چه کسی پول فلوتزنهای مارکسیسم غربی را داد؟ نقدی بر میراث مکتب فرانکفورت
راکهیل در کتابش ادعا میکند که بخش مهمی از مارکسیسم غربی در دل «ابرساختار امپریالیستی» رشد کرده و بهجای آنکه ابزار رهایی طبقاتی باشد، به نوعی نظریهپردازی دانشگاهی و گاه بیاثر تبدیل شده است
گابریل راکهیل در کتاب «چه کسی پول فلوتزنهای مارکسیسم غربی را داد؟» میکوشد سنت «مارکسیسم غربی» را از منظر سیاسی و تاریخی به چالش بکشد. در ادامه داگ گرین و هریسون فلاس پاسخ مفصل خود را به این پروژه ارائه میکنند. محور اصلی بحث، نه فقط ارزیابی چند متفکر نامدار، بلکه مناقشهای گستردهتر بر سر این پرسش است که مارکسیسم در سدهی بیستم چگونه از دل شکستها، تبعیدها، انقلابها، سرکوبها و دگردیسیهای نهادی عبور کرد و دولت و سازمان سیاسی یافت. به همین دلیل، این نقد را میتوان همزمان یک نقد نظری بر راکهیل و یک بازاندیشی تاریخی دربارهی مکتب فرانکفورت دانست.
راکهیل در کتابش با لحنی تند ادعا میکند که بخش مهمی از مارکسیسم غربی (از آدورنو و هورکهایمر تا مارکوزه و حتی برخی چهرههای متأخرتر) در دل «ابرساختار امپریالیستی» رشد کرده و بهجای آنکه ابزار رهایی طبقاتی باشد، به نوعی نظریهپردازی دانشگاهی و گاه بیاثر تبدیل شده است. در مقابل، گرین و فلاس میکوشند نشان دهند که این خوانش، اگرچه از دغدغهی انقلابی برمیخیزد، اما تاریخ واقعی قرن بیستم را فشرده و یکدست میکند، شرایط تبعید و سوزاندن آثار متفکران فرانکفورت را نادیده میگیرد، و پیچیدگی نسبت میان نظریه، شکست سیاسی و امکان کنش را به یک محک اخلاقی ساده فرو میکاهد.
از اینرو، باید ابتدا تزهای راکهیل را بهروشنی بیان کنیم و سپس نقدهای گرین و فلاس را بهترتیب تاریخی و نظری توضیح دهیم. در پس این گفتوگو پرسش بزرگتری نیز حضور دارد: آیا مارکسیسم باید همواره در شکل حزبی و انقلابی کلاسیک باقی بماند یا میتواند در قالب نقد فرهنگی، فلسفی و دانشگاهی نیز به مبارزه با سلطه کمک کند؟ اگر تاریخ فاجعهبار قرن بیستم را در نظر بگیریم، آیا میتوان از متفکرانی که از آلمان نازی گریختند، همان سطح از «تعهد سیاسی مستقیم» را انتظار داشت که بعدها در شرایط دیگر مطرح شد؟ یادداشت حاضر در نهایت کوشیده است نشان دهد که پاسخ به این پرسشها بدون فهم دقیق مکتب فرانکفورت و بحرانهای استالینیسم و فاشیسم، ممکن نیست.
تز راکهیل: سقوط چپ انقلابی در دامن «ابرساختار امپریالیستی»
راکهیل در روایتش از منتقدان، مارکسیسم غربی را از اساس مسئلهدار میداند، زیرا آن را از مبارزهی انقلابی جداشده و در نهادهای فرهنگی غربی مستحیلشده میبیند. در این روایت، فرانکفورتیها (بهویژه آدورنو و هورکهایمر) بهجای آنکه به سازماندهی سیاسی طبقهی کارگر یاری رسانند، به سمت بدبینی فلسفی و تحلیلهای انتزاعی رفتند، تحلیلی که در نهایت، از دید راکهیل، یا بیاثر است یا ناخواسته به نظم بورژوایی خدمت میکند. او بهخصوص بر این نکته تأکید دارد که نظریهی انتقادی آلمانی و فرانسوی در بستر دانشگاهها، فرهنگ نخبگانی و سازوکارهای امپریالیستی رشد کرده و به همین دلیل نمیتواند جایگزین سیاست انقلابی شود. در این چارچوب، اصطلاحهایی مانند «ابرساختار امپریالیستی» و داوریهایی از این دست، هستهی اصلی حملهی او به سنت چپ دانشگاهی را میسازند.
در نگاه راکهیل، حتی زمانی که این متفکران زبانی رادیکال به کار میبرند، نتیجهی عملی آثارشان محافظهکارانه است. از همین رو او متفکرانی چون آدورنو، هورکهایمر، مارکوزه و برخی چهرههای دیگر را یککاسه میکند، گویی همگی نمایندهی یک روند واحدند: گذار از سیاست انقلابی به تأمل دانشگاهی، از سازمان سیاسی به نقد فرهنگی، و از مبارزهی مستقیم به بدبینی روشنفکرانه. گرین و فلاس اما میگویند همینجا سادهسازی آغاز میشود، زیرا تفاوت میان موقعیت تاریخی هر یک از این افراد، شرایط تبعید آنان و نوع دخالتشان در منازعات زمانه در این تصویرِ یکدست محو میشود.
تراژدی تبعید: وقتی خاکستر فاشیسم بر سر نظریه نشست
نقطهی اصلی اعتراض گرین و فلاس همین است که راکهیل با داوری پسینی و از موضعی سختگیرانه گذشته را میسنجد بیآنکه زمینهی واقعی آن را تماموکمال در نظر بگیرد. آنان یادآوری میکنند که آدورنو و هورکهایمر پناهندگان فراری از آلمان نازی بودند، آثارشان در آلمان سوزانده شد، و بازگشت به میدان سیاست اروپا برایشان نه فقط دشوار، بلکه گاه ناممکن بود. بنابراین اگر آنان به دانشگاهها و نهادهای غربی پناه بردند، این امر را نمیتوان بدون توجه به شرایط زیست آوارگی و تهدید وجودی آنان فهمید. بهعبارت دیگر، آنچه راکهیل «سازش» میخواند، از نظر گرین و فلاس در بسیاری موارد واکنش نسلی سرکوبشده به فاجعهای تاریخی است.
این نکته برای فهم مکتب فرانکفورت اهمیت بنیادین دارد. گرین و فلاس تصریح میکنند که بدبینی سیاسی آدورنو و هورکهایمر را باید در پیوند با شکست سنگین چپ آلمان در سال ۱۹۳۳ دید، لحظهای که امید به پیروزی سیاسی در برابر قدرتگیری فاشیسم فرو ریخت. برای آنان این شکست فقط رویدادی سیاسی نبود، بلکه ضربهای نظری و تمدنی بود که فهم متفکران فرانکفورت را از امکانهای کنش دگرگون کرد. از همینرو دور شدن آنان از کنش مستقیم، نه لزوماً نشانهی بیعملی یا خیانت، بلکه بازتاب یک بحران عمیق تاریخی است، بحرانی که در آن خود امکان سیاست رهاییبخش زیر سؤال رفته بود.
در ادامه دفاع گرین و فلاس از فرانکفورت شکل روشنتری میگیرد. آنان نمیخواهند این سنت را بیعیب و نقص جلوه دهند، بهعکس، بهخوبی میپذیرند که نظریهی انتقادی فرانکفورت در برخی مقاطع به بدبینی، فاصلهگیری از عمل سیاسی و حتی نوعی نخبهگرایی آکادمیک نزدیک شد. اما اصرار دارند که این ویژگیها را نباید بیدرنگ به «خیانت» یا «همدستی با امپریالیسم» ترجمه کرد. از دید آنان آدورنو و هورکهایمر همچنان درگیر به چالش کشیدن سلطه، ایدئولوژی، صنعت فرهنگ و عقل ابزاری بودند، فقط صورتبندی مبارزهشان با قالبهای کلاسیک حزبی و سازمانی سازگار نبود. این تمایز، برای گرین و فلاس، تفاوتی تعیینکننده است.
مارکوزه و معمای نهادهای غربی: خیانت یا زیست در منطقه خاکستری؟
گرین و فلاس به مارکوزه و ارتباط او با اداره خدمات راهبردی (سلَف سیا) نیز اشاره میکنند، اما نه برای آنکه همهچیز به اتهامی ساده فروکاسته شود. آنها میگویند چنین ارتباطهایی قابل بررسی و نقد است، اما باید آن را در بستر جنگ جهانی دوم، مبارزه با نازیسم و جابهجایی اجباری روشنفکران خواند. به بیان دیگر در جهان آن روزگار مرز میان فعالیت فکری، کار دولتی، تحقیق راهبردی و مبارزه با فاشیسم همیشه شفاف نبود. از نظر آنان راکهیل از این دادهها نتیجهای بیش از حد سرراست بیرون میکشد: گویی هر ارتباطی با نهادهای غربی بهخودیخود نشاندهندهی فسادی سیاسی است. حال آنکه تاریخ واقعی خاکستریتر از این است.
از منظر ساختاری، یکی از مهمترین دستاوردهای نقد گرین و فلاس آن است که مکتب فرانکفورت را نه صرفاً مجموعهای از نامهای مشهور، بلکه بهمثابهی پاسخی تاریخی به فاجعهی قرن بیستم بازمیخواند. فرانکفورتیها محصول دورهای بودند که در آن فاشیسم رشد کرد، جنبش کارگری شکست خورد، هولوکاست رخ داد و امیدهای انقلابی پیشین بهشدت فرسوده شد. در چنین شرایطی تبدیل شدن به نظریهپرداز صرف یا ماندن در فضای فلسفی الزاماً نشانهی بریدن از سیاست نبود، گاه تلاشی بود برای حفظ امکان نقد در وضعیتی که خود سیاست رهاییبخش در آستانهی نابودی قرار گرفته بود.

همپوشانیهای خطرناک استالینیسم و راست افراطی
گرین و فلاس همچنین بهطور جدی وارد بحثهای مربوط به استالینیسم و نسبت آن با فاشیسم میشوند، بحثی که از حساسترین و مناقشهبرانگیزترین نقاط نقدشان است. آنان بهویژه بر این نکته تکیه میکنند که سیاست «سوسیالیسم در یک کشور» و ملیگرایی استالینیستی در برخی زمینهها بستری ساخت که عناصر اقتدارگرایانه و حتی یهودستیزانه بتوانند به نحوی خطرناک با راست افراطی همپوشانی پیدا کنند. آنان از این منظر از «نخ قرمز-قهوهای» سخن میگویند، یعنی از نوعی همجواری یا تداخل میان اشکال خاصی از اقتدارگرایی چپ و راست. مقصودشان این نیست که استالینیسم و فاشیسم یکیاند، بلکه میخواهند هشدار دهند که برخی زبانهای سیاسی ضدلیبرال اگر از بینالمللگرایی و نقد رادیکال قدرت جدا شوند، میتوانند به همگراییهای خطرناک منتهی شوند.
در همین راستا، گرین و فلاس به پیِر دریولا روشل و الکساندر دوگین نیز اشاره میکنند تا نشان دهند برخی جریانهای فاشیستی یا ناسیونال-بولشویستی در دورههای مختلف، از عناصر اقتدارگرایانهی استالینیسم الهام گرفته یا دستکم آن را همساز با میل خود به قدرت و ملتپرستی یافتهاند. اینجا نویسندگان با دقتی سیاسی میخواهند مرزهای خطر را نشان دهند: هر ضدسرمایهداریای رهاییبخش نیست و هر زبان «چپ»ی لزوماً در سمت آزادی قرار نمیگیرد. اگر ضدسرمایهداری از افق جهانیاش جدا شود، اگر حزب و دولت را به جای نیروی رهایی مطلق بگیرد و اگر به ناسیونالیسم و دشمنتراشی دائمی آلوده شود، ممکن است با نیروهایی هممرز شود که علیالظاهر در سوی دیگر طیف قرار دارند.
بدیل سوم: فراتر از انفعال دانشگاهی و استبداد حزبی
یکی از دلالتهای مهم این بحث برای امروز آن است که نزاع میان چپ انقلابی، چپ آکادمیک، استالینیسم و فاشیسم فقط بحثی مربوط به اروپا نیست، بلکه به پرسشهای بنیادی دربارهی سازمان، دولت، حزب، انقلاب و اخلاق سیاسی مربوط میشود. گرین و فلاس بارها تلاش میکنند نشان دهند که دفاع از مارکسیسم انقلابی، به معنای دفاع از نوعی سیاست است که هم از سازش با نظم بورژوایی پرهیز میکند و هم در برابر اقتدارگرایی دولتی حساس است.
اگر قرار است با بورژوازی، فاشیسم و استالینیسم مبارزه شود، نمیتوان صرفاً به ژستهای انتقادی یا نقد فرهنگی بسنده کرد. بهزعم نویسندگان، آنچه لازم است، مارکسیسم انقلابی است: مارکسیسمی متکی بر فلسفه، بر برنامهی سیاسی روشن و بر حزب مستقل. اینجا حزب نه بهعنوان سازوکاری بوروکراتیک، بلکه بهمثابهی شکل سازمانیافتهی تداوم سیاسی طبقهی کارگر و نیروهای رهاییبخش مطرح میشود. از همین منظر است که آنان از تروتسکی دفاع میکنند و او را بدیلی معتبر در برابر بورژوازی، فاشیسم و استالینیسم میدانند.
نه قدیس، نه خائن: سنجش فرانکفورت در دادگاه تاریخ
تمرکز اصلی گرین و فلاس نه فقط نقد راکهیل، بلکه دفاع از امکان یک مارکسیسم تاریخی، زنده و ضداقتدارگراست. آنان میکوشند بگویند که حمله به مارکسیسم غربی اگر بدون ظرافت تاریخی صورت گیرد، میتواند به سادهسازی خطرناک بیانجامد: به این معنا که هر متفکر تبعیدی یا دانشگاهی بهصرف حضور در نهادهای غربی متهم به سازش شود. آنان در برابر این نگاه، بر پیچیدگی تجربهی تبعید، شکست و بازسازی نظری تأکید میکنند. از نظر ایشان، مکتب فرانکفورت را باید نه فقط بهعنوان «چپ آکادمیک»، بلکه بهعنوان تلاشی برای فهم سلطه در عصر فاجعه خواند.
در عین حال، نقد گرین و فلاس بههیچوجه به ستایش بیچونوچرای فرانکفورت ختم نمیشود. حتی در این دفاع نیز میپذیرند که بدبینی سیاسی این سنت، فاصلهاش از عمل مستقیم و گرایشش به تفکر انتزاعی مسئلهساز بوده است. اما همین پذیرش دفاعشان را معتبرتر میکند: آنان نمیخواهند از مکتب فرانکفورت قدیس بسازند، میخواهند بگویند باید آن را در بستر تاریخی واقعیاش سنجید. بدین این معنا، نقدشان بحث بیشتر یک میدان کشمکش بر سر تفسیر میراث چپ است تا دادگاه اخلاقی یکسویه.
نقد نظری در آزمون حافظه تاریخی
مناقشه بر سر گابریل راکهیل، در حقیقت مناقشهای بر سر سرنوشت مارکسیسم در قرن بیستم است. راکهیل میخواهد نشان دهد مارکسیسم غربی، بهویژه نظریهی انتقادی فرانکفورت، در نهایت در دل ساختارهای امپریالیستی حل شده و از سیاست رهاییبخش فاصله گرفته است. اما گرین و فلاس پاسخ میدهند که این حکم، بدون در نظر گرفتن عوامل متعددی چون فاشیسم، شکست تاریخی چپ آلمان، و افقهای بستهی آن دوره بیش از حد خشن و تقلیلگرایانه است. در خوانش آنان، فرانکفورت نه خیانتکار تاریخ، بلکه شاهد بحران تاریخی است.
در عین حال، گرین و فلاس هشدار میدهند که نباید از نقد راکهیل بهعنوان بهانهای برای تطهیر هر نوع مارکسیسم آکادمیک استفاده کرد. برعکس، آنان خود نیز با بدبینی فرانکفورت، با خطرات استالینیسم و با پیوندهای نگرانکنندهی میان اقتدارگراییهای چپ و راست درگیرند. ارزش این نقد در آن است که اجازه نمیدهد بحث در سطح شعار بماند. به ما یادآوری میکند که فهم گذشتهی چپ تنها با برچسب زدن به «سازش» یا «انحراف» بهدست نمیآید، بلکه باید همزمان از تاریخ، از شکست، از سرکوب و از امکانهای واقعی سیاست سخن گفت.
از این منظر، شاید مهمترین درس این نقد برای ما این باشد که نقد نظری بدون حافظهی تاریخی کور است و سیاست انقلابی بدون حساسیت نسبت به اقتدارگراییْ خطرناک. مکتب فرانکفورت با همهی محدودیتها و تناقضهایش یادآور میشود که چپ اگر بخواهد زنده بماند، باید هم بتواند سلطه را بفهمد و هم از تکرار شکلهای تازهی سلطه در درون خود بپرهیزد. این همان افقی است که این نقد، میان راکهیل، فرانکفورت، استالینیسم و تروتسکیسم به بحث میگذارد، افقی که برای فهم تاریخ اندیشهی چپ، همچنان زنده و ضروری است.