جهنم غربیها، بهشت ایرانیها
رابطه انسان ایرانی با جنگل از منظر نشانهشناسی و اسطورهشناسی
جنگل نزد غربیها گاهی شبیه کویر نزد ایرانیهاست. غربیها بهدلیل برخورداری از عرصههای گسترده جنگلی، در اسطورهشناسی از جنگل با عنوان «جهنم سبز» یاد میکنند؛ درحالیکه این جهنم برای ایرانیان «بهشت سبز» است. بااینحال، به گفته «بهمن نامورمطلق»، نشانهشناس و اسطورهشناس، انسان ایرانی در برخورد با این بهشت دچار نوعی دوگانگی است. ضمیر ناخودآگاه او را بهسوی جنگل میکشاند، اما چون استفاده درست از این فضا را نیاموخته است، نمیداند چگونه باید از این میراث محافظت کند. به همین دلیل، زبالههایش را در جنگل رها میکند، شاخوبرگ و حتی درختان را آتش میزند و به جنگل آسیب میرساند. بخشهایی از گفتوگوی روزنامه پیام ما با این استاد دانشگاه میخوانید.
رابطه مردمی که در حاشیه جنگل و در پیوند با طبیعت زندگی میکنند، فقط اقتصادی نیست. این رابطه آمیزهای از نیاز، دلبستگی، خاطره، هویت، ترس و تقدس است. ساکنان حاشیه جنگل نخستین کسانیاند که از نابودی آن آسیب میبینند. این عرصهها بخشی از امنیت آب و خاک، کشاورزی، گردشگری، معیشت و حتی هویت محلی آنان به شمار میآیند.
مردم محلی تغییرات چشمههای جنگلی را میشناسند، زمان زادآوری گونهها را میدانند، مسیر آتش را بهتر از هر نقشهای پیشبینی میکنند و نشانههای بیماری درختان را پیش از ثبت در گزارشهای رسمی تشخیص میدهند. علاقه ایرانیها به جنگل موجب شده است ساعتها رانندگی کنند و در ترافیک بمانند تا در تعطیلات خود را به جنگل برسانند. هنگام آتشسوزی جنگلهای «الیت» نیز مردم از استانهای مختلف برای کمک به مهار آتش راهی منطقه شدند.
«بهمن نامورمطلق»، نشانهشناس و اسطورهشناس، با بیان اینکه ایرانیها از گذشته برای گیاه، درخت و جنگل احترام ویژهای قائل بودهاند، میگوید همین احترام سبب شکلگیری روایتهای بسیاری در این زمینه شده است: «درخت از همان ابتدا نزد ما محترم بوده و این ضرورت زیستی، به ضرورتی فرهنگی تبدیل شده است. زرتشت و بودا نیز زیر درخت به شکوفایی، تأمل، کشف و شهود میرسند.»
نامورمطلق ادامه میدهد: «فرهنگهای مختلف بهدلیل قرارگرفتن در جغرافیاهای متفاوت، نسبتهای گوناگونی با جنگل، کویر، کوهستان و دریا دارند. تجربه زیسته انسان در ارتباط با این عناصر طبیعی و جغرافیایی سبب شده است تصاویر گوناگونی در ذهن انسانها و ضمیر ناخودآگاه جمعی فرهنگها شکل بگیرد.»
او با بیان اینکه انسانها نسبت مشابهی با درخت و جنگل دارند، میگوید: «انسانها کهنالگویی به نام درخت دارند؛ درختی که فضای جنگل را شکل میدهد. پردیس در اسطورهشناسی ایرانی جایگاه ویژهای دارد؛ جایی که درخت و آب در کنار یکدیگر فضایی مطبوع و دلنشین میسازند. پردیس که ریشهای ایرانی دارد، نزد اقوام دیگر “پارادایس” نام گرفته و در تورات و انجیل نیز از آن یاد شده است.»
به گفته این نشانهشناس، ایرانیها بهدلیل زندگی در جغرافیایی خشک و کویری، توجه ویژهای به درخت، جنگل و باغ داشتهاند: «به همین دلیل، باغهای ایرانی فرم و شکل ویژهای دارند و از شهرتی جهانی برخوردارند. بهطورکلی، درخت برای انسانها پدیدهای شگفتانگیز محسوب میشده است. ازاینرو، در اسطورهشناسی شگفتی را به درخت نسبت میدادند؛ مانند درخت کیهانی در اسطورهشناسی اروپای شمالی، درخت زندگانی و دانایی در اسطورهشناسی سامیها و درخت جاودانگی یا همان دانش در اسطورهشناسی ایرانی.»
او ادامه میدهد: «در اسطورهشناسی ایرانی، وقتی انوشیروان از وجود درخت جاودانگی در هند باخبر میشود، بزرگمهر را مأمور میکند تا آن را پیدا کند. بزرگمهر پس از مدتی جستوجو درمییابد که این درخت جاودانه همان دانش است.»
نامورمطلق درباره رابطه انسان و جنگل در اسطورهشناسی توضیح میدهد: «نسبت ما با جنگل و درخت، نسبتی نزدیک است که همواره در اسطورهشناسیها وجود داشته است. کشور ما یکی از خاستگاههای نمادپردازی درباره گلوگیاه، درخت، باغ و جنگل است. غربیها بهدلیل برخورداری از عرصههای گسترده جنگلی، در اسطورهشناسی از جنگل با عنوان جهنم سبز یاد میکنند؛ درحالیکه این جهنم نزد ایرانیان بهشت سبز است.»
او میافزاید: «جنگل نزد غربیها گاهی شبیه کویر نزد ایرانیهاست. بخشی از نمادپردازی غربیها درباره جنگل با خطر و مرگ پیوند دارد، اما این نمادپردازی نزد مردم ایران متفاوت است. ما بهدلیل کمبود جنگل در کشور، قدر آن را بیشتر میدانیم.»
نامورمطلق میگوید: «درختان، بیشهها و جنگلها در نظر انسانهای نخستین همواره مقدس بودهاند و ریشهها و شاخههایشان، پیوند آسمان و زمین را تداعی میکرده است. کمتر قوم و فرهنگی را میتوان یافت که در اساطیرش گیاهانی خارقالعاده و فراطبیعی وجود نداشته باشند؛ گیاهانی که یا موجب رهایی از مرگ شدهاند یا قهرمان داستان را به کام نابودی فرستادهاند.»
او ادامه میدهد: «در کهنترین اسطوره بازمانده، یعنی اسطوره گیلگمش، اساس داستان جستوجوی گیاه زندگانی است. قهرمان داستان برای یافتن آن به اعماق زمین، سرزمین مردگان و دریا سفر میکند.»
این اسطورهشناس میگوید در اساطیر ایران باستان با گیاهان رمزآلود و اساطیری متعددی، مانند مشی و مشیانه، هوم، گز، انار، انگور و سرو، مواجهیم. این گیاهان در تعیین مرگ و زندگی شخصیتهای نیمهخدا نقش دارند: «منشأ آدمیان به دو گیاه مشی و مشیانه بازگردانده میشود؛ رویینتنی اسفندیار با اناری که زرتشت به او میدهد رقم میخورد؛ از خون گاوی که به دست مهر کشته میشود، انگور میروید و هوم گیاهی است که هرکس از آن بخورد، بیمرگ میشود.»
او میافزاید: «در اساطیر یونان، وقتی دیونیسوس، پسر زئوس، قطعهقطعه میشود، از خونش گیاه انار میروید. در اساطیر مصر باستان، درخت افرا اوزیریس را از خطر غرقشدن در نیل نجات میدهد. در اساطیر هند، بودا زیر درخت انجیر به آگاهی عرفانی دست مییابد و تولد عیسی(ع) زیر درخت خرما و با خوردن میوه آن اتفاق میافتد.»
جنگل، بخشی از هویت ما
نامورمطلق با بیان اینکه جنگل پیش از هر چیز ضرورتی زیستی است و بدون آن زندگی انسان از بین میرود، ادامه میدهد: «این ضرورت زیستی به استعارهها، نمادها و اسطورههای فرهنگی تبدیل شده است. اغلب کشورها نوعی درخت را بهعنوان نماد فرهنگی خود میشناسند. درخت سرو نماد ایران، درخت سدر نماد لبنان، درخت کاج نماد کاناداییها، درخت سیب نماد فرانسویها و درخت زیتون نماد یونانیهاست. بنابراین، نسبت ما با جنگل هم زیستی است و هم بُعد فرهنگی دارد.»
به گفته او، نخستین مراحل رشد و زندگی انسان در جنگل سپری شده و پس از آن شهر شکل گرفته است: «هنگامی که درختی یا بخشی از جنگل آسیب میبیند، انسان احساس میکند بخشی از هویت، گذشته و میراث انسانی خود را از دست داده است. در چنین رابطهای، صیانت از جنگل به وظیفهای زیستیـفرهنگی تبدیل میشود. اگر جنگل تخریب شود، بخشی از هویت زیستی و فرهنگی ما نیز از بین میرود؛ بهویژه در کشور ما که جنگلهای محدودی دارد. به همین دلیل، نگهداری از این جنگلها برای ما اهمیت بسیاری دارد.»
این نشانهشناس اضافه میکند: «جنگلهای استثنایی هیرکانی در شمال ایران که میراث جهانی نیز محسوب میشوند، ارزشی بیهمتا دارند. کیکاووس هنگام لشکرکشی به مازندران، جنگل را به بهشت تشبیه میکند و میپندارد که میخواهد بهشت را تصرف کند.»
او ادامه میدهد: «ایرانیها مقصدی به نام جنگل دارند و هرگاه میخواهند تفریح کنند، از جنوب و مرکز ایران به آنجا سفر میکنند. به نظر میرسد آنان در ضمیر ناخودآگاه خود به بهشت گمشده بازمیگردند. تصور کنید اگر این مقصد آسیب ببیند، چه خلأ نمادین و اسطورهای بزرگی ایجاد میشود و روایتهای ما تا چه اندازه معنای خود را از دست میدهند.»
ازدستدادن جنگل و افسردگی جمعی
نامورمطلق با بیان اینکه ملت ایران با ازدستدادن جنگلها ممکن است به افسردگی جمعی دچار شود، میگوید: «مردم حاضرند ساعتها در مسیر شمال ایران در ترافیک بمانند، اما حتماً به این منطقه سفر کنند؛ چراکه کششی عمیق آنان را بهسوی شمال میبرد.»
او ادامه میدهد: «صحنهای که مسافران هنگام فرود در فرودگاه مهرآباد با آن روبهرو میشوند، تهران را شهری زشت، هراسانگیز و خالی از گیاه نشان میدهد. همین صحنه برای توضیح تمایل مردم به سفر به شمال ایران کافی است. ما به محیطزیست خود توجه نکردهایم و نتیجه آن، دود و آلودگی در آسمان شهرهایمان است. بهجای کاشت درخت در غرب تهران، ساختمانهای بلندی ساختهایم که جلوی باد و جریان سالم هوا را میگیرند.»
او اضافه میکند گیاهان و درختان بخشی از کهنالگوهای ما هستند و نابودی آنها خلأ عمیقی در انسان ایجاد میکند؛ زیرا هزاران سال با آنها همزیستی کردهایم: «نگهداری از جنگل فراتر از حفاظت از چند درخت است و درواقع، نگهداری از میراث فرهنگی و طبیعی محسوب میشود؛ چراکه جنگل بخشی از هویت و وجود ماست. با نابودی هر درخت، آسیبی جبرانناپذیر به جامعه وارد میشود.»
نامورمطلق میافزاید: «متأسفانه شاهد تبدیل بخشی از جنگلها به مرتع، کشتزار و شالیزار هستیم. حتی شنیدن صدای بریدن درخت در جنگل، هیولایی را تداعی میکند که به جنگل حمله کرده است. ما میراثی را که هزاران سال در طبیعت حفظ شده بود، در چند سال از دست دادیم.»
کشش به جنگل، تخریب جنگل
میل انسان به تماشای زیبایی و لذتبردن از آن، میلی درونی است. ضمیر ناخودآگاه انسان تمایل دارد به بهشت گمشده جنگل بازگردد و روایتهای اساطیری را در زندگی و فرهنگ خود بازیابی کند تا زندگی از معنا تهی نشود. اما چرا انسانی با چنین کششی، وقتی وارد بهشت سبز میشود، آن را تخریب میکند؟
نامورمطلق پاسخ میدهد: «ما نیاز داریم به این فضاها پناه ببریم. ضمیر ناخودآگاه ما را بهسوی آنها میکشاند، اما شیوه استفاده درست از این فضاها را نیاموختهایم؛ بنابراین، آنها را تخریب میکنیم.»
از دیدگاه او، انسان ایرانی دچار نوعی دوگانگی است: «ضمیر ناخودآگاه او را بهسوی جنگل میکشاند، اما چون استفاده درست از این فضا را نیاموخته است، نمیداند چگونه باید از این میراث محافظت کند. به همین دلیل، زبالههایش را در جنگل رها میکند، شاخوبرگ و حتی درختان را آتش میزند و به جنگل آسیب میرساند.»
او میپرسد: «فرزندان ما شیوه مواجهه با طبیعت و بهطور مشخص جنگل را از کجا و چه کسی آموختهاند؟ کدام نهاد مسئولیت این آموزشها را برعهده گرفته است؟ فعالان محیطزیست نیز که در این زمینه اقداماتی انجام دادهاند، با بیمهری مواجه شدهاند.»
نامورمطلق میافزاید: «کشور ما بهشدت به نهادهای مردمی برای حفاظت از محیطزیست نیاز دارد؛ زیرا خلأ این نهادها یکی از نقصهای بزرگ جامعه است و متأسفانه دولتها تاکنون برخورد مناسبی با این مسئله نداشتهاند.»