وقتی زنده ماندن جایگزین زندگی میشود
همه انسانها سزاوار کار و دستمزدی آبرومندانه و شرایط کاری عاری از استثمار هستند
ترجمه: بنفشه عمید | این مقاله به قلم لیلی سانچز نوشته شده و در نشریهی کارنت افرز به چاپ رسیده است. نویسنده در این یادداشت که خلاصهای از آن را در ادامه میخوانید، با نگاهی انتقادی به مسالهی کار، تقلیل ارزشهای انسانی و استثمار نیروی کار در جوامع مدرن میپردازد. [1]
همیشه میدانستم که یک جای کارِ «سر کار رفتن» میلنگد؛ اینکه مجبوری از رختخواب بیرون بیایی، فورا صبحانه بخوری و لباس بپوشی، سوار ماشین شوی و به جایی بروی و از شنبه تا چهارشنبه، ساعت ۹ صبح تا ۵ عصر آنجا باشی، مگر این که با گفتن این که مریضی یا باید به دکتر بروی اجازه مرخصی بگیری، یا گاهی اوقات تعطیلاتی (به عنوان «وقت آزاد») نصیبت شود.
سایهی سنگین کار بر خاطرات کودکی
از طرز صحبت مادرم درباره شغلش هم میفهمیدم که یک جای کار ایراد دارد: وقتی بزرگ میشدم، با صدایی خسته میگفت همه ما مجبوریم هفتهای چهل ساعت کاری انجام بدهیم. انگار میخواست بگوید دنیا همین است. اما در صدایش هیچ اثری از اینکه فکر کند «این وضعیت باید عوض شود» یا «ما باید این اوضاع را تغییر بدهیم» نبود. (پدرم هم دهها سال بعد، در لحظهی نادر پر از صداقت، اعتراف کرد که فرسودگی ناشی از ۳۰ سال کار تماموقت آسیب جسمی شدیدی به او وارد کرده است).
مادرم در دهههای ۱۹۸۰ و ۹۰ میلادی من و خواهرم را به تنهایی بزرگ کرد. وقتی برای مدرسه آماده میشدیم، او برای کار آماده میشد. بوی خردهنانهای سوخته در توستر من را یاد آن صبحهایی میاندازد که او پشت میز ناهارخوری آرایش میکرد و همزمان برنامه «تودی» از تلویزیون پخش میشد و کولر گازیِ پنجرهای باد سرد و آزاردهندهاش را سمت ما میدمید. (تا همین امروز از کولرهای گازی پنجرهای متنفرم، تا حدی به این دلیل که من را یاد آن صبحهای خوابآلود و بیش از حد سرد میاندازند). مدرسه جایی بود که میدانستم به آنجا میرویم تا خودمان را آماده کنیم روزی همان کاری را بکنیم که مادرمان و هر بزرگسال دیگری هر روز انجام میدهند. مدرسه برای تفریح، کشف و جستجو یا چیزهایی از این قبیل نبود. هدف مدرسه آمادهسازیمان برای شغل بود و من این را خوب میدانستم.
امروزه سالهای تربیتم را دوران «نئولیبرال» میدانم، زمانی که دولت رفاه با «اصلاحات رفاهی» و ریاضت اقتصادی کوچک شد، خصوصیسازی رواج یافت و فردگرایی افراطی رونالد ریگان و مارگارت تاچر پا گرفت. پشتکار و تابآوری فردی؟ مادرم قطعاً این پیام را دریافت کرده بود که اینها ویژگیهای لازم برای بزرگ کردن دو فرزند به تنهایی هستند و همانها را به ما هم منتقل کرد. با اینکه هرگز دربارهاش حرف نمیزدیم، میفهمیدیم که هیچ جامعهای بیرون از اینجا وجود ندارد که خانوادهی با درآمد متوسطمان بتواند به آن تکیه کند: فقط خانواده گستردهمان بود و همسایهها و شاید معلمانمان در مدرسه دولتی. اما حتی معلمان را هم واقعاً اعضای جامعه (یا نیروی کار) نمیدانستیم. آنها همسایهمان نبودند و ما حتی نمیدانستیم کجا زندگی میکنند یا وقتی هر روز از ساختمان مدرسه بیرون میروند، چه کار میکنند. اعتراف میکنم هرگز به معلمانم یا زندگیای که بیرون از کلاس داشتند فکر نمیکردم. شاید به این دلیل بود که بچهای کتابخوان بودم و ذهنم فقط روی تکالیف مدرسهام متمرکز بود.
توهم رهایی با تحصیلات عالی
در واقع هرگز به مردم به چشم نیروی کار هم نگاه نمیکردم، هرچند میفهمیدم که هر بزرگسالی باید «کار» کند. پدر و مادرم هر دو تحصیلات دانشگاهی داشتند و شغلشان عمدتاً نشستن پشت میز یا کار در اتاقهای ساکت با کت و شلوار یا لباس رسمی بود. پدرم وکیل شهرداری بود و مادرم بعد از جدایی، از خانهداری به معلمِ جایگزین، مددکار بهزیستی، معلم خصوصی ریاضی در کالج و در نهایت مدرس ریاضی تغییر شغل داد. سایر بزرگسالان خانوادهام هم یا مشاغل اداری داشتند یا دانشجو بودند.
بنابراین در کودکی، در بیخبری شیرینی از کارهای یدی و کارگرانی که پشت آنها بودند به سر میبردم. هرگز مجبور نبودم به کار چمنزنی، ظرفشویی در رستوران، بستهبندی در فروشگاه مواد غذایی یا میوهچینی و تا کردن لباس در پاساژها و کارگرانی که این کارها را انجام میدادند فکر کنم، با اینکه بسیاری از این افراد را مدام میدیدم. عجیب اینکه فهمیدن بیتوجهیام به انواع فیزیکیتر کارِ طبقه کارگر در دوران کالج رخ داد، زمانی که برای کلاس روزنامهنگاری شروع به خواندن منظم نیویورک تایمز کردم. یادم میآید درباره اختلافات کارگری و تخلفات شرکتی میخواندم و با خودم فکر میکردم انگار همه چیز به ضرر کارگران است. اما هرگز فکر نمیکردم مشکلات کارگری به من هم ربطی پیدا کند. من برخلاف کارگرانِ توی اخبار قصد داشتم به دانشکده پزشکی بروم. قرار بود شغلی داشته باشم که در آن مجبور نباشم پشت میز بنشینم یا به حرف رئیسی گوش بدهم که به من میگوید چه کار کنم. من طبابت را نوع کار تلقی نمیکردم؛ در ضمن قطعاً آن را حرفهای نمیدانستم که کارگرانش مانند تقریباً هر شغل دیگری استثمار میشوند. چه دنیای فانتزی و جاهلانهای داشتم!
وقتی اولین کارم را بعد از کالج گرفتم هم فهمیدم یک جای کار میلنگد؛ شغلی که به مدرک لیسانس نیاز داشت اما سالیانه فقط ۲۱,۰۰۰ دلار (حدود ۳۵,۰۰۰ دلار به ارزش امروز) حقوق میداد. آن زمان تازه فهمیدم که نظام آموزش عالیای که از آن فارغالتحصیل شده بودم هم ایراد بزرگی دارد. من مدرک دانشگاهیام را (آن هم از یک موسسه مخصوص «نخبگان») با ۴۰,۰۰۰ دلار بدهی (آن هم با وجود بورسیه و کمکهزینه) گرفته بودم. قرار بود دانشگاه بلیت موفقیت مالی شخص و راهی برای پرداخت تمام آن بدهیها باشد. با این حال وقتی بهترین شغلی که میتوانستم در زادگاهم پیدا کنم فقط ۲۱,۰۰۰ دلار در سال نصیبم میکرد، چطور باید این بدهی را میپرداختم؟
رفتن از جایگاه شاگرد اول دبیرستان به دانشجوی کالج معروف و بعد رسیدن به... زندگی در اتاق خواب کودکی و رانندگی با یک ماشین قراضه ۷۵۰۰ دلاری برای رفتن سر کاری که دوستش نداشتم، واقعاً ناامیدکننده بود. کار من این بود که هر روز به محل کارم بروم، پشت میز بنشینم و به محققان کمک کنم برای تحقیقاتشان در مورد مصرف الکل و کوکائین نوجوانان و جوانان را استخدام کنند. کار به شدت خستهکنندهای بود. من و همکارانم که دانشجوی متقاضی ورود به دانشکده پزشکی بودیم فکر میکردیم در مسیر رسیدن به چیزهای بهتری هستیم و آن شغل فقط توقفگاهی موقت است. اما همکار چهارم ما که متاهل بود و فرزند کوچکی داشت، آن شغل را پله ترقی نمیدانست؛ این فقط شغلش بود. از خودم میپرسیدم چطور میتواند با چنین حقوقی خانوادهاش را تامین کند؟
پزشکی و چرخدندههای بیرحم استثمار
«چطور یک نفر میتواند لذت ببرد از اینکه ساعت ۸:۳۰ صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شود، از تخت بیرون بپرد، لباس بپوشد، به زور غذا بخورد، بریند، بشاشد، دندانها و موهایش را مسواک و شانه کند و با ترافیک بجنگد تا به جایی برسد که اساساً در آن برای شخص دیگری پول زیادی میسازد و از او خواسته میشود بابت این فرصت سپاسگزار باشد؟»
چارلز بوکوفسکی، «هزارپیشه»
حالا میفهمم همه ما که برای گذران زندگی در ازای دستمزد کار میکنیم، اساساً در یک موقعیت قرار داریم. در جامعهای مانند جامعه ما هیچ راه فراری از بیثباتی اقتصادی وجود ندارد، مگر اینکه فرد در ثروت به دنیا آمده باشد یا دیگران را برای سودجویی استثمار کند. هرقدر هم که تحصیلات عالیه یا مشاغل طراز اول داشته باشی، از استثمار افسارگسیختهای مصون نمیمانی که هسته اصلی جامعهای است که همه چیز را تابع سود میکند.
میتوانم درباره استثمار در حرفه پزشکی صحبت کنم. اولاً آموزش بالینی صرفاً شکلی از آزار و اذیت است که در آن مقامات بالاتر همه چیز (از سوءاستفاده عاطفی گرفته تا آزار جنسی و تبعیض) را به کارآموزان تحمیل میکنند، آن هم در حالی که برنامههای کاری طاقتفرسا و غیرضروری را پشت سر میگذارند. کل این نظام، از آموزش گرفته تا تمرین بالینی، نه تنها بر پایه افسانه پزشک در مقام دیکتاتور خیرخواه و همهچیزدان بنا شده، بلکه کاملاً تابع سودآوری است. آموزش به خودی خود به معنای انتقال عظیم ثروت از بخش عمومی به بخش خصوصیِ انتفاعی است. بیمه دولتی مدیکر دستکم بخشی از هزینه آموزش پزشکان را تأمین میکند و بعد پزشکان نیروی کاری را فراهم میکنند که به شرکتهای بیمه درمانی اجازه میدهد از بیماری مردم سود ببرند و از ارائه خدمات درمانی به آنها شانه خالی کنند.
اخیراً برای معاینه سالانه چشمم به چشمپزشک مراجعه کردم. وقتی دستیار پزشک به من گفت دکتر روزی هشتاد بیمار را ویزیت میکند، شوکه شدم. هشتاد نفر! اگر این عدد را بر هشت ساعت تقسیم کنیم (بدون احتساب ناهار)، میشود هر شش دقیقه یک بیمار. چطور ممکن است در شش دقیقه خدمات درمانی خوبی ارائه داد؟ غیرممکن است! (در اصطلاح پزشکان، به این نوع کلینیکهای پرترافیک «آسیاب بیمار» یا بنگاه بیمارکُشی میگویند).
دلیل اصلی ترک کار بالینیام (پیش از همهگیری) این بود که منطق اقتصادیِ حاکم بر محیط کار حجم پذیرش بیماران را به حد طاقتفرسایی رسانده بود. [i] در پزشکی بالینی شرایط کار منجر به نارضایتی کامل در میان کارکنان میشود. [ii] این وضعیت بستری عالی برای چیزی فراهم میکند که دکتر مارک ونهگات آن را «خدمات درمانی زامبیوار» نامیده، خدماتی که بد، بیاعتنا یا از سر بیمیلی است.
سراب جامعه در عصر نئولیبرالیسم
فراتر از پزشکی، بسیاری از مشاغل حرفهای (از بخش غیرانتفاعی گرفته تا وکالت و دانشگاه) مشکلات استثمار خاص خود را دارند. علاوه بر این، در ایالات متحده همه باید نگران خدمات درمانیای باشند که به اشتغال گره خورده است. هیچکس نمیتواند از این واقعیت فرار کند که خدمات درمانی روزبهروز گرانتر میشود، تا جایی که دیگر کسی جز اقشار بسیار ثروتمند از پسِ هزینههایش برنمیآید.
«صادقانه بگویم، اغلب با خودم فکر میکنم آیا واقعاً وقت کافی برای داشتن یک شغل را دارم. مردم چطور آن را در برنامهشان جا میدهند؟»
ویل فریمن در فیلم «درباره یک پسر»
وقتی وارد محیط کار میشویم انواع حقوقی را که در زندگی عادی داریم از دست میدهیم: دموکراسی، توانایی تصمیمگیری، حریم خصوصی و موارد دیگر. مهم نیست چه نوع کاری انجام میدهیم، همیشه باید فکر کنیم هر کداممان چقدر در محیط کارمان حق رای و نظر داریم.
اخیراً زیاد به این موضوع فکر میکنم که منظور مارگارت تاچر، نخستوزیر بریتانیا، چه بود وقتی گفت: «چیزی به نام جامعه وجود ندارد: فقط مردان و زنان و خانوادهها وجود دارند.» از نظر اخلاقی و سیاسی این حرف برایم بیمعنا و حتی تهوعآور است. البته که «جامعه» وجود دارد. اما از نظر احساسی که درباره جامعه دارم -درباره اینکه چقدر از ما روزهایمان را (دور از عزیزانمان) و شبهایمان را (در مسکنهای اتمیزه و ضداجتماعی) سپری میکنیم و چقدر بیعدالتی را تحمل میکنیم- فکر میکنم تاچر راست میگفت. ما در واقع جامعه به معنای واقعی و تحققیافتهی یک جمع نداریم، جامعهای که برای همه ارزش قائل باشد. چطور میتوانیم با این سطوح غیرقابل توجیه از بیخانمانی، گرسنگی، فقر، بیماریهای درماننشده و خشونت پلیس چنین جامعهای داشته باشیم؟
تقلای بیپایان برای زمان و فراغت
من شغلی دارم که از آن لذت میبرم و همکارانی دارم که از کار کردن در کنارشان خوشحالم. اما در تمام حیات کاریام در بزرگسالی احساس عدم تعادل کردهام. بعد از روز کاری، انرژی کمی برای انجام کارهای دیگر دارم، حتی با اینکه کارهای زیادی هست که دلم میخواهد انجام بدهم. یک جای کارِ این ایده که «باید زندگیمان را در زمانهای باقیمانده از شغلمان جا بدهیم» میلنگد.
آیا منطقی است که انتظار برود فرد تمام جنبههای دیگر وجود انسانی (مراقبت از دیگران، ورزش، آشپزی، معاشرت، سفر، هنر، مذهب، فراغت و غیره) را در هشت ساعت باقیمانده از روز (پس از کار و خواب) بگنجاند؟ البته وقتی زمان لازم برای آماده شدن برای کار و رفتوآمد و غیره را کم کنید، واقعاً هشت ساعت هم نمیشود.
سال گذشته، پست یک تیکتاکر نسل زد درباره مشکل کار ۹ صبح تا ۵ عصر همهگیر شد. او میگفت به دلیل ناتوانی در پرداخت هزینههای زندگی در شهر مجبور است مسافت زیادی را تا محل کار طی کند. با گریه میگفت: «من وقت ندارم هیچ کاری بکنم. شما چطور وقت میکنید به دیگران ابراز عشق کنید؟»
وضعیت بازنشستگی هم دست کمی از این اوضاع ندارد. افراد مسن امروزه بیشتر از دهه ۱۹۸۰ کار میکنند و برخی میگویند اصلاً توان مالی بازنشسته شدن را ندارند. تامین اجتماعی برای گذران زندگی اکثر مردم کافی نیست. در طول سالها، حقوق بازنشستگی جای خود را به برنامههای پساندازی داده که اساساً ما را با نوسانات بازار سهام تنها میگذارد.
من طرفدار پیشنهاد هفته کاری ۳۲ ساعتهی برنی سندرز هستم. همانطور که سندرز اشاره کرد، بهرهوری کارگران آمریکایی در نیم قرن گذشته خیلی بالا رفته، با این حال ساعات کار کاهش نیافته و دستمزدها متناسب با آن رشد نکردهاند. کارگران ایالات متحده ساعات بیشتری نسبت به کارگران سایر کشورهای ثروتمند کار میکنند و بیشترِ دستاوردهای اقتصادی ناشی از بهرهوری کارگران «مستقیماً به جیب طبقات بالا رفته است».
جای تعجب نیست که کارگران فرسوده شدهاند. ما نمیتوانیم با «سختکوشی افراطی» از این مشکل خلاص شویم. با این حال، یک سوگیری فرهنگی عمیق علیه کمتر کار کردن وجود دارد. مثلاً میشل اوباما در مصاحبهای در سال ۲۰۱۶ درباره چالش ایجاد تعادل بین کار و زندگی، به جای انتقاد از شرایط اقتصادی، کار پارهوقت را بیارزش جلوه داد و گفت: «من قسم خوردم که اگر به کار کردن ادامه بدهم، هرگز به کار پارهوقت رضایت ندهم. میدانستم که زمان و انرژیام چقدر ارزش دارد.»
«رضایت دادن» به کار پارهوقت؟ هیچ تقدسی در ۴۰ ساعت کار وجود ندارد. به قول سندرز هفته کاری ۴۰ ساعته صرفاً معیاری بود که اتحادیهها با قانونگذاری به دست آوردند و ما را از هفتههای کاری ۱۰۰ ساعته نجات دادند.[iii]
ارزش انسان فراتر از کار است
برای اینکه پیشنهادهای کاهش هفته کاری مورد توجه قرار بگیرد، افراد بیشتری (به ویژه طبقه تحصیلکرده) باید هویت خود را از شغلشان جدا کنند. آنها باید متوجه باشند در جامعهای که شکوفایی انسان در آن اهمیتی ندارد، هیچ راه فراری از استثمار اقتصادی وجود ندارد.
همبستگی میان ما ضروری است. هدف مای نیروی کار نباید بالا رفتن از نردبان اقتصادی-اجتماعی و جلو زدن از دیگران باشد، بلکه باید به سیستمی پایان دهیم که در آن بقای همه به هوسهای بازار کار وابسته است. حقیقت این است که ما با یک تصمیمگیری ساده میتوانیم معیار زندگی خوبی برای همه فراهم کنیم. به قول گریس بلیکلی، اقتصاددان سوسیالیست: «پول زیادی برای حل مشکلات اجتماعیمان وجود دارد؛ فقط مشکل این است که در جیب ثروتمندان گیر کرده است.»
نگاه جناح راست محافظهکار به کار کاملاً ویرانشهرگونه است. چه درباره کودکان باشد، چه مهاجران و چه سالمندان، آنها میخواهند ما ساعات بیشتری را تا سالهای طولانیتر و در شرایط خطرناکتر کار کنیم. کوین مککارتی، رئیس سابق مجلس نمایندگان، سال گذشته گفت کار همان چیزی است که به کودکان «ارزش و اعتبار» میدهد. این دیدگاه هم به شدت تبعیضآمیز است، و هم مککارتی قضیه را کاملاً وارونه فهمیده. کار به ما انسانها ارزش نمیدهد؛ این ما هستیم که ارزش ذاتی خودمان را به هر کاری که انجام میدهیم میبخشیم. به همین دلیل است که به گفته مارتین لوتر کینگ جونیور، هر کاری شرافت دارد و به تبع آن همه کارگران شایسته دستمزدی شرافتمندانه هستند.
انسانها معادلِ شغلشان نیستند. اما همه انسانها سزاوار کار و دستمزدی آبرومندانه و شرایط کاری عاری از استثمار هستند. ما موجوداتی هستیم که فکر میکنیم، رویا میپردازیم، کشف میکنیم، خلق میکنیم و آرزو داریم با دیگران و دنیای اطرافمان ارتباط برقرار کنیم. ما میخواهیم بیشتر از زندگیمان لذت ببریم و فقط تحملش نکنیم. و اگر تمام وقت در حال کار کردن باشیم، نمیتوانیم هیچکدام از اینها را انجام دهیم.
[1] . نشریه Current Affairs، نسخه چاپی، جولای/آگوست ۲۰۲۴. بخش مسائل کار.
[i] . رازی که در شغل بالینیام همه از آن باخبر بودند این بود که اکثر پزشکان یا به صورت پارهوقت بیماران را ویزیت میکردند یا میخواستند پارهوقت کار کنند اما نمیتوانستند (به دلیل هزینههای حفظ سبک زندگی یا شهریه دانشگاه فرزندان). بر اساس نظرسنجی انجمن پزشکی آمریکا در سال ۲۰۲۱، حدود ۴۰ درصد از پزشکان تمایل داشتند در دو سال آینده شغل خود را ترک کنند.
[ii] . تازه این ماجرا مربوط به قبل از همهگیری بود. با شیوع کووید بیش از ۳۶۰۰ کادر درمان تنها در سال اول جان باختند و بسیاری از بیمارستانها حتی از ارائه تجهیزات حفاظتی اولیه به کارکنان خودداری میکردند و پرسنل از کیسه زباله به جای گان استفاده میکردند.
[iii] . هیچ دلیلی هم وجود ندارد که ما نباید مهدکودکهای همگانی داشته باشیم!