قلمرو رفاه

از دوقلوهای هندی تا لاله و لادن

مردم، پزشکان و سیاست‌گذاران در ایران معاصر درباره معلولیت چگونه سخن گفته‌اند و چگونه با آن مواجه شده‌اند؟

06 مرداد 1405 - 12:33 | اندیشه انتقادی
فیروزه کاشانی ثابت
فیروزه کاشانی ثابت استاد تاریخ در دانشگاه پنسیلوانیا

قلمرو رفاه: آنچه می‌خوانید، بخش اول مقاله فیروزه کاشانی ثابت با نام «داراها و ندارها؛ مطالعه‌ای تاریخی درباره معلولیت در ایران مدرن» است که در آن به مواجهه تاریخی با مسئولیت معلولیت در ایران معاصر می‌پردازد. 


ترجمه: مهسا جزینی |
این مقاله[1]، یک تحلیل تاریخی درباره مواجهه ایرانیان با معلولیت است. ابتدا کاربرد این اصطلاح را در زمینه‌های گوناگون بررسی می‌کنم. سپس به بررسی شرایط اجتماعی‌ و محیطی که ناظران محلی، پزشکان و سیاست‌گذاران درباره ناتوانی صحبت کرده و با آن مواجه شده‌اند می‌پردازم. با شکل‌گیری نهادهای دولتی برای پاسخ‌گویی به نیازهای افراد دارای معلولیت، متخصصان حوزه سلامت اغلب میان معلولیت جسمی و معلولیت ذهنی یا روانی تمایز قائل می‌شدند؛ تمایزی که پرسش‌های اخلاقی و حقوقی مهمی درباره جایگاه افراد دارای معلولیت در جامعه مدرن ایران برمی‌انگیخت. در نهایت، این مقاله می‌کوشد سیاست‌های مرتبط با معلولیت در ایران معاصر را در چارچوب تاریخی و اجتماعی خود بررسی کند؛ دوره‌ای که جمعیت افراد دارای معلولیت در پی جنگ ایران و عراق (۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸) به میزان چشمگیری افزایش یافت. اگرچه تمرکز این مقاله بر تجربه ایرانیان از معلولیت است، می‌توان این تجربه را با وضعیت معلولیت در دیگر جوامع اسلامی نیز مقایسه کرد.

از دوقلوهای هندی تا لاله و لادن

تابستان ۲۰۰۳، جهان سوگوار لاله و لادن بیژنی، دوقلوهای به‌هم‌چسبیده ایرانی شد. جراحی سنگین جداسازی آنها ساعت‌ها طول کشید اما درنهایت به شکست انجامید و آنها جان سپردند. نزدیک به ۲۰ هزار نفر برای خاکسپاری‌شان در نزدیکی لهراسب، زادگاهشان در جنوب ایران، گردآمدند. این موج گسترده همدردی همگانی با یکی از شناخته‌شده‌ترین نمونه‌های معلولیت در ایران، از میزان چشمگیر همدلی و پذیرش در میان ایرانیان حکایت داشت. محمود و احمد صدری که خود دوقلو هستند، پس از درگذشت خواهران بیژنی، خاطره دیدارشان از این دوخواهر را چنین بازگو کردند: «گویی بر آن وضعیت دشوار چیره شده بودند: لبخندی استوار و نافرجام در برابر نگاه‌های خیره و ناباور تماشاگران گستاخ و گام‌هایی محکم تا تعادل سرهای به‌هم‌پیوسته‌شان را حفظ کنند.»

در سال ۱۹۰۴، روزنامه ادب، نشریه‌ای فارسی که به موضوعات هنری و علمی می‌پرداخت، تصویر دوقلوهای به‌هم‌چسبیده هندی، رادیکا و دودیکا، را روی جلد خود چاپ کرد و آن را «عجایب خلقت» نامید. در آن زمان، این دوقلوها تحت عمل جراحی جداسازی قرار گرفته بودند، چرا که دودیکا دچار علائمی از سل شکمی شده بودند. تنها رادیکا از این جراحی جان به در برد. خبر این عمل احتمالاً همان چیزی بود که کنجکاوی درباره این دوقلوها را برانگیخته و نشریه ادب را به پرداختن به آن‌ها واداشته بود. این تصویر که بیشتر برای ابراز شگفتی از عجایب بشری چاپ شده بود تا برای آموزش همگانی، با نگاه امروزی ایرانیان به دوقلوهای بیژنی تفاوتی چشمگیر دارد اما با وجود تغییر نگاه جامعه به معلولیت، همچنان نوعی کنجکاوی و خیره‌شدن به بدن‌ها و تفاوت‌های ظاهری دوقلوها وجود دارد.

مفهوم معلولیت در متون تاریخی

چگونه می‌توان مفاهیم ثابت و متغیر در برداشت عمومی از معلولیت در ایران را طی یک قرن گذشته توضیح داد؟ برای پاسخ به این پرسش، ابتدا به بررسی چگونگی بازتاب مفهوم معلولیت در متون تاریخی می‌پردازم؛ از کاربرد آن برای توصیف فرمانروایان دارای معلولیت و بدن‌های متفاوت گرفته تا استفاده استعاری از آن در بحث درباره مسائل جنسیتی. سپس بررسی می‌کنم که در چه بسترهای اجتماعی‌ای مردم، پزشکان و سیاست‌گذاران درباره معلولیت سخن گفته و با آن مواجه شده‌اند. با شکل‌گیری نهادهای دولتی برای پاسخ‌گویی به نیازهای افراد دارای معلولیت، متخصصان حوزه سلامت اغلب میان معلولیت جسمی و معلولیت ذهنی یا روان‌شناختی تفاوت قائل می‌شدند؛ تمایزی که پرسش‌های اخلاقی و حقوقی مهمی درباره جایگاه افراد دارای معلولیت در جامعه مدرن ایران به وجود آورد. در ادامه، این مقاله تلاش دارد سیاست‌های مرتبط با معلولیت در ایران معاصر را در بستر تاریخی و اجتماعی خود بررسی کند؛ ایرانی که در آن، جمعیت افراد دارای معلولیت در پی جنگ ایران و عراق (۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸) به‌طور چشمگیری افزایش یافت.

در ترسیم تاریخچه برخورد با معلولیت در ایران، موانع روش‌شناختی ویژه‌ای پدیدار می‌شود. «معلولیت» - به معنای ناتوانی یا عجز - و «معلول» - به معنای فرد معلول یا ناقص - در گذشته مقوله‌ای تاریخی و رایج برای توصیف افرادی که در زندگی روزمره خود با محدودیت‌هایی مواجه بودند، به شمار نمی‌آمد. در عوض، اصطلاحات رایجی که برای اشاره به اشکال مختلف معلولیت به کار می‌رفتند، از نظر معنا و دامنه کاربرد متفاوت بودند؛ برای مثال، خِنگ برای اشاره به افراد دارای اختلال گفتاری، لال برای کسانی که توان سخن گفتن نداشتند، کر برای افراد ناشنوا یا کور برای افراد دارای اختلال بینایی به کار می‌رفت. ناتوانی‌های روان‌شناختی نیز اغلب با واژه‌هایی مانند «ضعف» توصیف می‌شدند؛ وضعیتی که ممکن بود با آسیب‌های اجتماعی، از جمله سوءمصرف مواد، تشدید شود. گزارش‌های قرن نوزدهم درباره شرایط اجتماعی ایران، این شکل‌های گوناگون ناتوانی را به‌طور منسجم در یک چارچوب واحد دسته‌بندی نمی‌کردند. ازاین‌رو، پژوهش‌های تاریخی درباره معلولیت، ناگزیر به استفاده از یک چارچوب‌ تحلیلی‌اند که الزاما در آن دوره تاریخی وجود نداشته است. همین مسئله توضیح می‌دهد که چرا بازسازی واکنش‌ها و نگرش‌های رسمی دولت نسبت به معلولیت همچنان کاری دشوار است. با این حال، تاریخ‌نگاران خاورمیانه مدرن ناگزیرند با پیچیدگی‌های مطالعات معلولیت روبه‌رو شوند، زیرا تجربه افراد دارای معلولیت بخشی اساسی از تاریخ اجتماعی این منطقه را تشکیل می‌دهد.


تصویر ۱. یک نقاشی از دوقلوهای دختر به‌هم‌چسبیده هندی، رادیکا و دودیکا، با عنوان «عجایب خلقت» در روزنامه ایرانی ادب، ۱۹۰۴

حوزه مطالعات معلولیت، امکانات تازه و هیجان‌انگیزی برای بررسی تاریخی یکی دیگر از گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده فراهم می‌کند. با این حال، مطالعات معلولیت چیزی بیش از یک فرصت برای «کاوش در ‌یک دیگریِ تازه» است. من ترجیح می‌دهم مطالعات معلولیت را امتدادی از جریان اصلی پژوهش‌های تاریخی بدانم زیرا معلولیت بخشی جدایی‌ناپذیر از تجربه انسانی و ویژگی مشترک جوامع بشری است. مطالعات معلولیت با ثبت و بازسازی زندگی شهروندانی که اغلب نادیده گرفته شده‌اند، می‌تواند شناخت ما را از یک دوره تاریخی عمیق‌تر کند. تاریخ معلولیت همچنین می‌تواند شیوه‌هایی را آشکار سازد که جوامع مدرن از طریق آن‌ها هنجارها و دسته‌بندی‌های اجتماعی تازه‌ای برای مواجهه با تفاوت‌های جسمی و ذهنی میان انسان‌ها ایجاد کرده‌اند. هرچند مطالعات معلولیت با تاریخ علم تلاقی پیدا می‌کند اما اغلب نشان می‌دهد که دانش علمی مدرن، همراه با درمان‌ها و شیوه‌های شفابخشی مبتنی بر آن، چه محدودیت‌هایی داشته است. درواقع مطالعات معلولیت، زبان و واژگان تازه‌ای پیشنهاد می‌کند تا جایگزین اصطلاحات پزشکی‌محوری شود که سال‌ها برای تعریف و ثبت زندگی افراد دارای معلولیت استفاده شده‌اند. چنان‌که سیمی لینتون[3] می‌گوید: «جامعه افراد دارای معلولیت کوشیده است اختیار زبان را از کسانی که پیش‌تر آن را در دست داشتند بازپس بگیرد و به واژه‌هایی که برای توصیف معلولیت و افراد دارای معلولیت به کار می‌روند، معناهای تازه‌ای ببخشد.» معلولیت‌ها علل متعددی دارند؛ زیستی، محیطی، سیاسی- اجتماعی (ناشی از جنگ، بلایای طبیعی، حوادث...) یا ناشی از بیماری. نگرش‌های رایج نسبت به ناتوانی، بسته به ماهیت آن ناتوانی متفاوت است. معمولاً خاستگاه‌های زیستی ناتوانی باعث برانگیخته شدن احساس شرم و ترحم می‌شدند، در حالی که ناتوانی ناشی از جنگ می‌توانست به‌عنوان شکلی از قهرمانی سیاسی یا جلوه‌ای از قدرت شخصی پذیرفته شود. اگرچه این مقاله تنها می‌تواند به برخی از این ریشه‌های احتمالی ناتوانی بپردازد، اما نشان خواهد داد که رابطه میان افراد دارای ناتوانی و دولت، بسته به نوع ناتوانی، متفاوت بوده است.

در خاورمیانه هم این توانمندسازی باعث شده افراد دارای معلولیت بتوانند پیشرفت کنند و رویدادهایی مانند پارالمپیک را وارد عرصه عمومی کنند. مطالعات معلولیت، به‌عنوان یک حوزه پژوهشی، به‌کندی به تحقیقات خاورمیانه راه یافته است. بااین‌حال، همان چند اثر انگشت‌شمار و پیشگام در این زمینه نیز نشان می‌دهند که این مطالعات می‌توانند گفتمان‌های قدرت و ملت‌سازی را ــ که جوامع مدرن خاورمیانه را شکل داده‌اند و بر پژوهش‌های آن سایه انداخته‌اند ــ روشن سازند. مطالعات معلولیت، به‌ناچار تجربه زیسته کسانی را در کانون توجه قرار می‌دهد که به حاشیه رانده شده‌اند؛ افرادی که اغلب به دلیل محدودیت‌های واقعی یا غیرواقعی در زندگی‌شان- چه جسمی، چه عاطفی، چه هر چیز دیگر - کنار گذاشته شده‌اند. همان‌طور که فدوا مالتی-داگلاس[4] استدلال کرده است: «نگریستن از جایگاه حاشیه باعث می‌شود بتوان به لایه‌هایی از جهان متنی عربی-اسلامی دست یافت که نه تنها گفتمان‌های غالب را کامل می‌کند، بلکه معنایی تازه به آن‌ها می‌بخشد.» مطالعه معلولیت می‌تواند فهم ما را از روابط اجتماعی و جمعی در خاورمیانه ژرف‌تر کند؛ روابطی که رویارویی با معلولیت، هم آن‌ها را به سختی می‌آزماید و هم درعین‌حال مستحکم‌ترشان می‌کند.

آثار قدرت بر زندگی افراد دارای معلولیت

مطالعه معلولیت همچنین سازوکارهای قدرت را در بطن جوامع مدرن آشکار می‌سازد. برای نمونه، بررسی تاریخ معلولیت در ایران نشان می‌دهد گفتمان بهداشت که معلولیت را صرفاً پیامدی منفی و و یک سبک زندگی ناسالم می‌دانست، تا چه اندازه سطحی و ظاهری بوده است. هرچند جنبش بهداشت در ایران در پی ریشه‌کن کردن بیماری‌ها بود، واقعیت حضور افراد دارای معلولیت را در عرصه عمومی تقریباً به‌کلی نادیده گرفت. این غفلت نه تنها باعث فقر حوزه پژوهش به زبان فارسی شد بلکه جامعه ایران هم از توجه به نقش معلولیت در شکل‌گیری فرهنگ مدرن و تأثیر آن بر زندگی اجتماعی غافل ماند. گرچه این مقاله بر تجربه معلولیت در ایران تمرکز دارد، می‌توان میان آن و دیگر جوامع اسلامی نیز شباهت‌هایی یافت. تاریخ اسلام و خاورمیانه سرشار از روایت جنگ‌هاست؛ جنگ‌هایی که به گسترش جمعیت افراد دارای معلولیت انجامیدند. با این حال، کمتر تک‌نگاشتی به پیامدهای اجتماعی این جنگ‌ها پرداخته است. منابع تاریخی از همه‌گیری‌ها، قحطی‌ها و بلایای طبیعی سخن می‌گویند که ویرانی و مرگ گسترده‌ای بر جای گذاشتند، اما روایت‌های بازماندگان ــ به‌ویژه جانبازان دارای معلولیت، آسیب‌دیدگان زلزله یا مبتلایان به بیماری‌های منجر به ناتوانی جسمی ــ بسیار اندک است. تاریخ‌نگاری متعارف منطقه معمولاً روایت خود را بر بحران‌های بین‌المللی و جنگ‌ها بنا می‌کند، اما کمتر به پیامدهای اجتماعی این درگیری‌ها می‌پردازد. در این میان، این پرسش همچنان بی‌پاسخ مانده است که زخمیان و معلولان جنگ، به‌عنوان گروهی تازه در جوامع خاورمیانه، چه سرنوشتی یافتند؟ حتی منابع تاریخی متعلق به اواخر قرن نوزدهم نیز اطلاعات چندانی در این‌باره به دست نمی‌دهند، هرچند می‌توان حدس زد که برخی به تکدی‌گری روی آوردند و برخی دیگر با آسیب‌های روانی دست‌وپنجه نرم کردند.

فقدان اطلاعات تاریخی درباره جامعه افراد دارای معلولیت به‌عنوان یک مقوله اجتماعی نشان می‌دهد که افراد دارای نیازهای ویژه تا دهه‌های آغازین قرن بیستم هنوز به‌مثابه گروهی اجتماعی مشخص با حقوق و جایگاه مشخص شناخته نمی‌شدند. برای مثال، یک جهانگرد آمریکایی که پس از جنگ کریمه در سال ۱۸۵۶ به خاور نزدیک سفر کرده بود، نوشت: «در تنها یک نبرد از جنگ بزرگ روسیه و عثمانی، انسان‌های بیشتری جان باختند تا مجموع همه مبلغان مذهبی که طی 500 سال در راه تبلیغ دین جان سپرده‌اند.» با این همه، از کهنه‌سربازان آن جنگ‌ها تقریباً هیچ روایت دست‌اولی در دست نیست. همچنین، اگرچه می‌دانیم که عثمانی‌ها در سال ۱۸۷۸ و در واکنش به جنگ روسیه و عثمانی (۱۸۷۷–۱۸۷۸) جمعیت هلال‌احمر را بنیان نهادند اما اطلاعی از سرنوشت سربازان معلول ارتش عثمانی یا غیرنظامیان آسیب‌دیده از جنگ نداریم. تردیدی نیست که جنگ‌ها به پیدایش گروه تازه‌ای از افراد دارای معلولیت انجامید، اما منابع هم‌عصر به‌ندرت تجربه زیسته آنان را ثبت کرده‌اند. این خلأهای تاریخ‌نگارانه، مستندسازی زندگی افراد دارای معلولیت در خاورمیانه را دشوار می‌کند، هرچند ناممکن نمی‌سازد. سرانجام، تاریخ معلولیت نشان می‌دهد که افراد دارای معلولیت چگونه کوشیده‌اند «نظم اجتماعی» را به چالش بکشند. سرانجام، تاریخ معلولیت نشان می‌دهد که افراد دارای معلولیت چگونه کوشیده‌اند «نظم اجتماعی» را به چالش بکشند. دولت‌های اقتدارگرای خاورمیانه غالباً با اجرای طرح‌های مهندسی اجتماعی، گرایش‌های سلطه‌جویانه خود را از طریق به حاشیه راندن افراد دارای معلولیت به نمایش می‌گذاشتند اما این افراد، با آشکار ساختن محدودیت‌ها و ناکارآمدی این طرح‌ها ــ که در بسیاری از کشورهای خاورمیانه اجرا می‌شدند ــ نظم مسلط را به چالش کشیدند و دولت‌ها، نهادهای آموزشی و نیز مردمی را که در زندگی روزمره با آنان در تعامل بودند، ناگزیر ساختند نیازها و نقش این گروهِ غالباً نادیده‌گرفته‌شده را به رسمیت بشناسند.

دیدگاه‌های اسلامی و تاریخی درباره معلولیت

فقه اسلامی یا شریعت درباره معلولیت احکامی دارد. برای نمونه، قرآن کریم مؤمنان را به نیکوکاری در حق نیازمندان، یتیمان و بیماران فرا می‌خواند و بر رفتار همراه با شفقت نسبت به افراد دارای معلولیت تأکید می‌کند: «بر نابینا و لنگ و بیمار گناهی نیست که بر سفره شما بنشینند» (سوره نور، آیه ۶۱). به بیان دیگر، در اسلام معلولیت لزوماً مایه تحقیر یا طرد اجتماعی نیست؛ بلکه افراد دارای معلولیت نیز همانند دیگر اعضای جامعه، به مشارکت در زندگی روزمره فراخوانده شده‌اند. از میان ارکان اسلام، یکی به صدقه و انفاق اختصاص دارد و آیات بسیاری در قرآن بر کارهای خیر تأکید می‌کنند؛ از جمله: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از پاکیزه‌ترین چیزهایی که به دست آورده‌اید و از آنچه از زمین برای شما رویانده‌ایم انفاق کنید» (سوره بقره، آیه ۲۶۷) و «کسانی که اموال خود را شب و روز، پنهان و آشکار انفاق می‌کنند، پاداششان نزد پروردگارشان محفوظ است» (سوره بقره، آیه ۲۷۴). این روحیه نیکوکاری، حمایت از افراد ناتوان و دارای معلولیت را نیز دربر می‌گیرد. قرآن درباره کسانی که از نظر ذهنی ناتوان‌اند نیز بر حمایت و رفتار انسانی تأکید می‌کند: «اموال خود را که خداوند وسیله برپایی زندگی شما قرار داده است، به سفیهان نسپارید؛ بلکه از درآمد آن، هزینه زندگی و پوشاکشان را فراهم کنید و با آنان به نیکی سخن بگویید» (سوره نساء، آیه ۵).

ازاین‌رو، رفتار انسانی با افراد دارای معلولیت جسمی و ذهنی، بخشی از فرهنگ نیکوکاری در اسلام را شکل می‌دهد؛ هرچند برخی آیات دیگر را می‌توان به گونه‌ای تفسیر کرد که نگرشی کمترمداراگرانه نسبت به معلولیت از آنها استنباط شود. با این همه، قرآن فراتر از این رهنمودهای کلی، درباره چگونگی مشارکت اجتماعی افراد دارای معلولیت در عرصه عمومی دستورالعمل مشخصی ارائه نمی‌کند. متون قرون میانه نیز، هرچند اشاراتی به این موضوع دارند، این خلأ را به‌طور کامل پُر نمی‌کنند. سنت‌های شیعی، با وجود آنکه دشواری‌های زندگی افراد دارای معلولیت را به رسمیت می‌شناسند، چندان به تفصیل به این موضوع نمی‌پردازند. در خطبه‌های علی‌ابن ابی‌طالب، خلیفه چهارم و نخستین امام شیعیان، نیازمندان و رنج‌دیدگان در زمره «طبقه فرودست» (فی طبقات السفلی) قرار می‌گیرند؛ طبقه‌ای که «فقیران، مستمندان، تهیدستان و افراد دارای معلولیت» را دربر می‌گیرد. آن حضرت تأکید می‌کند: «به خاطر خدا، درباره حقوقی که آنان بر شما دارند، از خدا پروا کنید... سهمی از بیت‌المال برای آنان مقرر کنید... از آنان غافل نشوید و از سر تکبر روی از ایشان برنگردانید.»

اگرچه این بیان، نوعی سلسله‌مراتب اجتماعی را ترسیم می‌کند که در آن فقرا و افراد دارای معلولیت در پایین‌ترین مرتبه جامعه قرار دارند، مسئولیت‌پذیری در قبال این «طبقه فرودست» همچنان یکی از وظایف مهم اجتماعی به شمار می‌رود. این نگرش را می‌توان در آثار محمدباقر مجلسی (درگذشته ۱۶۹۹)، متکلم برجسته شیعه، نیز مشاهده کرد. مجلسی در حِلْیَة المُتَّقین بخشی را به حقوق فقیران و ناتوانان اختصاص داده است. او با استناد به احادیث گوناگون می‌نویسد که فقیران و ناتوانان از جایگاهی والا در بهشت برخوردارند و حتی استدلال می‌کند که اگر آنان وجود نداشتند، توانگران نیز شایستگی ورود به بهشت را نمی‌یافتند. در بخش‌های دیگری از حِلْیَة المُتَّقین نیز به احادیثی استناد می‌شود که خوش‌رفتاری با افراد دارای ناشنوا یا نابینا را توصیه می‌کنند و برای این رفتار، پاداش‌هایی همچون ورود به بهشت و اجابت حاجات را نوید می‌دهند.

کتاب قانون ابن‌سینا، که مهم‌ترین و معتبرترین کتاب پزشکی جهان اسلام در قرون میانه به شمار می‌رود، با لحنی صرفا بالینی و بی‌طرف به موضوع ناهنجاری‌های جسمی می‌پردازد و از هرگونه داوری یا تفسیر اجتماعی پرهیز می‌کند. شاید همین فقدان نوع اظهارنظر در قانون تا اندازه‌ای مؤید دیدگاه هنری-ژاک استیکر[5] باشد که معتقد است معلولیت در جهان پیشامدرن پدیده‌ای فراگیر و عادی بوده است. استیکر می‌نویسد: «اگر گزارش‌های تاریخی درباره معلولیت تا این اندازه کوتاه و اندک است، شاید به این دلیل باشد که افراد دارای معلولیت، آسیب‌دیدگان و مبتلایان به بیماری‌های مزمن، به‌طور طبیعی بخشی از جهان و جامعه‌ای به شمار می‌رفتند که ذاتاً متکثر، متنوع و ناهمگون پذیرفته می‌شد.» نکته تأمل‌برانگیز آن است که اثری پزشکی و کلاسیک همچون قانون از به‌کارگیری چنین دسته‌بندی‌های اجتماعی پرهیز می‌کند، درحالی‌که متون دینی معمولاً به تقویت و بازتولید این تمایزهای اجتماعی می‌پرداختند.

با گسترش تمرکز قدرت دولت در خاورمیانه، تلاش برای طبقه‌بندی مردم در گروه‌های اجتماعی متمایز نیز افزایش یافت؛ طبقه‌بندی‌ای که اغلب با هدف تعیین یا محدود کردن میزان مشارکت سیاسی افراد در جامعه مدنی صورت می‌گرفت. این روند حتی مسائل مربوط به جنسیت را نیز دربر می‌گرفت. برای نمونه، آیه ۲۸۲ سوره بقره درباره انجام منصفانه معاملات مالی، احکامی را در مورد سفها بیان می‌کند. بااین‌حال، همان‌گونه که ام. مایلز[6] یادآور می‌شود: «در طول قرن‌ها، این آیه بیشتر برای اثبات ضعف، کم‌هوشی یا ناتوانی زنان در شهادت دادن تفسیر شده است، نه برای تبیین احکام مربوط به وام‌گیرنده‌ای که از ضعف ذهنی رنج می‌برد. جالب آن‌که این سوره، سفها را از انجام معاملات مالی منع نمی‌کند.» حتی تا سال ۱۹۲۴ نیز، یکی از برجسته‌ترین علمای شیعه، سید حسن مدرس، با استناد به استدلال‌هایی مشابه درباره ناتوانی ذهنیِ ادعایی زنان، با اعطای حق رأی به زنان ایرانی مخالفت می‌کرد.

سنت‌های محلی در جوامع اسلامی، در دوره‌ها و مناطق مختلف، در نگرش به افراد دارای معلولیت و نیز شیوه‌های مراقبت و برخورد با آنان، تفاوت‌های چشمگیری داشته‌اند. برای مثال، گاه باور بر این بود که افراد مبتلا به اختلالات روانی از موهبت‌هایی ویژه، مانند قدرت پیشگویی برخوردارند و همین ویژگی می‌توانست برای آنان نوعی جایگاه و اقتدار اجتماعی به همراه آورد. مایکل دبلیو. دولز[7] در پژوهش خود درباره جذام در جهان اسلامِ قرون وسطی، به نوشته‌های اندیشمند برجسته سده سوم هجری، ابوعثمان عمرو بن بحر جاحظ (متوفی ۸۶۸ یا ۸۶۹ میلادی) می‌پردازد. جاحظ در آثار خود طیفی از ناتوانی‌ها و ویژگی‌های جسمانی، از جمله لنگی، فلج و زشتی ظاهری را بررسی کرده است. به نظر می‌رسد او نه‌تنها این تصور را که معلولیت الزاماً موجب محدودیت فرد می‌شود به چالش کشیده، بلکه این باور را نیز رد کرده است که معلولیت نوعی مجازات الهی باشد. به گفته دولز، هدف جاحظ این بود که نشان دهد «نقص‌ها و ویژگی‌های جسمانی مانع از آن نمی‌شوند که فرد عضوی کاملاً فعال در جامعه اسلامی باشد یا از تصدی مناصب مهم بازبماند.»

جاحظ در بخشی جالب ‌توجه، در دفاع از زنگیان یا «سیاه‌پوستان آفریقایی» و در مخالفت با تبعیض نژادی بر پایه رنگ پوست، از این باور زنگیان حمایت می‌کند که «خداوند آنان را سیاه نیافریده است تا زشت شوند.» او همچنین می‌پذیرد که «سفیدی و سیاهی پوست نتیجه شرایط محیطی، ویژگی‌های طبیعی آب و خاک، فاصله از خورشید و شدت گرماست. در این میان نه سخنی از دگرگونی معجزه‌آسا در میان است و نه از مجازات، نه زشتی یا لطفی که خداوند در حق گروهی روا داشته باشد.» به بیان دیگر، از نگاه جاحظ، رنگ پوست و تفاوت‌های نژادی را نمی‌توان نوعی نقص یا معلولیت دانست که خداوند برای ایجاد سلسله‌مراتب اجتماعی بر انسان‌ها تحمیل کرده باشد. از منظر سیاسی، گاه حاکمان به دلیل ناتوانی جسمی یا ذهنی از سلطنت یا ادامه حکومت محروم می‌شدند. برای نمونه، سلطان مراد پنجم عثمانی به سبب ناتوانی ذهنی از سلطنت کناره‌گیری کرد. افزون بر این، برخی احکام فقهی نیز زمامداران دارای معلولیت جسمی را از تصدی مناصب سیاسی منع می‌کردند. اخته‌سازی، هرچند در مقایسه با دیگر انواع معلولیت، خفیف‌تر تلقی می‌شد، یکی از مجازات‌های رایج برای از کار انداختن رقیبان سیاسی بود؛ با این حال، این وضعیت لزوماً مانع از رسیدن فرد به قدرت نمی‌شد، چنان‌که آقامحمدخان قاجار با وجود اخته شدن، بنیان‌گذار سلسله قاجار شد. با این همه، در عمل افراد دارای معلولیت همواره با مدارا و پذیرش روبه‌رو نبودند، به‌ویژه در دوران مدرن. افرادی که نقص‌های جسمی داشتند و نیز کسانی که دارای ناتوانی ذهنی بودند یا اختلالات روانی داشتند، اغلب با رفتارهای خشن مواجه می‌شدند یا به حاشیه جامعه ایران رانده می‌شدند.





فیروزه کاشانی‌ثابت، دانشیار تاریخ در دانشگاه پنسیلوانیا است.


[1] عنوان این مقاله برگرفته از سمپوزیومی است که من در نوامبر ۲۰۰۶ در دانشگاه پنسیلوانیا برگزار کردم. این مقاله از بحث‌ها و نظراتی که در پن مطرح شد بهره برده است و من از شرکت‌کنندگان در سمپوزیوم-سومی کولیگان، لیات بن‌موشه، هیلا رامون-گرینسپن، ساندرا سوفیان (به صورت غیابی) و باب ویتالیس – برای نظراتشان سپاسگزارم. همچنین از دانشکده پرستاری و همکارانم در آنجا، به‌ویژه رئیس دانشکده عفاف ملیس و دکتر جولی فرمن، برای حمایتشان از سمپوزیوم قدردانی می‌کنم. در نهایت، از پروفسور افسانه نجم‌آبادی برای نظراتشان در مورد پیش‌نویس اولیه این مقاله و برای دعوت از من جهت ارائه یک پنل درباره تاریخ معلولیت در خاورمیانه برای کنفرانس سالانه انجمن تاریخی آمریکا سپاسگزارم. به لطف حمایت ایشان، این پنل در برنامه کنفرانس AHA در سال ۲۰۰۸ گنجانده شد.

[3] Simi Linton

[4] Fedwa Malti-Douglas

[5] Henri-Jacques Stiker

[6] M. Miles

[7] Michael W. Dols