قلمرو رفاه

فرانسیس فوکویاما در قلمروی «آخرین انسان»

چرا فرانسیس فوکویاما گذاری نادر از راست به چپ را طی کرد؟

17 شهریور 1405 - 00:51 | اندیشه انتقادی
جاناتان فریدلند
جاناتان فریدلند ستون‌نویس گاردین
تنظیم نمایش متن

به بهانه انتشار زندگی‌نامه‌ی خودنوشت فرانسیس فوکویاما با نام «در قلمروی آخرین انسان» (In the Realm of the Last Man)، روزنامه گاردین در یادداشتی به قلم «جاناتان فریدلند» ستون‌نویس این نشریه، به آرا و نظریات این متفکر معاصر پرداخته است که در ادامه از نظرتان می‌گذرد. 


ترجمه: علی رستمی | «اگر بتواند در حکومتی مستبد پول دربیاورد، از نظرش مشکلی نیست»؛ فرانسیس فوکویاما از ترامپ، دموکراسی و البته تغییر عقیده‌ی خودش می‌گوید. این متفکر سیاسی که با اعلام پیروزی دموکراسی لیبرال به شهرت رسید، سی و هفت سال بعد توضیح می‌دهد که منظورش واقعاً چه بود و چرا گذاری نادر از راست به چپ را طی کرد.

افراد زیادی در میان روشنفکران مردمی پیدا نمی‌شوند که بتوانند بگویند کاپیتان جیمز تی. کرک [1] از سفینه فضایی انترپرایز از آن‌ها نقل‌قول کرده باشد، اما فرانسیس فوکویاما یکی از آن‌هاست. در فیلم «پیشتازان فضا ۶: کشور کشف‌نشده» شخصیت ویلیام شاتنر با حالتی متفکرانه با صدراعظم کلینگان‌ها صحبت می‌کند و می‌گوید: «بعضی‌ها فکر می‌کنند آینده به معنای پایان تاریخ است. خب، هنوز تاریخ برای ما تمام نشده.»

زمان اکران این فیلم در سال ۱۹۹۱ و البته سال‌های پس از آن اغلب چنین اظهارنظرهایی را می‌شنیدید. این‌ها کنایه‌هایی به نظریه‌ای مشهور بودند که نیازی به توضیح نداشت. این نظریه اولین بار در مقاله‌ای پانزده‌صفحه‌ای به قلم فوکویاما (که آن زمان اندیشه‌ورزی ۳۶ساله بود) در تابستان ۱۹۸۹ و در نشریه راست‌گرای «نشنال اینترست» که در حوزه سیاست خارجی آمریکا فعالیت می‌کرد، منتشر شد. در عنوان مقاله یک علامت سؤال وجود داشت: «پایان تاریخ؟». سه سال بعد، در قالب کتاب، عنوانش به «پایان تاریخ و آخرین انسان» تبدیل شد. اما این‌ها ظرافت‌هایی بودند که همان‌طور که خواهیم دید، نادیده گرفته شدند.

این مقاله نویسنده‌اش را در جهان مشهور کرد و به پیشرفت او در مقام یک دانشمند علوم سیاسی، فیلسوف و تحلیلگر متخصص در سیاست خارجی و اقتصاد سیاسی کمک کرد. دولت‌ها و هیئت‌مدیره‌ها در سراسر جهان، از مدیران ارشد شرکت فورد گرفته تا خیمه‌ی معمر قذافی، دیکتاتور لیبی، به دنبال مشاوره‌ی فوکویاما بودند. اما همان‌طور که از کتاب خاطرات جدید او مشخص است (که بیشتر از آن‌که زندگی‌نامه‌ای مرسوم باشد، داستان زندگی در میان ایده‌هاست و به تغییرات فکری و شکاف‌های آکادمیک می‌پردازد و کمتر به زندگی مشترک چهل‌ساله‌اش اشاره می‌کند) این شهرت به نوعی باری بر دوش او نیز بوده است.

از او می‌پرسم چه حسی به آن مقاله دارد. شاید شبیه حسی که گروه بیتلز به اولین آهنگ موفق‌شان «او دوستت دارد» پیدا کردند: خرسند از موفقیت، اما خسته از تکرار مداومش.

فوکویاما که اکنون ۷۳ساله است، از طریق تماس ویدئویی از کالیفرنیا و با کامپیوتری که اتفاقاً خودش آن را ساخته، می‌گوید: «خب، کمی از هر دو حس را دارم. قطعاً فکر می‌کنم اگر از عنوان دیگری استفاده کرده بودم، این‌قدر مورد توجه قرار نمی‌گرفتم. پس عنوانش مؤثر بود.» اما یک جنبه منفی هم وجود داشته. «می‌دانید، در اینترنت کامنت‌های مضحکی زیر مطالبم می‌فرستند. اگر عکسی از نوه‌هایم منتشر کنم می‌گویند: اوه، من فکر می‌کردم دوران نوه‌ها به پایان رسیده.»

مشکل، آن‌طور که فوکویاما می‌بیند، سوءتفاهمی ۳۷ ساله است، سوءتفاهمی که به محض انتشار مقاله ریشه دواند. به خاطر آن عبارت ساده و به‌یادماندنی (یعنی «پایان تاریخ») مردم تصور کردند فوکویاما ادعا می‌کند با پایان جنگ سرد و در آستانه‌ی فروریختن دیوار برلین، درگیری‌های بشر و حتی رویدادهای انسانی رو به پایان است. انگار تمام بحث‌های بزرگ حل‌وفصل شده، دیگر جنگی در کار نخواهد بود و تمام جهان در آستانه‌ی زندگی تحت دموکراسی لیبرال به سبک آمریکایی قرار دارد. همان‌طور که در کتاب جدیدش «در قلمرو آخرین انسان» می‌نویسد، این نظریه جلوه‌ای از «سرمستی ساده‌لوحانه‌ی لیبرال‌ها از پیروزی» تلقی شد و «در سه دهه‌ی گذشته، هفته‌ای چندین بار از من می‌پرسیدند می‌خواهم ادعایم را پس بگیرم یا نه. هزاران کلمه نوشته‌ام و ده‌ها مصاحبه انجام داده‌ام تا به این سؤال پاسخ بدهم.»

در واقع، او به من می‌گوید که این «یکی از دلایل نوشتن کتاب خاطراتم بود: تا بالاخره به شکلی بسیار واضح مشخص کنم قصدم چه بود، در چه مواردی اشتباه می‌کردم و در چه مواردی معتقدم هنوز حق با من است.» این کتاب روشن می‌سازد که ادعای او، ادعایی ظریف و برگرفته از تفکر هگلی [2] و ملهم از شارح متقدم هگل، الکساندر کُژِو بود که فوکویاما عنوان بسیار مهم مقاله‌اش را از او وام گرفت.

به گفته کُژِو پایان تاریخ لحظه‌ای است که یک اصل یا مجموعه‌ای از ایده‌ها ظهور می‌کند که از نظر توانایی در ارضای انسان‌هایی که در نظامِ برآمده از آن‌ها زندگی می‌کنند، به غایت کمال رسیده باشد. خود کژو به شوخی سال ۱۸۰۶ را به‌عنوان پایان تاریخ پیشنهاد کرده بود، زیرا در آن لحظه ناپلئون، به لطف شکست دادن سلطنت پروس در نبرد یِنا-اورشتِت، قانونی را که نامش را یدک می‌کشید (یعنی قانون ناپلئون) به قلب اروپای قدیم آورد، همان چارچوب قانونی که از انقلاب فرانسه بیرون آمده بود. همان‌طور که فوکویاما می‌نویسد، انقلاب ۱۷۸۹ «اصول زیربنایی نظم لیبرال مدرن را بنیان نهاد، یعنی دو اصل آزادی و برابری، یا برابری در آزادی.»

البته این اصول فوراً یا به‌طور کامل اجرا نشدند: حتی زمانی که ناپلئون در اروپای مرکزی پیشروی می‌کرد، مقامات استعماری فرانسه در حال سرکوب شورش بردگان در هائیتی بودند. «اما منظور کُژِو این بود که وقتی ایده‌ی آزادی جهانی مطرح شد، پذیرش و استقرار جهانی این اصول امری گریزناپذیر بود و تحقق آن تنها در گروِ گذشت زمان بود.» حتی اگر این زمان قرن‌ها طول بکشد و رویدادهای بسیاری (از جمله دو جنگ جهانی) در این مسیر رخ دهد. این ماهیت ادعایی بود که فوکویاما در مورد سال ۱۹۸۹ مطرح می‌کرد. البته نه اینکه دموکراسی لیبرال کامل می‌شود یا در همه جا به دست می‌آید و تمام درگیری‌ها پایان می‌یابد. شواهد قاطع حاکی از آن بود که هیچ اصل راهنما یا نظام برتری وجود ندارد. فوکویاما هنوز هم به این دیدگاه باور دارد.

«در سی و چند سال گذشته، من گفته‌ام که به دنبال یک نظام جایگزین هستم که ادعا کند از نظر انسانی رضایت‌بخش‌تر از دموکراسی لیبرال است. چند نامزد هم مطرح شده‌اند. برخی از آن‌ها به نظرم بسیار غیرمحتمل هستند.» او از حکومت دینی به سبک ایران به‌عنوان یکی از این نامزدها یاد می‌کند. مدل چین رقیب جدی‌تری است. او می‌گوید چین به‌عنوان یک نظام استبدادی می‌تواند کارآمدتر از دموکراسی لیبرال تصمیم بگیرد. «بنابراین سؤال برای من این است: آیا این نظام هم پایدار است؟ آیا ۳۰ سال دیگر شاهد تکرار این مدل در جاهای دیگر خواهیم بود؟ و این هنوز یک سؤال بی‌پاسخ است.» اگر در طول نسل آینده چین بسیار موفق‌تر از ایالات متحده ظاهر شود و مدلی قابل صدور داشته باشد که نیازهای بشر را برآورده کند، فوکویاما قول می‌دهد که «با کمال میل خواهد پذیرفت که در فرض اساسی خود اشتباه کرده است.»

او همچنین می‌پذیرد که اجماع کنونی بر سر دموکراسی لیبرال به هیچ وجه جهانی نیست و بخش «لیبرال» این ایده (یعنی اعتقاد به محدودیت‌ها و نظارت بر قدرت منتخب) به‌ویژه آسیب‌پذیر است. او می‌نویسد این تا حدی به این دلیل است که حمایت از این محدودیت‌ها اغلب به حافظه جمعی از اینکه جهان بدون آن‌ها چقدر می‌تواند خطرناک شود، وابسته بوده است. نسل جوانی که فقط صلح و رفاه را شناخته و استبدادهای اواسط قرن بیستم برایش تاریخ باستان است، تنها آگاهی ضعیفی از خطرات حکومت نامحدود و غیرلیبرال خواهد داشت.

اما آیا دونالد ترامپ، که فقط یک سال پس از شکست نازیسم به دنیا آمده، دلیلی زنده بر این نیست که نزدیکی به آن تاریخ تاریک به‌هیچ‌وجه به معنای احترام به حفاظ‌های تحمیل‌شده توسط دموکراسی لیبرال نیست؟ چگونه می‌توان بی‌توجهی رئیس‌جمهور آمریکا به آن خطر را توضیح داد؟

«می‌دانید، این یکی از سؤالات بزرگ روان‌شناختی است که مورخان آینده باید به آن پاسخ دهند. این شیفتگیِ عجیبِ او صرفاً به روسیه‌ی کنونی و ولادیمیر پوتین محدود نمی‌شود، بلکه ریشه‌ در دهه‌ی ۱۹۸۰ دارد، یعنی زمانی که از مسکو بازدید کرد. او در آن زمان که هنوز در میانه جنگ سرد بودیم، تبلیغات تمام‌صفحه‌ای در حمله به ناتو منتشر کرد. منظورم این است که این موضوع به نوعی به فقدان هرگونه قطب‌نمای اخلاقی فراتر از منافع شخصی‌اش مربوط می‌شود. او اساساً نگران این است که می‌تواند پول دربیاورد یا نه، و اگر بتوان در یک حکومت مستبد پول درآورد، از نظر او مشکلی نیست.»

جا دارد مقصود فوکویاما در آن سال‌ها را عمیق‌تر واکاوی کنیم، زیرا وقتی به آنجا می‌رسید، با ایده‌ای جالب‌تر از نسخه‌های کلیشه‌ای نظریه‌اش مواجه می‌شوید. پاراگراف آخر مقاله اصلی او اعلام می‌کرد: «پایان تاریخ زمان بسیار غم‌انگیزی خواهد بود.» با حل شدن سؤال بنیادین سیاست، حتی اگر تحققش دور باشد، «مبارزه ایدئولوژیک جهانی که نیازمند جسارت، شجاعت، تخیل و آرمان‌گرایی بود، با محاسبات اقتصادی، حل بی‌پایان مشکلات فنی، نگرانی‌های زیست‌محیطی و ارضای خواسته‌های پیچیده مصرف‌کنندگان جایگزین خواهد شد.» همان‌طور که فوکویاما اکنون می‌نویسد: «موجودی که در پایان تاریخ ظهور می‌کند، معمولاً فردی است که از مبارزه، خطر و جاه‌طلبی تهی شده، کسی که نیچه‌ی فیلسوف او را "آخرین انسان" [3] نامید. ما مدتی است که در قلمرو آخرین انسان زندگی می‌کنیم.» وقتی این مفهوم باز شود، حتی کسانی که با خوانش فوکویاما از سال ۱۹۸۹ مخالفند اذعان خواهند کرد که او درکی شگفت‌انگیز از آنچه در راه بود، داشت.

کتاب فوکویاما؛ زندگی، مراحل فکری و جدایی اش از نومحافظه کاران آمریکا / "در قلمرو آخرین انسان" منتشر می‌شود

زیرا آنچه او پیش‌بینی می‌کرد این بود که جوامع دموکراتیک لیبرال ممکن است در تأمین ثبات و آسایش مادی نسبی ماهر باشند، اما این همچنان جای خالی عمیقی را باقی می‌گذارد. او به مفهوم تیموس یا «روح بلندپرواز» [4] در نظر سقراط اشاره می‌کند: آن بخشی از روح که خواهان احترام یا عزت از سوی دیگران است. آخرین انسان ممکن است نیازهای اولیه اقتصادی‌اش برآورده شود، اما اگر معتقد باشد احترامی را که شایسته اوست دریافت نمی‌کند، عصبانی خواهد شد. این به معنای اشتیاق ساده برای احترام به کرامت برابر فرد است.

با خواندن آن بخش‌ها سخت است به موج جهانی پوپولیسم ناسیونالیستی و به‌ویژه جنبش ماگا [5] فکر نکنیم. فوکویاما می‌گوید: «توده مردمی که به تجمعات دونالد ترامپ می‌آیند، احساس می‌کنند که نخبگان لیبرال به آن‌ها احترام نگذاشته‌اند. یکی از عواملی که ترامپ را به قله نظام سیاسی آمریکا رساند، تشخیص این واقعیت بود که بخش بزرگی از جامعه حس می‌کردند مورد بی‌احترامی قرار گرفته‌اند، و او راهی برای صحبت با آن‌ها پیدا کرد که آن نوع تحقیر را نشان نمی‌داد. او از کلمات بزرگ استفاده نمی‌کند. او داستان‌های احمقانه‌ای تعریف می‌کند که به نظر آن‌ها بسیار خنده‌دار است و می‌دانید، افراد تحصیل‌کرده از این موضوع وحشت‌زده می‌شوند.»

The Berlin Wall falls near Potsdamer Square in November 11, 1989.

فوکویاما می‌گوید این یک چالش کلیدی برای دموکرات‌هاست. «اگر واقعاً می‌خواهید این مشکل احترامِ توزیع‌شده برابر را حل کنید… این موضوع هم به گوش دادن و هم به صحبت کردن مربوط می‌شود. من فکر می‌کنم بسیاری از سیاستمداران نخبه واقعاً به افرادی که شبیه خودشان نیستند گوش نمی‌دهند. آن‌ها لزوماً به مردم عادی گوش نمی‌دهند و همچنین نمی‌دانند چطور با مردم عادی صحبت کنند.» او به استیصال دموکرات‌ها در «جستجوی نامزدهای طبقه کارگر که بتوانند آن‌ها را در انتخابات میان‌دوره‌ای نوامبر مطرح کنند» اشاره می‌کند، اما می‌گوید «توزیع برابر احترام هم نیازمند سیاست‌هایی است که منافع مادی واقعی را به طور مساوی توزیع کند و هم نوع متفاوتی از گفتمان سیاسی». در این زمینه، او از رام امانوئل،[6] شهردار سابق شیکاگو و نامزد احتمالی ریاست‌جمهوری ۲۰۲۸ که رفتاری ستیزه‌جویانه و خیابانی و در عین حال به گفته فوکویاما «بسیار بامزه» دارد، خوشش می‌آید.

ویژگی تعیین‌کننده دیگر «آخرین انسان» عطش آرمان، عطش مبارزه مرگ و زندگی است که ممکن است به زندگی او معنا ببخشد. در سال ۱۹۸۹، فوکویاما «نوستالژی قدرتمندی» را برای دورانی که چنین نبردهایی در جریان بود، پیش‌بینی کرد و آن نیز مانند پیش‌گویی‌ای از دوران خود ما به نظر می‌رسد. او اکنون می‌گوید: «اساساً ما در زمانه‌ی بسیار عجیبی زندگی می‌کنیم.» او به آلمان دهه ۱۹۳۰ نگاه می‌کند. «آن‌ها به تازگی بازنده‌ی یک جنگ هولناک با میلیون‌ها کشته بودند. سپس ابرتورم. پس‌انداز همه از بین رفت. شما در خیابان‌های جمهوری وایمار بی‌ثباتی دارید، و بنابراین (این یک بهانه نیست) می‌توانید تا حدودی درک کنید که چرا مردم در آن مقطع به ایدئولوژی‌های افراطی کشیده می‌شدند. اما این دنیایی نیست که ما در سال ۲۰۲۶ در آن زندگی می‌کنیم. می‌دانید، ما در واقع بسیار باثبات و صلح‌جو هستیم. و با این حال شما افرادی را در هر دو جناح چپ و راست پیدا می‌کنید که می‌گویند: "این بدترین دنیای ممکن است." در آمریکا ما راست‌گرایان ماگا را داریم که می‌گویند آمریکا رو به موت است. توسط طرف مقابل کشته می‌شود. و درک اینکه چگونه آن‌ها می‌توانند با هر نوع آگاهی تاریخی این‌گونه استدلال کنند، بسیار دشوار است.»

حداقل برای چپ‌ها، آیا بحران آب‌وهوا در ایجاد این حس نابودیِ وجودی نقش نداشته است؟ فوکویاما شک دارد. «من در کالیفرنیا نشسته‌ام. هوا ۲۱ درجه سانتی‌گراد و مطبوع است. می‌دانید، من مثل شما در اروپا در حال سوختن نیستم، پس شاید این فقط وضعیت شخصی من باشد. اما فکر می‌کنم آب‌وهوا هنوز برای بسیاری از مردم یک موضوع نسبتاً انتزاعی است.» او انگشت اتهام را به سمت دیگری نشانه می‌رود. «رسانه‌های اجتماعی و اینترنت به طور کلی این گسست عظیم بین واقعیت مادی زیسته و آنچه مردم در فضای مجازی تجربه می‌کنند را ممکن ساخته‌اند.» او به لشکری از مردان جوان در «مردستان» [7] اشاره می‌کند که روزها را به بازی می‌گذرانند و همزمان تصویری کاذب و تیره از جهان به آن‌ها خورانده می‌شود و در آرزوی آرمانی هستند که ارزش مردن را داشته باشد؛ این تصویری از پدیده‌ای است که او در آخرین جمله مقاله ۱۹۸۹ خود درباره‌اش هشدار داده بود: «شاید همین چشم‌انداز قرن‌ها کسالت در پایان تاریخ بهانه‌ای شود تا تاریخ بار دیگر آغاز گردد.»

فصلی در کتاب جدید وجود دارد که عنوانش به ماجرای دیگری اشاره دارد: «در باب تغییر عقیده». فوکویاما سفر سیاسی نسبتاً نادری را از راست به چپ پیموده است. او که عضو مقامات دولت‌های ریگان و بوش پدر بود، از دوران شاگردی‌اش نزد آلن بلوم، محقق برجسته محافظه‌کار، و عضویت در گروه متفکران نومحافظه‌کار که زمینه فکری تهاجم به عراق در سال ۲۰۰۳ را فراهم کردند، می‌گوید. فوکویاما در فوریه ۲۰۰۴ حمایت خود را از آن جنگ پس گرفت. در این کتاب صادقانه اعتراف می‌کند که آنچه مانع از جدایی زودهنگام او شد، بیشتر اجتماعی و انسانی بود تا ایدئولوژیک: او نمی‌خواست به دوستی‌هایی که برایش عزیز بودند، پایان بدهد.

با این حال، جدایی او از جناح راست تنها در حوزه سیاست خارجی نبود. در حالی که همکاران سابقش دولت را مانعی می‌دیدند که باید از سر راه برداشته شود، مطالعات خود او در مورد جوامع سراسر جهان او را به این نتیجه رساند که وجود دولت توانمند ضروری است. گویی برای تأیید اینکه چقدر از آن مسیر دور شده، عنوان یک فصل از کتابش را «آموزش عشق به بوروکرات‌ها» گذاشت.

می‌پرسم آیا دیدگاه او نسبت به جهان ممکن است به دلیل ریشه‌های ژاپنی‌آمریکایی‌اش، که به شکلی تأثیرگذار در کتاب شرح داده شده، با دیگر جمهوری‌خواهان و محافظه‌کاران متفاوت بوده باشد. کتاب داستان مادربزرگش را روایت می‌کند، یک «عروس مکاتبه‌ای» [8] که در ۲۱سالگی ژاپن را ترک کرد و «به تنهایی با یک کشتی بخار به لس‌آنجلس فرستاده شد تا با غریبه‌ای ۱۰ سال بزرگتر از خودش ازدواج کند»، و ماجرای عمویش که پس از مصادره فروشگاهی که ساخته بود، «بی‌پول» شد؛ زمانی که او نیز مانند تمام ژاپنی‌-آمریکایی‌های ساحل غربی در طول جنگ جهانی دوم بازداشت شد. آیا او امور را متفاوت می‌دید چون عضو اقلیت قومی بود که تاریخ تلخی از طرد شدن را متحمل شده بود؟

او بلافاصله می‌گوید: «نه، فکر نمی‌کنم. من تمام عمرم سعی کرده‌ام از فکر کردن به خودم به‌عنوان یک آسیایی‌-آمریکایی اجتناب کنم، چون این نوع سیاست هویتی را دوست ندارم. درست است که بعد از ۱۱ سپتامبر برخی از افراد راست‌گرا در ایالات متحده می‌گفتند: "خب، ما باید عرب‌-آمریکایی‌ها را در اردوگاه‌ها قرار دهیم." و بله، البته، من بر اساس سرگذشت خانوادگی‌ام احساس می‌کردم که این کار واقعاً اشتباه است، اما فکر نمی‌کنم این موضوع من را به‌طور ویژه نسبت به این‌گونه مسائل حساس کرده باشد.»

آنچه نظر او را تغییر داد دنیای در حال تغییر بود. حتی اگر او هنوز فکر می‌کند که سؤال بزرگ حل شده است، باز هم رویدادها اهمیت دارند. جنگ عراق و بحران مالی ۲۰۰۸ جهان‌بینی او را زیر و رو کرد. همان‌طور که خودش می‌گوید: «اگر روشنفکر هستید و به چیزهای خاصی در مورد استفاده از نیروی نظامی در سیاست خارجی و بازارهای بدون نظارت در اقتصاد اعتقاد دارید، و هر دوی آن‌ها به فجایع بزرگی منجر می‌شوند، باید در برخی از آن فرضیات تجدید نظر کنید.» از نظر فرانسیس فوکویاما، پایان تاریخ هرگز به معنای پایان تفکر نبود.


منبع:

https://www.theguardian.com/lifeandstyle/2026/sep/02/francis-fukuyama-interview-memoir-book-end-history-last-man?CMP=Share_AndroidApp_Other

[1] . شخصیت اصلی مجموعه‌ی تلویزیونی و فیلم‌های علمی‌تخیلی «پیشتازان فضا» (Star Trek) که از دهه‌ی ۱۹۶۰ تا به امروز محبوبیت جهانی دارد.

[2] . هگل معتقد بود تاریخ یک فرآیند عقلانی است که به سمت تحقق آزادی و خودآگاهی پیش می‌رود.

[3] . «آخرین انسان» فردی است که در جامعه‌ای مرفه و امن زندگی می‌کند، از هرگونه مبارزه و جاه‌طلبی بزرگ پرهیز می‌کند و تنها به دنبال آسایش و خوشی‌های کوچک است. او نماد انحطاط و بی‌هدفی در دوران مدرن است.

[4] . تیموس (Thymos): واژه‌ای یونانی که افلاطون و سقراط به کار می‌بردند و به بخشی از روح انسان اشاره دارد که مسئول غرور، عزت‌نفس، میل به برتری و نیاز به به رسمیت شناخته شدن است. فوکویاما معتقد است این نیاز حتی در جوامع مرفه می‌تواند به نارضایتی‌های سیاسی بزرگ منجر شود.

[5] . جنبش ماگا (MAGA): مخفف شعار «به آمریکا دوباره عظمت ببخشیم» (Make America Great Again) که شعار اصلی کمپین‌های انتخاباتی دونالد ترامپ است. این جنبش نماینده پایگاه اصلی حامیان اوست که اغلب احساس می‌کنند توسط نخبگان سیاسی و فرهنگی نادیده گرفته شده‌اند.

[6] . رام امانوئل (Rahm Emanuel): سیاستمدار دموکرات آمریکایی که رئیس دفتر باراک اوباما و شهردار شیکاگو بود. او به سبک سیاسی تهاجمی و صریح خود مشهور است.

[7] . مردستان (Manosphere): مجموعه‌ای از وب‌سایت‌ها، وبلاگ‌ها و انجمن‌های آنلاین که به ترویج مردانگی، ضدیت با فمینیسم و گاهی زن‌ستیزی اختصاص دارند.

[8] . عروس مکاتبه‌ای (Picture Bride): رسمی که اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در میان مهاجران (به‌ویژه ژاپنی‌ها و کره‌ای‌ها) در آمریکا رایج بود. در این روش، مردان مهاجر از طریق رد و بدل کردن عکس با زنانی از کشور خودشان ازدواج می‌کردند و سپس همسران‌شان برای پیوستن به آن‌ها به آمریکا مهاجرت می‌کردند.