قلمرو رفاه

راهنمایی برای سرگشتگان جهان ایلان ماسک

کوین اسلوبودیان و بن تارنوف معتقدند اهمیت ایلان ماسک که حالا اولین «تریلیونر سابق» جهان است، صرفاً به خاطر ثروتی افسانه‌ای‌ نیست، بلکه از آن‌روست که او دیگر «شمایل یک جهان‌بینی» است که جهان را با خیال‌پردازی می‌فریبد

14 آبان 1405 - 12:00 | مرور فرهنگ
کیم فیلیپس‌فاین
کیم فیلیپس‌فاین استاد تاریخ دانشگاه کلمبیا
تنظیم نمایش متن

قلمرو رفاه: درحالی‌که هزینه‌ی نیم میلیاردی ایلان ماسک در انتخاب میان‌دوره‌ای در آمریکا این روزها بر سر زبان‌هاست، برخی او را نماد دنیای آینده می‌دانند و در این‌باره داستان‌سرایی‌ها می‌کنند. کتاب جدید کوین اسلوبودیان و بن تارنوف با نام «ماسکیسم؛ راهنمایی برای سرگشتگان» که 21 آوریل سال جاری توسط انتشارات هارپر منتشر شده است، زندگی‌نامه‌ی ایلان ماسک نیست، اما داستان زندگی ماسک بر ایده‌ی اصلی کتاب تاثیر دارد. کتاب به ما می‌گوید ایلان ماسک از کجا آمده و چه ماجراهایی در زندگی‌اش بر جهان‌بینی او اثر گذاشته‌اند. مهم‌تر این‌که نشان می‌دهد ماسکیسم و جهانی که ماسک در سر دارد، چگونه میراثی از سرمایه‌داری سلسله‌مراتبی هنری فورد، تجربه‌ی آپارتاید در آفریقای جنوبی و پیوند شرکت‌های فن‌آوری با دولت را در خود جمع کرده است. ثروت و قدرت این جهان در اختیار اقلیتی است که توانایی کنترل فن‌آوری را دارند، بی‌آن‌که تعهدی به توزیع دستاوردهایش داشته باشند و همزمان، مهاجران و مخالفان سیاسی از جامعه و فضای عمومی حذف می‌کنند. کیم فیلیپس‌فاین، استاد تاریخ دانشگاه کلمبیا، مروری بر این کتاب و مضامین اصلی آن داشته است.

مترجم: سحر کریمی | روزنامه‌نگاری در حوزه‌‌ی تجارت به نام ساموئل کراوتر در تابستان ۱۹۲۱ با ارنست لیبولد، منشی مخصوص هنری فورد، غول صنعت خودروسازی، تماس گرفت. کراوتر پیش‌تر هم برای نوشتن گزارشی مطبوعاتی با فورد مصاحبه کرده بود و پس از انتشار آن مطلب بود که با ناشرش صحبت کرد و گفت به نظرش فرصت برای کار بزرگ‌تری فراهم است. او در نامه‌ای به لیبولد نوشت: «کاری که فورد کرده، بسیار فراتر از ساخت یک اتومبیل جدید و بهتر است». به باور کراوتر «نظریه و رویه‌های عملی‌» ابداعی فورد، «بلندترین گام بشر رو به سوی تمدن در طول تاریخ» بوده است. (کراوتر بعدها نوشت: «صنایع فورد بر پایه‌ی ایده‌ها بنا شده‌اند و آجر و ملات تنها ابزاری برای پیاده‌سازی آن ایده‌هاست»). پیشنهادش این بود که شش ساعت با فورد مصاحبه کند و حاصل کار را به یک «اثر کلاسیک اقتصادی» تبدیل کند، کتابی که به نظرش پس از کتاب مقدس، بیشترین خیر و برکت را در مقایسه با هر کتاب دیگری در تاریخ برای جهان به بار خواهد آورد.


فورد پذیرفت، هرچند با کمی اکراه. او به ندرت حاضر می‌شد برای مصاحبه‌های موعود با کراوتر وقت بگذارد و شاید هرگز نسخه‌ی نهایی کتابی را که با نام خودش منتشر شد، نخواند. با این حال، کتاب «زندگی و کار من» اثری پرفروش در سراسر جهان شد. کتابی که می‌خواست عصاره‌ی ایده‌هایی را که در قلب سیستم فوردی جای داشت، بیرون بکشد و تصویری از حیاتی اقتصادی بدهد که «سازمان تولیدی بزرگ» شرکت در آن نهادی «مقدس» شمرده می‌شد. آدم‌ها در این سازمان برای کسب پاداش و گذران زندگی کار می‌کردند، اما کل سیستم سلسله‌مراتبی خشک و انعطاف‌ناپذیر بود که با هدف به حداکثر رساندن ظرفیت تولید سازمان یافته بود: «هر طرحی که با این فرض آغاز شود که انسان‌ها برابرند یا باید برابر باشند، غیرطبیعی و در نتیجه نشدنی است».

سال‌ها بعد، آنتونیو گرامشی در زندانی در ایتالیا مقاله‌ی «آمریکایی‌گری و فوردیسم» را نوشت و سازوکار تولید انبوه و فرهنگ مصرف‌گرایی را کالبدشکافی کرد که فورد نقش مهمی در پیدایش آن داشت. از نگاه گرامشی، سرمایه‌داری و صنعت مدرن (که به نظرش کامل‌ترین شکل را در ایالات متحده یافته بود) چنان هجمه‌ی تمام‌عیاری علیه شیوه‌های قدیمی‌تر سازماندهی زندگی اجتماعی به راه انداخته بود که خلق «نوع جدیدی از کارگر و انسان» را ضروری می‌ساخت. فقط کسانی می‌توانستند نظم و انضباط درونی کارخانه‌های فورد و خطوط مونتاژ آن را تحمل کنند که از اساس به کلی دگرگون شده بودند، کسانی که آن دستمزدهای کذایی بالای روزی پنج دلار که فورد در کارخانه‌هایش باب کرده بود، برایشان غرامتی کافی برای آزادی ازدست‌رفته‌شان محسوب می‌شد. فوردیسم فراتر از شیوه‌ای برای مدیریت کارخانه بود، روشی بود برای نظم‌دهی به نیروی کار و کل جامعه.

سیستم فوردیستی متکی بر دستمزدهای بالا و تولید صنعتی و مصرف‌گرایی، در دهه‌ی ۱۹۷۰ فرو پاشید، اما چه منظومه‌ای از رویه‌های مادی، الگوهای خانوادگی، هنجارهای جنسی، عادت‌های مصرفی و باورهای فرهنگی جایگزین آن شد؟ کوئین اسلوبودیانِ مورخ و بن تارنوفِ نویسنده در کتاب «ماسکیسم: راهنمای سرگشتگان» می‌گویند که اهمیت ایلان ماسک که حالا اولین «تریلیونر سابق» جهان است، صرفاً به خاطر ثروتی افسانه‌ای‌ نیست، بلکه از آن‌روست که او دیگر «شمایل یک جهان‌بینی» است. در روایت این دو نفر، هم فورد و هم ماسک نماد نوعی خاص از «پروژه‌ی نوسازی» هستند. فوردیسم نماینده‌ی «وعده‌ی بالا رفتن استانداردهای زندگی برای همگان بود: یک اتوموبیل در هر پارکینگ و یک یخچال در هر آشپزخانه و دستمزدهایی که همپای بهره‌وری بالا می‌روند». ماسکیسم در عوض وعده‌ی توسعه اقتصادی تندوتیز را می‌دهد، اما هیچ تعهدی هم برای تقسیم عواید این توسعه ندارد. این سیستم به جای تقسیم عواید، قول ثروت را به کسانی می‌دهد که قادرند فن‌آوری را در مشت خود بگیرند و از آن برای دفاع از حاکمیتشان استفاده کنند؛ در حالی که علیه کسانی که به این جمع تعلق ندارند و سهم کافی برایشان وجود ندارد، «سیاست طرد و اخراج» را در پیش می‌گیرد. چنان که نویسندگان کتاب استدلال می‌کنند: «هدف غایی جامعه‌ای خالص و پالوده است که عضویت در آن بر اساس تعلق فرهنگی و ژنتیکی به غرب سفیدپوست و اروپایی تعریف می‌شود و پاسداری‌اش بر عهده‌ی فن‌آوری‌های برتر است: دژی برای محافظت از بهترین انسان‌ها در برابر بدترینشان... قلبت را سخت کن، مرزهایت را ببند و خطای کدها را بگیر».

اسلوبودیان و تارنوف ریشه‌های جهان‌بینی ماسک را در آفریقای جنوبی دوران آپارتاید می‌بینند و یادآور می‌شوند که هرچند آپارتاید بر بنیان نسل‌ها حکومت نژادپرستانه‌ی آفریکانرها (سفیدپوستان هلندی‌تبار) و بریتانیایی‌ها بنا شده بود، اما تنها پس از جنگ جهانی دوم و همزمان با آغاز روند استعمارزدایی بود که رسماً نهادینه شد. آپارتاید سیاستی پیشامدرن نبود، بلکه تلاشی بود برای حفظ حاکمیت سفیدپوستان در دوران پس از شکست نازیسم که موجی از واکنش جهانی علیه تفکرات نژادی به راه افتاده بود و در بحبوحه‌ی فروپاشی امپراطوری‌های اروپایی رخ داد. پدربزرگ ماسک در سال ۱۹۵۰ از کانادا به آفریقای جنوبی مهاجرت کرد، یعنی دو سال پس از تصویب رسمی قوانین آپارتاید. او پیش‌تر از اعضای فعال «جنبش تکنوکراسی» بود؛ سازمانی سیاسی و فرقه‌مانند در دوران رکود بزرگ اقتصادی که اعضایش یکدیگر را به جای نام با شماره صدا می‌زدند، در گردهمایی‌هایشان کت‌وشلوارهای خاکستری یک‌‌دست می‌پوشیدند، با کاروان‌های بزرگی از خودروهای خاکستری تردد می‌کردند و با رد دموکراسی، خواهان سیستمی سیاسی بودند که دانشمندان و مهندسان تمام تصمیم‌های اساسی را در آن بگیرند. وقتی کانادا در سال ۱۹۴۰ فعالیت این جنبش را ممنوع کرد، پدربزرگ ماسک مدتی کوتاه بازداشت شد. تصمیم نهایی او برای مهاجرت به آفریقای جنوبی تصادفی نبود. او به روزنامه‌ی حامی آپارتاید به نام ترانسوالی (Die Transvaler) گفته بود: «رویکرد دولت آفریقای جنوبی نه تنها مرا از آمدن به این کشور منصرف نکرد، بلکه نتیجه‌ای کاملاً عکس داشت و تشویقم کرد بیایم و اینجا ساکن شوم».

آپارتاید تجسم نگاه خاصی به سرمایه‌داری مدرن بود: جامعه‌ای سلسله‌مراتبی که نخبگان اقلیت سفیدپوستش از طریق سلطه‌ی فن‌آورانه و کنترل بوروکراتیک دولتی، بر جمعیت سیاه‌پوستِ به حاشیه رانده‌شده حکومت می‌کردند. پایگاه‌های داده کامپیوتری نقشی کلیدی در جمع‌آوری و پردازش اطلاعات لازم برای اداره‌ی دولت آپارتاید داشتند. اسلوبودیان و تارنوف به سامانه‌ی «کتاب زندگی» (Book of Life) اشاره می‌کنند: یک سیستم شناسایی هویت که بر روی کامپیوترهای بزرگ شرکت IBM ذخیره می‌شد و دسته‌بندی نژادی تک‌تک افراد متولد آفریقای جنوبی را ثبت می‌کرد. شهر پِرِتوریا که ماسک در آن بزرگ شد، شهری بود پر از ساختمان‌های درخشنده و مدرن که دفاتر اجرایی و اداری دولت را در خود جای داده بود. شهری که در حلقه‌ی اولش حومه‌‌های سفیدپوستان با چمن‌ها و استخرهایشان احاطه‌اش کرده بود و در حلقه‌ی دورتر، شهرک‌های تفکیک‌نژادی‌شده، کارخانه‌ها و انبارهای وسیعی قرار داشت که جمعیت سیاه‌پوست در آن‌ها زندگی و کار می‌کرد.

هدف دولت، صنعتی‌سازی و رسیدن به خودکفایی مبتنی بر اقتصادی خودبسنده بود تا این کشور مطرود بتواند فارغ از نظم بین‌المللی‌ به حیات خود ادامه دهد، نظمی که روزبه‌روز بیشتر علیه دیدگاه نژادپرستانه‌اش موضع می گرفت. اوج تبلور این ذهنیت پناهگاه بتنی و غول‌پیکر «پِلیندابا» (Pelindaba) بود (عبارتی به زبان زولو به معنای «پایان داستان»)، مجموعه‌ای با معماری بروتالیستی که دولت آفریقای جنوبی تحقیقات هسته‌ای خود را در آن انجام می‌داد. این کشور در طول دهه‌ی ۱۹۷۰ با جدیتی روزافزون به دنبال ساخت کلاهک‌های هسته‌ای عملیاتی بود تا بتواند در برابر یک قاره و جهانی که مخالف حکومت اقلیت سفیدپوست بودند، قد علم کند. سودای هسته‌ای بارزترین نماد «آینده‌گرایی دژمحور» این کشور بود، یعنی «باور به این‌که فن‌آوری می‌تواند اتکا به نفس را در دل دنیایی متخاصم تقویت کند».

اگر آفریقای جنوبی یکی از خاستگاه‌های ماسکیسم باشد، خاستگاه دیگرش سیلیکون‌ولی است. اسلوبودیان و تارنوف چندان کاری به آن روحیه‌ی ضدفرهنگی متکی بر خلاقیت و نوآوری در سیلیکون‌ولی ندارند که پژوهشگرانی چون فرد تِرنِر و مارگارت اومارا درباره‌ی تاریخش نوشته‌اند. توجه آن‌ها معطوف به چیزی بنیادین‌تر است: نقش سرمایه‌گذاری‌های حکومت و قراردادهای دولتی در تولید سود. سرمایه‌داری مد نظر ماسک، سیستمی است که دولت و شرکت‌های بزرگش مستقل از هم نیستند، بلکه حیاتی هم‌زیستانه و درهم‌تنیده دارند. یارانه‌های دولتی سوخت موتور رشد فن‌آوری است و در مقابل، شرکت‌های فن‌آوری ماشین‌ها و نرم‌افزارهایی را می‌سازند که دولت متکی به آن‌هاست. چنین تصویری از سرمایه‌داری با آنچه میلتون فریدمن تبلیغ می‌کرد (چه رسد به سرمایه‌داران قرن نوزدهم) زمین تا آسمان تفاوت دارد. یکی از تازه‌ترین جلوه‌های این ایده را می‌توان در کتاب «جمهوری فن‌آورانه» نوشته‌ی الکساندر کارپ و نیکلاس زامیسکا که هر دو از مدیران شرکت پالانتیر (Palantir) هستند، پیدا کرد. این کتاب استدلال بسیار راحت و سرراستی دارد که شرکت‌های فن‌آوری باید خدمت به دولت را هدف اصلی خود بدانند و دولت هم در عوض باید سرمایه‌گذاری‌هایش را در فن‌آوری‌های نظارتی و تجهیزات نظامی پیشرفته گسترش دهد و هیچ وقعی به خرده‌گیری‌ها درباره‌‌ی آزادی‌های مدنی یا سرمایه‌داری رفاقتی نگذارد.

ماسک فقط کد نمی‌نویسد، او ماشین می‌سازد. اسلوبودیان و تارنوف بر درگیر شدن مستقیم او در جزئیات تولید اتومبیل‌ها، موشک‌ها و پلتفرم‌هایش تاکید دارند و همچنین بر علاقه‌اش به ایجاد محیط‌هایی کاری که با سیستم‌های بازخورد درونی و لایه‌های اداری محدود کار می‌کنند، اما توجه او به زیرساخت‌های سخت‌افزاری به جای اکتفا به نرم‌افزار، با اصل کلیدی دیگری از ماسکیسم پیوند می‌خورد: «افسانه‌سرایی مالی». ماسک بارها متهم شده که شومنی بیش نیست، مدیر سیرکی در دنیای فن‌آوری. اسلوبودیان و تارنوف هم موافقند، اما همه‌ی این‌ها را یک استراتژی تجاری می‌دانند، نه ویژگی تصادفی شخصیت یا سیاست‌های ماسک. ماسک بدون مالیات‌های ناچیز بر عایدی سرمایه، نرخ‌های بهره‌ی پایین و مقررات‌زدایی‌هایی که ثروت را به سمت بخش مالی سرازیر کردند، هرگز نمی‌توانست چنین رشدی کند. کل استراتژی او بر پایه‌ی هیاهو و بزرگ‌نمایی درباره‌ی ماهیت انقلابی و شگفت‌انگیز نوآوری‌هایش بنا شده تا این‌گونه ارزش سهام شرکت‌هایش را باد کند. نتیجه‌ی این شگرد در عرضه‌ی اولیه سهام شرکت اسپیس‌ایکس (SpaceX) که مدتی کوتاه او را به یک تریلیونر تبدیل کرد، به خوبی پیداست. مدل کسب‌وکار ماسک از این قرار است: گرفتن یارانه از دولت، استفاده از نرخ‌های بهره‌ی پایین برای باد کردن سرمایه‌گذاری‌ها، راه انداختن جنجال و جنون تبلیغاتی حول موشک‌ها، اتومبیل‌های برقی، تراشه‌های مغزی، خودروهای خودران یا پهپادها و در نهایت، یک دستبرد حسابی و به جیب زدن سودهای نجومی. به قول جکسون پالمر، یکی از مخترعان دوج‌کوین (ارز دیجیتال مسخره‌ای که ماسک با توییت‌هایش قیمتش را به عرش رساند): «در این سیستم اقتصاد گوش‌بُری، ابرسرمایه‌داری و سرمایه‌داری رانتی، روزبه‌روز بر تعداد کسانی افزوده می‌شود که هیچ کاری نمی‌کنند و با هیچ‌کار نکردن پول درمی‌آورند».

تارنوف و اسلوبودیان تحلیل بسیار جذابی هم از رویکرد ماسک به شبکه‌های اجتماعی دارند، به ویژه درباره‌ی توییتر (ایکس فعلی) که در سال ۲۰۲۲ آن را خرید. ماسک توییت زدن را آرام‌آرام شروع کرد. او در سال ۲۰۱۰ وارد میدان شد، اما تا ۲۰۱۵ فعالیت چندانی نداشت و فقط ۶۱۷ توئیت زد. در سال ۲۰۱۸ میانگین روزی بیش از سه توییت می‌زد و در سال ۲۰۲۴، این رقم به روزی شصت پست رسید و گاهی به چهل توییت در یک ساعت هم می‌کشید. بسیاری از مفسران عادت‌های ماسک در شبکه‌های اجتماعی را کودکانه تعبیر کرده‌اند، اما به نظر تارنوف و اسلوبودیان این کار آزمایشی گسترده برای ساختن شکل جدیدی از آگاهی است متناسب با همان مرحله‌ای از سرمایه‌داری که او نمایندگی‌اش می‌کند: یک «جمع سایبرنتیک» که انسان‌ها با ماشین‌هایی درهم می‌آمیزند که به ظاهر کنترلشان را در دست دارند. توییت زدن برای ماسک داده تولید می‌کند: داده‌هایی که دست آخر به بخشی از پیکره‌ی عظیم دانشِ شکل‌دهنده به هوش مصنوعی تبدیل می‌شوند. ماسک بیش از هر چیز دیگری می‌خواست صاحب توییتر شود تا شیوه‌ی جدیدی از هستی انسان در جهان و رابطه‌اش با ماشین‌ها را خلق کند یا به تعبیر اسلوبودیان و تارنوف: «ادغام عملی هوش زیستی و هوش دیجیتال».

برای این‌که این ادغام ثمربخش باشد، باید «الگوهای فکری بیماری‌زای» جریان چپ از دنیای شبکه‌های اجتماعی پاکسازی می‌شد. نویسندگان کتاب به جمله‌ای از ماسک در گفتگو با نویسنده‌ی زندگی‌نامه‌اش، والتر آیزاکسون، استناد می‌کنند: «تا زمانی که جلوی ویروس ذهنیت ووک گرفته نشود، تمدن ما هرگز به تمدنی چندسیاره‌ای تبدیل نخواهد شد، ویروسی که از اساس علم‌ستیز، ضدشایسته‌سالاری و کلاً ضدانسان است ». ایده‌های بد باید حذف می‌شدند، درست همان‌طور که باید انسان‌هایی را کنار می‌گذاشتند که هرگز نمی‌توانستند از این ثروت نوپدید بهره‌مند شوند یا سهمی در آن داشته باشند، یعنی همان توده‌هایی که در مرزهای ایالات متحده و اروپا تجمع کرده و برای ورود به آن‌ها فشار می‌آورند. «مهاجرت معکوس» (به تعبیر ایوا فِلارْدینگِربروک، فعال راست افراطی هلندی)، اخراج و بیرون راندن تنها راه برخورد با کسانی بود که به این باشگاه تعلق نداشتند. کسانی هم که اعتراض می‌کردند، باید از پلتفرم‌هایی که محل بحث دربارهٔ ایده‌ها و شکل‌گیری این هوش جمعی جدید بود، حذف می‌شدند.

ماسکیسم کتابی کوتاه و جنجال‌برانگیز است و نکات بسیاری دارد که می‌توان امیدوار بود در آینده و با در دسترس قرار گرفتن اسناد آرشیوی و تاریخ‌های شفاهی، مورخان به سراغشان بروند و پیگیری‌شان کنند. با این حال، مهم‌ترین سوالاتی که این کتاب مطرح می‌کند، شبیه همان سوالاتی است که از نظریه‌پردازان قدیمی‌تر پرسیده می‌شد، از همان کسانی که نخستین بار ایده‌ی فوردیسم را به عنوان شیوه‌ای برای نظم‌دهی و تنظیم حیات اقتصادی مطرح کردند. به عبارتی این سوال که آیا فوردیسم واقعاً به همان اندازه که به نظر می‌رسید، سیستمی کامل و تمام‌عیار بود؟ آیا همیشه و به طور کامل از بالا تعیین می‌شد تا کارگران را کنترل کند و به امیال و آرزوهایشان شکل بدهد؟ یا این‌که دستمزدهای بالا که نقش محوری در این سیستم داشتند، در واقع اعترافی به این واقعیت بودند که باید کارگران را راضی نگه داشت و استقلال و قدرت عملشان را به رسمیت شناخت؟ از همه‌ی این‌ها گذشته، همیشه بخش‌های متعددی در نظم اقتصادی وجود داشت که طبق دستورات و الزامات فوردیسم رفتار نمی‌کرد. کارخانه‌های کوچک‌تر با سرمایه‌ی کمتر و حاشیه‌ی سود محدودتر، فروشگاه‌های بزرگ، رستوران‌ها، تئاترها، دفاتر حقوقی و مطب‌های پزشکی: حتی در اوج دوران طلایی فوردیسم هم این بخش‌ها هرگز به طور کامل در آن سیستم تولید صنعتی پادگانی ادغام نشدند که با دستمزدهای بالا و امکان خرید خودرو قابل‌تحمل شده بود.

همین سوالات را می‌توان درباره ماسکیسم هم پرسید: آیا این مفهوم کل اقتصاد را توصیف می‌کند؟ یا فقط بخش‌هایی از آن را؟ و اگر چنین است، کدام بخش‌ها؟ اما این پرسش به مسأله‌ی بزرگ‌تری ختم می‌شود و آن این‌که در مقایسه با رژیم فوردیستی، بساطی که ماسک پهن کرده، بیش از آن‌که یک پروژه‌ی تمام‌‌وکمال برای نظم‌‌دهی اجتماعی باشد، به بازی طراری و کلاهبرداری شباهت دارد. اسلوبودیان و تارنوف اذعان می‌کنند «ماسکیسم» نه دستمزد بالایی به کارگران می‌دهد و نه حتی این وعده را که می‌توانند با داشتن سهام در صندوق‌های سرمایه‌گذاری مشترک یا حساب‌های بازنشستگی، در انباشت ثروت شریک شوند. به جز خودآزاری یا استیصال که البته هر دو می‌توانند نیروهای قدرتمندی باشند، به نظر می‌رسد تقریباً هیچ دلیلی وجود ندارد که این سیستم بین مردم خریداری داشته باشد. بنابراین علاوه بر سایر مسائل، ما امروز در رژیمی زندگی می‌کنیم که بسیار شکننده‌تر از فوردیسم است. اسلوبودیان و تارنوف در جای دیگری نوشته‌اند که خطر واقعی ماسکیسم، متوجه خودش است. فوردیسم ناچار بود راهی برای دست‌وپنجه نرم کردن با طبقه‌ی کارگری پیدا کند که توان سازماندهی در کف کارخانه و بسیج سیاسی را داشت. نویسندگان کتاب معتقدند که امروز، فقدان یک چالش سیاسی جدی از سوی جنبش کارگری یا جریان چپ، به این معناست که دست سرمایه‌داران باز است تا به خیال‌پردازی مطلق پناه ببرند. در نهایت، این روند به رژیمی ختم می‌شود که کسب‌وکارهایش به دلیل عمیق‌تر شدن بی‌ثباتی‌ها و بحران‌های اجتماعی و سیاسی، دیگر حتی قادر به انباشت سود هم نخواهند بود.

البته فوردیسم هم دست آخر چندان رسوخ‌ناپذیر نبود. رژیم فوردیستی هزاران کارگر را در کارخانه‌های خود جمع کرد و در نهایت، بستر حاصلخیزی برای رشد اتحادیه‌های کارگری به وجود آورد؛ اتحادیه‌هایی که (بسیار بیش از شخص فورد) مسبب شکل‌گیری قرارداد اجتماعی دوران پساجنگ جهانی دوم بودند. فورد با تشکیل اتحادیه در امپراطوری اتومبیل‌سازی‌اش جنگید، تا جایی که از نیروهای حراست شرکت برای حمله به سازمان‌دهندگان و رهبران کارگری استفاده کرد؛ اما در سال ۱۹۴۱ شکست خورد، وقتی فقط سه درصد از کارگرانش در کارخانه‌ی «ریور روژ» (River Rouge) به تشکیل اتحادیه رأی منفی دادند. همان‌طور که روی یکی از پوسترهای «اتحادیه‌ی کارگران خودروسازی آمریکا» (UAW) نوشته شده بود: در انتخاب میان سندیکالیسم یا فوردیسم، کارگران همبستگی را انتخاب کردند.

اسلوبودیان و تارنوف در پایان کتاب آینده‌های گوناگونی برای ماسکیسم ترسیم می‌کنند. با این حال، هیچ‌کدام از این سناریوها چالشی واقعی‌ در برابر این سیستم نمی‌گذارد. دشوار بتوان جریان‌های اپوزیسیون و مقاومتی را دید که از دل دنیای ماسک سر برآورند، اما هیچ دلیلی هم وجود ندارد که ما در توهمات و خیالات او درباره‌ی همه‌چیز‌دانی و فرار از کره‌ی زمین شریک شویم. شاید خودمحوری این سیستم در نهایت پاشنه‌آشیل و عامل سقوطش باشد. ماسک در ژوئن ۲۰۲۵ توییت زد: «هر اتفاقی بیافتد، ما سفینه‌های فضایی داریم و آن‌ها ندارند» (که بازنویسیِ شعر امپریالیستی هیلیر بلاک در سال ۱۸۹۸ است که می‌گفت: «هر اتفاقی که بیافتد، ما مسلسل ماکسیم داریم و آن‌ها ندارند»). با این همه، بیشتر ما سفینه‌ی فضایی نمی‌خواهیم، دنیایی می‌خواهیم که ارزش زیستن داشته باشد. همین میل به همبستگی و پیوند با یکدیگر است که رویای خودشیفته‌وار ماسک را بسیار شکننده‌تر از آن چیزی می‌کند که کتاب ماسکیسم تصور می‌کند.


مأخذ:

 https://dissentmagazine.org/article/elon-musk-henry-ford-muskism-book-review/