قلمرو رفاه

در ستایش سوسیالیسم فاضلاب

چیزی که مردم عادی به آن نیاز دارند این نیست که از افسانه سرمایه‌داری که آن‌ها را در غل و زنجیر نگه داشته بیدار بشوند، بلکه این است که سوسیالیست‌ها ابزار و چشم‌اندازی معتبر از آینده به آن‌ها ارائه دهند، نه در آینده‌ای دور، بلکه چیزی که همین امروز قابل‌دستیابی باشد

19 شهریور 1405 - 00:09 | اندیشه انتقادی
تنظیم نمایش متن

مجله ژاکوبن در گفت‌و‌گو با اریک بلانک [1] به بررسی سنت تاریخی «سوسیالیسم فاضلاب» در میلواکی اوایل قرن بیستم می‌پردازد. سوسیالیست‌هایی که زمانی به خاطر تمرکز بر مدیریت شهری و خدمات عمومی تحقیر می‌شدند، درواقع مبارزان طبقاتی واقع‌گرایی بودند که توانستند قدرت واقعی کارگران را تثبیت کنند. این گفت‌وگو ضمن بازخوانی این تجربه تاریخی، درس‌های آن را برای سیاست‌های امروزی چپ بررسی می‌کند.


ترجمه: ارغوان نبوتی | «سوسیالیست‌های فاضلاب» [2] میلواکی را اغلب اصلاح‌طلبانی بی‌بخار می‌دانستند و نادیده‌شان می‌گرفتند اما در واقع آن‌ها قهرمانان عمل‌گرای جهانی فراتر از سرمایه‌داری بودند که تمرکزی دقیق بر سازمان‌دهی طبقه کارگر داشتند.

سوسیالیست‌های فاضلاب اوایل قرن بیستم در میلواکی (که اغلب تحقیر می‌شدند) در حقیقت قهرمانان استراتژیک منافع طبقه کارگر بودند و استراتژی عمل‌گرایانه در قانون‌گذاری را با تلاش معطوف به سازمان‌دهی کارگران بیرون از چارچوب دولت، ترکیب می‌کردند.

شهر میلواکیِ ایالت ویسکانسین بیشتر سال‌های نیمه اول قرن بیستم سنگر «حزب سوسیالیست» بود. سوسیالیست‌ها در آنجا حضور قدرتمندی در جنبش کارگری و شورای شهر ایجاد کردند و بین سال‌های ۱۹۱۰ تا ۱۹۶۰ نزدیک به چهل سال کرسی شهرداری را در اختیار داشتند.

تمرکز سوسیالیست‌های میلواکی بر حکمرانی خوب و دستاوردهای سیاست شهری نظیر آب آشامیدنی پاک، خشم برخی از هم‌فکران سوسیالیست‌شان را برانگیخت، همان‌ها که با لحنی تمسخرآمیز آن‌ها را «سوسیالیست‌های فاضلاب» نامیدند. با این حال، زُهران ممدانی (شهردار فعلی نیویورک) از آن‌ها به عنوان افراد الهام‌بخش دولت خود یاد کرده است. همان‌طور که اریک بلانک، از نویسندگان ژاکوبن، اوایل امسال در مقاله‌ای برای نشریه کاتالیست ادعا کرد، رویکرد عمل‌گرایانه سوسیالیست‌های فاضلاب برای ایجاد قدرت طبقه کارگر درس‌های زیادی برای جریان چپ امروز دارد.

دیوید گریسکام [3] اخیراً برای برنامه تلویزیونی ژاکوبن مصاحبه‌ای با بلانک درباره تحقیقاتش پیرامون سوسیالیست‌های میلواکی انجام داده و در مورد استراتژی آن‌ها و درس‌های احتمالی‌شان برای ممدانی و سوسیالیست‌های آمریکایی در مقطع کنونی بحث کرده‌اند. این متن برای ایجاز و وضوح بیشتر ویرایش شده است.

دیوید گریسکام: سوسیالیست‌های فاضلاب چه کسانی بودند؟

اریک بلانک: سوسیالیست‌های فاضلاب مهم‌ترین حزب سوسیالیستی تاریخ ایالات متحده بودند. آن‌ها بیشتر سال‌های بین ۱۹۱۰ تا ۱۹۶۰ اداره شهر میلواکی را بر عهده داشتند. سرانه اعضایشان بیش از هر جای دیگری در ایالات متحده بود. قدرت‌شان در میلواکی معادل قدرت «حزب سوسیال دموکرات آلمان» در خود آلمان بود.

آن‌ها شهر را اداره می‌کردند. رهبری جنبش کارگری را بر عهده داشتند. در انتخابات موفق بودند و ریشه‌های عمیقی در سراسر طبقه کارگر داشتند. و مهم‌تر از همه، به وعده‌هایشان عمل کردند. آن‌ها پیشگام بسیاری از چیزهایی بودند که امروز آن‌ها را بدیهی می‌دانیم (یا از ما گرفته شده‌اند)، چیزهایی که در بهترین بخش‌های «نیودیل» [4] به ثمر نشستند. آن‌ها به بقیه جنبش سوسیالیستی آن زمان (و به نظر من حتی امروز) نشان دادند که سیاست‌های سوسیالیستی-دموکراتیک و توده‌ای چه شکلی است و چه دستاوردهایی می‌تواند داشته باشد.

به‌جز پیروزی‌های انتخاباتی چه دستاوردهایی برای طبقه کارگر داشتند؟

برای مایی که امروز در جناح چپ هستیم و به این فکر می‌کنیم که سیاست‌های سوسیالیستی را دوباره با طبقه کارگر پیوند بدهیم، سوسیالیست‌های فاضلاب نشان می‌دهند که این کار امکان‌پذیر است. در مقطعی که حزب دموکرات در بحران عمیقی به سر می‌برَد و سازمان «سوسیالیست‌های دموکراتیک آمریکا» (DSA) فرصت تنفس پیدا کرده، معتقدم بهترین الگو برای بازتولید نوعی سیاست توده‌ای و متکی بر اکثریت، همان رویه و سیاست دموکراتیک سوسیالیست‌های فاضلاب است.

چیزی که آن‌ها توانستند در سطح محلی ارائه بدهند چشمگیر بود. آن‌ها خدمات عمومی را به طرز چشمگیری گسترش دادند و سلامت مردم را بهبود بخشیدند. به یاد داشته باشید، این دورانی است که بیماری‌هایی مثل وبا خیلی شایع بود. شاید برای ما گسترش سیستم فاضلاب موضوع پیش‌پاافتاده‌ای به نظر برسد، اما اگر فرزندان شما در حال مرگ بر اثر بیماری‌های قابل‌پیشگیری باشند، اینکه بتوانید با ارائه خدمات اولیه عمومی از این مرگ‌ومیرهای بی‌دلیل جلوگیری کنید، اتفاق بسیار بزرگی است.

آن‌ها زندگی مردم را شادتر هم کردند. فقط مسئله نان نبود؛ گل‌های سرخ را هم شامل می‌شد. [5] فکر می‌کنم زُهران ممدانی در شهر نیویورک نیز در حال احیای همین روحیه است. آن‌ها کنسرت‌های عمومی رایگان برگزار ‌کردند، پارک‌های متعددی ساختند و رژه‌های عمومی به راه انداختند. این کارها را بارها و بارها، هم از طریق مبارزات پایین به بالا و هم با استفاده از قدرت دولت، انجام دادند.

ساختن فرهنگ سوسیالیستی

افرادی که کتاب من را خوانده‌اند و صحبت‌هایم درباره «حزب سوسیالیست تگزاس» را شنیده‌اند، می‌دانند یکی از چیزهای بسیار جالب در مورد آن مقطع زمانی در تگزاس این بود که آن‌ها اردوگاه‌های عظیمی داشتند و هزاران نفر در تابستان دور هم جمع می‌شدند و به سخنرانی چهره‌هایی مثل یوجین دبز [6] گوش می‌دادند. با هم می‌رقصیدند، با هم غذا می‌خوردند و این تجربه اجتماعی فوق‌العاده‌ای بود که دوست دارم امروز هم تکرار بشود. به نظر می‌رسد در میلواکی هم نسخه بزرگ‌تری از همین برنامه‌ها در جریان بوده.

بله، در هر دو جا. علت اصلی موفقیت‌شان ریشه در همین فرهنگ دارد؛ اگر بخواهیم این‌طور به قضیه نگاه کنیم آن‌ها فرهنگ معاشرت، اجتماع و هدفمندی را ایجاد کردند. در بهترین حالتش، شبیه کلیسایی بود که در آن هم موسیقی دارید و هم حس تعلق به جامعه.

فکر می‌کنم این چیزی است که می‌توانیم بررسی‌اش کنیم، مخصوصاً در زمانه کنونی که مردم به شدت از هم گسسته و در خانه‌ها پای گوشی‌هایشان میخکوب شده‌اند. همخوانی سرود «همبستگی تا همیشه» با گروهی از رفقا، یا رفتن به پیک‌نیک یک‌روزه اثر دگرگون‌کننده‌ای دارد، چیزهایی که آن زمان نادر نبودند و در دنیای سیاست رایج‌تر محسوب می‌شدند. امروز، وقتی به کارهای سوسیالیست‌های فاضلاب یا تگزاس نگاه می‌کنیم، شاید این در دسترس‌ترین قدم برای تکرار موفقیت‌هایشان باشد.

تماشای اقدامات ممدانی هم هیجان‌انگیز است. برگزاری رویدادهای کوچک و برنامه‌های مختلف. حتی در طول جام جهانی، قرعه‌کشی برای دادن بلیت به مردم برای تماشای بازی‌های بزرگ… فکر می‌کنم این روشی خلاقانه برای استفاده از قدرت دولتی است که لزوماً شعار «این یک مبارزه طبقاتی است» نمی‌دهد، اما به مردم نشان می‌دهد که می‌توانیم جامعه را طوری اداره کنیم که به نفع مردم عادی باشد. فقط بحث سیر کردن شکم نیست، بلکه فراهم کردن امکان زندگی شاد و رضایت‌بخش است.

این خیلی حیاتی است، چون استراتژی سوسیالیست‌های فاضلاب (و فکر می‌کنم ممدانی نیز) صرفاً به چشم‌انداز یک دولت رفاه بهتر محدود نمی‌شد. می‌دانستند که اگر نتوانید ثابت کنید بخش عمومی و دولتی بهتر از بخش خصوصی کار می‌کند، هرگز نمی‌توانید اکثریت طبقه کارگر را ترغیب کنید خواهان تحول رادیکال جامعه، دموکراسی اقتصادی و سوسیالیسم بشوند. شما باید یک شاهد عملی ارائه می‌دادید.

همچنین باید به سازمان‌دهی بهتر آن‌ها کمک می‌کردید. یکی از کارهای بزرگ سوسیالیست‌های فاضلاب این بود که محیطی برای شکوفایی اتحادیه‌ها ایجاد کردند. فکر می‌کنم جنبش اتحادیه‌ای در میلواکی قوی‌تر از هر جای دیگری شد. آن‌ها چیزی حدود ۶۰ درصد تراکم اتحادیه‌ای [7] داشتند که رقم نجومی و حیرت‌آوری است، چون وقتی کارگران اعتصاب می‌کردند، دولت واقعاً مداخله می‌کرد.

می‌توانید تصور کنید اگر امروز چنین بود چه می‌شد؟ کارگران اعتصاب می‌کنند و می‌بینید که دولت، در یک مورد، واقعاً شرکت را تعطیل می‌کند؛ آن را مجبور به بستن می‌کند تا جلوی ورود اعتصاب‌شکنان را بگیرد. این نوع مداخله مستقیم دولت در حمایت از کارگران چیزی است که به نظر من باید افق دیدمان را نسبت به امکانات سازمان‌دهیِ از پایین گسترش بدهد، نه فقط از طریق سازمان‌دهی مردمی، بلکه با تکیه بر مقامات منتخب خودمان.

ارائه دستاوردهای مادی

پس یک تعهد جدی به عمل و دستاورد وجود داشت، درست است؟ نه فقط داشتن شعارها یا مواضع تئوریک درست، بلکه این درک که بله، سوسیالیسم ایده‌ای برای یک آینده بهتر است، اما ابزاری عملی برای دستیابی به آن آینده بهتر هم هست. ممکن است درباره رویکرد این سوسیالیست‌ها نسبت به سایر سوسیالیست‌های ایالات متحده (چه در گذشته و چه امروز) یا در سطح بین‌المللی صحبت کنید؟

اریک بلانک: مشابه خیلی از بحث‌هایی که امروز هم در جناح چپ داریم، آن زمان هم وجود داشت. جالب است، چون قبل از اینکه تحقیق در این باره را شروع کنم، افسانه‌های زیادی در ذهنم درباره ماهیت سوسیالیست‌های فاضلاب بود که مشخص شد دقیق نیستند. فکر می‌کردم فقط اصلاح‌طلبانی میانه‌رو و بی‌بخار بودند و سوسیالیست واقعی به حساب نمی‌آمدند و فقط می‌خواستند سیستم فاضلاب را گسترش بدهند یا کارهایی از این دست.

اما واقعیت کاملاً برعکس بود؛ آن‌ها سوسیالیست‌هایی متعهد بودند. همان چیزی بودند که امروز «سوسیالیست‌های دموکراتیک» می‌نامیم. هدف‌شان غلبه بر سرمایه‌داری بود. به مردم در این باره آموزش می‌دادند؛ این موضوع انگیزه اصلی پایگاه داوطلبان‌شان بود. اگر ساعت ۵:۳۰ صبح بیدار می‌شوید تا روزنامه‌ بین همسایه‌هایتان پخش کنید، آنچه شما را به حرکت وامی‌دارد تصویری است که از آن جامعه‌ی مطلوب در بلندمدت در ذهن دارید.

اما به شدت هم عمل‌گرا بودند. می‌دانستند که باید سیاست خودشان را بر ارزیابی دقیقی از جایگاه واقعی اکثریت طبقه کارگر بنا کنند. نمی‌توانستید خیلی از آن‌ها جلو بزنید. باید واقعاً می‌سنجیدید تا کجا می‌توانید پیش بروید: چه مطالباتی در حال حاضر منطقی و ممکن است؟

همچنین می‌دانستند راه اصلی رسیدن به سوسیالیسم فقط تبلیغ کلامی سوسیالیسم نیست. تبلیغ هم می‌کردند. نشریات زیادی داشتند. ویکتور برگر، بنیان‌گذار سوسیالیسم فاضلاب، به خوبی به این موضوع اشاره کرده: «مانع اصلی این نیست که مردم ایده‌های ما را نشنیده‌اند یا آموزش ندیده‌اند. مانع اصلی این است که امیدی ندارند.» در واقع اعتمادی ندارند که شرایط بتواند بهتر شود. شما باید در عمل ثابت کنید که اقدام دسته‌جمعی، سازمان‌دهی و قدرت عمومی از طریق دولت می‌تواند مؤثر باشد.

این رویکرد با روش خیلی از سوسیالیست‌ها متفاوت بود. آن زمان فرقه‌گرایی و چیزی که می‌توان چپ‌رَوی افراطی نامید، در حزب سوسیالیست موج می‌زد. سوسیالیست‌های میلواکی بیشتر یک استثنا بودند تا قاعده. در خیلی جاهای دیگر، ایده این بود که اگر فقط پیام سوسیالیسم را برسانید، مردم در نهایت به آن جذب خواهند شد. اما در عمل دیدیم که این روش چندان کارساز نبود. باید موعظه کنید، اما این کافی نیست، چون مردم نیاز دارند در این فاصله، تحقق دستاوردهایتان را با چشم ببینند.

بگذارید نقل قولی از ویکتور برگر را که به آن اشاره کردید بخوانم. او می‌گوید: «سرسخت‌ترین مانع بر سر راه پیشرفت بیشتر، و به‌ویژه در تبلیغ سوسیالیسم، این نیست که انسان‌ها به اندازه کافی با اقتصاد سیاسی آشنا نیستند یا فاقد درک کافی‌اند. بلکه این است که مردم امید ندارند. ناامیدی اصلی‌ترین دشمن پیشرفت است. بزرگترین نیاز ما امید است.» به نظر من این نقل قول بی‌نظیر است، به‌خصوص در بستر وضعیت امروز جناح چپ. فکر می‌کنم خیلی مواقع، مردم درک درستی از شرایط کنونی‌مان ندارند: چیزی که مردم عادی به آن نیاز دارند این نیست که از افسانه سرمایه‌داری که آن‌ها را در غل و زنجیر نگه داشته بیدار بشوند، بلکه این است که سوسیالیست‌ها ابزار و چشم‌اندازی معتبر از آینده به آن‌ها ارائه دهند، نه در آینده‌ای دور، بلکه چیزی که همین امروز قابل‌دستیابی باشد. فکر می‌کنم خیلی مواقع، به ویژه چپ‌گرایان جوان، در جزئیات این مسئله سردرگم می‌شوند و این درس بسیار کاربردی و پایه‌ای را که برگر در اینجا بیان می‌کند، فراموش می‌کنند.

درس‌های زیادی در آن نهفته است. وقتی هجده‌ساله بودم، فقط می‌خواستم فردایش به سنگرها بروم و مبارزه کنم! بنابراین این روحیه را درک می‌کنم و اساساً انگیزه‌ای درست در آن وجود دارد: سرمایه‌داری وحشتناک است و هر چه زودتر از شر آن خلاص شویم بهتر است. اما باید آن را جدی بگیرید.

اگر با آن مثل علم برخورد کنید، باید ببینید چه چیزی در گذشته جواب داده و الان چه چیزی جواب می‌دهد. یکی از چیزهای هیجان‌انگیز درباره سوسیالیست‌های فاضلاب و بخشی از دلیل موفقیت‌شان این بود که فهمیدند نمی‌توانند مدل‌های کشورهای دیگر را عیناً کپی کنند، چون ایالات متحده ویژگی‌های خاص خودش را دارد. سطح آگاهی متفاوت است؛ شرایط سیاسی فرق می‌کند.

بخش از موفقیت آن‌ها این بود که گفتند: «ما به همه چیزهایی که در سراسر جهان جواب می‌دهد نگاه می‌کنیم، اما فرض را بر این نمی‌گذاریم که فرمول خاصی وجود دارد که لزوماً اینجا هم جواب بدهد.» آزمایش‌های زیادی انجام دادند. در نهایت، پذیرش این‌که ما هنوز نمی‌دانیم چه چیزی جواب می‌دهد و باید از طریق تجربه یاد بگیریم (به نظر من این نوع رویکرد عمل‌گرا) تنها راه عملی است اگر بخواهیم یک سیاست سوسیالیستی توده‌ای را امروز در ایالات متحده بازسازی کنیم.

سوسیالیسم فاضلاب، درون و بیرون دولت

بیایید مشخص‌تر صحبت کنیم. دوباره می‌گویم، «سوسیالیسم فاضلاب» اغلب فقط به این شکل معرفی می‌شود که «ما امکانات عمومی را بهینه‌تر خواهیم کرد». به عنوان یک اصل، این چندان بحث‌برانگیز به نظر نمی‌رسد. درس‌های سوسیالیست‌های فاضلاب که امروز ممکن است آن‌ها را نادیده گرفته باشیم، چیست؟ یا چه بخش‌هایی از چپ باید آن‌ها را جدی‌تر بگیرد؟

یک نکته مهم که کمتر درباره‌اش صحبت کردیم این است که آن‌ها یک چشم‌انداز و رویه قوی برای کار در «درون» و «بیرون» از دولت (به تعبیر امروزی ما) داشتند. آن‌ها به آنچه که شاید امروز سوسیال‌دموکرات می‌نامیم، باور نداشتند؛ اینکه بشود صرفاً با انتخاب افراد در مناصب دولتی تغییری ایجاد کرد. آن‌ها به طور هدفمند و آگاهانه گفتند که این امر کافی نیست، چون می‌فهمیدند وقتی در برابر شرکت‌های مهم و تشکیلات سیاسی قدرتمند قرار می‌گیرید، حتی بهترین سیاستمدارانی که انتخاب می‌شوند هم نمی‌توانند برنامه‌هایشان را پیش ببرند.

بنابراین آن‌ها به طور آگاهانه و مستمر «انتخاب افراد» را با «سازمان‌دهی توده‌ای در محله‌ها و محیط‌های کار» ترکیب کردند. این نقطه طلایی کارشان بود، چون بدون این قدرتِ از پایین به بالا راهی وجود نداشت که سوسیالیست‌های فاضلاب (که لازم است بگویم به ندرت اکثریت شورای شهر را در اختیار داشتند و هرگز در سطح ایالتی رأی اکثریت را نیاوردند) بتوانند همه این برنامه‌ها را تصویب کنند. معمولاً کرسی شهرداری را داشتند، اما هیچ‌ وقت اکثریت قاطعی نداشتند که با آن بتوانند هر کاری که می‌خواهند بکنند.

روشی که توانستند به سیاستمداران نظام فشار بیاورند و بر سرمایه‌دارانی غلبه کنند که حامی مالی‌شان بودند و می‌خواستند جلوی این سیاست‌ها را بگیرند، این بود که رفتند و با مردم صحبت کردند: صحبت مداوم با همسایه‌ها، با همکاران و رهبری جنبش کارگری. هرگز نمی‌توانیم در اهمیت این موضوع اغراق کنیم. ماجرا فقط این نبود که در جنبش کارگری «مشارکت» داشتند؛ آن‌ها یک جنبش کارگری توده‌ای را «رهبری» می‌کردند. این سوسیالیست‌ها بودند که رسماً رهبری اتحادیه‌ها را بر عهده داشتند. تا حدی که روزنامه برگر واقعاً توسط جنبش کارگری میلواکی منتشر و چاپ می‌شد.

همین قدرت بیرونی بود که پایگاه انتخاباتی آن‌ها را مقتدر و سرسخت کرده بود. اما در عین حال واقعاً عمل‌گرا بودند. جدا از چیزهایی که گفتم، می‌خواهم تاکید کنم که آن‌ها به شدت بر نیازهای ملموس و عمیق کارگران تمرکز داشتند. فقط برنامه‌های خودشان را فرافکنی نمی‌کردند تا بلکه مردم به سمت‌شان بیایند. آن‌ها «گوش می‌دادند».

معلوم شد آنچه مردم می‌خواستند همان چیزی است که امروز می‌خواهند. آن‌ها می‌خواهند بتوانند زندگی‌شان را بگذرانند. دستمزد مناسب، مسکن مناسب، توانایی تأمین هزینه‌های درمانی و بهداشتی فرزندان‌شان، و درآمد کافی برای لذت بردن از زندگی. بنابراین آن‌ها با عزم جزم روی مسائل حیاتی نان و آب مردم متمرکز بودند. از انضباط گفتمانیِ برنی سندرز یا ممدانی برخوردار بودند. اگر حرف‌های سندرز یا ممدانی را شنیده باشید، همیشه به مسائلی که می‌دانند دغدغه‌های اصلی است، بازمی‌گردند. سوسیالیسم فاضلاب دقیقاً همین‌طور بود.

سوسیالیست‌های فاضلاب و ستم نژادی

شما اشاره کرده‌اید که گاهی تأکید بیش از حد روی ریشه‌های آلمانی سوسیالیسم فاضلاب می‌شود. باز هم داستان مشابهی اینجا در تگزاس وجود دارد. بله، در ابتدا آلمانی‌های زیادی در حزب سوسیالیست تگزاس حضور داشتند، ولی ما واقعاً آن را به یک جنبش بزرگتر تبدیل کردیم. نکته هیجان‌انگیز این بود که این جنبش خیلی «آمریکایی» شد. در میلواکی هم این حس وجود دارد، جایی که این تصور اشتباه وجود دارد که این ماجرا ربطی به آمریکا ندارد، بلکه بیشتر یک داستان آلمانی است که به ویسکانسین پیوند زده شده.

راه ساده برای اثبات غلط بودن این تصور این است که تعداد آلمانی‌ها در واقع در حال کاهش بود. از حدود ۱۸۹۰ تا دهه ۱۹۶۰ جمعیت‌شان مدام رو به کاهش بود. موج بزرگ مهاجرت‌شان پیش‌تر رخ داده بود.

قطعاً آلمانی‌ها بخش مهمی از حزب بودند. نمی‌خواهم این جنبه را نادیده بگیرم، اما در ابتدا بیشترِ آن آلمانی‌ها سوسیالیست نبودند. حتی در میلواکی هم سوسیالیست‌ها در اقلیت بودند. دهه‌ها طول کشید تا رهبری جنبش کارگری را به دست بیاورند. دهه‌ها طول کشید تا حتی بتوانند اولین اعضای خودشان را در شورای شهر انتخاب کنند. بنابراین اگر همه آلمانی‌ها ذاتاً سوسیالیست بودند، از همان ابتدا باید این‌طور می‌بود. اما در واقع آن‌ها مجبور بودند برای این کار زحمت بکشند.

فقط آلمانی‌ها هم نبودند که آن‌ها توانستند جذب کنند. نه فقط به این دلیل که خیلی از آن آلمانی‌ها آن زمان اساساً آمریکایی شده بودند (فرزند یک آلمانی که آلمانی صحبت نمی‌کرد، درست مثل هر کس دیگری آمریکایی محسوب می‌شد)، بلکه آن‌ها باید لهستانی‌ها را هم با خودشان همراه می‌کردند. لهستانی‌ها بزرگترین گروه غیرآلمانی بودند.

جالب است بدانید اگر بپرسید کدام گروه قومی در میلواکی بیشترین حمایت را از سوسیالیست‌های فاضلاب می‌کردند، جواب آلمانی‌ها یا لهستانی‌ها نبود. بلکه سیاه‌پوستان بودند. جمعیت سیاه‌پوست میلواکی که خیلی کوچک بود (حدود یک درصد جمعیت، که البته بعد از جنگ جهانی اول در حال رشد بود)، به شدت از سوسیالیست‌های فاضلاب حمایت می‌کردند، چون تنها کسانی بودند که برای منافع اقتصادی‌شان می‌جنگیدند و تنها کسانی بودند که در سطح ملی با کوکلاکس‌کلان [8] و پدیده لینچ کردن [اعدام‌های خودسرانه] مبارزه می‌کردند.

این داستانی بود که قبلاً هرگز نشنیده بودم و صادقانه بگویم، برایم شگفت‌انگیز بود. ویکتور برگر به خاطر اینکه اوایل کارش آشکارا مدافع برتری سفیدپوستان بود، بدنام است و باید هم همین‌طور باشد. اما آنچه در تحقیقاتم پیدا کردم، داستانی ناگفته بود. در طول جنگ جهانی اول، او تغییر عقیده داد و جنبش نیز به دلیل تأثیر جنبش سیاه‌پوستان و بی‌اعتبار شدن نژادپرستی علمی، تغییر موضع داد. مردم تازه درک می‌کردند که از نظر علمی چیزی به نام «نژادهای متفاوت» وجود ندارد. آن‌ها معنای سیاست‌های سوسیالیستی در مبارزه علیه نژادپرستی را بازتعریف کردند و به ضدنژادپرستانی بسیار ثابت‌قدم تبدیل شدند.

این هم داستان مهمی است، چون مسئله نژادپرستی ویکتور برگر اغلب برای بی‌اعتبار کردن جنبش سوسیالیستی استفاده شده است: «چرا درباره این افراد صحبت می‌کنید؟ آن‌ها یک مشت نژادپرست بودند.» اما از طرفی، این داستان الهام‌بخشی است. بسیار قابل توجه است که کسی که تا این حد نژادپرست بود، تا زمان مرگش توانست تغییر کند…

اینطوری بود که متوجه شدم برگر در نهایت به ضدنژادپرست تبدیل شده است: روز پس از مرگش (سال ۱۹۲۹ با تراموا تصادف کرد و کشته شد)، در حال بررسی روزنامه سوسیالیست‌های فاضلاب بودم. روزنامه پر بود از سخنرانی‌ها، سوگواری‌ها و یادبودهای افراد مختلف برای ویکتور برگر. در صفحه اول روزنامه‌شان، رهبر سازمانش در میلواکی [9] ستایش طولانی‌ای از برگر کرده بود، نه فقط به عنوان مبارز کارگری، بلکه گفته بود «هرگز مبارزی به این حد ثابت‌قدم برای عدالت نژادی وجود نداشته است»، که البته از نظر تاریخی واقعیت ندارد. فکر می‌کنم اصلاً نمی‌دانست برگر در گذشته در این زمینه چقدر افتضاح بوده! این‌ها مربوط به دوران پیش از اینترنت است؛ اسناد و مدارک به این سادگی در دسترس نبود.

اما تا زمانی که او درگذشت، به‌حق در مقام مبارز برابری سیاه‌پوستان مورد احترام بود. این بخش مهمی از میراث سوسیالیست‌های فاضلاب است که ارزش احیا شدن دارد.

آیا واقعاً حرکت تاریخ بود که او را به آرمان برابری نژادی کشاند، یا درگیری عملی در مبارزات کارگران بود که باورهایش را به چالش کشید؟ و فکر می‌کنید چرا این داستان را خیلی از تاریخ‌نگاران این دوره زمانی نادیده گرفته‌اند؟

بخشی از آن ناشی از تمایل شخصی خودش بود… ویکتور برگر خیلی اهل مطالعه بود. بخشی از دلیلی که قبلاً این‌قدر نژادپرست بود این بود که تمام آن خزعبلات نژادپرستی علمی را می‌خواند. اما بعد، در سال‌های جنگ جهانی اول، این نظریات کم‌کم بی‌اعتبار شدند. تحقیقات متعددی منتشر شد، مطالعات تطبیقی دقیقی که نشان داد نژادپرستی علمی اشتباه است. برگر با خودش گفت: «اوه، من اشتباه می‌کردم.»

بخش دیگر ماجرا این بود که سیاه‌پوستان در نهایت نماینده‌های قابل‌توجهی در میلواکی پیدا کردند که توانستند با یکدیگر همکاری کنند. اینطور نبود که او فقط چیزهایی درباره سایر نقاط کشور بخواند؛ یک جامعه سیاه‌پوست حضور داشت و او و سوسیالیست‌ها به‌تجربه دیدند که این‌ها افراد طبقه کارگری هستند که از نظر سیاسی جای دیگری برای رفتن ندارند، رها شده‌اند، و خیلی پذیرای سوسیالیسم هستند و هیچ شباهتی به آن افسانه‌هایی که آن زمان درباره سیاه‌پوستان گفته می‌شد، ندارند. این افسانه‌ها در عمل توخالی از آب درآمد.

داستان‌های زیادی وجود دارد که من در پستی در وبلاگم درباره‌اش صحبت کرده‌ام. فقط برای ذکر یک نمونه، آن‌ها دفاعی چندماهه از یک کشیش سیاه‌پوست داشتند که یک مرد سفیدپوست را که قصد کشتنش را داشت، به قتل رسانده بود.

سوسیالیست‌های فاضلاب تمام تلاش خود را کردند تا ثابت کنند این کار دفاع از خود بوده، و پیروز هم شدند. این مسئله در اوج قدرت کوکلاکس‌کلان‌ها اتفاق افتاد. هیچ کس دیگری در آن زمان چنین کاری نمی‌کرد.

بنابراین یک قرابت واقعی بین سوسیالیست‌ها و جمعیت سیاه‌پوستان وجود داشت. بخشی از آن به این واقعیت مربوط می‌شد که خودشان هم آن زمان تحت سرکوب بودند. لحظه‌ای در طول جنگ جهانی اول وجود دارد که حملات گسترده‌ای علیه سوسیالیست‌ها و به ویژه آلمانی‌ها در سراسر کشور شکل می‌گیرد و به شدت از آن‌ها اهریمن‌سازی می‌کنند.

فکر می‌کنم برای برگر، این یک تجربه عمیق بود و توجهش را به خطرات اهریمن‌سازی و حس آزار دیدن و اذیت شدن جلب کرد. او به زندان افتاد؛ با احتمال بیست سال حبس روبه‌رو بود. اگر شما از چنین تجربه‌ای عبور کنید، حساسیت‌تان به سرکوب و تعصب بیشتر می‌شود، و فکر می‌کنم این مسئله را در تکامل شخصیتی ویکتور برگر مشاهده کردید.

سوسیالیسم فاضلاب و استراتژی سوسیالیستی امروز

بیایید درباره مسئله اصلاح‌طلبی صحبت کنیم. یک تفاوت بین این جنبش و کاری که سوسیالیست‌های دموکراتیک آمریکا (DSA) امروز انجام می‌دهد، این است که DSA نامزدهای خودش را عمدتاً درون «حزب دموکرات» معرفی می‌کند. شما تفاوت این دو جنبش در زمینه نگاه به احزاب را چگونه می‌بینید؟ و اگر بخواهید از سوسیالیست‌های فاضلاب برای امروز درس بگیرید، وقتی استراتژی انتخابات متفاوت است، چطور می‌توانید این کار را بکنید؟

جالب است، چون وقتی برای اولین بار نسخه کوتاهی از این مقاله را منتشر کردم، برخی از منتقدان جریان چپ افراطی گفتند: «شما سوسیالیست‌های فاضلاب را دوست دارید. شما می‌گویید آن‌ها یک مشت میانه‌رو هستند. اما در واقع آن‌ها حتی از شماهایی که در DSA هستید چپ‌تر بودند، چون حداقل حزب مستقل خودشان را داشتند.»

پاسخ این است که خب بسترها متفاوت است. آن‌ها در زمان خودشان خیلی عمل‌گرا بودند و در دوره‌ای زندگی می‌کردند که قبل از تأسیس و تثبیت سراسری نظام «انتخابات درون‌حزبی» بود.

این عامل مهمی است. اساساً تا سال ۱۹۶۸ نمی‌توانستید مثلاً یک نامزد سوسیالیست را برای ریاست جمهوری در حزب دموکرات معرفی کنید. امکان‌پذیر نبود. خودی‌های حزب تعیین می‌کردند نامزد چه کسی باشد. امکان نداشت برنی سندرز داشته باشید؛ امکان نداشت الکساندریا اوکاسیو-کورتز داشته باشید. حتی در سطح محلی هم نظام انتخابات درون‌حزبی تا دهه‌های بعد از قرن بیستم چندان عادی نشده بود.

بستری که در آن می‌توانستید یک استراتژی را درون حزب دموکرات پیاده کنید، آن زمان اساساً وجود نداشت. این بدان معنا بود که رأی‌دهندگان نمی‌گفتند: «ما می‌خواهیم داخل حزب دموکرات کار کنیم»؛ یا بر حسب اتفاق در ویسکانسینِ آن زمان، درون حزب جمهوری‌خواه که حزب مترقی‌تری بود.

علاوه بر این، بخشی از تفاوت در این بود که دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان خیلی کمتر قطبی شده بودند. بنابراین سوسیالیست‌ها می‌توانستند به عنوان حزب سوم فعالیت کنند، چون بحث «خراب کردن رأی‌ها» (رأی‌شکن بودن حزب سوم) واقعاً مطرح نبود. در حالی که امروز، اگر کسی را برای ریاست جمهوری یا حتی در سطح ایالتی به عنوان نامزد حزب سوم معرفی کنید، رأی زیادی نمی‌آورید، چون اگر هم رأی بیاورید، این کار احتمالاً باعث پیروزی جمهوری‌خواهان می‌شود، و این برای منافع طبقه کارگر به شدت مضر خواهد بود.

اوایل دهه ۱۹۰۰ شرایط این‌طور نبود. همان‌طور که اشاره کردم، جمهوری‌خواهان در ویسکانسین در واقع بهتر بودند؛ دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان تفاوت ماهوی زیادی با هم نداشتند. امروز مردم می‌گویند این دو حزب یکی هستند. خب، در بسیاری از مسائل آن زمان واقعاً همین‌طور بود. دموکرات‌ها آن زمان حزب جیم کرو [10] بودند. اوضاع خیلی آشفته بود.

در آن بستر، فضای بیشتری برای یک حزب سوم وجود داشت. فکر نمی‌کنم امروز بتوان مشابهش را ایجاد کرد، چون شرایط فرق کرده. اما می‌توانید رویکردشان را تکرار کنید، که مطالعه علمیِ میدان مبارزه بود. کار آن‌ها فقط اجرای یک سری فرمول نبود؛ فرمول‌ها از تجربه پدید آمدند. آن‌ها دیدند چه چیزی در عمل مؤثر است و مواضع خودشان را تغییر دادند.

ما امروز باید از طریق تجربه (و نه فقط کتاب‌ها) دوباره یاد بگیریم که برای انجام سیاست توده‌ای در ایالات متحده به چه چیزی نیاز داریم. چطور با دموکرات‌ها ارتباط برقرار می‌کنید؟ تضادها چیست؟ دوراهی‌ها کدام‌اند؟ به نظرم این اشتباه است که فکر کنیم فرمول مشخصی برای انجام این کار وجود دارد، بدون این‌که آنچه را در میدان اتفاق می‌افتد مستقلاً ارزیابی و بازنگری کنیم. بنابراین چیزی که می‌توانیم یاد بگیریم، بیشتر روش‌شناسی و روحیه سوسیالیست‌های فاضلاب است تا فلان تاکتیک خاصی که آن‌ها به کار برده بودند.

گاهی اوقات ممکن است مخالفان سوسیالیست‌های فاضلاب فلان بخش از پلتفرم‌شان را بردارند و روی آن مانور بدهند. با چنین چیزی چطور برخورد می‌کردند؟ و کجا تصمیم می‌گرفتند در مورد حمایت از فلان سیاست احزاب اکثریت، که شاید سیاست کاملاً سوسیالیستی هم نبود اما برای مردم عادی مفید بود، خط قرمز تعیین کنند؟

برای این کار فرمول نداشتند. به این معنی که مجبور بودند هر مصالحه‌ای را بر اساس شایستگی خودش ارزیابی کنند. غالباً اولین پیشنهاد مصالحه‌ای را که مطرح می‌شد نمی‌پذیرفتند. اگر در مجلس ایالتی یا کنگره باشید، این یک چالشِ مدام است: کدام مصالحه‌ها برای شما کافی است تا آن را پیروزی بنامید، تا پایگاه حامیان‌تان احساس بکند «بسیار خب، همین کافی بود»؟

بدیهی است که مطالبات‌شان خیلی بلندپروازانه بود. می‌خواستند سرمایه‌داری را سرنگون کنند؛ می‌خواستند صنایع را ملی کنند. می‌خواستند همه این کارها را انجام دهند، اما در عین حال عمل‌گرا بودند. می‌دانستند که باید دستاوردی برای عرضه داشته باشند. بنابراین همیشه قرار بود بین برنامه حداکثری آن‌ها و آنچه می‌دانستند می‌توانند به دست آورند (آنچه برایش پشتیبانی رأی مردم را داشتند)، فاصله‌ای وجود داشته باشد.

هر مورد را جداگانه بررسی می‌کردند. گاهی اوقات فقط رأی منفی می‌دادند. به نسبت زیاد پیش می‌آمد که اگر اصلاحات بی‌بخار دموکرات‌ها یا جمهوری‌خواهان به اندازه کافی پیش نمی‌رفت، آن را رد می‌کردند. اما گاهی اوقات مصالحه را می‌پذیرفتند و می‌گفتند: «ما به مبارزه ادامه می‌دهیم.»

فکر می‌کنم درسی که از این موضوع می‌توانیم بگیریم این است که راز تشخیص مصالحه‌های قابل‌قبول این است که هر کدام را جداگانه ارزیابی کنید، اما در عین حال بدانید که استقلال شمای سوسیالیست صرفاً از صحبت‌ها یا تصمیمات فلان سیاستمدار نشأت نمی‌گیرد، بلکه از تشکیلات مستقل‌تان سرچشمه می‌گیرد. آن‌ها می‌توانستند برخی مصالحه‌ها را بپذیرند، چون می‌دانستند پایگاهی دارند که سیاست‌شان را درک می‌کند. آن چشم‌انداز مستقل و ساختار مستقل بهشان اجازه داد متوجه شوند که «بسیار خب، در این لحظه تا همین حد می‌توانیم پیش برویم»، و با این کار باعث ناامیدی پایگاه اجتماعی خودشان نمی‌شدند.

همچنین این‌طور بود که می‌فهمیدند کدام مصالحه‌ها بیش از حد به خطوط قرمز نزدیک شده‌اند. بدون داشتن فرآیند مشورتی با افراد طبقه کارگر چطور متوجه می‌شوید که چه چیزی را باید بپذیرید؟ به همین دلیل آن‌ها توانستند این تعادل ظریف و دشوار را بهتر از هر کس دیگری که تا به حال دیده‌ام، برقرار کنند.

دوست دارید ممدانی و تیمش چه پیامی از سوسیالیست‌های فاضلاب بگیرند؟ یکی از چالش‌هایی که از سوی بخش‌های خاصی از چپ متوجه او شده، این است که می‌گویند نمی‌شود سوسیالیسم را در سطح شهری اجرا کرد.

واضح است که ممدانی از قبل چیزهای زیادی از سوسیالیست‌های فاضلاب یاد گرفته. او درباره‌اش صحبت می‌کند. بعضی از چیزهایی که مطرح کرده… خب، اول از همه، همین که برای شهرداری نامزد شده... یعنی امکان‌پذیری این کار. او در عمل این را ثابت کرده، اما همچنین با اشاره به تاریخ و سوابق، نشان داده که می‌شود مناصب اجرایی را حتی تحت نظام سرمایه‌داری در دست گرفت و برای مردم دستاوردی داشت.

او در مورد کارآمدتر کردن دولت صحبت می‌کند، تا بتواند نشان بدهد که از بخش خصوصی بهتر است و حکمرانی عمومی عالی داشته باشد. این‌ها کارهایی است که قبلاً انجام داده.

بخش سوم، که تا حدودی انجام داده و دارد بهتر انجام می‌دهد اما دوست دارم بیشتر ببینم، استفاده از دولت برای انجام هر کار ممکنی جهت سازمان‌دهی طبقه کارگر از پایین است. این برای سوسیالیست‌های فاضلاب امر ثانویه نبود. وقتی آن‌ها از «ارائه دستاورد» صحبت می‌کردند، فقط خدمات عمومی نبود. یک بستر سیاسی را ارائه می‌کردند که در آن می‌توانستید ۶۰ درصد تراکم اتحادیه‌ای داشته باشید، ۶۰ درصد کارگران در اتحادیه باشند، و در آن اتحادیه طبقه کارگر می‌توانست قدرت خودش را از پایین به بالا بسازد. آن‌ها می‌دانستند پروژه‌شان از این موضوع جدایی‌ناپذیر است.

ممدانی بیشتر مسیر را طی کرده، اما هنوز به همان میزان متمرکز روی آن (به ویژه جنبش کارگری) نبوده، هرچند که الان در حال شروعش است. من در اوایل نسبت به ممدانی منتقدتر بودم چون ابتکارات زیادی ندیده بودیم. اما در چند هفته گذشته خیلی هیجان‌زده شده‌ام. مثالاً دولت او موضوع حمایت از کارگران آمازون را که در حال اتحادیه‌سازی و تلاش برای قانون حمایت از توزیع‌کنندگان هستند، به موضوعی مهم تبدیل کرده است، قانونی که اساساً این امکان را فراهم می‌کند که با آن‌ها مانند کارگران رسمی آمازون رفتار شود. تیم شهرداری ممدانی فقط به نوشتن یک بیانیه مطبوعاتی بسنده نکرد. ویدیو ساخت و برای این کار از سرمایه سیاسی‌اش خرج کرد. آن‌ها منابع زیادی را هم برای سازمان‌دهی مستأجران اختصاص داده‌اند.

بنابراین فکر می‌کنم دولت ممدانی در این جهت در حال حرکت است. اما به نظرم خوب است که مدام روی این موضوع فشار بیاوریم، چون واقعیت این است که تا یک جایی می‌توان پیش رفت، و او هم تا زمانی که طبقه کارگر شهر نیویورک سازمان‌یافته‌تر نشوند، تا حد محدودی می‌تواند جلو برود.

این بزرگترین خطر است. با وجود محبوبیت ممدانی و این حقیقت هیجان‌انگیز که شعبه DSA در نیویورک بیش از پانزده هزار عضو دارد، واقعیت این است که ما هنوز خیلی شکننده‌ایم. پیوندهای ما با طبقه کارگر هنوز خیلی ضعیف‌تر و سطحی‌تر از سوسیالیست‌های فاضلاب است. وضعیت دشواری است، چون هیجان مردم و حس خوب‌شان در صورت وقوع بحران اقتصادی یا شکست سیاسی ممکن است به سرعت از بین برود. اگر آن پایگاه سازمان‌یافته را نداشته باشید، تمام این‌ها سریع تبخیر می‌شود.

بنابراین فکر می‌کنم رقابت با زمان در جریان است. من از شنوندگان، ممدانی و همراهانش می‌خواهم که این فوریت را در ذهن داشته باشند. ما باید تا حد امکان از پایین سازمان‌دهی شویم تا این پروژه بتواند در نیویورک و در سطح ملی موفق شود.

منبع:



[1] . استاد مطالعات کارگری، نویسنده سوسیالیست آمریکایی و متخصص تاریخ جنبش‌های کارگری. او در وبلاگ ساب‌ستک Labor Politics می‌نویسد و نویسنده کتاب «ما اتحادیه هستیم» است.

[2] . سوسیالیست‌های فاضلاب (Sewer Socialists): اصطلاحی که در ابتدا با رویکردی تحقیرآمیز به گروهی از سوسیالیست‌های آمریکایی مستقر در میلواکی در اوایل قرن بیستم اطلاق شد. این گروه به جای پرداختن به نظریه‌پردازی‌های انتزاعی رادیکال، بر اصلاحات عملی شهری مانند ساخت سیستم‌های فاضلاب کارآمد، بهداشت عمومی و حقوق کارگران تمرکز داشتند.

[3] . نویسنده کتاب «افسانه تگزاس سرخ: کابوی‌ها، پوپولیسم و جنگ طبقاتی در جنوب رادیکال» و مجری برنامه The Jacobin Show است.

[4] . نیودیل (New Deal): برنامه تحول اقتصادی فرانکلین روزولت در دهه ۱۹۳۰ برای خروج آمریکا از رکود بزرگ که شامل طیف وسیعی از بیمه‌های تامین اجتماعی و خدمات عمومی بود.

[5] . نان و گل‌های سرخ (Bread and Roses): شعاری تاریخی در جنبش کارگری که در آن «نان» نماد دستمزد عادلانه برای زنده ماندن و «گل سرخ» نماد کرامت انسانی و زیبایی‌های زندگی است.

[6] . یوجین دبز (Eugene Debs): فعال برجسته سندیکایی، نامزد پنج‌دوره ریاست جمهوری از سوی حزب سوسیالیست و از چهره‌های تاریخی چپ در آمریکا.

[7] . تراکم اتحادیه‌ای (Union Density) یک شاخص آماری در اقتصاد کار و جامعه‌شناسی است که نشان‌دهنده نسبت کارگران عضو اتحادیه‌های کارگری به کل نیروی کار شاغل (یا مزدبگیران واجد شرایط) در یک کشور، منطقه یا صنعت مشخص است.

[8] . کو کلاکس کلان (KKK): گروهی نژادپرست و افراطی در تاریخ آمریکا با ایدئولوژی برتری نژاد سفید که از طریق خشونت و ارعاب علیه سیاه‌پوستان و دیگر اقلیت‌ها فعالیت می‌کرد.

[9] . NAACP: انجمن ملی پیشرفت رنگین‌پوستان، قدیمی‌ترین و بزرگ‌ترین سازمان حقوق مدنی سیاه‌پوستان در آمریکا.

[10] . قوانین جیم کرو (Jim Crow): مجموعه قوانین ایالتی و محلی که تا اواسط قرن بیستم جداسازی و تبعیض نژادی علیه سیاه‌پوستان را در آمریکا قانونی می‌کرد.