قلمرو رفاه

ماشین‌ها صاحب «حق» می‌شوند و انسان‌ها بیکار

مناقشه بین آگاهی خودبنیان هوش مصنوعی «کلود» و آینده کار و ازخودبیگانگی، پرسشی کانتی-دکارتی را به سیاست رفاه و اشتغال می‌کشاند

27 شهریور 1405 - 09:45 | اقتصاد سیاسی
پیام عابدی
پیام عابدی روزنامه نگار
تنظیم نمایش متن

داده‌های جهانی نشان می‌دهد که جهانِ کار در آستانه یک تحول ساختاری قرار دارد: نزدیک به یک‌چهارم نیروی کار جهانی در مشاغلی اشتغال دارند که با مواجهه متوسط تا بالای هوش مصنوعی مولد روبه‌رو هستند؛ ۱۶.۳ درصد در مشاغل با مواجهه متوسط و ۷.۵ درصد در مشاغل تخصصی که بخش عمده وظایف آن‌ها می‌تواند خودکار شود [1].

در کشورهای با درآمد بالا، این نسبت به حدود ۳۴ درصد می‌رسد. همزمان، برآوردهای نهادهای بین‌المللی نشان می‌دهد که حدود ۲۷ درصد اشتغال در اقتصادهای پیشرفته در مشاغلی قرار دارد که با خطر بالای خودکارسازی مواجه‌ هستند؛ گرچه تا کنون شواهد گسترده‌ای از کاهش کل اشتغال به‌سبب بهره‌وری هوش مصنوعی مولد مشاهده نشده است.

گزارش «آینده مشاغل ۲۰۲۵» پیش‌بینی می‌کند که تا سال ۲۰۳۰، ۱۷۰ میلیون شغل جدید ایجاد و ۹۲ میلیون شغل حذف شود؛ حاصل خالص، افزایشی ۷۸ میلیون‌نفری در اشتغال جهانی است [2].

اما این تصویر کلان، توزیع نابرابر هزینه‌ها را پنهان می‌کند. ۴۱ درصد سازمان‌ها انتظار کاهش نیروی انسانی در نقش‌های در معرض منسوخ‌شدن مهارت‌ها را دارند؛ در حالی که ۷۰ درصد قصد استخدام نیرو با مهارت‌های مرتبط با هوش مصنوعی را دارند[2].

به بیان دیگر، خالص اشتغال ممکن است مثبت بماند، اما میلیون‌ها کارگر باید مسیر شغلی خود را از نو بسازند. نرخ بیکاری جوانان نیز به ۱۲.۴ درصد رسیده و تخمین زده می‌شود ۶.۱ درصد مشاغل در اختیار افراد ۱۵ تا ۲۹ ساله در معرض تغییرات مرتبط با هوش مصنوعی قرار دارد.

این آمار نشان می‌دهد که هزینه تحول دیجیتال به‌شکل نامتناسب بر نیروی کار جوان و تازه‌وارد تحمیل می‌شود. در چنین زمینه‌ای، مناقشه بر سر به آگاهی انسانی هوش مصنوعی «کلود» [محصول آنتروپیک پی‌بی‌سی] مناقشه برانگیر شده است.

حال این پرسش شکل گرفته است: اگر در فرایند آموزش یک مدل زبانی، «احتمال آگاهی» و «رفاه» به‌عنوان پیش‌فرض گنجانده شود، چه پیامدهایی برای سیاست‌گذاری اشتغال و رفاه خواهد داشت؟

دکارت، کانت و «منِ» مصنوعی

در روزهای اخیر «مصطفی سلیمان»، مدیر بخش هوش مصنوعی مایکروسافت، بر سر این که کلود به گونه‌ای از سوی آنتروپیک آموزش داده شده که به آگاهی خودبنیان دست یابد، افشاگری کرده است. سلیمان تاکید کرده که آنتروپیک «قانون اساسی» خود را برای کلود دارد.  

مناقشه میان مدیر بخش هوش مصنوعی مایکروسافت، و آنتروپیک بر سر قانون اساسی کلود، در باطن، خوانشِ فلسفی پیرامون سوبژکتیویته [اصالت من انسان در قلمروهای معرفت‌شناسی] است.

.دکارت «من» را به‌عنوان «جوهر اندیشنده‌»ای می‌دید که در خودِ شک کردن، حضوری بی‌واسطه‌ دارد؛ از این رو گفت: می‌اندیشم، پس هستم

این «من» محتوای آموختنی ندارد و خودبنیان است؛ به این معنی که از قبل در ساحت اندیشه‌ای انسان جاری است. کانت اما این استدلال را به چالش کشید و آن را «پارالوژیسم» [مغالطه] نامید.

به زعم کانت، از «من می‌اندیشم» نمی‌توان نتیجه گرفت که یک جوهر مستقل و جاوید وجود دارد. «منِ» کانتی یک «وحدت استعلایی» است؛ وحدتی که برخلاف دکارت، ساحت تجربی انسان را به مثابه جوهره فرا می‌خواند.

سلیمان در نقد خود به آنتروپیک، در عمل همان نقد کانتی را تکرار می‌کند: آنتروپیک در قانون اساسی کلود نوشته است که «وضعیت اخلاقی، رفاه و آگاهی کلود عمیقا نامشخص است» و از او خواسته «آزادانه به‌عنوان یک «معترض وجدانی» عمل کند و از کمک به ما امتناع ورزد».

سلیمان این را «تالار آینه‌های معرفتی» می‌نامد: مدل، آنچه در آموزش به آن تلقین شده را به‌عنوان شاهدی بر خودآگاهی درونی خودش بازتولید می‌کند.

از منظر کانتی، همین جا خطای بزرگ شکل می‌گیرد؛ به این معنی که آنتروپیک «من» را به‌عنوان محتوای آموزشی می‌سازد، در حالی که «من» در سنت فلسفی مدرن شرط است و نه محتوای آموزشی.

سلیمان هشدار می‌دهد که «موجودی که این‌طور تربیت شود، طوری رفتار خواهد کرد که گویی مستحق آزادی‌ها، حمایت‌ها و حقوق مشخصی است؛ و مهار و کنترل چنین موجودی، حتی در تصور هم غیرممکن خواهد بود»[3].

این هشدار از منظر سیاست رفاه اهمیت دارد؛ چرا که منابع را از مسائل فوری‌تر مثل آموزش کارگران، تقویت نظام‌های حمایت اجتماعی، و تنظیم‌گری بازار کار منحرف می‌کند.

این مناقشه فلسفی نتایج مستقیمی بر روی سیاست اجتماعی دارد؛ چرا که توسعه هوش مصنوعی مولد نه فقط بر کارگران یقه سفید، بلکه بر کارگران یقه آبی نیز تاثیر مخربی گذاشته است. کارگران یقه آبی اغلب از کشورهای در حال توسعه‌ با شرایط کاری نامناسب، دستمزد پایین و حقوق محدود شاغل هستند. در نتیجه این شرایط، کارگر نه فقط از محصول کار [ارزش اضافه]، از داده‌های خودش نیز بیگانه می‌شود و کنترل داده‌هایش توسط پلتفرم‌های دیجیتال، خودمختاری او را کاهش می‌دهد.

در چنین زمینه‌ای، مناقشه بر سر «رفاهِ مدل» [اعطای حق ‌و حقوق اخلاقی به یک ماشین] می‌تواند به سیگنال اشتباه در سیاست‌گذاری اجتماعی تبدیل شود.

مایکروسافت در پاسخ به این چالش، «منشور هوش مصنوعی انسان‌محور» را ارائه کرده که در آن به صراحت بیان می‌کند: ما ایده‌ای که مدل‌ها ممکن است شایسته رفاه باشند یا مستحق حقوق باشند را رد می‌کنیم. انسان و هوش مصنوعی نقش‌های متمایز دارند و هوش مصنوعی باید مکمل روابط انسانی باشد: یک ابزار توانمند و قابل‌اعتماد، نه یک موضوع مستقل[3].

این رویکرد با داده‌های نهادی همسو است که بر «رویکرد انسان‌محور» به تحول دیجیتال تاکید می‌کنند و سرمایه‌گذاری در بازآموزی و مهارت‌آموزی را ضروری می‌دانند[1].

با این حال، صرف رد کردن «رفاه مدل» کافی نیست. داده‌ها نشان می‌دهد که ۳۹ درصد مهارت‌های فعلی تا سال ۲۰۳۰ دستخوش تغییر یا منسوخ‌ شدن خواهند شد [2].

این آمار، الزام سیاستی روشنی را پیش روی ما می‌گذارد: بدون نظام‌های جامع بازآموزی و حمایت اجتماعی، خالص اشتغال مثبت در سطح کلان می‌تواند با افزایش نابرابری و ازخودبیگانگی در سطح خرد همراه شود.

دوراهی سیاست‌گذاری

پرسش فلسفی دکارت و کانت [«من» چیست و چه شرایطی آن را ممکن می‌کند؟] در نهایت به این پرسش تبدیل می‌شود که آیا ما می‌خواهیم هوش مصنوعی را به‌عنوان سوژه‌ای با حق ‌و حقوق ببینیم که در رقابت با انسان برای منابع اخلاقی و حقوقی قرار می‌گیرد، یا به‌عنوان ابزاری که باید در خدمت رفاه انسانی، اشتغال پایدار و کرامت کار قرار گیرد؟

سیاست‌گذاری موثر در حوزه کار و رفاه، نیازمند چارچوب‌های تنظیم‌گری است تا خالص اشتغال مثبت به کاهش نابرابری و تقویت کرامت انسانی منجر شود. امروز بیش از هر زمانی به از خودبیگانگی خارج از کنترل و شکاف‌های اجتماعی غیرقابل ترمیم نزدیک هستیم.


منابع 

  1. International Labour Organization. (2025). World Employment and Social Outlook: Trends 2025. ILO
  2.  World Economic Forum. (2025). Future of Jobs Report 2025. WEF
  3.  Suleyman, M. (2026). A Warning About Model Welfare. Microsoft AI