قلمرو رفاه

چرا مردم فرانسه نسبت به آینده خود بدبین شده‌اند؟

فرانسه در بن‌بست است و مردم بهشت اروپا این روزها احساس در جهنم بودن می‌کنند

12 شهریور 1405 - 11:15 | اقتصاد سیاسی
پل تیلور
پل تیلور پژوهشگر ارشد مهمان در «مرکز سیاست‌گذاری اروپا»
تنظیم نمایش متن
در آستانه انتخابات ریاست جمهوری در فرانسه، پل تیلور در یادداشت حاضر برای نشریه گاردین، کوشیده است بحران سیاسی و اجتماعی جاری در فرانسه را با ریشه‌یابی در تاریخ ساختاری، نهادهای متمرکز دولتی و فرهنگ اعتراض در این کشور تبیین کند.


رقابت برای جانشینی امانوئل مکرون در حال اوج‌گیری است، اما فضایی تا این حد تاریک و جذب شدن به سمت راهکارهای افراطی به‌ندرت تا این اندازه نگران‌کننده بوده است. سلیوان تسون، سفرنامه‌نویس فرانسوی، زمانی نوشته بود: «فرانسه بهشتی است که ساکنانش تصور می‌کنند در جهنم زندگی می‌کنند.» اکنون که کارزار انتخابات ریاست‌جمهوری سال آینده با اعلام کاندیداتوری داوطلبان متعدد جان تازه‌ای می‌گیرد، کشور در وضعیتی به‌شدت بدبینانه و تلخ به سر می‌برد.
اگر انتخابات همین امروز برگزار می‌شد، مارین لوپن، پوپولیست ضد مهاجرت، شانس بالایی داشت تا سوار بر موج ناامیدی رأی‌دهندگان از کل طبقه سیاسی و با این احساس که «ما همه راه‌های دیگر را امتحان کرده‌ایم»، وارد کاخ الیزه شود اما از الآن تا ۱۸ آوریل ۲۰۲۷ (تاریخ دور اول انتخابات)، اتفاقات زیادی می‌تواند رخ دهد. فرانسه کشور شوک‌های ناگهانی نیز است.
در بهار ۲۰۱۱، دومینیک استروس-کان، رئیس وقت صندوق بین‌المللی پول و وزیر دارایی سابقِ مورد احترام، شانس اول کاندیداتوری حزب سوسیالیست برای شکست دادن نیکولا سارکوزیِ محافظه‌کار بود اما استروس-کان با یک رسوایی جنسی سقوط کرد و در نهایت فرانسوا اولاند، سیاستمدار نه‌چندان محبوب سوسیالیست، راهی الیزه شد. در سال ۲۰۱۶، فرانسوا فیون، نخست‌وزیر سابق محافظه‌کار، در رقابت جانشینی اولاند فرسنگ‌ها جلوتر بود؛ اما سپس افشا شد که او برای همسرش شغل‌های پارلمانی صوری با مالیات مردم درست کرده است. او سوم شد و امانوئل مکرون، یک چهره میانه رو و جوانِ خارج از بدنه قدرت و بدون ماشین حزبی، به پیروزی رسید.
برای درک پیش‌زمینه انتخابات سال آینده — که رهیافت‌های بزرگی برای اروپا، ائتلاف غرب و خود فرانسه در بر دارد — ارزشش را دارد که ویژگی‌های منحصربه‌فردی را که این «یاس و افول روحی» فرانسه را از بحران‌های سایر دموکراسی‌های پیشرفته متمایز می‌کند، بررسی کنیم. بالاخره، سیاست در بسیاری از کشورها خشن‌تر و قطبی‌تر شده است. سایر اقتصادهای بزرگ اروپایی در حال درجا زدن هستند. احزاب اصلی در سراسر اروپا تحت فشار چالش‌های روزافزون پوپولیست‌های راست‌گرای شورشی و همچنین چپ‌های رادیکال و اکولوژیست، در حال کوچک شدن و فروپاشی هستند. بی‌ثباتی سیاسی نیز در همه‌جا با هیجانات شبکه‌های اجتماعی و چرخه خبری ۲۴ ساعته تشدید می‌شود.
اما چندین عامل تاریخی، بدحالی و ناخوشی فرانسه را ویژه می‌کند؛ موضوعی که من در گفتگوی اخیرم با میشل ویویورکا (جامعه‌شناس برجسته و نویسنده مطالعات متعدد درباره جامعه فرانسه از جمله کتاب فرانسه به کجا می‌رود: دگرگونی یا انحطاط؟) بررسی کردم.
فرانسه اولین دولت متمرکز اروپا بود؛ با فرهنگ توسعه اقتصادی هدایت‌شده (هدایت‌گری دولتی) که ریشه در کاردینال ریشلیو، لوئی چهاردهم و وزیرش ژان-باتیست کولبر در قرن هفدهم دارد. این سنت توسط شارل دوگل و دولت‌های پس از جنگ بازسازی شد؛ آن‌ها از یک نهاد قدرتمند برنامه‌ریزی اقتصادی ملی برای پیشبرد نوسازی صنعتی از جمله برنامه‌های هسته‌ای، صنایع هوافضا و سرمایه‌گذاری‌های عظیم در زیرساخت‌های عمومی استفاده کردند.
این تاریخچه توضیح می‌دهد که چرا مردم فرانسه انتظارات بسیار بالایی از دولت دارند و بالاترین نرخ‌های مالیات، بازتوزیع درآمد و هزینه‌کردهای عمومی نسبت به تولید ناخالص داخلی را در میان اقتصادهای بزرگ می‌پذیرند. همچنین این موضوع توضیح می‌دهد که چرا نسبت بدهی به تولید ناخالص داخلی فرانسه (۱۱۸٪) در زمره بالاترین و سریع‌ترین بدهی‌های رو به رشد در اروپا قرار دارد.
ویویورکا می‌گوید: «فرانسوی‌ها بسیار به خدمات عمومی وابسته هستند و از تنزل کیفیت آن نگرانند؛ افولی که در آموزش عمومی بسیار چشمگیر است اما در سیستم قضایی، پلیس، نظام مالیاتی و خدمات بهداشتی (همان‌طور که در پاندمی کووید-۱۹ برملا شد) نیز دیده می‌شود. آن‌ها این احساس را دارند که ما زمانی کشوری بزرگ در پیشانی مدرنیته بوده‌ایم، اما اکنون در حال فروپاشی هستیم.»
یکی دیگر از ویژگی‌های منحصربه‌فرد، سنت چندصدساله اعتراضات اغلب خشونت‌آمیز است. از شورش‌های دهقانی و سنگربندی‌های پاریس در قرن‌های ۱۶ و ۱۷ گرفته تا تحولات تحول‌آفرین انقلاب ۱۷۸۹، شورش علیه حکومت از سوی بخش بزرگی از جامعه مشروع تلقی شده است. همان‌طور که ژان پل سارتر گفت: «شوریدن بر حق است.» جنبش کارگری فرانسه نیز پیش از آنکه تحت سلطه حزب کمونیست قرار گیرد، ریشه در آنارکو-سندیکالیسم داشت و فاقد سنت سازش‌های اصلاح‌طلبانه اتحادیه‌های بریتانیایی یا آلمانی بود.
فرانسوی‌ها مانند انگلیسی‌ها در قرن هفدهم، پادشاه خود را در قرن هجدهم اعدام کردند، اما پس از دو دوره بازگشت سلطنت و دو امپراتور، تقریباً یک قرن طول کشید تا سرانجام سلطنت را ملغی کنند. چپ فرانسه برای اصل جمهوریت جنگید و در ماجرای دریفوس در پایان قرن نوزدهم بر نیروهای اقتدارگرا و مورد حمایت کلیسای کاتولیک پیروز شد. این امر به جدایی کامل دین از حکومت و اصل سکولاریسم (لائیسیته) منجر شد که امروزه مورد توافق همگانی است.
با این حال، همان‌طور که ویویورکا اشاره می‌کند، افول هویت مسیحی و مناسک مذهبی در فرانسه با رشد اسلام (عمدتاً در میان تبار مهاجران) همزمان شده است. این امر به نگرانی‌هایی دامن زده که توسط سیاستمداران محافظه‌کار سنت‌گرا، راست افراطی و امپراتوری رسانه‌ای راست جدید متعلق به ونسان بولوُره (میلیاردر فرانسوی) تشدید می‌شود.
این هراس‌ها رشد «جبهه ملی» راست افراطی را توضیح می‌دهد که توسط ژان-ماری لوپن در سال ۱۹۷۲ تأسیس شد؛ حزبی که ویویورکا آن را «حزب پیشگام ملی‌گرا-پوپولیست در اروپا» می‌نامد که مبارزه با مهاجرت را در مرکز برنامه‌های خود قرار داد. این حزب که در سال ۲۰۱۸ توسط دخترش، مارین لوپن، برای کسب مشروعیت اجتماعی به «تجمع ملی» (RN) تغییر نام یافت، ریشه در رژیم ویشی (همکار آلمان نازی) دارد اما آنتی‌سامیتسیم (یهودستیزی) را با اسلام‌ستیزی تعویض کرده و خواستار «اولیت ملی» برای شهروندان فرانسوی در رفاه، مسکن و خدمات درمانی است.
ویژگی متمایز دیگر، نخبگان سیاسی و اداری فرانسه هستند؛ دسته‌ای که پس از جنگ جهانی دوم بر اساس شایسته‌سالاری و با تأسیس مدرسه ملی اداری (ENA) برای آموزش کارمندان عالی‌رتبه و مدیران ارشد شرکت‌های دولتی بازسازی شدند که بسیاری از آن‌ها وارد دنیای سیاست شدند اما این سیستم به مرور زمان دچار جمود شده و نخبگانی خودپرور (موسوم به آنارک‌ها) تولید کرده است که روزبه‌روز ناآگاه‌تر و دورتر از دغدغه‌های مردم عادی فرانسه دیده می‌شوند.
ترکیب این عوامل، وضعیت افکار عمومی در آستانه این کارزار انتخاباتی را توضیح می‌دهد: به‌شدت بدبین نسبت به وضعیت کشور، نگران درباره هویت، افول خدمات عمومی و هزینه‌های زندگی، و سرخورده از ساختار سیاسی حاکم که به نظر می‌رسد در تمام این جبهه‌ها ناکام مانده است.
من علاوه بر ماتریس عوامل ویویورکا درباره ناخوشی سیاسی، یک عدم واقع‌گرایی اقتصادی فراگیر و این باور را اضافه می‌کنم که آنچه فرانسوی‌ها «پول عمومی» می‌نامند (و در بریتانیا یا آلمان با نام «پول مالیات‌دهندگان» شناخته می‌شود) بی‌نهایت و دست‌نخورده است.
غیرواقع‌بینی اقتصادی، فرانسه را به‌ویژه در برابر راهکارهای «پول جادویی» آسیب‌پذیر می‌کند؛ راهکارهایی مانند توهم حزب تجمع ملی (RN) مبنی بر اینکه اگر دولت فقط پرداخت‌های رفاهی به مهاجران را متوقف کند و سهم خود به اتحادیه اروپا را کاهش دهد، بدهی و کسر بودجه ناپدید خواهد شد؛ یا ادعای ژان-لوک ملانشونِ چپ‌گرای رادیکال که می‌گوید فرانسه فقط کافی است ۱۸ درصد بدهی‌های خود را که در اختیار بانک مرکزی اروپا است «بدون هزینه» باطل کند و تمام ارث‌های بالای ۱۲ میلیون یورو را مصادره نماید.
تعجبی ندارد که در این فضا، کمتر کسی حوصله سیاستمدارانی را دارد که راهکارهای خسته‌کننده دنیای واقعی مانند افزایش سن بازنشستگی یا کاهش برخی مزایای رفاهی را پیشنهاد می‌کنند. شعار معروفی در قیام‌های دانشجویی مه ۱۹۶۸ مطرح شد: «واقع‌بین باشید، خواستار امر غیرممکن شوید». اکنون خطر بزرگ این است که مردم فرانسه به‌جای عقل و منطق، با احساسات و دل خود رأی دهند. در زمانه‌ای که چنین خطرات ژئوپلیتیکی و مالی، فرانسه و اروپا را تهدید می‌کند، این یک چشم‌انداز نگران‌کننده و هشداردهنده است.

منبع