قلمرو رفاه

یورگن هابرماس: مدافع خرد در عصری رو به تاریکی

هابرماس در ابتدا، گمان می‌کرد عرصه‌ دیجیتال می‌تواند به تقویت صداهای ساختارشکن پیرامون بینجامد اما بعدها فهمید که اینترنت چگونه حوزه‌ عمومی عزیزش را دگرگون و مسخ کرده است

20 شهریور 1405 - 21:10 | اندیشه انتقادی
یورگن هابرماس: مدافع خرد در عصری رو به تاریکی
الکس راس
الکس راس نویسنده ثابت مجله نیویورکر
تنظیم نمایش متن

نوشته پیش‌رو به قلم الکس راس، روایتی از زندگی و اندیشه‌های «یورگن هابرماس» فیلسوف نامدار آلمانی است که چند ماه قبل در 96 سالگی درگذشت. راس در این یادداشت نشان می‌دهد چگونه هوش مصنوعی، پیش‌بینی‌های هابرماس درباره‌ی حوزه‌ی عمومی و تبدیل انسان به کالا را به واقعیت تبدیل کرده است. در عین حال او به خوبی اندیشه‌ی «عقلانیت بر پایه‌ی گفت‌و‌گو» را به نقد می‌کشد و معتقد است ظهور راست افراطی در اروپا و تغییر روال رسانه‌ها چگونه خوش‌بینی هابرماس را به چالش می‌کشد.


ترجمه: مهسا جزینی | هابرماس از دل مکتب سازش‌ناپذیر فرانکفورت بیرون آمد، اما اندیشه‌اش بسیار کمتر از آن، رنگ‌وبوی جبرگرایی داشت. صبح از خواب بیدار می‌شوید و خودتان را برای هجوم انبوهی از چرندیات مسموم آماده می‌کنید؛ همان چیزهایی که امروز بخش بزرگی از حوزه عمومی را تشکیل می‌دهند. صندوق ایمیلتان پر است از هرزنامه، کلاهبرداری و مطالب بی‌ارزش. پیام‌های صوتی از آدم‌هایی که نمی‌شناسید، درباره چیزهایی که هیچ اهمیتی برایتان ندارند، یکی پس از دیگری می‌رسند. سری به اخبار می‌زنید و می‌بینید رئیس‌جمهور همچنان به دروغ‌گویی و فحاشی ادامه می‌دهد؛ یک تریلیونر در شبکه اجتماعی متعلق به خودش مشغول تبلیغ برتری‌طلبی نژادی است؛ و یک خواننده مشهور یا در حال ستایش هیتلر است، یا دارد بابت ستایش هیتلر عذرخواهی می‌کند، یا دوباره به ستایش هیتلر روی آورده است. نشریات، از روزنامه تایمز گرفته تا رسانه‌های زرد و کم‌اعتبار، مدام با تیترهای فریبنده و کلیک‌خور به سراغتان می‌آیند؛ انگار شما موشی گرسنه‌اید در آزمایشگاه پاولوف که باید به هر محرک تازه‌ای واکنش نشان دهد.

سیستم‌های هوش مصنوعی هم چیزی شبیه گفت‌وگو با پسربچه‌ای ده‌ساله و ازخودراضی را به نمایش می‌گذارند؛ پسربچه‌ای که بسیار کمتر از آنچه خودش گمان می‌کند می‌داند. اگر کمی تحت فشار قرارشان دهید، چت‌بات‌ها حتی اعتراف می‌کنند که نمی‌توانند «اخلاق، کرامت، فرهنگ یا معنای انسانی» را به‌راستی درک کنند. همه این‌ها در کنار هم، به چیزی می‌انجامد که می‌توان آن را «همهمه دائمی گفت‌وگو» نامید: هیاهویی بی‌وقفه از حرف‌های پراکنده، جعلی، احمقانه و گاه هولناک؛ انبوهی از حرف‌ها که هیچ‌کس واقعاً خواهانشان نیست، اما ظاهراً هیچ‌کس هم نمی‌تواند جلویشان را بگیرد.

کسی که بیش از همه می‌توانست توضیح دهد چگونه به اینجا رسیده‌ایم، یورگن هابرماس، فیلسوف بزرگ آلمانی بود؛ کسی که نشان داد چگونه یک حوزه عمومی سرسخت و متعهد، جزئی جدایی‌ناپذیر از دموکراسی است. اما هابرماس در ماه مارس، در سن 96‌سالگی درگذشت. اگرچه هابرماس تا ماه‌های پایانی عمرش همچنان فعال بود و درباره مسائلی چون اوکراین، غزه و اوراق قرضه یورو اظهارنظر می‌کرد، اما در تشخیص مسیری که تاریخ در پیش گرفته بود، چندان موفق نبود. او در نوجوانی، در سال ۱۹۴۵، شاهد ورود سربازان آمریکایی به زادگاهش، گومرسباخ در نزدیکی کلن، بود؛ سربازانی که برای او پیام‌آور آزادی و گشودگی بودند. اما هشت دهه بعد، شاهد آن بود که رأی‌دهندگان آمریکایی رهبری را برگزیدند که گرایش‌های فاشیستی خود را آشکارا به نمایش می‌گذاشت؛ از ادبیات «خون و خاک» گرفته تا خیال‌پردازی درباره خشونت و مجازات، و ذوقی پرزرق‌وبرق و کلیشه‌ای در معماری. در سراسر اروپا، از جمله در آلمان، راست افراطی رو به پیشروی بود. فرهنگ رسانه‌ای مبتنی بر مطبوعات، که زمانی ستون فقرات ایده حوزه عمومی هابرماس بود، اکنون به «مردابی دیجیتال» تبدیل شده است؛ مردابی که در بازتولید میم‌های نژادپرستانه بسیار موفق‌تر است تا در پرورش اخلاق و کرامت انسانی. هابرماس چند سال پیش از مرگش، در گفت‌وگویی با فیلیپ فلش، مورخ، گفته بود که دنیایی که می‌شناخت دارد «گام‌به‌گام» فرو می‌پاشد.

هیچ‌یک از این موارد نسل پیشین متفکران آلمانی را شگفت‌زده نمی‌کرد؛ گروهی که به نام «مؤسسه تحقیقات اجتماعی» یا «مکتب فرانکفورت» شناخته می‌شدند. این مؤسسه در دهه ۱۹۲۰ شکل گرفت، در دوران نازی‌ها به تبعید رفت و پس از جنگ به آلمان بازگشت. چهره‌های شاخص آن، یعنی ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو، جامعه سرمایه‌داری را نه در نقطه مقابل تمامیت‌خواهی، بلکه به‌عنوان دوقلوی خوش‌روتر و به‌ظاهر بی‌آزار آن می‌دیدند. [جایی‌که] شهروندان به کالا تبدیل می‌شوند؛ فناوری قدرت اقلیت از پیش قدرتمند را افزایش می‌دهد؛ فرهنگ عامه، خوراک مکانیزه و بی‌مزه‌ای سرو می‌کند؛ و حقیقت و دروغ با هم درمی‌آمیزند. نگاه پیش‌فرض آن‌ها به جهان، آخرالزمانی بود: «پروژه‌ روشنگری در لحظه‌ تحقق کامل خود، به‌جای رهایی، به فاجعه‌ای انجامیده که خود را همچون پیروزی نشان می‌دهد.» حالا، با کارگران اقتصاد گیگ که دیوانه‌وار در تلاش‌اند خودشان را به یک «برند» تبدیل کنند، غول‌های فناوری که ثروت‌هایی باورنکردنی روی هم انباشته‌اند، الگوریتم‌هایی که مصرف‌گرایی را به ما دیکته می‌کنند، هوش مصنوعی که مرز واقعیت را مخدوش کرده، و خود زمین که تب کرده است [استعاره از گرمایش زمین و فجایع زیست‌محیطی]، بدترین پیش‌بینی‌های هورکهایمر و آدورنو هم کم‌کم خوش‌بینانه به نظر می‌رسند.

هابرماس فعالیت فکری خود را در مکتب فرانکفورت و به‌عنوان دستیار آدورنو آغاز کرد. اما سرانجام به این نتیجه رسید که جبرگرایی حاکم بر اندیشه این مکتب، در عمل به نفی هرگونه هدف و امکان کنش اجتماعی می‌انجامد؛ چیزی که خودش آن را «استراتژی خواب زمستانی» می‌نامید. او به همین شکل در برابر رویکرد پساساختارگرایی فرانسه نیز ایستاد؛ رویکردی که به نظر او حقیقت را پشت لایه‌هایی از زبان و قدرت پنهان می‌کرد. هابرماس حاضر نبود مفهوم عقلانیتی را که در اندیشه ایمانوئل کانت ریشه داشت کنار بگذارد؛ عقلانیتی که یکی از جلوه‌هایش،آرمان «کرامت انسانی» (Menschenwürde) است که در همان سطرهای آغازین قانون اساسی آلمان هم بازتاب یافته است. هابرماس تدوین فلسفه‌ای مدرن درباره عقلانیت را رسالت خود قرار داد؛ فلسفه‌ای مبتنی بر گفت‌وگو و استدلال و سازگار با جهانی متکثر و چندصدایی. او این پروژه را از اتاق‌های درس و سمینار به عرصه سیاست کشاند: از دموکراسی دفاع کرد، از اتحادیه اروپا حمایت کرد و هرگونه تلاش برای احیای ناسیونالیسم آلمانی را محکوم کرد. در نتیجه، به یکی از چهره‌های محوری سیاست فکری آلمان و صدایی تأثیرگذار در عرصه بین‌المللی تبدیل شد. در اوج نفوذش، حوالی سال ۲۰۰۰، حتی می‌شد او را نوعی «پاپ سکولار» دانست؛ چنان‌که شوخی معروفی درباره‌اش شکل گرفت:«ما هابرماس داریم» (Habemus Habermas)؛ بازی زبانی‌ای با عبارت سنتی اعلام انتخاب پاپ.

سیل بی‌پایان شواهد نشان می‌دهد که دفاع جانانه‌ هابرماس از عقلانیت به شکست انجامیده است. در هر دو جبهه‌ راست و چپ، موضع‌گیری‌ها در حال سخت‌تر شدن است؛ هر قبیله حقیقت مختص به خود را دارد. در معنایی وسیع‌تر، مرگ هابرماس ممکن است پایان شیوه‌ای از فلسفه‌ورزی «جریان اصلی» باشد که در جهان آلمانی‌زبان، از مسیر آدورنو، هایدگر، نیچه، مارکس، شوپنهاور و هگل، به خود کانت بازمی‌گردد. دوران فیلسوف نابغه‌ مرد ژرمنی که از جایگاهی برتر برای دیگران حکم صادر می‌کرد، به پایان رسیده است. هابرماس این تغییر را احساس می‌کرد. او می‌کوشید از سنت پیامبرمآبانه‌ رشته‌ خود فاصله بگیرد و الگوی تازه‌ای از خردورزی عمومی را ترویج کند؛ الگویی که در آن فیلسوف نه صاحب حقیقت نهایی، بلکه میانجی، مفسر و مصالحه‌گر باشد. در میان آثار گسترده و گاه متناقض هابرماس، ایده‌ای نهفته است که هم ساده است و هم عمیق: «ما با دیدن جهان از منظر دیگران، یاد می‌گیریم خودمان باشیم.»

«فاجعه‌ پیروزمند» سرنوشت و چشم‌اندازی بود که اعضای مکتب فرانکفورت تمام زندگی فکری خود را در سایه‌ آن گذراندند. در کنار هورکهایمر و آدورنو، چهره‌هایی چون هربرت مارکوزه، فریدریش پولاک، اریش فروم، لئو لوونتال، فرانتس نویمان و والتر بنیامین نیز به این جمع تعلق داشتند. بیشتر آن‌ها در آستانه‌ قرن بیستم، در خانواده‌هایی یهودی، مرفه و به‌خوبی جذب‌شده در جامعه‌ آلمان به دنیا آمدند. اما سال‌های آغازین بزرگسالی‌شان با خون‌ریزی‌های جنگ جهانی اول و آشوب‌های انقلابی پس از آن همراه شد. فیلیپ لنهارد در کتاب «کافه مارکس، تاریخچه‌ معاصر مکتب فرانکفورت در جهان آلمانی‌زبان»، می‌نویسد این متفکران در جوانی دریافتند که «جنگ و توحش، یک رخداد اتفاقی در جامعه‌ بورژوایی نبود، بلکه نتیجه‌ منطق درونی آن بود.»

مؤسسه‌ تحقیقات اجتماعی در سال ۱۹۲۳ تحت حمایت دانشگاه گوته در فرانکفورت تأسیس شد. جلسات اولیه در موزه‌ تاریخ طبیعی سنکنبرگ، در زیر اسکلت یک دایناسور دیپلودوکوس و سایر آثار پیشاتاریخ برگزار می‌شد. در ابتدا، مؤسسه بر پروژه‌های پژوهشی جدی مارکسیستی متمرکز بود. سپس، در سال ۱۹۳۰، هورکهایمر، مردی با ذهنی درخشان و پرشور، به سمت مدیریت مؤسسه‌ رسید و دیدگاهی سازش‌ناپذیرتر را در مؤسسه نهادینه کرد. او از پولاک الگو گرفت؛ کسی که معتقد بود دولت سرمایه‌داری مدرن به مرحله‌ای رسیده است که سرنگونی آن دیگر یک چشم‌انداز محتمل نیست. برنامه‌های رفاه اجتماعی، طبقه‌ کارگر را از شورش باز داشته بود. در غیاب انقلاب، هورکهایمر از پژوهشگران خواست تا بر تقاطع سرمایه‌داری، علم، فناوری و فرهنگ توده‌ای تمرکز کنند. او این شیوه‌ جدید از فلسفه متعهد را «نظریه‌ انتقادی» نامید.

همان‌طور که لنهارد اشاره می‌کند، هورکهایمر «از واژه‌ مارکسیست همان‌قدر پرهیز می‌کرد که شیطان از آب مقدس.» با این همه، بسیاری از مفاهیم بنیادین مارکس، به‌ویژه مفهوم «دیالکتیک»، را حفظ کرد. از زمان سقراط، تفکر دیالکتیکی روشی برای رسیدن به حقیقت از راه پرسش‌گری و به چالش کشیدن ادعاها بوده است. هگل دیالکتیک را از نو صورت‌بندی کرد و آن را فرایندی از اثبات، نفی و ترکیب یا سنتز دانست که در بستر تاریخ پیش می‌رود. مارکس نیز به نوبه‌ خود، دیالکتیک را در قالب مفاهیم اقتصادی از نو صورت‌بندی کرد و رهایی پرولتاریا را هدف نهایی حرکت تاریخ قرار داد. اما هورکهایمر، در میان ویرانه‌های جنگ جهانی، ایمان خود را به پیشرفت از دست داده بود؛ دیالکتیک او یکی پس از دیگری ساختارهایی را که پیش‌تر پابرجا به نظر می‌رسیدند، نفی می‌کرد. نظم لیبرال از همان ابتدا بیمار بود:»اقتصاد بورژوایی چنان سامان یافته بود که افراد با پیگیری خوشبختی خود، زندگی جامعه را حفظ می‌کنند. با این حال، در ذات این ساختار، پویایی‌ای نهفته است که در نهایت قدرتی شگفت‌انگیز را در یک سو، و ضعف مادی و معنوی را در سوی دیگر، انباشته می‌کند؛ تا آنجا که یادآور سلسله‌های کهن آسیایی است.»اما سردی و خشکی بوروکراتیک کمونیسم بلشویکی و واپس‌گرایی تاریخی و تمدنی خشونت‌آمیز فاشیسم، وضعیتی به‌مراتب وخیم‌تر بودند. از سوی دیگر، پوزیتیویسم مدرن، با ادعای بی‌طرفی ارزشی، دستاوردهای تکان‌دهنده علم مدرن را همچون امری اجتناب‌ناپذیر و برگشت‌ناپذیر عرضه می‌کرد؛ چیزی که هورکهایمر آن را نوعی «بسط هرچه بیشتر سلطه‌ انسان بر طبیعت» می‌دانست.

آدورنو همان صدای بی‌امان و سازش‌ناپذیر هورکهایمر را در اندیشه خود ادامه داد و به آن عمق بیشتری بخشید. او که از جوان‌ترین اعضای نسل نخست مکتب فرانکفورت بود، پیش از آنکه در اواخر دهه‌ بیست زندگی‌اش به‌طور کامل به فلسفه روی آورد، هم موسیقی آموخته و هم فلسفه خوانده بود. آدورنو به‌دلیل حملات تند و آتشینش به [موسیقی]جاز تجاری، شهرت نه‌چندان خوبی برای خود دست‌وپا کرد؛ هرچند نقدهایش به صنعت موسیقی کلاسیک نیز به همان اندازه گزنده بود:«آن دسته از رهبران ارکستر که [به طرزی] سیری‌ناپذیر در شکوه موومان آداجوی سمفونی هشتم بروکنر غرق می‌شوند، همچون یک قطب سرمایه‌داری عمل می‌کنند و تا آنجا که می‌توانند سازمان‌ها، مؤسسات و ارکسترها را تحت کنترل خود درمی‌آورند.» آدورنو هنوز 30‌ساله نشده بود که هیتلر به قدرت رسید. مؤسسه که از آنچه در پیش بود آگاه شده بود، از مدتی قبل منابع مالی خود را از آلمان خارج کرده و دفتری در ژنو گشوده بود و تا سال ۱۹۳۴، در نیویورک نیز جای پای خود را محکم کرده بود.

فاجعه با تمام درخشش هولناک خود رخ می‌نمود. والتر بنیامین در سال ۱۹۴۰، در مرز فرانسه و اسپانیا، دست به خودکشی زد؛ زیرا دیگر امیدی به فرار از چنگ نازی‌ها نداشت. هورکهایمر و آدورنو سرانجام در لس‌آنجلس مستقر شدند؛ جایی که زیر آفتاب همیشگی کالیفرنیا با طنزی تلخ [1]، کتاب «دیالکتیک روشنگری» را با همکاری یکدیگر نوشتند؛ رادیکال‌ترین رساله‌ مکتب فرانکفورت. هدف اصلی حمله‌ آن‌ها کانت بود؛ فیلسوفی که روشنگری را «رهایی انسان از نابالغی خویشتن‌کرده» تعریف کرده بود؛ نابالغی‌ای که رهایی از آن مستلزم اراده و عزم انسان برای اندیشیدن و عمل کردن به‌طور مستقل است. این گزاره درخشان به نظر می‌رسد، اما هورکهایمر و آدورنو یادآور می‌شوند که در عمل، آزادی نصیب کسانی می‌شود که بیش از دیگران از امکان تصاحب آن برخوردارند. آن‌ها نشان می‌دهند که چگونه خودمختاری خودخواهانه فرد بورژوا می‌تواند به خودسری قانون‌گریز فروکاسته شود- مارکی دو ساد و نیچه نمونه‌های برجسته‌ آن‌اند- و سرانجام به جنون خودبزرگ‌بینانه‌ تمامیت‌خواهی بینجامد. «هرشافت (Herrschaft)،» یا سلطه، مضمون محوری این اثر است: سلطه بر طبیعت، سلطه بر انسان‌ها و سلطه بر فرهنگ.

آدورنو در فصلی با عنوان «صنعت فرهنگ» به آخرین موضوع حمله می‌کند؛ فصلی که در تاریخ بدبینی تلخ و نارضایتی روشنفکران و نخبگان، کمتر نوشته‌ای می‌تواند با آن رقابت کند. او می‌نویسد: «تمام فرهنگ توده‌ای، زیر سلطه‌ انحصار، شبیه هم و یکسان است.» مصرف‌کنندگان «آزادی انتخاب دارند، اما فقط میان چیزهایی که همه عین همند.» در واقع، آدورنو در حال مجادله با بنیامین غایب است؛ کسی که در فیلم‌های چارلی چاپلین، امکانی برای رهایی می‌دید.

تا همین اواخر، به نظر می‌رسید آدورنو در این مناظره شکست خورده است. خوانندگان در نسل‌های مختلف، نگاه متکبرانه و متعصبانه‌ آدورنو به فرهنگ عامه و سبک بیان تحقیرآمیزش همانند این جمله که:«همان نوزادان بی‌وقفه از صفحات مجلات لبخند می‌زنند و ماشین جاز بی‌وقفه می‌نوازد.» را برنتافته‌اند. اما ایده‌های زیربنایی اندیشه‌ او امروز بیش از هر زمان دیگری گزنده و دردناک به نظر می‌رسند. آدورنو فرهنگ توده‌ای را بخشی اساسی از سازوکار سرمایه‌داری برای آرام و رام کردن توده‌ها می‌دانست؛ سازوکاری که از طریق «لذت‌های از پیش طراحی‌شده» عمل می‌کند. این نظام مدعی است که در خدمت عموم مردم است، حال آنکه نیازهایی را خلق می‌کند که مردم پیش از آن‌ها هم کاملاً از زندگی خود راضی بودند. ظاهر این نظام دموکراتیک است- ستاره‌های هالیوود درست مثل ما هستند!- اما ساختارش استبدادی است و ما را وامی‌دارد در برابر خدایان سلبریتی‌ها سر تعظیم فرود آوریم. اینکه یک رئیس‌جمهور فاشیست از دل فرهنگ رئالیتی شو‌های تلویزیونی سر برآورد، انگار همان چیزی است که برای اثبات نظریه‌ آدورنو لازم داشتیم.

پرسش البته این است که با این «مرثیه‌سرایی‌های بورژوایی» علیه تمدن بورژوایی چه باید کرد؟ آیا قرار است صرفاً از خواندن آن‌ها به‌عنوان نوعی «فریاددرمانی لوکس و روشنفکرانه» لذت ببریم؟ اعضای مکتب فرانکفورت گرفتار مشکلی بودند که همکار هابرماس، کارل-اتو آپل، آن را «تناقض اجرایی» (performative contradiction) می‌نامید: اگر برای ویران کردن عقل از خود ابزارهای عقل استفاده کنید، استدلال شما نیز در نهایت علیه خودش عمل خواهد کرد. جرج لوکاچ، نظریه‌پرداز مارکسیست، گلایه می‌کرد که آدورنو و همفکرانش در جایی اقامت گزیده‌اند که او آن را «هتل بزرگ پرتگاه» (Grand Hotel Abyss) می‌نامید: «هتلی زیبا و مجهز به همه‌ امکانات رفاهی، درست بر لبه‌ پرتگاهی مشرف به هیچ، پوچی و ابزوردیته.» هابرماس، به‌نوعی، می‌خواست این هتل را ترک کند و با آنچه در آن سوی پرتگاه قرار داشت روبه‌رو شود. در تضاد آشکار با اعضای نسل نخست مکتب فرانکفورت، هابرماس از محیطی خرده‌بورژوایی و از نظر فرهنگی محافظه‌کار و پروتستان برخاست؛ پیشینه‌ نام خانوادگی او به کفاشان منطقه‌ تورینگن در قرن شانزدهم بازمی‌گردد. پدرش، ارنست، ریاست اتاق بازرگانی محلی در شهر گومرسباخ را بر عهده داشت. هابرماس پدر در سال ۱۹۳۳ به حزب نازی پیوست و یورگن نیز ناچار شد به سازمان «جوانان هیتلری» بپیوندد. او تنها بر حسب تصادف از فراخوانده شدن به ارتش در ماه‌های پایانی جنگ، زمانی که نوجوانان را به زور برای دفاع از «رایش سوم» به میدان می‌فرستادند، نجات یافت.

هابرماس که روحیه‌ای جهان‌وطن (کازموپولیتن) و دور از احساسات‌گرایی داشت، عموماً از صحبت درباره‌ مسائل شخصی پرهیز می‌کرد؛ اما هنگام دریافت «جایزه کیوتو» در سال ۲۰۰۴، سخنرانی‌ای ایراد کرد که دریچه‌هایی به سوی جوانی عجیب و دشوارش می‌گشود. او با نقص مادرزادی «شکاف کام» متولد شد و برای رفع این مشکل، چندین بار تحت عمل جراحی قرار گرفت. این تجربه، به گفته‌ خودش، او را عمیقاً درگیر حسی از «وابستگی و آسیب‌پذیری» کرد. در مدرسه، در رساندن منظور خود با دشواری روبه‌رو بود و به دلیل لحن تو‌دماغی صدایش مورد تمسخر همکلاسی‌ها قرار می‌گرفت. او به معنای دیگری نیز آسیب‌پذیر بود. استفان مولر، در زندگی‌نامه‌‌ای که سال 2014 از این فیلسوف منتشر کرد یادآور ‌شد که نازی‌ها شکاف کام را «نشانه‌ای از انحطاط» می‌دانستند. یک دهه بعد، شمار قابل توجهی از کودکانی که با این نقص متولد شده بودند، در قالب برنامه‌ به‌اصطلاح «اتانازی» (مرگ آسان) توسط نازی‌ها به قتل رسیدند.

هابرماس در جوانی، با شور و اشتیاق خود را در دل فرهنگی انداخت که در دولت جدید آلمان غربی به سرعت در حال احیا بود. او تشنه‌ آثار جریان اصلی مدرنیستی شد که در دوران نازی ممنوع اعلام شده بودند: هنر انتزاعی، تئاتر اکسپرسیونیستی و برشتی، و سینمای نئورئالیستی ایتالیا. از نظر سیاسی، او خود را با جناح چپ حزب سوسیال دموکرات همسو کرد. هابرماس در دانشگاه‌های گوتینگن، زوریخ و بن به تحصیل فلسفه پرداخت و مدرک دکترای خود را از دانشگاه بن دریافت کرد. در ابتدا، او شیفته‌ اندیشه‌ پیچیده و رازآلود مارتین هایدگر بود؛ کسی که با وجود حمایت اولیه‌اش از رژیم نازی، همچنان در دوران پس از جنگ چهره‌ای تأثیرگذار و قدرتمند باقی مانده بود. در سال ۱۹۵۳، هایدگر سخنرانی‌های سال ۱۹۳۵ خود درباره‌ متافیزیک را تجدید چاپ کرد. هابرماس با شوکی عمیق دریافت که این «شاعر هستی» نه تنها لحن طرفدار نازی را در متن حفظ کرده بود (در یکی از سخنرانی‌ها از «حقیقت درونی و عظمت» آلمان هیتلری سخن گفته بود)، بلکه از پذیرش هرگونه خطا یا انحرافی نیز سر باز می‌زد. هابرماس در مقاله‌ای برای روزنامه‌ «فرانکفورتر آلگماینه تسایتونگ» این سؤال را مطرح کرد: «آیا وظیفه‌ والای انسان‌های متفکر این نیست که حقیقت اعمال گذشته را روشن کنند و دانش مربوط به آن‌ها را زنده نگه دارند؟» منظور از این اعمال، «قتل برنامه‌ریزی‌شده‌ میلیون‌ها انسان» بود.

این حمله‌ صریح و بی‌پروا توجه آدورنو را جلب کرد؛ کسی که به آلمان بازگشته بود و در کنار هورکهایمر در «مؤسسه‌ تحقیقات اجتماعی» که دوباره شکل گرفته بود، مشغول به کار بود. سه سال بعد، هابرماس دعوت‌نامه‌ای را برای دستیاری آدورنو در این مؤسسه پذیرفت. متأسفانه، هورکهایمر اشتیاق چندانی به این عضو جدید نداشت. در اوج جنگ سرد، مدیر مؤسسه بیش از هر زمان دیگری می‌خواست از هرگونه شائبه‌ «مارکسیسم ارتدوکس» دوری کند و در ذهن خود به این نتیجه رسیده بود که هابرماس یک عنصر انقلابی و برانداز است. هورکهایمر در نامه‌ای نه‌صفحه‌ای به آدورنو در سال ۱۹۵۸، از «آقای دیالکتیک، آقای هـ. [هابرماس]» به تلخی گلایه کرد. آدورنو که عموماً در برابر هورکهایمر کوتاه می‌آمد، این بار از دستیار خود حمایت کرد. با این حال، فضای حاکم بر مؤسسه به اندازه‌ای سنگین و ناخوشایند بود که هابرماس یک سال بعد آنجا را ترک کرد تا «رساله‌ دوم» (Habilitation) خود را بنویسد؛ مدرکی که برای احراز شرایط استادی در دانشگاه‌های آلمان الزامی است.

حاصل این تلاش، کتاب «تحول ساختاری حوزه‌ عمومی» بود؛ نخستین اثر بزرگ هابرماس که همچنان مشهورترین کتاب او نیز به شمار می‌رود. این کتاب آمیزه‌ای قدرتمند از نظریه‌ انتقادی و تاریخ اجتماعی است که تحول گفتمان عمومی و فرهنگ رسانه‌ای را از قرن هجدهم تا روزگار ما دنبال می‌کند. هابرماس در این کتاب شکل‌گیری فضایی میان زندگی خصوصی و عرصه‌ سیاسی را بررسی می‌کند؛ فضایی که در آن امکان بحث و مناظره‌ آزاد وجود دارد. این مفهوم در زبان آلمانی Öffentlichkeit نام دارد و اگرچه می‌توان آن را «عمومیت» یا «عرصه‌ عمومی» ترجمه کرد، در فارسی و انگلیسی معمولاً از تعبیر «حوزه‌ عمومی» (public sphere) برای آن استفاده می‌شود. البته این مفهوم به‌خودی‌خود تازه نبود. هانا آرنت نیز در کتاب «وضعیت بشر» که در سال ۱۹۵۸ منتشر شد، پیش‌تر به شکل‌گیری «عرصه‌ عمومی» یا «امور مشترک» پرداخته بود. با این حال، رویکرد هابرماس از دقت و صراحتی کم‌نظیر برخوردار بود. او توانایی شگفت‌انگیزی در کنار هم نشاندن طیف گسترده‌ای از منابع و تبدیل آن‌ها به روایتی روان و منسجم داشت.

«تحول ساختاری» در اصل روایتی از ظهور و افول است. در آغاز، حوزه‌ عمومی عمدتاً عرصه‌ای برای نمایش قدرت طبقات حاکم بود. اما با رشد و شکوفایی بورژوازی در بستر سرمایه‌داری، این طبقه به‌تدریج شکل خاص خود را از Öffentlichkeit پدید آورد.نشریات ادواری ابتدا بیشتر به انتشار اخبار و گزارش‌های روزمره‌ بازرگانی می‌پرداختند، اما رفته‌رفته جسارت بیشتری پیدا کردند و به انتشار نقدها و دیدگاه‌هایی درباره‌ هنر و ادبیات روی آوردند. این تغییر، تمرینی برای ورود به بحث درباره‌ مسائل مهم‌تر بود: «مناظره‌ انتقادی که با جرقه‌ آثار ادبی و هنری آغاز شده بود، به‌زودی گسترش یافت و اختلافات اقتصادی و سیاسی را نیز دربر گرفت.» هابرماس همچنین توجه ویژه‌ای به کافه‌ها، گروه‌های کتاب‌خوانی و مطالعه، محافل ادبی و دیگر فضاهای میانجی دارد؛ مکان‌هایی که در آن‌ها ایده‌های تازه شکل می‌گرفتند و به بحث گذاشته می‌شدند. او البته از جنبه‌ تاریک‌تر بورژوازی در حال صعود، به‌ویژه پیوند آن با بهره‌کشی اقتصادی، غافل نبود. با این حال، اصرار داشت که جهان‌بینی بورژوایی را نمی‌توان صرفاً یک ایدئولوژی دانست؛ این جهان‌بینی در عین حال طرحی اولیه برای ساختن جامعه‌ای واقعاً آزاد در خود داشت.

در فصل‌های پایانی «تحول ساختاری»، تأثیر مکتب فرانکفورت بیش از پیش آشکار می‌شود. از اواخر قرن نوزدهم، رسانه‌ها به‌تدریج بیش از گذشته درگیر مسئله‌ سودآوری شدند. روزنامه‌ها به دست صاحبان امپراتوری‌های رسانه‌ای افتادند که منافع شخصی خود را دنبال می‌کردند. با ظهور رادیو و تلویزیون، اطلاعات با سرعتی بی‌سابقه و در مقیاسی جهانی منتقل می‌شد؛ اما در مقابل، عموم مردم بیش از پیش به مخاطبانی منفعل تبدیل شدند که اخبار را دریافت می‌کردند، بی‌آنکه لزوماً بر اساس آن دست به عمل بزنند. با در دست گرفتن کنترل گفتمان عمومی از سوی انحصارهای رسانه‌ای، نوعی فئودالیسم جدید شکل گرفت. هابرماس به‌ویژه در تشخیص تأثیری که چشم‌انداز رسانه‌ای مدرن می‌تواند بر سیاست بگذارد، تیزبین بود. نامزدهای انتخاباتی باید خود را همچون سرگرم‌کننده عرضه می‌کردند و به جای آنکه رأی‌دهندگان را متقاعد کنند، برایشان نمایش می‌دادند. هر فصل انتخاباتی به نوعی «بازاجرای نمایشی» (Neuinszenierung) تبدیل می‌شد. دهه‌ها پیش از آنکه کسی از «حباب‌های فیلتر [2]» سخن بگوید، هابرماس از «فضای همگن افکار» و «اجماع ساختگی» نوشته بود.

«تحول ساختاری» هنگام انتشار در سال ۱۹۶۲ با استقبال چشمگیری روبه‌رو شد. دو سال بعد، پس از بازنشستگی هورکهایمر، هابرماس به‌عنوان جانشین او، کرسی فلسفه و جامعه‌شناسی را در دانشگاه گوته‌ فرانکفورت بر عهده گرفت.هورکهایمر نیز، انصافاً، مخالفت‌های خود با همکار جوان‌ترش را کنار گذاشته بود. هابرماس با ورود به همان حوزه‌ عمومی‌ای که در «تحول ساختاری» ترسیم کرده بود، به‌طور گسترده برای روزنامه‌ها می‌نوشت و اغلب درباره‌ اعتراضات رو به گسترش دانشجویان اظهار نظر می‌کرد. او در بیشتر موارد از دانشجویان حمایت می‌کرد، اما وقتی برخی فعالان سیاسی احتمال توسل به خشونت را مطرح کردند، موضعش را به‌شدت تغییر داد. در سال ۱۹۶۷، او در سخنانی بداهه از عبارت «فاشیسم چپ» استفاده کرد؛ عبارتی که خیلی زود از آن عقب نشست و پس گرفت. با این حال، دیگر هرگز نتوانست جایگاه خود را در میان رادیکال‌ها بازپس بگیرد.

در پایان سال ۱۹۶۸، هرج‌ومرج مؤسسه را فرا گرفت. دانشجویان ساختمان را اشغال کردند و بنرهایی با نقل‌قول‌های تمسخرآمیز از هورکهایمر آویختند. در ژانویه‌ ۱۹۶۹، آدورنو و همکارش، لودویگ فون فریدبورگ، پلیس را به مؤسسه فراخواندند. هابرماس همان‌طور که سوابق پلیس فرانکفورت نیز نشان می‌دهد در این تصمیم نقشی نداشت اما در ملأعام از اقدام آدورنو دفاع کرد. چند ماه بعد، سه زن در اقدامی جنجالی که به «حمله‌ سینه‌برهنه» (Busenattentat) معروف شد، هنگام سخنرانی آدورنو درباره‌ دیالکتیک، سینه‌های خود را برهنه کردند. در یکی از اعلامیه‌های دانشجویان آمده بود: «آدورنو به‌عنوان یک نهاد مرده است!» خود آدورنو نیز همان تابستان بر اثر حمله‌ قلبی درگذشت. هابرماس پس از مرگ او، آدورنو را «تنها نابغه‌ای که در زندگی‌ام ملاقات کرده‌ام» توصیف کرد.

هابرماس می‌توانست جانشین طبیعی آدورنو در مؤسسه [تحقیقات اجتماعی] باشد، اما پس از آشوب اعتراضات دانشجویی، از جدال‌های عمومی کناره گرفت. در دهه‌ ۱۹۷۰، او خود را در پروژه‌های پژوهشی میان‌رشته‌ای در «مؤسسه‌ ماکس پلانک برای مطالعه‌ جهان علمی-فنی» در باواریا غرق کرد. در سال ۱۹۸۱، او با اثری دو جلدی به نام «نظریه‌ کنش ارتباطی» بازگشت؛ رساله‌ای که تلاش می‌کند عمارت عقلانیت را نوسازی کند. این همان لحظه‌ای است که هابرماس از مکتب فرانکفورت جدا می‌شود. اثر فلسفی اوج‌گیرانه‌ آدورنو، «دیالکتیک منفی»، شوا (Shoah / هولوکاست) را به‌عنوان سیاه‌چاله‌ روشنگری فرا می‌خواند: «پس از آشویتس، احساسات ما هرگونه ادعایی مبنی بر مثبت‌بودن وجود را به‌عنوان ریاکاری و بی‌عدالتی نسبت به قربانیان رد می‌کند.» هابرماس که حاضر نبود از «مثبت‌بودن» دست بکشد، به مسئله‌ قدیمی کانتی بازگشت: در عصری از تغییرات گیج‌کننده و فاجعه‌های انکارناپذیر، چگونه افراد خردمند می‌توانند دنیایی انسانی‌تر بسازند؟

کانت بُعدی متعالی را آشکار کرد که به ما امکان می‌دهد به اصولی جهان‌شمول پایبند بمانیم، حتی اگر نتوانیم آن‌ها را به‌طور قطعی اثبات کنیم. «امر مطلق» او بازخوانی روشنگرانه‌ای از قانون طلایی بود: تنها بر اساس اصولی عمل کن که بتوانی اراده کنی برای همه قابل تعمیم باشند. هابرماس در تردیدهای هورکهایمر و آدورنو نسبت به چنین پروژه‌ای با آن‌ها شریک است؛ پروژه‌ای که بیش از حد به توانایی فرد برای کشف حقیقت به‌تنهایی اعتماد دارد. از نظر او، عقلانیت باید از دل روابط و تعاملات روزمره‌ انسانی شکل بگیرد؛ همان‌طور که ما از طریق آزمون و خطا می‌آموزیم انسان بودن و انسان‌دوست بودن چه معنایی دارد. هابرماس در «نظریه‌ کنش ارتباطی» ترکیبی استادانه از رویکردهای گوناگون ارائه می‌کند: نقد سرمایه‌داری مارکس، توصیف امیل دورکیم از آگاهی جمعی، جامعه‌شناسی قدرت ماکس وبر، نظریه‌ سیستم‌ها، نظریه‌ کنش گفتاری و روان‌کاوی. این کتاب چنان جامع و دانشنامه‌وار است که حتی با معیارهای فلسفه‌ اروپایی نیز گاه سنگین و مهارناشدنی به نظر می‌رسد. اما از جهتی دیگر، به همان اندازه بازتابی دقیق و وفادار از جهان فوق‌پیچیده‌ ماست.

در قلب این طرح، پراگماتیسم آمریکایی قرار دارد؛ رویکردی که مکاتب قدیمی‌تر اندیشه‌ آلمانی آن را جدی نمی‌گرفتند. هابرماس به‌شدت از اندیشه‌های جرج هربرت مید، فیلسوف اجتماعی ساکن شیکاگو، بهره می‌گیرد؛ کسی که معتقد بود کنش ارتباطی برای شکل‌گیری هم جامعه و هم فرد ضروری است. ما هویت خود را در تعامل با دیگران پیدا می‌کنیم و باید آماده باشیم که هرکس ادعاهای ما را بر اساس معیارهایی چون حقیقت، صداقت، تناسب یا انسجام به چالش بکشد. حتی استفاده از ضمیر «تو» مستلزم آن است که بتوانیم جای خود را با دیگری عوض کنیم و خطر شنیدن پاسخی منفی را بپذیریم. هر بار که از چارچوب خودمحورانه‌ خود بیرون می‌آییم، وارد فرایندی دیالکتیکی می‌شویم. این جست‌وجو برای رسیدن به تفاهم و اجماع چنان اهمیت دارد که گاه رنگ‌وبویی نزدیک به عرفان پیدا می‌کند: «خود فرایند تفاهم متقابل در نوعی وضعیت نیمه‌تعالی دوام می‌آورد» هابرماس بعدها این فرایند را «تعالی از درون» نامید؛ فرایندی که در آن خود در تعامل با دیگری شکل می‌گیرد.

«نظریه‌ کنش ارتباطی» نیز، به‌تناسب موضوعش، بحث‌های پرشوری برانگیخت. بسیاری از منتقدان می‌گفتند تصویر هابرماس از گفتمان بیش از حد ساده و آرمانی است و بیشتر به یک سمینار دانشگاهی شباهت دارد. به نظر می‌رسید او توجه چندانی به تمایل انسان‌ها برای فریاد زدن بر سر یکدیگر، به‌ویژه تمایل مردان به فریاد زدن بر سر زنان، دروغ‌گویی و دستکاری، و حتی امکان تبدیل عقلانیت به ضد خودش ندارد. هابرماس در پاسخ تأکید می‌کرد که ارتباط اساساً ناممکن است، مگر آنکه افراد دست‌کم این فرض را بپذیرند که رسیدن به تفاهم ممکن است. اگر هر بار که وارد گفت‌وگویی می‌شوید، احتمال بدهید طرف مقابلتان یک جامعه‌ستیز باشد، سرانجام به انزوایی پارانوئید پناه خواهید برد. این، در عین حال، چالش بنیادین سیاست نیز هست؛ و شاید چندان عجیب نباشد که هابرماس در گام بعدی به سراغ نظریه‌ دموکراسی رفت.

همیشه دو هابرماس وجود داشت: یک دانشگاهی منظم و روش‌مند و یک مفسر عمومی چابک و پرتحرک. پیتر جی. ورووشک، استاد دانشگاه خرونینگن، این دوگانگی را در کتاب تازه‌ خود با عنوان «یورگن هابرماس: روشنفکر عمومی و نظریه‌پرداز انتقادی متعهد» بررسی می‌کند. از نظر هابرماس، فیلسوفان نباید خود را «معلمان ملت» بدانند؛ نقشی که سابقه‌ روشنفکران آلمان در دوران نازی آن را به‌شدت بدنام کرده است. در عوض، باید نوعی «دیلِتانت [3]» باشند؛ کنجکاوانی که مرزهای میان حوزه‌های مختلف را به پرسش می‌کشند. الگوی هابرماس، به‌طرزی شگفت‌آور، آدورنو بود؛ کسی که با وجود نثر پیچیده و نخبه‌گرایانه‌اش، اغلب ایده‌های خود را در رادیو و تلویزیون برای مخاطبان عام توضیح می‌داد. هابرماس ترجیح می‌داد از طریق مقاله‌های روزنامه‌ای با مردم سخن بگوید: صدها مقاله درباره‌ موضوعاتی بسیار متنوع، از معماری پست‌مدرن گرفته تا مهندسی ژنتیک. او گاهی نیز ظرافت و طنازی خود را نشان می‌داد؛ مثلاً آنجا که حال‌وهوای دهه نود را چنین توصیف کرد: «تا حدودی افسرده، تا حدودی بی‌خبر، و همه‌چیز غرق در ضرب‌آهنگ تکنوپاپ.» البته هابرماس همیشه و درهمه موارد هم «به‌روز بودن» نبود. روزی به نویسنده‌ای به نام پیتر هانتکه گفت که هرگز ترانه‌ «زیردریایی زرد» گروه بیتلز را نشنیده است؛ و این اعتراف چنان هانتکه را به خشم آورد که به او سیلی زد.

هابرماس در اواخر دهه‌ ۱۹۷۰ دوباره به مرکز توجه بازگشت؛ زمانی که موج اقدامات تروریستی چپ افراطی باعث شد فرانتس یوزف اشتراوس، سیاستمدار محافظه‌کار باواریایی، مکتب فرانکفورت را متهم کند که الهام‌بخش اقدامات این جریان بوده است. هابرماس در مجله‌ «اشپیگل» نوشت: «مطمئن باشید، ما هرگز آقای اشتراوس را متهم نخواهیم کرد که فاشیست است»؛ جمله‌ای که در واقع، تقریباً دقیقاً همان اتهام را به او وارد می‌کرد. در اواسط دهه‌ ۱۹۸۰، هابرماس به مقابله با گروهی از مورخان محافظه‌کار پرداخت که معتقد بودند آلمانی‌ها دیگر نباید خود را به‌خاطر گذشته‌ نازی‌شان سرزنش و ملامت کنند. ارنست نولته، مورخ، با این استدلال که «نابودی به‌اصطلاح یهودیان» تنها یکی از فجایع متعدد قرن بیستم بوده و بدترین جنایت‌ها را بلشویسم مرتکب شده است، عملاً هولوکاست را نسبی‌سازی می‌کرد. هابرماس با خشم در روزنامه‌ «زایت» پاسخ داد: «آشویتس به سطح یک نوآوری فنی کوچک تقلیل می‌یابد و در برابر تهدید «آسیایی» دشمنی که هنوز پشت دروازه‌های ما ایستاده است، قابل توجیه جلوه داده می‌شود.» او این مناقشه را که به «نزاع مورخان» (Historikerstreit) معروف شد، به عرصه‌ عمومی کشاند و برای مدتی توانست اعتبار مدافعان و توجیه‌کنندگان گذشته‌ نازی را به چالش بکشد.  در آن زمان، نقد محافظه‌کارانه از دولت رفاه در سراسر غرب، به‌ویژه در ایالات متحده، روزبه‌روز رواج بیشتری پیدا می‌کرد. تحسین هابرماس از الگوی آمریکایی در دوران ریاست‌جمهوری رونالد ریگان- زمانی که مقررات‌زدایی به تضعیف استقلال رسانه‌ها انجامید- کاهش یافت و در دوران ریاست‌جمهوری جورج دبلیو بوش به‌شدت فروکش کرد.

هابرماس که اندکی پس از حملات یازدهم سپتامبر به نیویورک سفر کرده بود، از موج هیاهوی میهن‌پرستانه و بیگانه‌هراسی به‌شدت بیزار شد. او در برابر این «ابرقدرت سنگدل» پیشنهاد می‌کرد که اتحادیه‌ اروپای نوپا، خود را به‌عنوان گونه‌ای متفاوت از یک نهاد فراملی تعریف کند؛ فدراسیونی از ملت‌هایی که در پی تجربه‌های تلخ تاریخی، از بیهودگی ناسیونالیسم عبور کرده‌اند. مردم جهان می‌توانستند به جای برداشت‌های قبیله‌ای از هویت قومی، مفهوم «میهن‌پرستیِ قانون اساسی» (Verfassungspatriotismus) را بپذیرند؛ یعنی نوعی میهن‌پرستی نسبت به قانون اساسی و طرحی مشترک برای ساختن جامعه. بیزاری هابرماس از جلوه‌های شووینیستی، عمیق و غریزی بود. هرگاه سرود ملی آلمان پخش می‌شد، ترجیح می‌داد اتاق را ترک کند. «یادت هست، قرار گذاشتیم اجازه ندهیم آینه‌ ذره‌بینی هتل، یک تعطیلات دیگر را هم خراب کند؟»

هابرماس در کتاب «میان واقعیت‌ها و هنجارها» که در سال ۱۹۹۲ منتشر شد، کنش ارتباطی را با مفهوم «دموکراسی مشورتی» democracy deliberative پیوند داد؛ اصطلاحی که آن را از جوزف ام. بست [4]، دانشمند علوم سیاسی آمریکایی، وام گرفته بود.هابرماس با تأثیرپذیری از فلسفه‌ سیاسی جان رالز می‌نویسد که یک دموکراسی مشورتی سالم باید بر شبکه‌ای از کانون‌های متعدد افکار عمومی استوار باشد. در مرکز این شبکه، نهادهای قانون‌گذاری و حکومتی قرار دارند. پیچیدگی محض دموکراسی‌های بزرگ وجود چنین دستگاه رسمی‌ای را ضروری می‌کند؛ هرچند هابرماس به‌خوبی می‌داند که این دستگاه می‌تواند به تسخیر منافع قدرتمند درآید. در برابر آن، پیرامونی از افکار عمومی-نسخه‌ای تازه از حوزه‌ عمومی-می‌تواند مسائل جدید را به شکلی قهری وارد دستور کار جامعه کند. این حوزه‌ پیرامونی می‌تواند از طریق سازمان‌های مردم‌نهاد، نافرمانی مدنی، روزنامه‌نگاری تحقیقی و فعالیت‌هایی از این دست، توجه جامعه را به نابرابری اقتصادی، بحران زیست‌محیطی، حقوق مدنی و تهدیدهای فناورانه جلب کند. این حوزه، قلمرو «آزادی ارتباطی ساختارشکن و رها از قیدوبند» است؛ نوعی «سیستم هشدار مجهز به حسگر.»

مدل مرکز- پیرامون هابرماس، تصویری متقاعدکننده از سازوکار دموکراسی در روزگار ما ارائه می‌دهد. اما آیا می‌توان سازوکاری فراگیرتر از این تصور کرد؟ هلن لاندمور، نظریه‌پرداز سیاسی، از مدافعان برجسته‌ دموکراسی مستقیم است؛ نظامی که در آن می‌توان موانع میان مرکز و پیرامون را از میان برداشت. لاندمور در کتاب تازه‌ خود، «سیاست بدون سیاستمداران»، با احترام از هابرماس یاد می‌کند، اما استدلال می‌کند که دموکراسی مشورتی به‌ندرت شایسته‌ این نام است؛ زیرا در عمل، تنها شمار اندکی از مردم واقعاً در فرایند مشورت و گفت‌وگو مشارکت می‌کنند. نمونه‌ تاریخی بدیل، آتن باستان است؛ دولت‌شهری که شورایی متشکل از 500 نفر آن را اداره می‌کرد و اعضای شورا عموماً از طریق قرعه‌کشی انتخاب می‌شدند. نزدیک‌ترین نمونه‌ دموکراسی مستقیم در زندگی معاصر را می‌توان در هیئت‌منصفه دید؛ فرایندی که معمولاً بسیار بهتر از آنچه انتظار می‌رود پیش می‌رود. اما اینکه چگونه می‌توان چنین نظامی را در کشوری با ده‌ها یا صدها میلیون نفر جمعیت در مقیاسی گسترده اجرا کرد، همچنان روشن نیست. لاندمور، با این حال، نشانه‌هایی امیدوارکننده در شوراهای شهروندیِ مشورتی می‌بیند؛ شوراهایی که در کانادا، ایرلند، ایسلند و فرانسه تشکیل شده‌اند. با این همه، دموکراسی مستقیم نیز تضمینی برای تصمیم‌گیری خردمندانه نیست. آتن، دولت‌شهری جنگ‌طلب بود که سرانجام قربانی پرخاشگری‌های خود شد. این تجربه حدود 250 سال دوام آورد.

هابرماس در دهه‌های پایانی عمرش، حوزه دیگری را نیز به دامنه‌ گسترده‌ مطالعات خود افزود. ظهور بنیادگرایی در اشکال گوناگون- از مسیحیت انجیلی گرفته تا احیاگری اسلامی و ناسیونالیسم هندو -او را بر آن داشت تا به «نیروی پایان‌ناپذیر سنت‌های دینی» بیندیشد؛ تعبیری که در سال ۲۰۰۷ به کار برد. اگرچه او به خدا باور نداشت، با چهره‌های روحانی وارد گفت‌وگو شد؛ از جمله یوزف راتزینگر، که بعدها به پاپ بندیکت شانزدهم رسید. هابرماس با اذعان به اینکه «عقلانیت روشنگرانه ناگزیر تسلط خود را بر تصاویری که دین از کلیت اخلاقی جهان در اختیار ما گذاشته است از دست می‌دهد»، استدلال کرد که فیلسوفان باید «آگاهی از آنچه مفقود است» را در اندیشه‌ خود حفظ کنند، به‌ویژه هنگامی که پای هنجارهای اخلاقی در میان است. نهادهای دینی نیز، به نوبه‌ خود، باید با دولت مدرن کنار بیایند؛ دولتی که نمی‌تواند در میان جهان‌بینی‌های رقیب یکی را بر دیگری ترجیح دهد. فراتر از این، آن‌ها باید فعالانه با متفکران سکولار همکاری کنند تا چارچوبی از عدالت تدوین شود که همه‌ طرف‌های مشارکت‌کننده بتوانند به آن احترام بگذارند. بندیکت چندان پذیرای این استدلال نبود، اما به نظر می‌رسد پاپ لئون چهاردهم با آن آشناتر است.

دغدغه‌های دینی هابرماس سرانجام به شاهکار نهایی او، «این هم تاریخ فلسفه»، انجامید؛ اثری غول‌آسا در ۱۷۵۰ صفحه که در سال ۲۰۱۹، هم‌زمان با 90سالگی نویسنده، به زبان آلمانی منتشر شد. انتشارات پولیتی پرس، که بخش عمده‌ای از آثار هابرماس را به انگلیسی منتشر کرده است، ترجمه‌ کیاران کرونین [5] از این کتاب را در سال ۲۰۲۳ روانه‌ بازار کرد. این کتاب بسیار جذاب‌تر از آن چیزی است که شاید انتظار داشته باشید. هابرماس از آن دسته استادانی بود که بر ادبیات موضوع تسلطی کامل داشت، اما هرگز از زنده نگه داشتن آن خسته نمی‌شد. کتاب، روایتی حماسی و الهیاتی- فلسفی است که در پهنه‌ هزاره‌ها پیش می‌رود: از آیین‌های نوسنگی و اسطوره‌های باستانی به ادیان توحیدی و سپس به اندیشه‌ سکولار مدرن می‌رسد. کانت همچنان جایگاه افتخارآمیز خود را حفظ می‌کند؛ و هایدگر نیز چند ضربه‌ نهایی را دریافت می‌کند.

هابرماس نشان می‌دهد که بشریت در سراسر تاریخ همواره کوشیده است اصولی برای خیر همگانی تدوین کند؛ اصولی که حتی در دوره‌های سرکوب و جزم‌اندیشی نیز راه خود را به بیرون باز کرده‌اند. بودا مسیری برابری‌خواهانه به سوی روشنگری ارائه می‌دهد؛ کنفوسیوس آیینی دانش‌محور را صورت‌بندی می‌کند؛ آگوستین مسیحیت را با افلاطون و ارسطو درهم می‌آمیزد؛ مارتین لوتر معنویت را به درون انسان منتقل می‌کند؛ دانس اسکوتوس ایمان را از دانش جدا می‌سازد؛ و ویلیام اکام ایده‌ برابری در برابر قانون را پرورش می‌دهد. عقلانیت از همان آغاز در الهیات کمین کرده بود، همان‌طور که فلسفه نیز هرگز اشتیاق خود را به امر متافیزیکی از دست نداده است. شاید هوشمندانه‌ترین حرکت در «این هم تاریخ فلسفه» این باشد که هابرماس از آدورنوی سازش‌ناپذیر در پروژه‌ خود برای آشتی دادن امر دینی و امر سکولار بهره می‌گیرد. آدورنو روزی گفته بود که محتوای الهیاتی «باید خود را در آزمونِ مهاجرت به قلمرو امر سکولار، امر عرفی، قرار دهد». این دقیقاً همان نوع ترجمه‌ امر مقدس به امر سکولار است که هابرماس در کتاب خود دنبال می‌کند.

شایان ذکر است که کتاب،توجه بسیار اندکی به اسلام دارد. فارابی، فیلسوف قرون وسطی، که دموکراسی را «کم‌نقص‌ترین» شکل در میان حکومت‌های ناقص می‌دانست، تنها به‌طور گذرا و در حاشیه‌ بحث ذکر شده است. همین سوگیری غرب‌محور در یکی از آخرین و بحث‌برانگیزترین مداخلات عمومی هابرماس نیز به چشم می‌خورد. در نوامبر ۲۰۲۳، پس از کشتار اسرائیلی‌ها به دست حماس و آغاز حمله‌ بی‌رحمانه‌ اسرائیل به غزه، هابرماس بیانیه‌ای را امضا کرد که بر همبستگی آلمان و اسرائیل تأکید می‌کرد. نویسندگان بیانیه، پس از اشاره‌ای گذرا به رنج فلسطینیان، نوشتند: «معیارهای قضاوت زمانی که نیت‌های نسل‌کشانه به اقدامات اسرائیل نسبت داده می‌شود، به‌کلی دچار لغزش و انحراف می‌شوند.» انکار وقوع نسل‌کشی در غزه یک مسئله است؛ اما القای این نکته که اساساً طرح چنین موضوعی «خارج از چارچوب» و نامشروع است، مسئله‌ای کاملاً متفاوت است. در یک لحظه‌ سرنوشت‌ساز، کثرت‌گرایی همیشگی مورد تأکید هابرماس نتوانست به یاری او بیاید.

هابرماس در اوایل دوران فعالیت حرفه‌ای خود نوشته بود: «اگر هیچ هراسی باقی نماند، هیولاها بازمی‌گردند.» و اکنون، آن‌ها در چندین قاره بازگشته‌اند. اوایل امسال در آلمان، شاخه‌ ایالتی زاکسن- آنهالتِ حزب راست افراطی «آلترناتیو برای آلمان» (AfD) منشوری منتشر کرد که شامل مطالباتی از این دست بود: «آلمانی بیندیشید!»، «میهن‌پرستی را ترویج دهید- هیچ بودجه‌ دولتی برای هنر و فرهنگِ ضدآلمانی![نباید تخصیص یابد]» و «زیباتر بسازید [6]!» این گفتمان گوبلزی تنزل‌یافته، گفتمانی را احیا می‌کرد که هابرماس پیش‌تر، در جریان «نزاع مورخان» (Historikerstreit)، کوشیده بود آن را به حاشیه براند. جای تعجب نیست که نمایندگان حزب AfD به‌سختی می‌توانستند خرسندی خود را از مرگ این فیلسوف پنهان کنند. هانس توماس تیلس‌شنایدر، یکی از تندترین و زننده‌ترین صداهای این حزب، در ویدیویی در یوتیوب گفت: «هابرماس خطرناک است. او یکی از بزرگ‌ترین دشمنان ملت آلمان است.» اینکه برای تیلس‌شنایدر هابرماس هابرماس هنوز زنده است، به‌نوعی مایه‌ دلگرمی است.

یادداشت درگذشتی به همان اندازه زننده، از قلم الکس کارپ، مدیرعامل میلیاردر شرکت «پالانتیر تکنولوژیز» (Palantir Technologies)، منتشر شد. کارپ پیش از آن که به تبلیغ و فروش سامانه‌های نظارتی بپردازد؛ سامانه‌هایی که به سازمان مهاجرت و گمرک ایالات متحده (ICE) در بازداشت‌های مرگبار مهاجران کمک کرده‌اند، در فرانکفورت نزد هابرماس فلسفه خوانده بود. کارپ در مقاله‌ای برای نشریه‌ «پولیتیکو» (Politico) تعریف می‌کند که هابرماس چگونه نقدهایی تند اما منصفانه بر مقالات او وارد می‌کرد: «همین آمادگی او برای بی‌پروایی سازنده است که به من یادآوری می‌کند ما به‌عنوان یک فرهنگ چه چیزی را از دست داده‌ایم.» و کارپ از آن‌ها سخن می‌گوید که ظاهراً شامل یادگیری، دقت علمی یا عقلانیت نمی‌شود. او با کنار گذاشتن آرمان‌های جهان‌وطنی هابرماس، مدعی می‌شود که گفتمان «باید در منبعی ملموس‌تر و سنتی‌تر- و در حقیقت، ملی و فرهنگی- ریشه داشته باشد.» این همان ادبیات جنبش «ماگا» (MAGA) و حزب AfD است؛ نگویم ادبیات هایدگر در حدود سال ۱۹۳۵. این بازگشت ایدئولوژیک به گذشته، این آتاریسم [7]، در مورد کارپ بیش از حد با گرایش کنونی سیلیکون ولی همخوان است.

هابرماس به‌خوبی آگاه بود که اینترنت چگونه حوزه‌ عمومی عزیزش را دگرگون و مسخ کرده است. در ابتدا، گمان می‌کرد عرصه‌ دیجیتال می‌تواند به تقویت صداهای ساختارشکن پیرامون بینجامد. گاهی نیز چنین شده است: کافی است به جنبش‌هایی که شبکه‌های اجتماعی به راه انداخته‌اند، مانند بهار عربی، «جان سیاه‌پوستان مهم است» (Black Lives Matter) و «من هم» (#MeToo) بیندیشیم. با این حال، در بیشتر موارد، غیرمستقیم بودن و گمنامی تعاملات دیجیتال به تضعیف فهم متقابل انجامیده است. اگر همان‌طور که جرج هربرت مید استدلال می‌کرد، تعاملات چهره‌به‌چهره به شکل‌گیری شخصیتی بالغ کمک می‌کنند، اینترنت موجب نوعی پس‌رفت جمعی به سوی قلدری و خودشیفتگی دوران نوجوانی شده است. افزون بر این، شرکت‌های فناوری پلتفرم‌های خود را به‌گونه‌ای طراحی کرده‌اند که تعارض را تشدید کنند و در نتیجه، مدت زمان تعامل کاربران را افزایش دهند. گویی آن‌ها «نظریه‌ کنش ارتباطی» را خوانده‌اند و دقیقاً در جهت عکس آن عمل کرده‌اند. هابرماس در کتاب «تحول ساختاری جدید حوزه‌ عمومی» که در سال ۲۰۲۲ منتشر شد و آخرین کتاب او از کار درآمد، کوشید این آسیب‌ها را ارزیابی کند. در 93‌سالگی نمی‌توان از او انتظار داشت که همه‌ زوایای این عرصه‌ به‌سرعت در حال تغییر را پوشش دهد؛ با این حال، نقدهایی تند و دقیق مطرح کرد و از «همهمه‌ ویرانگر در اتاق‌های پژواک تکه‌تکه‌شده و خودبسنده» و «چهره‌ کریه لیبِرترین[8] شرکت‌های دیجیتال سلطه‌گر بر جهان» نوشت.

با یورش چت‌بات‌های هوش مصنوعی، «استعمار زیست‌جهان»(colonization of the lifeworld)-به تعبیر هابرماس، اصطلاحی نامأنوس اما دقیق- وارد مرحله‌ پایانی خود می‌شود. هورکهایمر و آدورنو به این نتیجه رسیده بودند که سرمایه‌داری پیشرفته، برخلاف این تصور که یک ساختار یکپارچه و تکنوکراتیک دارد، گرایشی ذاتی به هرج‌ومرج و جنون دارد. هوش مصنوعی هم‌زمان هم تجلی نهایی کنترل فناورانه است و هم شکل تازه‌ای از هذیان‌های فرقه‌گونه. حتی خود طراحان آن نیز اغلب نمی‌توانند توضیح دهند سیستم‌هایشان دقیقاً چه می‌کنند.کل جهان‌بینی هابرماس بر این ایده استوار بود که انسان‌ها از یکدیگر می‌آموزند؛ هوش مصنوعی، اما، با جایگزین کردن کنش ارتباطی با مکالماتی توهم‌زا با ماشین‌هایی چاپلوس، این فرایند را نابود می‌کند. پیامدهای اجتماعی آن نیز بلافاصله فاجعه‌بار از آب درآمده‌اند: گسترش گسترده‌ اطلاعات نادرست (disinformation)، تقلب گسترده‌ دانشجویان، و مواردی از وابستگی کاربران به هوش مصنوعی یا حتی خودکشی با کمک آن. در همین حال، هزاران شغل به شکلی فزاینده در حال ناپدید شدن‌اند؛ اتفاقی که سرمایه‌گذاران از آن استقبال می‌کنند. و گویی این هم کافی نبود، هوش مصنوعی یک سال پیش از مرگ هابرماس موفق شد توهینی شخصی نیز به او وارد کند. در سال ۲۰۲۴، شرکت گوگل دیپ‌مایند (Google DeepMind) از «ماشین هابرماس» رونمایی کرد؛ سامانه‌ای که آن را «زوجی از مدل‌های زبانی بزرگ (LLM) با ساختاری واسط پشتیبان، طراحی‌شده برای یافتن اجماع میان افراد دارای اختلاف نظر» توصیف کرده بودند. این فیلسوف هرگز اجازه نداده بود گوگل از نام او استفاده کند و وقتی از این طرح باخبر شد، به‌شدت خشمگین شد.

هابرماس در آخرین کتاب خود از ضرورت «نهادینه‌سازی قدرت ساختارشکنِ نه گفتن» سخن گفت. نیروی امتناع، یا همان «ترجیح می‌دهم این کار را نکنم» -اشاره‌ای به شخصیت بارتلبی در داستان هرمان ملویل- بالقوه نیرویی مطلق است: این زباله‌های دیجیتال (slop) زمانی که ما از کلیک کردن بر آن‌ها دست بکشیم، از وجود بازمی‌ایستند. اروپا، سرزمینی که روشنگری نخست در آن پا گرفت و نخستین فروپاشی خود را نیز در آن تجربه کرد، شاید محتمل‌ترین مکان برای شکل‌گیری شورشی هماهنگ باشد. تأمین بودجه‌ دولتی برای رسانه و فرهنگ به این معناست که حوزه‌ عمومی هنوز تا حدی دست‌نخورده باقی مانده است و اتحادیه‌ اروپا نیز گام‌هایی برای تنظیم اینترنت و هوش مصنوعی برداشته است. افزون بر این، همان‌طور که هابرماس در زمان جنگ عراق مشاهده کرد، نوعی حساسیت پان‌اروپایی در حال تقویت است که ریشه در بیزاری انباشته‌شده از یک قرن امپریالیسم آمریکایی- نظامی، اقتصادی، فناورانه و فرهنگی- دارد. شاید حتی در این سوی اقیانوس، در آمریکا، لرزشی واقعی از خودبیزاری پدیدار شود؛ نوعی آگاهی از این واقعیت که جست‌وجوی ملی ما برای خوشبختی مادی، بخش بزرگی از جهان را به فلاکت کشانده و اکنون در حال بلعیدن خود است. این، دست‌کم، حال‌وهوای تابستان زوال‌یافته‌ دویست‌وپنجاهمین سالگرد استقلال ماست.

فلسفه رشته‌ای از انتزاعات است، اما پرسش‌هایی به‌شدت بنیادین و دردناک مطرح می‌کند. کانت بزرگ می‌پرسد: «چه می‌توانم بدانم؟ چه باید بکنم؟ به چه می‌توانم امیدوار باشم؟» پاسخ‌ها به‌ندرت ساده یا روشن‌اند. وسوسه‌ ناامیدی می‌تواند بسیار شدید باشد، چه در سطح شخصی و چه در سطح سیاسی. اما اینکه بسیاری از امیدهای ما محقق‌نشده باقی مانده‌اند، نباید واقعیت پیشرفت گاه‌به‌گاه و دردناک ما را بی‌اعتبار کند. این، باور بنیادین هابرماس بود؛ او به رویکرد گام‌به‌گام، «تدریج‌گرایی» (incrementalis) اعتقاد داشت، هرچند تدریج‌گرایی او رادیکال بود. از سوی دیگر، تلاش تقریباً وسواس‌گونه‌اش برای رسیدن به اجماع، از تیزی میراث انتقادی‌اش کاست. اگر قرار است به هیولاهایی که خود رها کرده‌ایم «نه» بگوییم، به همان خشم سازش‌ناپذیری نیاز داریم که نویسندگان مکتب فرانکفورت در آثارشان به کار گرفتند. ما به آدورنو نیاز داریم تا به ما یادآوری کند که «درآمیختن حقیقت و دروغ، چنگ انداختن به کوچک‌ترین ذره‌ دانش را به تلاشی سیزیفی[طاقت‌فرسا و بی‌حاصل] بدل می‌کند.» در نهایت، ما به هر دو صدا نیاز داریم: هم صدای انتقادی و هم صدای بازسازنده؛ هم صدای خشم و هم صدای خرد. دیالکتیک همواره میان ناامیدی ویرانگر و امیدی که در هوا معلق مانده است، در نوسان است.


منبع:

https://www.newyorker.com/magazine/2026/06/22/jurgen-habermas-desperate-fight-for-democracy





[1] هورکهایمر و آدورنو در لس‌آنجلس زندگی می‌کردند؛ شهری که نماد آفتاب، رفاه، سرگرمی و خوش‌بینی آمریکایی بود. اما درست در همین زمان، آن‌ها مشغول نوشتن دیالکتیک روشنگری بودند؛ کتابی بسیار تیره و بدبینانه درباره اینکه چگونه عقل و پیشرفت مدرن می‌توانند به سلطه و فاجعه منجر شوند.

[2] Filter Bubble: یعنی محیط اطلاعاتی‌ای که الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی و موتورهای جست‌وجو بر اساس رفتار و علایق ما برایمان می‌سازند؛ در نتیجه، بیشترِ چیزهایی را می‌بینیم که با علایق، عقاید و رفتار قبلی‌مان سازگارند و کمتر با دیدگاه‌های متفاوت مواجه می‌شویم

[3] Dilettante

[4] Joseph M. Bessette

[5] Ciaran Cronin: مترجم انگلیسی آثار هابرماس

[6] Baut schöner

[7] Atavism : بازگشت به الگوها، باورها یا ویژگی‌های بسیار قدیمی و متعلق به گذشته؛ نوعی پس‌رفت یا احیای چیزی که متعلق به دوره‌ای پیشین بوده است.

[8] Libertarian: یعنی پیرو یا مرتبط با لیبرتارینیسم