معمای یک درصد بالا؛ چرا شکاف طبقاتی به نقطه بحرانی رسیده است؟
دارون عجماوغلو در مصاحبهای با سوفی روئل، به ریشههای اقتصادی و سیاسی نابرابری میپردازد
مفهوم نابرابری دیگر تنها یک بحث انتزاعی در آکادمیهای اقتصاد نیست، بلکه به یکی از ملموسترین چالشهای زندگی روزمره تبدیل شده است. در گفتگوی پیشرو، «سوفی روئل» در مصاحبهای با «دارون عجماوغلو»، اقتصاددان برنده نوبل، به بررسی دقیق این موضوع میپردازد. عجماوغلو با مرور آثار کلیدی این حوزه- از کتاب «پیکار میان آموزش و فنآوری» گرفته تا مقالات آماری پیکتی و سائز-توضیح میدهد که چگونه برنده شدن فناوری در برابر آموزش و دگرگونیهای ساختاری در کشورهای انگلیسیزبان، ثروت را در اختیار یک درصد بالا قرار داده است. او با پیوند دادن اقتصاد به سیاست تاکید میکند که ناعدالتی اقتصادی صرفا یک پدیده بازارمحور نیست، بلکه حاصل تهدید مداوم نهادهای فراگیر توسط گروههای قدرتمندی است که سهم ناهمگونی از قدرت سیاسی را مطالبه میکنند.
ترجمه: نامدار شیرازیان | پیش از آن که به کتابها بپردازیم، نابرابری موضوع بخش عمدهای از اخبار روز است. بهتر است چگونه در این باره تفکر کنیم و تلاش کنیم آن را درک کنیم؟
نابرابری یکی از چیزهایی است که در حدود سه دههی گذشته، در ایالات متحده و اقتصادهای دیگر جهان، تغییرات زیادی کرده است. بسیاری از چیزها دچار تغییرات فاحش نمیشوند، اما نابرابری شده است. فهمِ این که چرا این تغییرات رخ دادهاند و معنای ضمنیشان در جامعه چیست از اهمیت بهسزایی برخوردار است. پس، پرداختن به نابرابری در اخبار مثبت است، موضوع مهمی است و دلیلی وجود ندارد که پرداختن به آن تابو تلقی شود. با این وجود، در میان کارشناسان علوم اجتماعی اتفاق نظر جامعی پیرامون چگونگی بحث دربارهی نابرابری وجود ندارد و تفکر یک کارشناس اقتصاد در این باره با یک فرد عامی عمیقا متفاوت است. نمیگویم که از آن دو درست و دیگری غلط است، اما ضروری است که به این گفتوگو وسعت بخشید تا بتوان به دیدگاههای گوناگون پرداخت.
دیدگاه یک کارشناس اقتصاد چیست؟
از جایگاه از پیش مفروض یک کارشناس اقتصاد اینگونه به نظر میرسد که نابرابری بازتاب سرمایهی انسانی و قابلیتهای سازندهی نابرابر در میان افراد شاغل است. اگر این مقدمه را بپذیریم - که درآمد افراد متناسب با میزان مشارکتشان در حوزهی فعالیت کارفرما است و همچنین احتمالا در جامعه - پس این نابرابری گستردهتر نشانگر آن است که چگونه سازندگی افراد در گذر زمان دچار تحول شده است. به هیچ روی این باور هر کارشناس اقتصاد نیست، اما دیدگاه رایجی است. نخستین تجربهی کارشناسان اقتصاد از پدیدهی نابرابری به رشد درآمد پایهی شاغلین تحصیلکرده در 30 سال گذشته در ایالات متحده و دیگر اقتصادهای جهان برمیگردد و هممچنین به رشد شکاف میان افرادی با درآمد بهنسبت بالا - صَدَکِ نَوَدُم توزیع درآمد - با کسانی که در صَدَکِ دهم در انتهای جدول توزیع درآمد قرار دارند. افزایشِ شدیدی در نابرابری را شاهد هستیم که به شیوههای گوناگون قابل اندازهگیری است و نشان میدهد افرادی که در بالا قرار دارند، افراد تحصیلکردهتر و با درآمد بالاتر ماهرتر و متخصصتر شدهاند. فنآوری به نفع آنها تمام شده است، جهانیسازی به نفع آنها تمام شده است، و به همین دلیل نابرابری شدت گرفتهاست.
پس اگر یک مدیر عامل سالانه پنج میلیون دلار درآمد دارد، از این رو است که سزاوار پنج میلیون دلار است؟
به این دلیل است که من بر صَدَک نودم در برابر صَدَک دهم تاکید کردم، چرا که وقتی به آن بالا بالاها میرسی، هضم کردنِ قضیه دشوارتر میشود. کارشناسان اقتصاد، در بیشتر موارد، به دو دلیل بر مدیر عاملها تمرکز نکردهاند. این امر در حال تغییر است، اما یک دلیل این است که در اغلب منابعی که در دسترس عموم قرار دارند، اطلاعات مربوط به مدیرعاملها گنجانده نشده است. چرا که تعدادشان، یا تعداد میلیونرها، زیاد نیست. پس وقتی نمونهگیری آماری صورت میگیرد - برای مثال، از یک درصد خانوارهای آمریکایی - پیشبینی نمیشود که تعداد زیادی مدیر عامل در میانشان باشد. دوم این که، اطلاعات مربوطه بهشدت رمزگذاری شدهاند. درآمد دقیق این افراد را نمیتوان دید. میتوان فهمید که در راس قرار دارند، که شاید 250000 دلاری باشند، اما اگر 25 میلیون دلار باشد نادیدنی است. به همین دلیل، بخش عمدهای از ادبیات اقتصاد کار به موضوعهایی از این دست پرداخته است. آیا درآمد تحصیلکردگان دانشگاه از کسانی دیپلم دبیرستان دارند بالاتر است؟ آیا کسانی که تحصیلاتی بالاتر از کارشناسی دارند درآمد بیشتری دارند؟ در میان وکلا یا پزشکان یا کارگران بخش تولید چه به سر نابرابری درآمدی آمده است؟
به عقیدهی شما، نظر کسانی که از اقتصاد سررشته ندارند چیست؟
کاریکاتوری که از نظر یک فرد عامی دربارهی نابرابری در ذهن دارم گواهی است بر چیزی که در جامعه بهدرستی کار نمیکند. اگر گروهی از افراد جامعه دو برابر گروهی دیگر درآمد داشته باشند، و پس از 20 سال، این نسبت به چهار برابر افزایش یابد، این چیزی است که نگرانکننده است و بهاحتمال زیاد نشاندهندهی نقصی است در خطمشی اجتماعی. نظر شخصی من ترکیبی است از این دو. اگر مقایسهی درآمد تحصیلکردگان دانشگاه و دارندگان دیپلم دبیرستان را بررسی کنیم، یا درآمد صَدَک نودم در برابر صَدَک دهم، نکاتی که کارشناسان اقتصاد مورد تاکید قرار دادهاند - فنآوری، جهانیسازی، برونسپاری و برونسپاری فرامرزی، تغییرات در حوزهی کسب مهارت، و غیره - نقش مهمی ایفا کردهاند و به احتمال زیاد بخش عمدهای از قضیه را شامل میشوند. اما اگر بخواهیم نابرابری در راس را درک کنیم، چرا 0.1 درصد راس - که درآمدشان حتی از آن یک درصد که حامیان جنبش تسخیر والسْتریت بر آن اصرار دارند بیشتر است - به کسب چنین درآمدهای هنگفتی مشغولاند؟ در این صورت باید واقعا به جنبههای سیاسی و خط مشی اجتماعی بپردازیم. بهاحتمال قوی نوعی کاستی در شیوهی عملکرد سیستم وجود دارد.
از منظر آمار حقیقی، اوضاع نابرابری در ایالات متحده، و مثلا، در بریتانیا چقدر خراب است؟
بر اساس یافتههای توماس پیکِتی و امانوئل سائز، در بررسی بازهی میان دههی 1950 و پایان دههی 1970، سهم درآمد ثروتمندترین یک درصد از کل درآمد ملی ایالات متحده حدود 10 درصد بوده است. اگر دههی نخست 2000 را بررسی کنیم، این سهم به بیش از 20 درصد درصد افزایش یافته است. در همین بازه، در بریتانیا، این نسبت از حدود 7 درصد به 15 درصد رسیده است. در 50 سال گذشته، حرکت به سمت نابرابری در اقتصاد کشورهای اَنگلوسَکسِن روندی بسیار مشابه داشته است، گرچه مهم است که یادآور شویم که این یک پدیدهی صرفا اَنگلوسَکسِن نیست. روندهای همانندی در اقتصاد بسیاری از دیگر کشورها به چشم میخورَد، گرچه چند کشور وجود دارند که چنین روندی را تجربه نکردهاند.
برای نمونه؟
فنلاند و سوئد. حتی در این دو کشور، شاهد رشد سهم درآمدی صدک بالایی هستیم - که با توجه به حضور پرشمار شرکتهای چندملیتی در این کشورها که مدیر عاملهایشان درآمدهای هنگفتی دارند جای تعجب ندارد - اما میزان افزایش کمتر محسوس است. سهمی که صدک بالایی از درآمد ملی این کشورها به خود اختصاص میدهد به میزان قابل ملاحظهای کمتر است.
جدولی در فیسبوک دستبهدست میچرخد و توجه زیادی جلب کردهاست حاوی مقایسهای است میان حقوق مدیر عاملها و کارمندان. برای نمونه در ژاپن این نسبت 11 به 1 است، در آلمان 12 به 1، اما در ایالات متحده 475 به 1. آیا این به نظر شما صحیح است؟
در مورد اعداد و ارقام دقیق حضور ذهن ندارم و به این بستگی خواهد داشت که کدام مدیر عاملها را در فهرست بگنجانیم. اما در ایالات متحده، نسبت حقوق مدیر عامل به کارمندان بسیار بسیار بالاست. نگاهی گذرا به فهرست سالانهی 500 شرکت ثرمتند آمریکایی در مجلهی فُرچون نشان میدهد این حقوق بیش از 200 برابر حقوق یک کارمند در آمریکا است. این نسبت بهحتم از نسبتهای مشابه در بیشتر کشورها بالاتر است.
هرگز نمیدانم که آیا میتوانم به چنین ارقامی اعتماد کنم، وقتی واقعا از منبعشان مطلع نیستم.
این نکتهی درستی است حتی در مورد اعدادی که یک کارشناس اقتصاد ارایه میکند. شیوههای گوناگونی برای اندازهگیری این فاکتورها وجود دارد. برای مثال، بررسی درآمد نیروی کار نشان میدهد که سهمی که یک درصد بالا به دست میآورد کمتر است، چرا که بخش بزرگی از درآمد این صدک از سود سرمایه حاصل میشود. این که چه اعدادی را بررسی میکنیم بسیار مهم است.
حالا بپردازیم به کتابهایی که در حوزهی نابرابری معرفی کردید. گزینهی نخستتان The Race between Education and Technology / پیکار میان آموزش و فنآوری چاپ انتشارات دانشگاه هاروارد است. پیشتر در ایمیلی به من نوشتید که این «کتابی است که باید توسط هرکس که به نابرابری علاقهمند است خواندهشود.» بیشتر توضیح بدهید.
کتاب واقعا جالبی است. طرحی ماهرانه از الگوی استاندارد اقتصادی ارایه میدهد، که در آن درآمدها متناسب با مشارکت، یا با میزان سازندگی است. آنچه میزان سازندگی افراد و گروههای گوناگون را تعیین میکند را به روشی کاملا واضح برجسته میسازد. این طرز فکر از عبارتی که اقتصاددان بهنام آلمانی، یان تینبِرگِن، ساخته است، سرچشمه میگیرد. مفهوم کلیدی در این است که تغییرات فنآوری اغلب سبب افزایش تقاضا برای نیروی کار ماهرتر میشود، پس برای کنترل نابرابری در اقتصادْ ثبات در افزایش تامین نیروی کار ماهر ضروری است. یان تینبرگن این پدیده را «پیکار میان آموزش و فنآوری» مینامد. اگر فنآوری برندهی این پیکار باشد، بهطورمعمول نابرابری افزایش مییابد، و اگر آموزش برندهی این پیکار باشد، معمولا نابرابری کاهش مییابد.
نویسندگان کتاب، کلودیا گُلدین و لَری کاتز، نشان میدهند که این الگو در تشریح تاریخ 100 سال گذشتهی ایالات متحده، بسیار مناسب است. شرح تاریخی برجستهای از شکلگیری نظام آموزشی در آمریکا ارایه میدهند و به چرایی پیشرو بودناش میپردازند که در نیمهی نخست قرن گذشته، به افزایشِ چشمگیر تامین نیروی کار تحصیلکرده منجر شد. این امر موجب شد، در مقایسه با بخش عمدهای از دنیا، سطح بالاتری از برابری در آمریکا پدیدار شود.
آنها همچنین به سه چیز اشاره میکنند که سبب تغییر اوضاع در 30 تا 40 سال گذشته شده است. نخست این که جانبداری فنآوری از نیروی کار ماهرتر و پردرآمدتر حتی از گذشته بیشتر شده است. پس، حتی اگر همهی فاکتورهای دیگر هم برابر باشند، این امر به افزایش نابرابری میانجامد. دوم این که مدتی است در حال گذار از مرحلهی جهانیسازی هستیم. مسایلی مانند تجارت با چین - جایی که هزینهی نیروی کار کممهارت بسیار پایینتر است - باعث اعمال فشار بر دستمزدهای پایین میشود. سومین و احتمالا مهمترین، نکته این است که مدتی است نظام آموزشی در آمریکا در سطوح متفاوت دچار نقایص جدی شده است. ما نتوانستهایم سهم جوانانمان که از دانشگاه یا مدرسه فارغالتحصیل شوند را افزایش دهیم. نکتهی قابل توجهی که بیشتر مردم انتظار ندارند این است که در ایالات متحده، گروهی که بالاترین میزان فارغالتحصیلی از دبیرستان را داشتهاند گروهی بودند که در میانهی دههی 1960 دبیرستان را به پایان رساندند. میزان فارغالتحصیلان دبیرستان از آن پس رو به افول است. اگر دانشگاه را بررسی کنیم، نتیجه یکسان است. این نکته بسیار مهم است و درواقع عمیقا حیرتآور است. تاثیر بهسزایی بر نابرابری دارد، چرا که مهارتها را نادرتر از آنچه باید میسازد.
آیا گلدین و کاتز به این که چرا نظام آموزش مایهی سرشکستگی ایالات متحده است میپردازند؟
بله در این باره بحث میکنند، اما هیچکس نمیداند. این قضیهای ساده که تنها یک علت داشته باشد نیست. نکته این نیست که ما کمتر هزینه میکنیم. در حقیقت، بسیار بیشتر هزینه میکنیم. همچنین، مسئله این نیست که دانشگاه بیارزش شده است، هنوز بسیار باارزش است. مدتی است که درآمد پایهی فارغالتحصیلان دانشگاه به نسبت شاغلینی که دیپلم دبیرستان دارند، باشتاب در حال افزایش است. مساله این نیست که ایالات متحده به اندازهی کافی در مدارس کمدرآمد سرمایهگذاری نمیکند. سرمایهگذاریهای گستردهای در این حوزه شده است؛ نهتنها عرضهی وعدهی غذایی رایگان، بلکه اعطای کمکهزینههای تحصیلی و امکانات دیگر هم توسط دولت مرکزی و هم از جانب مراجع ایالتی.
پس راه حل سادهای در کار نیست؟
نه، راهحل سادهای در کار نیست اما مهم است که این مساله در اولویتی بالا قرار گیرد. کارهای بسیاری میتوان کرد. اصلاح مدارس و اعطای بودجهی بیشتر به مدارس مانند چوب جادوگری عمل نخواهندکرد، اما بهحتم کمکهای بهسزایی خواهند بود.
طعنهآمیز است، وقتی که ایالات متحده بهترین دانشگاههای دنیا را دارد. شما تُرک هستید، ولی اینجا زندگی میکنید. مشخصا به دلیل نظام آموزشی، افراد زیادی از کشورهای گوناگون عاقبت سر از اینجا درآوردهاند.
بله، اما این دوطرفه است. ایالات متحده سرزمین فرصتهاست، پس مهندسان ماهر، دانشمندان، و دارندگان مدرک دکتری را جذب کرده است اما از دیگر سو، یکی از فاکتورهایی که سبب نسبت پایین به اتمام رساندن دبیرستان و دانشگاه میشود این است که ایالات متحده همه نوع مهاجری میپذیرد و روند ادغام مهاجرین در جامه اغلب بهکندی صورت میگیرد. اگر فارغالتحصیلی مهاجران، بهویژه اسپانیاییزبانها، از دبیرستان و دانشگاه را بررسی کنیم، شاهد خواهیم بود که نسبت فارغالتحصیلی بسیار پایینتر از نسبت مشابه برای غیرمهاجران است.
خُب، بپردازیم به مقالهای که در باب نابرابری انتخاب کردهاید، «راس هرم درآمد در تاریخ بلندمدت» که توسط سه کارشناس اقتصاد نوشته شده است، اَنتِنی اَتکینسِن، تامِس پیکِتی، و امانوئل سااِز.
آنچه کمبودش در کتاب گادین و کاتز به چشم میخورد این است که آنها اصلا آنچه در میان 10 درصد بالا رخ میدهد را بررسی نمیکنند. این بخش بسیار مهمی از قضیه است و بخشی که نیازمند توجهِ بیشتر است. اتفاقهای شگفتانگیزی در بین 10 درصد بالا میافتد، و بهویژه در میان یک درصد بالا. اَتکینسن، پیکِتی، و سااِز واقعا در این حوزه پیشرو هستند و این مقاله جمعبندی بخش عمدهای از تحقیقاتشان است. این مقاله نشان میدهد که همزمان با رشد درآمد پایهی فارغالتحصیلان دانشگاه و نابرابری در میان نیروی کار ردهی متوسط و ردهی پایین، افزایش چشمگیرتری در سهم 10 درصد و یک درصد بالا از سرمایهی ملی در ایالات متحده، کانادا، بریتانیا و ... صورت گرفته است.
چه چیزی در این مقاله حائز اهمیت است - آمار و ارقام، یا توضیحات ارایهشده؟
به نظر من، برای این که بفهمیم اوضاع از چه قرار است، در این مقاله آمار و ارقام اهمیت بالاتری دارند. جنبش تسخیر والسْتریت توجه گروههای بیشتری از عموم را به یک درصد بالای هرم جلب کرده است، اما این اَتکینسِن، پیکِتی، و سااِز بودند که، در دههی پیش، توجه جامعهی دانشگاهی را به این گروه معطوف کردند. گرچه توضیحاتشان نیز خواندنی است، چرا که به مطالب مهمی اشاره میکنند. برای نمونه تاکید میکنند که بسیار دشوار است که با تفسیر الگوی استاندارد تامین نیروی کار، تامین تقاضا، که گلدین و کاتز بر آن تاکید دارند، از صحت این آمار و ارقام مطمئن شد. این عملی نخواهد بود، ما واقعا باید مسایلی مانند خظ مشیهای اجتماعی، مالیاتگذاریهای تصاعدی و سیاستگذاریهایشان بپردازیم.
پس 20 کشور را در بازهای بیش از صد سال بررسی میکنند، و مطابق آنچه در چکیدهی مقاله آمده است یکی از مهمترین یافتههای تجربیشان این نکته است که «در بیشتر این کشورها در دورهی ابتدایی قرن بیستم سهم درآمدی راس هرم کاهشی شدید داشته است ... هرچند در طول 30 سال گذشته، در کشورهای انگلیسیزبان، چین، و هندوستان، سهم درآمدی راس بهطور چشمگیری افزایش یافتهاست، اما نه در کشورهای اروپایی و ژاپن».
بله، الگوی قابل توجهی است و اَنگلوسَکسِنها هدایت را بر عهده دارند. الگوی مشابهی را در کشورهای دیگری نظیر فرانسه، ایتالیا، اسپانیا و... نیز میتوان دید، اما نه به شدت آنچه در کشورهای اَنگلوسَکسِن میتوان یافت. همچنین مهم است که این روند Uشکل به تصویر نابرابری در ردههای پایینتر نیز تعمیم مییابد. برای مثال به مقایسهی میان صدک نودم و صدک دهم یا نسبت درآمد پایهی فارغالتحصیلان دانشگاه به درآمد دارندگان دیپلم. برای نمونه در کتاب گلدین و کاتز بیان میشود که نسبت درآمد پایهی فارغالتحصیلان دانشگاه به درآمد دارندگان دیپلم در آغاز 1900 بالاتر از دهههای 1940 و 1950 بود، سپس به مدت چند دهه این نسبت ثابت ماند، ولی دوباره از آغاز دههی 1980 شروع به رشد کرد.
وقتی به درآمد راس هرم اشاره میشود، آیا تمرکزشان بر یک درصد بالا است یا 10 درصد بالا؟
این آمار و ارقام را از اطلاعات بایگانی مالیات استخراج میکنند، در نتیجه اطلاعات مربوط به 10 درصد بالا، یک درصد بالا، 0.1 درصد بالا و ... را در اختیار دارند. دو دستهای که به انتخاب خود بر آن تمرکز کردهاند 10 درصد و یک درصد راس هستند. گاهی نیز آماری از 0.1 درصد راس ارایه میدهند. اینجا است که تفاوتهای فاحشی میان کشورهای متفاوت به چشم میخورد. اگر سهم درآمدیِ 0.1 درصد راس در آمریکا را بررسی کنیم، مشاهده میکنیم که 8 درصد درآمد ملی است، در حالی که در بسیاری دیگر از کشورها بیشتر نزدیک به 1 یا 2 درصد است و این درصد در آمریکا رشد چشمگیری داشته است - در دههی 1950 تقریبا 3 درصد بوده است.
یکی از نکتههایی که به آن اشاره میکنند آن است که سهم درآمدی راس در ایالات متحده و بریتانیا از زمان دولتهای ریگان و تاچر رو به افزایش گذاشت. آیا رشد نابرابری صرفا نتیجهی کاهش مالیات ثروتمندان توسط ریگان و تاچر نیست؟
من شخصا فکر نمیکنم که این مسبب اصلی باشد، گرچه بهحتم نقش بهسزایی داشته است. در درآمد حاصل از سرماه نیز موثر بود. بررسی 0.1 درصد راس نشان میدهد که درآمد عمدهشان از سرمایه حاصل میشود. پس اگر بر سرمایه مالیاتهای سنگین وضع شود، سرمایهی چندانی برای ثروتمندان باقی نمیماند و درآمد حاصل از سرمایه با این درجه از نابرابری توزیع نمیشود. در این حالت مالیاتگذاری تاثیری بهشدت مکانیکی و مستقیم دارد اما مالیاتگذاری دو تاثیر، ظریفتر، نیز به جا میگذارد. یکی این که مالیاتگذاری تصاعدی - مالیات سنگینتر در راس - ممکن است مردم را از سختکوشی و تلاش زیاد دلسرد کند. این امر سبب کاهش درآمدشان میشود و در نتیجه به نابرابری دامن میزند. این سیاستگذاری ممکن است ناکارآمد باشد اما این ناکارآمدی یکی از عواقب مالیاتهای سنگین است. دوم این که ممکن است شیوهی چانهزنی شاغلان با کارفرمایان را تغییر دهد و آنها را به منظور افزایش درآمد یا پاداش، درگیر فعالیتهای «رانتخواهی» کند. در غلوآمیزترین حالت - که فکر نمیکنم کمک زیادی به بحث کند اما صرفا به منظور ارایهی تصویری کامل - اگر مالیات 99 درصدی بر راس هرم درآمد وضع شود، دیگر هیچ مدیر عاملی حاضر نیست به کارهای نیمهغیرقانونی دست بزند که درآمدش را افزایش دهد؛ چرا که پس از کسر مالیات درآمدی از این راه کسب نمیشود. اما اگر نرخ مالیات 30 درصد باشد، و مدیر عاملها از اختیار خرید و فروش درآمد داشته باشند، ممکن است به انجام کارهایی مانند فعالیتهای مدیر عامل اِنران، کِنِث لِی، وسوسه شوند، چرا که در عوض درآمد زیادی کسب میکنند. پس در حالی که مالیاتگذاری سنگین بر راس هرم ممکن است ناکارآمدانه تامین نیروی کار را کاهش دهد، از دیگر سو ممکن است رانتخواهی این گروه را نیز کاهش دهد.

خُب، برای این که کمی بیشتر با نظر شخصی آشنا شویم، بپردازیم به کتاب شما دربارهی نابرابری؛ «چرا ملتها شکست میخورند: ریشههای قدرت، مِکنت، و فقر».
در رابطه با درک این نابرابری در راس، من به این امکان اشاره کردم که ممکن است مرتبط به سیاست باشد. چگونه باید دربارهی سیاست بیندیشیم؟ اهرمهای سیاست چیست؟ به این دلیل ما به یک چارچوب مفهومی نیاز داریم و این چیزی است که این کتاب ارایه میکند. با مشارکت همکار و دوست قدیمیام جیم رابینسِن نوشتهشدهاست، و دربارهی نابرابری در ایالات متحده، بریتانیا، یا کانادا نیست. این کتاب بهاختصار به بررسی چندهزار سال از تاریخ میپردازد، و در صدد است که چگونگیِ کارکرد جوامع را تشریح کند، و این که چرا اغلب جوامع در فراهمآوریِ مِکنت برای اعضایشان شکست میخورند. قضیهای بسیار سیاسی است.
تنشِ میان دارندگان قدرت سیاسی و این که چگونه میتوانند از این قدرت به نفع خود و در تضاد با منفعت بقیهی جامعه بهره ببرند در کانون توجه این چارچوب قرار دارد. ما در دنیایی با حاصل جمع صفر زندگی نمیکنیم - و امکانات گستردهای برای رونقبخشی وجود دارد که بسیاری از جوامع از آن بهرهکشی کردهاند - اما هنوز جنبههایی با حاصل جمع صفر در کارند. اغلب، در جوامع، تنشهایی بر سر این که چه کسی بزرگترین سهم را به خود اختصاص دهد وجود دارد و مردم تلاش میکنند که تمامی بافتِ نهادهای موجود را فریب دهند تا بزرگترین سهم را در اختیار بگیرند. پس این روایت ماست برای فهمِ این که چگونه نهادها در جوامع توسعه یافتند. نهادهای مطلقگرا روندی بسیار نابرابر برای توزیع قدرت سیاسی ترتیب دادند و سازوکاری بسیار نابرابر برای توزیع دستاوردهای اقتصادی، و این دو بر یکدیگر تاثیر همافزایانه داشتند - توزیع نابرابر قدرت سیاسی سبب فعال شدن توزیع نابرابر دستاوردهای اقتصادی شد، یک دور تسلسل پدید آمد، اما این ناسازگاریِ مخاطرهآمیز در بعضی موارد به فروپاشیِ نهادهایی میانجامید که توزیع نابرابر به آنها وابسته بود، و راه را برای نهادهایی روشناندیشتر باز میکرد، که این یکی از رانههای رونق و مکنت است.
بخش پایانی کتاب به عکسِ قضیه میپردازد، که چگونه این نهادهای فراگیر، که در توزیع قدرت سیاسی روندی منصفانهتر در پیش میگیرند و میدانی برابر برای بازی فراهم میکنند، پیوسته به چالش کشیده میشوند. این نهادها تضمین نمیکنند که همهچیز منصفانه توزیع شود، اما دستکم از افتضاحترین و نامنصفانهترین روش توزیع منابع جلوگیری میکنند. همچنین در توزیع قدرت سیاسی عملکردی منصفانهتر دارند. گرچه هیچ تضمینی بر ماندگاریشان وجود ندارد. اگر کسی بتواند حمایت بیشتری جلب کند و اندکی بیشتر قدرت سیاسی به هم بزند، این که بتواند با منحرف کردن این نهادها، بهرهی شخصی ببرد خطری همیشه حاضر است. طبیعت فراگیر نهادهای سیاسی با چالشهایی پیاپی رودررو است. پس در این چارچوب میتوان مشاهده کرد که تهدید افزایش نابرابری در ایالات متحده نشانهای از این دست چالشهاست که مجموعهای از نهادهای نسبتا منصفانه که در 200 سال گذشته در ایالات متحده فعال بودهاند با آن مواجه هستند.
کوتاه این که، نمیتوان از با رضایت از نهادهای سیاسی آنها را به حال خود رها کرد، صرفا به این دلیل که تا به حال عملکرد مناسبی داشتهاند؟
نه، و نمونههایی ارایه میکنیم از این که چگونه دیگر جوامع تغییرات 180 درجه را در نهادهایشان تجربه کردهاند. برای مثال، ونیز. در زمان خود، با مجموعهای از نهادهای فراگیر بیهمتا آغاز به کار کرد، پس از آن در طی یک روند، این نهادها بیشتر و بیشتر توسط دستهای کوچکتر کنترل شدند، تا این که در نهایت، برای توسعه، مسیری بر عکس آنچه در گذشته در ونیز انتخاب کردهبود در پیش گرفتند.
پس شما فکر میکنید رونق نسبی یک ملت به جغرافیا، اقلیم، یا فرهنگ ربطی ندارد، و به نظام سیاسی مرتبط است؟
بله. هرگز فکر نمیکردم که این دیدگاهی بهشدت بحثبرانگیز باشد، اما هست، میدانم. به ناخواه، ما به این خو گرفتهایم که عناصری مانند فرهنگ و جغرافیا را بسیار تعیینکننده بپنداریم چرا که آنها را تغییرناپذیر میدانیم. این عناصر در این مکان وجود دارند، پس باید مهم باشند. چهطور این که مکزیکوسیتی بسیار گرمتر از نیویورک است مهم نیست؟ چهطور این مهم نیست که بعضی از مردم مسلمان و برخی دیگر مسیحیاند؟ اما درحقیقت هیجیک به اندازهای که به نظر میرسد مشهود نیستند. در بخشهای ابتدایی کتاب، به ثبت این میپردازیم که در دنیا چه تعداد از کشورهایی که امروزه از رونق اقتصادی بهرهمند اند در زمان آغاز استعمار توسط اروپاییان ممالک بیرونقی بودهاند اما کشورهایی مانند مکزیک و پرو، در آن دوره، در میان متمدنترین و پیشرفتهترین ممالک بودند. این مجموعهی نهادهای سیاسی و اقتصادی بودند، که در کمال ناهمخوانی در این کشورها تحمیل شدند، که به پسرفت و واگرایی منجر شد. همین نکته در مورد ارزشهای فرهنگی و مذهبی نیز درست است. پیوند میان این ارزشها و ماحصل اقتصادی نیز تغییرناپذیر نبوده است، که اغلب پیامد تاریخهای سیاسی گوناگونی است که این کشورها تاب آوردهاند.
آیا جامعهای که عدالتمحورتر است همیشه بهتر و پررونقتر است؟
این جا سه مفهوم گوناگون در کار است. یکی برابریِ قدرت سیاسی است. دوم برابری فرصتها است و سوم برابری برآیند اقتصادی. نتیجه نهایتِ ناکارآمدی میبود اگر بر جامعهای برابریِ درآمد اقتصادی تحمیل میشد، چرا که رانههای رونقبخشی به افرادی احتیاج دارند که از حقوق مالکیت برخوردار باشند، که انگیزه و پاداشی برایشان متصور باشد، که تلاش کنند، سختکوش باشند و سرمایهگذاری کنند. این امر ناگزیر تداعیکنندهی نابرابری است، اما اگر بخواهیم از آن نابرابری حذر کنیم ناکارآمدیهای گستردهای را سبب میشود که احتمالا به خفه شدن رونق اقتصادی میانجامد.
برای نمونه، مالیاتگذاری بر کارآفرینی در حوزهی نرمافزار بهحتم بهترین راهی نیست که بتواند پیشرو بودن در فنآوری را در آمریکا ترغیب کند. اما وقتی صحبت از برابری فرصتها در میان است، قضیه کاملا متفاوت است. عدم برابری فرصتها نه تنها منجر به پدید آمدن جامعهای ناعادلانه میشود، بلکه سبب شکل گرفتنِ جامعهای میشود که از منابعاش به بهترین شیوه بهره نمیبَرَد. در همان مثال نرمافزار، اگر بخواهیم، در ایالات متحده، نوآوری را در حوزهی فنآوری افزایش دهیم، آنچه باید انجام دهیم این است که بستری فراهم کنیم که این فرصت را در اختیار خلاقترین ذهنها قرار دهد که بتوانند شغلی را که میخواهند انتخاب کنند. و وقتی این شغل در حوزهی نرمافزار باشد منجر به پدیدار شدن نوآوری در این حوزه میشود.
برابریِ قدرت سیاسی حتی از این هم مهمتر است. وقتی قدرت سیاسی به شیوهای بهشدت نابرابر توزیع شود، ناگزیر به این میانجامد که دارندگانِ قدرت سیاسی با بهرهگیری از این قدرت، و به نفع خودشان، میدانی نابرابر برای بازی خلق میکنند. آنها میکوشند تا با بهکارگیریِ آن قدرت سیاسی از دیگران سلب مالکیت کنند و چیزهایی را به اختیار خود درآورند که به نفع خودشان است و به ضرر جامعه.
از منظر شخصی، من با نابرابری اقتصادی هیچ مشکلی ندارم اگر بازتاب واقعی تفاوت میزان مشارکت اجتماعی در میان افراد متفاوت باشد. این بهایی است که برای فراهم کردن پاداش به افرادی که در رونق اقتصادی مشارکت میکنند میپردازیم. اما اینجا هشداری نیز وجود دارد. در نهایت، اگر درآمد بهغایت نابرابر باشد، ممکن است سبب بروز مشکل پویایی در جامعه شود؛ چرا که کسانی که ثروتمند شدهاند بخش چنان زیادی از منابع جامعه را در اختیار دارند که ممکن است در صدد برآیند که با بهرهگیری از آن منابع، نظامی نابرابر در توزیع قدرت سیاسی ایجاد کنند.
و شما فکر میکنید این جایی است که در ایالات متحده به آن رسیدهایم؟
بله. نگرانی واقعی این است که با افزایش نابرابری در ایالات متحده، و شاید به این سبب که طبیعت نظام سیاسیمان به دلایل دیگری دستخوش تغییر شده است، اهمیت پول در سیاست رو به افزایش است. سیاستمداران بیش از پیش پاسخگوی آمال، نظرات و خواستههای افراد بسیار ثروتمند شدهاند. و این موضوع کتاب لَری بارتِل، «دموکراسی نابرابر» است. بخشهایی از کتاب هست که میتوان با آن موافق بود و بخشهایی که نمیتوان با آن موافق بود، اما به نظرم تصویری هراسآور از این که چگونه دموکراسیمان بسیار نابرابرتر شدهاست ترسیم میکند.
پس مقامات منتخب به آن اندازه که به خواستههای ثروتمندان پاسخ میدهند، جوابگوی خواستههای مردم عادی در آمریکا نیستند؟
دقیقا. و آیا بهحتم از درست بودنِ آن مطمئنایم؟ نه. گرچه، به نظرم، لَری بارتل بهکفایت شواهد ضمنی فراهم کرده است و موارد مطالعاتی و شواهد نقلشدهی متعدد دیگری وجود دارد که به نظر درست میرسد. علتاش چیست؟ به علتاش بسیار کمتر آگاهیم. بهحتم، بخشی از آن به لابی کردن و مشارکت در کمپینها برمیگردد، اما مطمئن نیستم که این تمام ماجرا باشد. بخشی از آن به این سبب است که ایالات متحده تصویری از شایستهسالاری به دست میدهد و جامعهی آمریکا احترام شایانی برای دیدگاههای افراد بسیار موفق قایل است. سیاستمداران آمریکایی به معاشرت با این افراد موفق علاقهمندند، و از این افراد موفق مشاوره میگیرند.
چند شب پیش، در منهتن، به سخنرانیِ جِف سَکس دربارهی کتاب جدیدش، «بهای تمدن»، رفته بودم. خشمگینانه اعتراض میکرد که باز هم اوباما در شهر مشغول بود، نه به دلایل سازنده، بلکه به سبب حضور در باز هم یک مراسم جمعآوری کمکهای مالی دیگر در اعیاننشینترین محلهی نیویورک. وقتی همهی سیاستمداران از رییسجمهور گرفته تا الخ پیوسته از ثروتمندان تقاضای کمک مالی دارند، لاجَرَم، آنها از نفوذ بیشتری برخوردار خواهند شد.
مدام پول میخواهند، از صحبت با آنها لذت میبرند، به نظراتشان احترام میگذارند. من و جِف سَکس در موارد متعددی اختلاف نظر داریم اما در این مورد، کاملا با او موافقم.
این چیزی است که در مورد جنبش تسخیر والسْتریت جالب است. حامیان این جنبش چپهای بیمغزی نیستند که به بازارهای آزاد اعتقادی ندارند، بلکه کارشناسان خبرهی اقتصادیاند.
من صددرصد طرفدار این جنبشم. من به بازارها باور دارم و مشتاقانه به اهمیت حقوق مالکیت و مالکیت خصوصی اعتقاد دارم. به نظرم اینها پیششرطهای ضروری، رونق و مکنت هستند. اما همچنین بر این باورم که این امور بهشدت سیاسیاند و سیاست نباید یکطرفه باشد. گُر ویدال میگوید: «ایالات متحده تنها یک حزب دارد و آن حزب مالکیت است. حزب اَبَرشرکتها، حزب پول. این حزب دو جناح راست دارد؛ یکی دموکرات و دیگری جمهوریخواه است.» اگر این درست باشد، تهدیدی جدی برای بازار آزاد و جامعهی عدالتمحور محسوب میشود. به همین دلیل، به نظرم جنبش تسخیر والسْتریت از اهمیت بهسزایی برخوردار است. جنبشی است که ریشههای مردمی دارد و در تلاش است در برابر این گرایش نظام سیاسیمان ایستادگی کند.
خُب آخرین کتابی که دربارهی نابرابری پیشنهاد کردید، «13 بانکدار»، توسط سایمِن جانسِن، مدیر پیشین صندوق بینالمللی پول، و جِیمز کواک نوشته شده است. آنها استدلال میکنند با وجود نقشی که در دورهی رکود اقتصادی ایفا کردند، بانکهای بزرگ بزرگتر، سودآورتر، و دربرابر قوانین مقاومتر از همیشه شدهاند.
این کتاب به ثبت این میپردازد که صنعت خدمات مالی چهقدر قدرتمندتر شدهاست، بهویژه در حوزههایی که این صنعت در آن سهمی دارد. چرا که هرگاه مشکلی در حوزهی مالی یا اقتصاد کلان پیش میآید، مقامامات ایالتی و مقامات خزانهداری چه میکنند؟ با بانکدارها تماس میگیرند.
در این باره صحبت میکردیم که چگونه ایالات متحده و شیوهی توزیع قدرت سیاسی در ایالات متحده نابرابرتر شده است. این فرآینده دوطرفه است - وقتی که ثروتمندان ثروتمندتر میشوند احترامی بیشتری برایشان قایل میشویم، صدایشان و نظراتشان بیشتر شنیده میشوند، پول بیشتری دارند که صرف مشارکت در کمپینها و لابیگری کنند، و قدرتمندتر میشوند. این امر به آنها این توانایی را میدهد که در بازی به نفع خودشان دستکاری کنند، با خلاص شدن از قواعد، با کاهش نرخ مالیاتی که باید بپردازند، با دریافت یارانه برای خدمات تجاریای که ارایه میدهند و غیره. این تصویری کاملتر است.
صنعت خدمات مالی بهترین نمود این قضیه است، و کتاب «13 بانکدار» این قضیه را بهخوبی باز میکند. نشان میدهد که چگونه صنعت خدمالی به وضعیت موجود خود تبدیل شده است، نه به دلیل نبوغ - اگرچه که بهحتم افراد زیرکی در کار بودهاند - بلکه به این دلیل که، از منظر سیاسی، از شر بعضی قواعد خلاص شدهایم. همچنین به بانکها اجازه دادهایم که از طریق نظامی که در آن ضمانتهای ضمنی دولتی برای ریسکپذیری بانکها وجود دارد سرمایههای هنگفتی به هم بزنند. پس از آغاز بحران اقتصادی، صنعت خدمات مالی از نظر سیاسی بهکفایت قدرتمند بود که از هرگونه اصلاحات بنیادی جلوگیری کند. درست برعکس، مهمترین بانکهای بزرگ بزرگتر شدهاند و به نفوذ همهجانبهشان در اقتصاد ادامه میدهند، و سهم 7 بانک بزرگ دنیا از اقتصاد جهانی از سال 2006 رشد چشمگیری داشته است.
به نظرم بخش، عمدهای از تقصیرِ نابرابری به دلیل حریص بودن است و طماعی ابرشرکتها.
نه، من حرص و طمع را مقصر نمیدانم. هرکس تا حدی حریص است. حرص بخشی از طبیعت انسان است، و نمیتوان طبیعت انسان را مقصر دانست! کلید مسئله اینجا است که نهادهایی وجود داشته باشند که اطمینان حاصل کنند که ضرورتهای انسانی در مسیر درست هدایت شود. ما میخواهیم که مردم بلندپرواز و جاهطلب باشند. نمیتوانیم بگوییم که بهتر آن بود که سْتیو جابز بلندپرواز و جاهطلب نمیبود. او بلندپرواز بود، و حریص بود، و این چیز خوبی بود، چرا که حرص و جاهطلبیاش به مسیری خلاقانه هدایت شده بودند. مشکل اینجاست که در 20 سال گذشته در جامعهی ما - که والسْتریت نماد آشنای آن است - بستری ایجاد کردهایم که جاهطلبی و طمع مردم، اغلب مردان، به مسیری هدایت شده است که بسیار ضداجتماعی، خودخواهانه و مخرب است. همان ریسکپذیری که برای سْتیو جابز و بیل گِیتس به خلق و نوآوری منجر شد، در مورد بانکداران والسْتریت به منشِ استثماری ریسکپذیری از کیسهی خلیفه و مردم کمبرخوردار انجامیده است. مقصر واقعی نهادها هستند. ما به نهادهایمان اجازه دادهایم که شکست بخورند.
راهحل چیست؟
این یک مسالهی سیاسی است و راه حل آن نیز سیاسی است. منظورم این است که باید اطمینان حاصل کنیم که نهادهای سیاسی در ایالات متحده از همان قوای بهبودپذیری که در پایان قرن نوزدهم، یعنی در عصر طلایی، از خود نشان دادند برخوردارند. در آن زمان، شرایط جامعه این بود که بخش بسیار کوچکی از جامعه بسیار ثروتمند بود، بهشدت قدرتمند. اهمیت پول در سیاست همهجا مشهود بود. اما، در پایان، جنبشی پیشرو شکل گرفت. یک جنبش پوپولیستی بود که در هر دو حزب، هم جمهوریخواه و هم دموکرات، رخنه کرد. منجر به آن شد که تِدی روزولت، تَفت، و ویلسِن دست به کار شوند - با تصویب قانونهایی برای مقابله با تراستها، صنایع خدمات مالی، و نقش پول در سیاست. اوضاع واقعا دگرگون شد. این یک لحظهی تاریخی بود که نهادهای فراگیر در ایالات متحده چالشی چشمگیر در پیش داشتند، و این نهادها نشان دادند که بهبودپذیرند. ما نیز باید همین راه را در پیش بگیریم. نمیتوان راهحلی را مجسم کرد که در رویاهایمان در گوشهای خلوت به آن میرسیم - این مسئلهای است که آمریکاییها باید در آن نقش داشته باشند. باید جنبشی با ریشههای مردمی ایجاد شود. آیا جنبشِ تسخیر والسْتریت این کارکرد را خواهد داشت؟ نه، فکر نمیکنم. با این وجود جنبش مهمی است چرا که نشانگر چگونگی توسعهی جنبشی با ریشههای مردمی است، و از پیشتر، دست به اعلام کردن چیزهایی زده است که بسیاری در نظام سیاسی ناعادلانه و نادرست میپندارند. در حال حاضر، احزاب سیاسی به این خواسته توجه نمیکنند، اما من خوشبینم. شاید در چند سال آینده، روی بازتری به این شکایتها نشان داده شود، و نظام سیاسی به قانونمندسازیِ خود بپردازد.
آیا بخشی از مسئله به این مربوط نمیشود که رایدهندگان آمریکایی رایشان را بر اساس مسایل فرهنگی مانند سقط جنین و ازدواج همجنسگرایان، و بر خلاف نفع اقتصادیشان، به صندوق میاندازند؟
بخشی از آن مربوط است. کتاب تامِس فرانک، «مسئلهی کانزاس چیست؟»، به همین موضوع میپردازد. به نوعی متضاد کتاب لَری بارتِل دربارهی نابرابری است. هردو حاویِ حقایقی هستند. اما روایت لَری بارتل برای من بسیار جذابتر است. نکته این نیست که مردم آنقدر سادهلوحند که بهطور نظاممند بر خلاف نفع خودشان رای دهند - مسئله اینجاست که وقتی نظام سیاسی به آن چه در کف جامعه میگذرد تا این حد بیتوجه است، هر آنچه مردم کف جامعه را پای صندوقها میکشاند و هر آنچه این مردم آرزویش را دارند از اهمیت بالایی برخوردار نیست. اینجا است که رایدهندگان به احتمال زیاد بر اساس نگرانیهای ثانویهشان رای میدهند.
منبع:
https://fivebooks.com/best-books/inequality-daron-acemoglu/