبر، توازن درونی انگیزهها در ایران را جابهجا میکند و این گزاره را تقویت میکند که خویشتنداری بیش از مقاومت میدهد.
منبع:
https://foreignpolicy.com/2026/08/25/iran-war-trump-sanctions-economy-collapse/