فقر بر فراز گنج
در بسیاری از نقاط جهان، آنچه فقر نام گرفته، درست در کنار ثروتی عظیم زاده شده است
تنظیم نمایش متن
مسعود نیکزادی در یادداشتی در کانال تلگرامی خود ادعا میکند که توصیف «کشورهای فقیر» برای مناطق منابعغنی آفریقا، آمریکای لاتین و آسیا یک جعل زبانی است؛ زیرا این سرزمینها دارای غنای عظیم معادن و نفت هستند که ثروت کشورهای صنعتی را تأمین میکند، در حالی که مردمان بومی آنها فقیرند. او با رد نظریهٔ «توسعهنیافتگی» که عقبماندگی را ناشی از تنبلی یا نادانی میداند، استدلال میکند که انباشت سرمایهٔ جهانی و ثروت غرب، مستقیماً از طریق استعمار، غارت منابع طبیعی و کار ارزانقیمت در این مناطق شکل گرفته است. او نتیجه میگیرد که مسئله در روابط مالکیت و قدرت سیاسی است، نه کمبود منابع، و توصیه میکند از ترحم بر این جوامع فراتر رفته و مکانیزمهای انتقال ثروت را بررسی کنیم.
شاید یکی از موفقترین جعلهای زبانی روزگار ما همین ترکیب سادهٔ «کشورهای فقیر» باشد. کشورهای نفتخیز آفریقا، آمریکای لاتین و آسیا را فقیر میخوانند، در حالی که نفت و گازشان هزاران کیلومتر آنسوتر کارخانهها را به حرکت درمیآورد، شهرها را روشن میکند و بر ترازنامهٔ شرکتها و بانکها صفرهای تازه میافزاید. در خاک همین «فقرا»ی کنگو، هائیتی، افغانستان، چاد، گینه، مالی و کشورهایی نظیر آنها طلا، نقره،الماس، لیتیوم، بوکسیت، آهن، اورانیوم و فلزات کمیاب نهفته است؛ همان موادی که بدون آنها بخش بزرگی از صنعت و تکنولوژی جهان ثروتمند حتی یک روز نیز نمیتواند با صورت کنونی خود ادامه یابد. این چگونه فقری است که قرنهاست دیگران از آن ثروتمند میشوند؟
در تاریخ سرمایهداری، کشتیها معمولاً برای دیدار فقرا اقیانوسها را طی نکردهاند. هر جا ناوگانهای بزرگ، کمپانیهای تجاری، ارتشهای استعماری و بعدها بانکها و شرکتهای چندملیتی با چنین سماجتی حضور یافتهاند، چیزی برای تصاحب وجود داشته است: زمانی طلا و نقره، عاج و ادویه؛ زمانی شکر و پنبه و تنباکو و کائوچو؛ زمانی بدن انسانهایی که خود به کالا بدل شدند؛ و بعدها نفت و گاز، مس و بوکسیت، الماس و اورانیوم و نیروی کاری که میشد آن را ارزان خرید و حاصل کارش را گران فروخت. صورتها تغییر کردهاند، اما پرسش قدیمی برجای مانده است: چه کسی مالک است، چه کسی کار میکند و حاصل کار و طبیعت سرانجام در کجا انباشته میشود؟
اروپا تنها با آنچه در درون مرزهای خود داشت اروپا نشد. پشت دیوار کارخانهٔ اروپایی، تاریخی جهانی ایستاده بود. پنبه باید جایی کاشته میشد؛ شکر باید جایی بریده میشد؛ طلا و نقره باید از معدنی بیرون میآمد؛ کائوچو باید از جنگلی استخراج میشد؛ و میلیونها انسان باید یا به زور از سرزمین خود کنده میشدند یا چنان ارزان کار میکردند که انباشت در جایی دیگر ممکن شود. بعدها نفت خاورمیانه، مس شیلی، طلای آفریقا، الماس جنوب قاره و منابع عظیم دیگر نیز وارد همین گردش شدند. سرمایه از همان آغاز خصلتی جهانی داشت، هرچند ثمرات جهانیشدن آن هرگز به یکسان میان جهانیان تقسیم نشد.
از اینجاست که مفهوم «توسعهنیافتگی» محتاج اندکی بدگمانی تاریخی میشود. گویی جهان مسابقهای بوده است که اروپا و آمریکای شمالی زودتر از خط پایان گذشتهاند و دیگران، به سبب تنبلی، نادانی یا بداقبالی، در میانهٔ راه ماندهاند. اما اگر تاریخ را نه از کتابهای فاتحان، بلکه از مسیر حرکت کالا، سرمایه و نیروی کار بخوانیم، تصویر دیگری آشکار میشود. عقبماندن بسیاری از جوامع را نمیتوان مستقل از پیشافتادن برخی دیگر فهمید. ثروتی که از معدن بیرون میآید و از بندر خارج میشود، در همان لحظه که جایی را ثروتمند میکند، الزاماً مردمی را که بر فراز آن معدن زندگی میکنند ثروتمند نمیسازد.
این تناقض را هنوز میتوان با چشم دید: مردمی بر دریایی از نفت زندگی میکنند و برای نان گرفتارند؛ کارگری طلا از زمین بیرون میآورد که هرگز توان خریدن ذرهای از آن را ندارد؛ کودکی در سرزمینی سرشار از الماس بزرگ میشود و مدرسهای شایسته ندارد؛ کشوری میلیاردها دلار مواد خام صادر میکند و برای ابتداییترین کالاهای صنعتی وابسته میماند. اینجا دیگر سخن گفتن از «فقر طبیعی» چیزی را توضیح نمیدهد. باید از مناسبات مالکیت، تقسیم جهانی کار، قدرت سیاسی، طبقات مسلط داخلی و سازوکاری سخن گفت که ثروت را از جایی که تولید یا استخراج میشود به جایی دیگر منتقل میکند.
و البته تمام این تاریخ را نمیتوان تنها به استعمارگر خارجی حواله داد. غارت، برای دوام خود، اغلب در داخل نیز شریک میسازد: زمیندار، دلال، الیگارشی مالی، دولت وابسته، نظامی، صاحب امتیاز و طبقهای که منافعش بیش از آنکه با کارگر و دهقان همسرزمینش گره خورده باشد، با گردش جهانی سرمایه پیوند میخورد. استعمار هنگامی بالغتر شد که دریافت همیشه لازم نیست خود بر معدن بایستد؛ کافی است مناسباتی برقرار باشد که محصول معدن راه خویش را به سوی مرکز انباشت پیدا کند.
از همین رو مسئله را نباید در ترحم به «ملتهای فقیر» خلاصه کرد. ترحم، تاریخ را میپوشاند. پرسش جدیتر این است که چگونه ممکن است سرزمینی چنین غنی باشد و اکثریت ساکنانش چنین سهم اندکی از غنای آن داشته باشند. پاسخ را نه در خاک، بلکه در روابط اجتماعیای باید جست که بر روی خاک بنا شدهاند؛ نه در کمبود منابع، بلکه در مالکیت و قدرتی که دربارهٔ منابع تصمیم میگیرد.
شاید پس از چهارصد سال، وقت آن رسیده باشد که بعضی واژهها را نیز از نو بسنجیم. بسیاری از این سرزمینها «فقیر» نیستند؛ فقر، بیشتر وصف زندگی مردمان آنهاست تا وصف سرزمینشان و «توسعهنیافته» نیز گاه چنان بیگناه به گوش میرسد که گویی هیچ اتفاقی در تاریخ نیفتاده است: نه کشتیای آمده، نه معدنی تصرف شده، نه بردهای فروخته شده، نه نفتی بیرون رفته، نه طلایی استخراج شده و نه ثروتی از دستی به دست دیگر منتقل شده است.
تاریخ اما چنین مؤدب نیست.
در بسیاری از نقاط جهان، آنچه فقر نام گرفته است، درست در کنار ثروتی عظیم زاده شده؛ و چهبسا مسئله از آغاز این نبوده باشد که این سرزمینها چیزی نداشتهاند، بلکه درست برعکس: بیش از آنچه صاحبان قدرت میتوانستند نادیده بگیرند، داشتهاند.