نقش سیا در بهکارگیری روشنفکران در دوران جنگ سرد
چطور روابط میان سیا و گروههای لیبرال و سوسیالیست آمریکا در دوران جنگ سرد، بسیار پیچیدهتر از مدل ساده «عروسکگردان و عروسک خیمهشببازی» در سازمانهای جاسوسی بوده است
نوشتار حاضر نقد و بررسی کتاب «وُرلیتزر قدرتمند» (The Mighty Wurlitzer) نوشته هیو ویلفورد به قلم نیتن گلیزر است که در سال 2008 در نیویورکتایمز منتشر شد. نویسنده با تشریح عبارت «وُرلیتزر قدرتمند» — اصطلاحی که سیا برای توصیف شبکه سازمانهای پوششی خود به کار میبرد — آغاز شده و نشان میدهد که چطور روابط میان سیا و گروههای لیبرال و سوسیالیست آمریکا در دوران جنگ سرد، بسیار پیچیدهتر از مدل ساده «عروسکگردان و عروسک خیمهشببازی» در سازمانهای جاسوسی بوده است. [1]
ترجمه: ارغوان نبوتی | این کتابی است که محتوایش تا حدودی با عنوانش در تضاد است. «وُرلیتزر قدرتمند» [2] استعارهای بود که «فرانک ویسنر»، نخستین رئیس عملیات جنگ سیاسی در سازمان اطلاعات مرکزی (سیا)، برای توصیف «مجموعهای از سازمانهای پوششی» این سازمان به کار میبرد. او میگفت آنها «قادرند هر آهنگ تبلیغاتی را که او بخواهد بنوازند». با این حال چنانکه از این کتاب دقیق و پژوهشمحور «هیو ویلفورد» (محقق بریتانیایی که اکنون در دانشگاه ایالتی کالیفرنیای لانگبیچ تدریس میکند) برمیآید، ویسنر در مورد آنچه واقعاً میتوانست انجام دهد، اغراق میکرد. چرا که این سازمانها، آنطور که «کُمینفرم» [3] معنا میکرد، دقیقاً «سازمان پوششی» نبودند، همان مدلی که سیای نوپا تلاش میکرد از آن تقلید کند.
کرملین در سالهای آغازین جنگ سرد، کمینفرم را برای هماهنگی فعالیتهای دهها گروه حرفهای، هنری و روشنفکریِ تحت کنترل کمونیستها ایجاد کرده بود و سیا تصمیم گرفت مجموعه سازمانها و نشریات خاص خود را در میان روشنفکران، تشکلهای کارگری و گروههای شهروندی ایجاد یا بر آنها اعمال نفوذ کند. اما رهبرانِ تقریباً تمام این گروهها خود صاحبنظر بودند و بسیاری از این سازمانها مستقلاً و فارغ از سیا تأسیس شده بودند. برای نمونه، مجلات کوچک «پارتیزان ریویو» [4] و «نیو لیدر» [5] که به گفته ویلفورد، بهنحوی از سیا بودجه دریافت میکردند، در تأسیس یا ادارهشان هیچ دینی به این سازمان نداشتند. بنابراین اطلاق عنوان «پوششی» به آنها چندان صحیح نیست.
البته سازمانهای پوششیای هم بودند که مستقیماً توسط سیا و برای اهدافی خاص ایجاد شده بودند و روایتی که ویلفورد از آنها در کتاب «وُرلیتزر قدرتمند» تعریف میکند، بسیار جذاب است و مجموعهای غافلگیرکننده از چهرههای سرشناس آمریکایی را در بر میگیرد. برای مثال «سرویس مستقل اطلاعات» (I.S.I) را در نظر بگیرید که مشخصاً در دانشگاه هاروارد تأسیس شد تا برخی آمریکاییهای جوان ضدکمونیست را به جشنواره بزرگ جوانانی بفرستد که کمونیستها سال ۱۹۵۹ در وین سازماندهی کرده بودند. این جشنواره یکی از سلسله رویدادهایی بود که طی آن اتحاد جماهیر شوروی روایت خود از «صلح و پیشرفت» را در تقابل با سیاستهای جنگ سردِ ایالات متحده سرمایهداری تبلیغ میکرد.
گلوریا استاینم [6] جوان که بهتازگی یک سال و نیم در هند زندگی کرده بود (جایی که به ما گفته شده با ایندیرا گاندی و بیوه «انسانگرای انقلابی»، ام. ان. روی، دوست شد و با پژوهشگری ملاقات کرد که ظاهراً مأمور یا رابط سیا بوده است) برای اداره سرویس مستقل اطلاعات استخدام شد. او جذاب و ترقیخواه بود و وظیفه داشت جوانان آگاه آمریکایی را استخدام کند تا بتوانند بهطور مؤثر با سازماندهندگان کمونیستِ جشنواره بحث کنند و از ایالات متحده در برابر انتقادات کمونیستها پیرامون نظام جداسازی نژادی قانونی و دیگر کاستیهای آمریکا دفاع کنند.
قطعاً میشد رهبران دانشجویی محافظهکار را برای این منظور پیدا کرد، اما آنها مورد توجه سیا یا سرویس مستقل اطلاعات نبودند: سوسیالیستها و دیگر اعضای «چپ غیرکمونیست» جذابیت بیشتری داشتند، چرا که در برقراری ارتباط با دانشجویان اروپاییِ حاضر در چنین جشنوارههای، مؤثرتر بودند. یکی از کسانی که به وین رفت «زبیگنیو برژینسکی» [7]، دانشجوی تحصیلات تکمیلی هاروارد بود و یکی از کسانی که برای پذیرش پیشنهاد سفر رایگان دچار تردید و عذاب وجدان شد، «مایکل هرینگتون» [8] از «لیگ سوسیالیستهای جوان» بود. طبق گفته هرینگتون زمانی که او اصرار کرد باید در نقد سوسیالیستیاش سرمایهداری و کمونیسم را به یک اندازه نقد کند، پیشنهاد سیا پس گرفته شد.
سال ۱۹۶۷ ارتباطات سیا با سرویس مستقل اطلاعات و انبوهی از سازمانها و نشریات دیگر، در انبوهی از مقالات مجلات و روزنامهها فاش شد و تقریباً هر آنچه زمانی مخفی بود، علنی گشت. استاینم شجاعانه ایستادگی کرد و به نیویورک تایمز گفت: «خوشحالم که آن روزها برخی لیبرالها را در دولت یافتم که آیندهنگر بودند و آنقدر اهمیت میدادند که آمریکاییها را با هر دیدگاه سیاسی به آن جشنواره بفرستند.» و به واشینگتن پست نیز گفت: «طبق تجربه من، این سازمان کاملاً متفاوت از تصویری بود که از آن ارائه میشود: لیبرال، خشونتپرهیز و شریف بود.»
استاینم شرکتکنندهای «آگاه» بود. بسیاری دیگر که به حمایت سیا وابسته بودند «ناآگاه» بودند (گویا این اصطلاحات در داخل سازمان رایج بوده)، زیرا پولی که دریافت میکردند از طریق بنیادهای موجود یا سازمانهایی که ظاهراً توسط افراد ثروتمند تأسیس شده بودند، کانالیزه میشد. عموماً به نظر میرسید این بودجهها مستقل از دولت هستند. (اگر تورم را در نظر نگیریم، این مبالغ در اکثر موارد به طرز چشمگیری ناچیز به نظر میرسد.)
در حالی که سیا سرویس مستقل اطلاعات را برای هدفی خاص ایجاد کرده بود، رابطهاش با «فدراسیون کارگری آمریکا و کنگره سازمانهای صنعتی» [9] (که موضوع فصل مهمی درباره اتحادیههای کارگری آمریکا است) کاملاً متفاوت بود. این سازمانهای کارگری پیش از سیا وجود داشتند و مدتها بود که خودشان با کمونیستها مبارزه میکردند، هم در اتحادیههای آمریکا و هم در سازمانهای بینالمللی کارگری. در طول جنگ سرد، آنها در مبارزه با نفوذ کمونیستها در اتحادیههای خارجی با سیا همسو شدند. اما آنها مقامات فوقالعاده کارآزموده خود را برای پیشبرد فعالیتهای خارجیشان داشتند. در فدراسیون کارگری آمریکا احتمالاً مهمترینان «جِی لاوستون» [10] بود که ویلفورد او را «ضدکمونیستِ بهویژه متعصب و بیرحم» توصیف میکند.
این نکته نگرش سرد ویلفورد نسبت به چیزی را نشان میدهد که بسیاری بهحق آن را درگیری جهانی میان استبداد و آزادی میدیدند. لاوستون رهبر حزب کمونیست آمریکا بود تا اینکه شخص استالین او را اخراج کرد. آشکار است که او درباره کمونیسم شوروی بسیار میدانست و هرگز مداخله یا راهنمایی مقامات سیا را (که در آن روزهای نخست اغلب از دانشگاههای «آیوی لیگ» [11] میآمدند) نمیپذیرفت. لاوستون آنها را «بچههای شیکوپیک» خطاب میکرد. البته لاوستون به پول سیا وابسته نبود، فدراسیون کارگری آمریکا منابع مالی خود را داشت. اما سیا مشتاق بود از چنین سازمانی در فعالیتهای ضدکمونیستیاش حمایت کند. همین موضوع در مورد والتر و ویکتور روتر[12] در کنگره سازمانهای صنعتی نیز صدق میکرد.
ویلفورد نتیجه میگیرد: «شواهد جدید نشان میدهد تصویرپردازیهای قدیمی از عروسکگردانها و عروسکهای خیمهشببازی، پیچیدگیهای شراکت میان "پیروان لاوستون" فدراسیون کارگری آمریکا و "بچههای شیکوپیک" سیا را بههیچوجه بازتاب نمیدهد.» این برای افراد آگاه تعجبآور نیست. ویلفورد توضیح میدهد که درگیری سیا با «کمیته آزادی فرهنگی آمریکا» (انجمن تأثیرگذار دوران جنگ سرد متشکل از نویسندگان و محققان که تحت تسلط روشنفکران نیویورکی بود) نیز داستان مشابهی داشت.
حتی زمانی که کنترل سیا در بالاترین حد بود، بسیاری از ضدکمونیستهای آمریکایی خود را نه به عنوان مجری دستورات سازمان، بلکه در حال دنبال کردن اهداف مشترک میدیدند، یعنی به چالش کشیدن نفوذ کمونیستها در میان روشنفکران، اتحادیههای کارگری، سیاهپوستان، گروههای زنان، تشکلهای دانشجویی و مانند آن. به نظر میرسد موارد کمی وجود داشته که در آن سیا میخواست گروهی کاری را انجام دهد که رهبرانش مخالف آن بودند. در واقع مسئلهای که ایجاد تنش میکرد، عمدتاً اصرار سیا بر پنهان کردن نقش خودش بود، مخفی کردن منبع پول و سوگند دادن رهبران «آگاه» به رازداری، با تهدید به مجازات در صورت افشا (هرچند به نظر میرسد حداقل در این کتاب موردی از اعمال مجازات ذکر نشده است).
پس از افشای فعالیتهای سیا، افراد کمی گفتند که از آنها «سوءاستفاده» شده، هرچند عده بیشتری ابراز پشیمانی کردند که چرا ارتباط با سیا را مخفی نگه داشتهاند. «نورمن توماس» [13] از جمله کسانی است که به گفته ویلفورد ابراز پشیمانی کرده است. توماس به همراه ویکتور روتر، آلارد لوونستاین [14] و بایارد راستین [15] در «کمیته انتخابات آزاد در جمهوری دومینیکن» که تحت حمایت سیا بود نقش داشتند، کمیتهای که « سال ۱۹۶۶ به انتخاباتی مشروعیت بینالمللی بخشید که در آن عملاً علیه رئیسجمهور سابق سوسیالیست، خوآن بوش،[16] تقلب شده بود». این یکی از آن بخشهایی است که خواننده را به این فکر وا میدارد که آیا ویلفورد ماهیت درگیری میان سوسیالیستها و کمونیستهای آن زمان را کاملاً درک کرده است یا خیر؟ هرچه باشد، توماس و راستین خود سوسیالیست بودند؛ باید دلایلی غیر از سوسیالیسمِ بوش وجود داشته باشد که آنها را به مخالفت با او واداشته است.
توماس آشنای «آلن دالس»، [17] مدیر سازمان اطلاعات مرکزی، بود و میتوانست در مواقع اضطرار مالی از او کمک بگیرد. به همین ترتیب «آرتور شلسینجر جونیور»، [18] عضو پیشین او.اس.اس [19] شخصاً افسران ارشد سازمان را میشناخت و آنها را در جریان تحولات فرهنگیای که از آن آگاه بود، قرار میداد. او مرتباً فرانک ویسنر، مدیر «وُرلیتزر قدرتمند»، را در «محافل مهمانیهای جورجتاون» میدید و آنها درباره بحثهایی که روشنفکران نیویورکی اصرار داشتند پیرامون «مککارتیسم» [20] به راه بیندازند و سیا آن را غیرمفید میدانست، همدردی میکردند. همانطور که ویلفورد مینویسد، این دورانی بود «که اتحاد میان ضدکمونیسمِ جنگ سرد و آرمانگرایی لیبرال هنوز طبیعی و درست به نظر میرسید». این اتحاد بسیاری از نکات این کتاب را که ممکن است برای خوانندگان امروزی تعجبآور باشد توضیح میدهد. همچنین خشم بسیاری از نویسندگان نسبت به ارتباط با سیا در دهههای گذشته را نیز تبیین میکند.
از این کتاب میتوان چیزهای بسیاری آموخت. ویلفورد به انبوهی از گزارشهای علمی و عامهپسند، همراه با اسناد و مدارک برخی از شرکتکنندگان و سازمانهای اصلی دسترسی داشته است. او کار پژوهشی فوقالعادهای انجام داده است. اگر هم گاهی به نظر برسد کاملاً بر داستان مسلط نیست، من آن را به ناتوانیاش در درک این نکته نسبت میدهم که تا چه حد کمونیستها در نظر «چپِ ضداستالینیست» مطرود بودند. بنابراین، وقتی او مینویسد «بخش بزرگی از چپ آمریکا یافتههای کمیسیون دوی [21] مبنی بر بیگناهی تروتسکی از اتهامات استالین را رد کرده بود»، خواننده از خودش میپرسد او دقیقاً کدام «چپ» را در ذهن دارد؟ گمان میکنم منظور او کسانی است که تحت تأثیر کمونیستها یا متمایل به اتحاد جماهیر شوروی بودند. با این حال، چنین لغزشهایی زیاد نیستند. ویلفورد بر داستانی بسیار پیچیده در تقریباً تمام ابعادش مسلط است.
[1] . https://www.nytimes.com/2008/01/20/books/review/Glazer-t.html
[2] . وُرلیتزر (Wurlitzer): نام شرکت مشهور تولیدکننده ارگهای کلیسایی بزرگ و پیانوهای خودنواز. استعاره ویسنر به این معناست که سیا مانند نوازندهای است که با چندین ساز مختلف (سازمانهای پوششی)، سمفونی تبلیغاتی خود را در سراسر جهان مینوازد.
[3] . کمینفرم (Cominform): سازمان اطلاعاتی کمونیست که سال ۱۹۴۷ برای هماهنگی میان احزاب کمونیست اروپا و ترویج خطمشی مسکو تأسیس شد.
[4] . پارتیزان ریویو (Partisan Review): مجله روشنفکری تأثیرگذار در نیویورک که ابتدا متمایل به مارکسیسم بود اما بعدها به یکی از کانونهای اصلی «چپ غیرکمونیست» و روشنفکران لیبرال-ضدکمونیست تبدیل شد.
[5] . نیو لیدر (The New Leader): نشریه لیبرال-سوسیالیست آمریکایی که به شدت با استالینیسم مخالف بود و نقش مهمی در بحثهای روشنفکری ضدکمونیستی ایفا میکرد.
[6] . گلوریا استاینم (Gloria Steinem): از مشهورترین فمینیستها و فعالان حقوق زنان در آمریکا که در دهه ۶۰ میلادی با سیا همکاری داشت.
[7] . زبیگنیو برژینسکی (Zbigniew Brzezinski): دیپلمات و استراتژیست مشهور آمریکایی که بعدها مشاور امنیت ملی دولت جیمی کارتر شد.
[8] . مایکل هرینگتون (Michael Harrington): نویسنده و سوسیالیست دموکرات آمریکایی که با کتاب معروفش «فقر در آمریکا» الهامبخش سیاستهای «جنگ علیه فقر» در دوران لیندون جانسون شد.
[9] . AFL-CIO: بزرگترین فدراسیون اتحادیههای کارگری آمریکا که در طول جنگ سرد مواضع به شدت ضدکمونیستی داشت.
[10] . جی لاوستون (Jay Lovestone): چهره کلیدی در سیاستهای کارگری آمریکا. او که روزگاری رهبر حزب کمونیست آمریکا بود، پس از طرد شدن توسط استالین به یکی از افراطیترین دشمنان کمونیسم تبدیل شد و مدیریت عملیاتهای نفوذ کارگری سیا را بر عهده داشت.
[11] . آیوی لیگ (Ivy League): گروهی از هشت دانشگاه بسیار معتبر و نخبهگرای آمریکا (مانند هاروارد، ییل و پرینستون) که نخبگان سیاسی و اداری آمریکا عمدتاً از میان فارغالتحصیلان آنها برگزیده میشدند.
[12] . دو برادر و از رهبران برجسته جنبش کارگری آمریکا (بهویژه اتحادیه کارگران خودروسازی) که نقش مهمی در جناح لیبرال و ضدکمونیست چپ در دوران جنگ سرد داشتند.
[13] . نورمن توماس (Norman Thomas): رهبر و کاندیدای چندین دوره ریاستجمهوری از طرف «حزب سوسیالیست آمریکا».
[14] . آلارد لوونستاین (Allard Lowenstein): فعال سیاسی، وکیل و نماینده کنگره آمریکا؛ رئیس سابق «اتحادیه ملی دانشجویان» و از چهرههای محوری جنبش حقوق مدنی و لیبرالهای ضدکمونیست که بعدها نقش کلیدی در سازماندهی جنبشهای ضدجنگ ویتنام ایفا کرد.
[15] . بایارد راستین (Bayard Rustin): استراتژیست برجسته جنبش حقوق مدنی آمریکا و سازماندهنده اصلی «راهپیمایی بهسوی واشینگتن» (۱۹۶۳)؛ سوسیالدموکرات و مشاور نزدیک مارتین لوتر کینگ که بر مبارزه خشونتپرهیز و پیوند میان جنبشهای مدنی و کارگری تأکید داشت.
[16] . خوآن بوش (Juan Bosch): رئیسجمهور منتخب جمهوری دومینیکن که به دلیل سیاستهای سوسیالیستیاش، با دخالت آمریکا و به بهانه جلوگیری از نفوذ کمونیسم از قدرت برکنار شد.
[17] . آلن دالس (Allen Dulles): از قدرتمندترین مدیران تاریخ سازمان سیا که در تثبیت نقش سیا در جهانِ پس از جنگ جهانی دوم نقشی کلیدی داشت.
[18] . آرتور شلسینجر جونیور (Arthur Schlesinger Jr.): مورخ برجسته و مشاور ویژه جان اف. کندی که از روشنفکران لیبرال حامی سیاستهای جنگ سرد بود.
[19] . سازمان اطلاعاتی آمریکا در جنگ جهانی دوم و سلَف سازمان سیا که مسئول عملیاتهای جاسوسی و خرابکاری بود.
[20] . مککارتیسم (McCarthyism): دورانی در اوایل دهه ۱۹۵۰ در آمریکا که با فضای رعب و وحشت و اتهامزنی بیرویه به روشنفکران و هنرمندان به اتهام داشتن گرایشهای کمونیستی همراه بود.
[21] . کمیسیون دوی (Dewey Commission): هیئت تحقیقی به ریاست «جان دوی» (فیلسوف بزرگ آمریکایی) که اتهامات استالین علیه لئون تروتسکی در دادگاههای نمایشی مسکو را بررسی کرد و تروتسکی را از آن اتهامات مبری دانست.