از برادری تا نسلکشی؛ درسهایی از مرگ قصاب بوسنی
چگونه قومگرایی و نئولیبرالیسم، همسایهها را به قاتل یکدیگر تبدیل کرد؟
راتکو ملادیچ در روز 27 آگوست 2027 (پنجشنبه پنجم شهریور 1405) جان به مالک دوزخ تسلیم کرد؛ فرمانده ارتش صربهای بوسنی که نامش با محاصره سارایوو و کشتار سربرنیتسا گره خورده است. نیروهای تحت فرمان او در ژوئیه ۱۹۹۵ بیش از هشت هزار مرد و پسر مسلمان بوسنیایی را کشتند. دادگاه بینالمللی کیفری برای یوگسلاوی سابق، این کشتار را نسلکشی تشخیص داد و ملادیچ را به حبس ابد محکوم کرد. محاصره سارایوو نیز نزدیک به چهار سال طول کشید و بیش از 13 هزار نفر از ساکنان شهر در جریان جنگ کشته شدند.
چرا نباید از خبر مرگ او بهراحتی گذشت؟ چون در زندگی و مرگش درسهای زیادی وجود دارد.
پدر ملادیچ از پارتیزانهای مارشال تیتو بود. پارتیزانها در جنگ جهانی دوم علیه اشغالگران نازی و نیروهای همکار آنان جنگیدند و موثرترین جنبش مقاومت در اروپای تحت اشغال نازیها بودند. پس از پیروزی، جنبش تیتو پایههای یوگسلاوی سوسیالیستی را ساخت. این کشور از چند جمهوری و چند قوم تشکیل شده و ارتش خلق یوگسلاوی یکی از مهمترین نهادهای حفظ وحدت آن بود.
صربها، کرواتها، اسلوونیاییها، مقدونیها، مونتهنگروییها و مسلمانان بوسنیایی در یک کشور زندگی میکردند. در بوسنی، خانوادههایی با پیشینههای قومی متفاوت در محلههای مشترک زندگی میکردند. ازدواج میان صربها و مسلمانان بوسنیایی هم وجود داشت. مفهوم «یوگسلاو» برای بخشی از مردم هویتی مستقل از قومیت ایجاد کرده بود.
تیتو در سال ۱۹۸۰ درگذشت و چند سال بعد یوگسلاوی وارد بحران اقتصادی شد. یوگسلاوی در دهه ۱۹۷۰ وامهای خارجی زیادی گرفته بود و بحران بدهی در آغاز دهه ۱۹۸۰ کشور را گرفتار کرد. دولت برای بازپرداخت بدهیها و دریافت منابع تازه، با صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی وارد برنامههای تثبیت اقتصادی شد. کاهش هزینههای عمومی، محدودیت دستمزدها، کاهش مصرف و سیاستهای تعدیل اقتصادی فشار زیادی بر جامعه وارد کرد. بیکاری و تورم افزایش یافت و سطح زندگی بسیاری از مردم پایین آمد.
بحران اقتصادی به بحران سیاسی پیوند خورد. جمهوریهای ثروتمندتر درباره انتقال منابع به مناطق فقیرتر اختلاف داشتند. دولتهای جمهوریها قدرت بیشتری میخواستند و همین باعث کاهش اعتماد میان آنها شد. برای مطالعه بیشتر درباره بلایی که صندوق بینالمللی پول بر سر یوگسلاوی آورد، میتوانید به کتاب مهم «وام برای ویرانی؛ صندوق بینالمللی پول چه بر سر کشورها آورد؟» نوشته ارنست ولف مراجعه کنید که با ترجمه مرجانه فشاهی توسط انتشارات مردمنگار منتشر شده است.
اما در همین فضای فرسوده، قومیتگرایی قدرت و شدت گرفت. سیاستمداران به مردم گفتند که امنیت و آیندهشان به قوم خودشان وابسته است و همین باعث تنفر قومها از یکدیگر شد؛ قومهایی که تا چندی پیش برادرانه در کنار یکدیگر زندگی میکردند و پیوندهایی نسبی و سببی با هم داشتند. اسلوونی و کرواسی در سال ۱۹۹۱ استقلال خود را اعلام کردند. بوسنی و هرزگوین نیز پس از یک همهپرسی در سال ۱۹۹۲ استقلال خود را اعلام کرد. بخش بزرگی از صربهای بوسنی این استقلال را نپذیرفتند. آنها با حمایت سیاسی، مالی و نظامی صربستان و نیروهای باقیمانده ارتش خلق یوگسلاوی «جمهوری صرب بوسنی» یا جمهوری صربسکا را تشکیل دادند.
جمهوری صربسکا میخواست سرزمینهای تحت کنترل صربهای بوسنی را در اختیار داشته باشد و آنها را به صربستان پیوند دهد. دولت بوسنی و هرزگوین این پروژه را نپذیرفت. جنگ آغاز و خیلی زود پاکسازی قومی، اخراج مردم از خانههایشان، اردوگاههای اسارت و کشتار غیرنظامیان به بخشهایی از آن تبدیل شد.
ملادیچ در همین دوره به فرماندهی ارتش جمهوری صرب بوسنی رسید. او افسر ارتش خلق یوگسلاوی بود و رشدش در ساختار نظامی همان کشوری اتفاق افتاد که قرار بود وحدت میان اقوام را حفظ کند؛ اما فرمانده ارتشی شد که در فروپاشی خونین همان کشور نقش داشت.
در محاصره سارایوو، توپخانه و تکتیراندازهای نیروهای صرب بوسنی شهر را زیر آتش گرفتند. زندگی روزمره مردم به دویدن میان ساختمانها، پناه گرفتن در زیرزمینها و عبور از خیابانهایی تبدیل شد که هر لحظه امکان شلیک از کوههای اطرافشان وجود داشت. در همین سارایوو، داستان بوشکو برکیچ و ادمیرا اسمیچ اتفاق افتاد که انگار نمادی بود از آنچه بر یوگسلاوی گذشت.
بوشکو یک جوان صرب بود و ادمیرا یک دختر مسلمان بوسنیایی. آنها عاشق یکدیگر بودند و تصمیم گرفتند از شهر جنگزده فرار کنند، ولی هنگام عبور از پل ورودی شهر یعنی پل وربانیا هدف گلوله قرار گرفتند. بوشکو همانجا جان داد. ادمیرا خود را به او رساند و در کنار پیکر او کشته شد. عکسشان در حالی که کنار یکدیگر روی زمین افتاده بودند، در جهان منتشر شد و آنها را به «رومئو و ژولیت سارایوو» مشهور کرد. صربها پیشترش اعلام کرده بودند که مجازات هرگونه ارتباط با مسلمانان، تیرباران است.

امیر کوستوریتسا فیلمساز نخبه بوسنیایی سالها بعد فیلمی شاهکار به نام «زندگی یک معجزه است» را با بازی درخشان اسلاوکو اشتیماتس ساخت. او در این فیلم به روایت خانوادهای صرب در بوسنی میپردازد و عشقی که میان یک مرد صرب و یک زن مسلمان در روزهای جنگ شکل میگیرد. قطارها، پلها، خانهها و روستاهای بوسنی در فیلم او تبدیل به نشانههای زندگیای میشوند که جنگ آرامآرام آن را از هم میگسلد. فیلم کوستوریتسا فضای انسانی همان جنگ را روایت میکند؛ فضایی که در آن قومیت به سرنوشت آدمها تبدیل شد و هیولاهایی چون ملادیچ را ساخت.
پشت زندگی ملادیچ یک تراژدی خانوادگی وجود داشت. دخترش آنا، دانشجوی ۲۳ ساله پزشکی، در مارس ۱۹۹۴ خودکشی کرد. او با تپانچه پدرش به زندگی خو د پایان داد. درباره دلیل خودکشی آنا روایتهای متفاوتی وجود دارد، اما هرچه بود، مرگ دختر ضربه شدیدی به ملادیچ وارد کرد. او سالها بعد هنگام فرار از عدالت، همچنان با یاد آنا زندگی میکرد. این بخش از زندگی او از آن جهت تکاندهنده است که تصویر یک پدر دلبسته به دخترش را در کنار تصویر فرماندهی قرار میدهد که هزاران خانواده را در بوسنی داغدار کرد. آدمها پیچیدهاند و تاریخ همیشه با چهرههای یکدست ساخته نمیشود.
ملادیچ اما بالاخره مرد، در لاهه. زندگی او دور از سارایوو و دور از کوههایی که زمانی از آنها شهر را زیر آتش میگرفت، تمام شد. یوگسلاوی هم سالها پیش مرده بود؛ کشوری که پدر ملادیچ برای ساختنش جنگیده بود و پسرش در فروپاشی خونین آن به یکی از مشهورترین فرماندهان تبدیل شد، اما سربرنیتسا هنوز زنده است. سارایوو هنوز زنده است. نام بوشکو و ادمیرا هنوز در خاطره جمعی بوسنیاییها زنده مانده است. تاریخ گاهی در یک تصویر خلاصه میشود: دو جوان که روی پلی در سارایوو کنار هم افتادهاند، قطاری که در فیلم کوستوریتسا از میان بوسنی عبور میکند و ژنرالی سالخورده که در 27 آگوست در زندان لاهه جانش را به مالک ازلی و ابدی دوزخ تسلیم کرده است.
پلها را آدمها میسازند. مرزها را هم آدمها میکشند.