قلمرو رفاه

از جبار باغچه‌بان تا نور آیین؛ مسیر دشوار آموزش معلولان در ایران

این نوشتار بخش پایانی مقاله «از دوقلوهای هندی تا لاله و لادن»، درباره مواجهه ایرانیان با معلولیت است.

17 مرداد 1405 - 13:39 | اندیشه انتقادی
فیروزه کاشانی ثابت
فیروزه کاشانی ثابت استاد تاریخ در دانشگاه پنسیلوانیا

در‌حالی‌که دو معلم و پژوهشگر فرانسوی، ادوارد سگن و آلفرد بینه [1]، از قرن نوزدهم پژوهش‌هایی درباره آموزش کودکان دارای معلولیت انجام داده بودند، ایران در راه‌اندازی برنامه‌های آموزشی برای معلولان حرکتی و ذهنی بسیار دیرتر وارد عمل شد. جامعه مدرن ایران نسبتاً زود افراد دارای معلولیت را از عرصه‌های اصلی زندگی، از جمله حضور در بازار کار، کنار گذاشت. با این حال، در طول قرن بیستم، به‌تدریج تلاش‌هایی برای ایجاد خدمات اجتماعی شکل گرفت که بعدها آموزش و توان‌بخشی افراد دارای معلولیت را نیز دربرگرفت. با وجود سرمایه‌گذاری گسترده دولت در آموزش و پرورش در سال‌های آغازین حکومت پهلوی، وزارت معارف و نهادهای وابسته به آن در دهه‌های ۱۳۰۰ و ۱۳۱۰ خورشیدی توجه چندانی به آموزش افراد دارای معلولیت نداشتند. در این میان، افرادی مانند جبار باغچه‌بان که پیشگام تأسیس مدارس ویژه ناشنوایان بود، تا اندازه‌ای این خلأ را جبران کرد. با این همه، تا نیمه نخست قرن بیستم، چندان مدرسه‌ای برای آموزش کودکان دارای معلولیت ذهنی در ایران وجود نداشت.

جبار باغچه‌بان و آموزش به کودکان دارای معلولیت

جبار باغچه‌بان، که نام اصلی او عسگرزاده بود، در سال ۱۸۸۶ میلادی در ایروان به دنیا آمد و آموزش‌های اولیه را به شکل سنتی فراگرفت. او در جوانی مخفیانه به دختران سواد می‌آموخت و خود نیز می‌گوید که مدتی با چند روزنامه قفقاز، از جمله نشریه طنز مشهور ملانصرالدین همکاری داشته است. بعدها سردبیری مجله لک‌لک را که در ایروان منتشر می‌شد، بر عهده گرفت. پس از پایان جنگ جهانی اول، باغچه‌بان به زادگاه نیاکانش در شمال‌غرب ایران بازگشت و در شهر مرند ساکن به عنوان آموزگار مدرسه مشغول به کار شد. او فضای کلاس‌های دبستان مرند را «به‌شدت غیربهداشتی و آزاردهنده» توصیف می‌کند. به گفته او، دانش‌آموزان که اغلب لباس‌های کثیف بر تن داشتند، به بیماری‌های شایعی مانند تراخم و کچلی ناشی از قارچ پوست سر مبتلا بودند؛ بیماری‌ای که در آن زمان در میان کودکان ایرانی رواج داشت. باغچه‌بان بخش قابل توجهی از حقوق اندک خود را صرف خرید صابون می‌کرد و خانواده‌های دانش‌آموزان را به رعایت اصول بهداشتی تشویق می‌کرد. او در سال ۱۹۲۴ یکی از نخستین کودکستان‌های ایران را بنیان گذاشت و تجربه‌ای که در آموزش کودکان خردسال به دست آورد، بعدها زمینه‌ساز تأسیس نخستین مدرسه ویژه ناشنوایان ایران شد.

باغچه‌بان در خاطرات خود از بی‌میلی دکتر محسنی، مدیر معارف آذربایجان، برای حمایت از طرح او جهت تأسیس مدرسه‌ای برای کودکان ناشنوا و دارای اختلال گفتار یاد می‌کند. او می‌نویسد که مدیر معارف با آرامش به او گفت: «اگر فکر می‌کنی این توانایی را داری که لال‌ها را به سخن آوری، بهتر است همین استعداد را صرف آموزش زبان فارسی به کودکان کودکستانت کنی. ما به مدرسه‌ای برای کر و لال‌ها نیازی نداریم.» اما این بی‌اعتنایی مسئولان دولتی، باغچه‌بان را از تصمیمش منصرف نکرد. او اندکی پس از این دیدار، احتمالاً در سال ۱۹۲۶، مدرسه‌ای خصوصی برای آموزش کودکان ناشنوا و دارای اختلال گفتار تأسیس کرد و به صورت رایگان شروع به آموزش آنها کرد. باغچه‌بان می‌نویسد که در آغاز، بسیاری از مردم با دیده تردید به او و توانایی‌اش برای آموزش این کودکان می‌نگریستند. با این حال، چند کودک در مدرسه او ثبت‌نام کردند و شش ماه بعد، برای سنجش میزان پیشرفت تحصیلی‌شان از آنان آزمون گرفته شد. گروهی از استادان و مقام‌های وابسته به وزارت معارف نیز در این آزمون حضور داشتند. در جریان امتحان، کودکان با صدای بلند متن می‌خواندند و آنچه برایشان گفته می‌شد روی تخته‌سیاه می‌نوشتند؛ نمایشی که نشان می‌داد روش آموزشی باغچه‌بان موفق بوده است.

باغچه‌بان پس از آن به تدریس در مدارس ابتدایی شیراز ادامه داد. او در همان سال‌ها کتاب آموزشی «زندگی کودکان» را نوشت که مجموعه‌ای از شعرها و داستان‌های متناسب با سن کودکان بود. در سال ۱۹۳۳، باغچه‌بان مدرسه‌ای ابتدایی برای کودکان ناشنوا در تهران تأسیس کرد. در آغاز، تنها یک دختر در این مدرسه ثبت‌نام کرد؛ پدر او نیز چند صندلی و یک میز دست‌دوم به مدرسه اهدا کرد. مدتی بعد، پسر یک خانواده آمریکایی از مدرسه بازدید کرد اما به دلیل آنچه «کوچکی و وضعیت نامناسب کلاس درس» توصیف شده بود، در آن ثبت‌نام نکرد. با این حال، آن خانواده از باغچه‌بان خواستند آموزش فرزندشان را به‌صورت خصوصی بر عهده بگیرد. او این پیشنهاد را نپذیرفت؛ زیرا هدفش تنها آموزش یک کودک نبود، بلکه می‌خواست مدرسه‌ای کامل و پایدار ایجاد کند که علاوه بر آموزش ناشنوایان، به تربیت معلمان این حوزه نیز بپردازد. به‌تدریج چند دانش‌آموز دیگر نیز به مدرسه پیوستند. باغچه‌بان برای آن که موفقیت روش آموزشی خود را به مسئولان نشان دهد، علی‌اصغر حکمت، وزیر معارف وقت را به همراه جمعی از مسئولان و صاحب‌نظران دعوت کرد تا از نزدیک توانایی‌های دانش‌آموزان ناشنوا را ببینند.

در زمینه آموزش نابینایان نیز، همانند آموزش ناشنوایان، این مبلغان مسیحی بودند که پیشگام شدند. جان ویشارد، مبلغ آمریکایی، در سال ۱۹۰۸ نوشته بود: «در سراسر ایران هیچ مؤسسه‌ای برای نابینایان وجود ندارد و بسیاری از آنان ناچارند برای گذران زندگی از این خانه‌ به آن خانه گدایی کنند.» در آن زمان، بیماری تراخم در ایران شیوع گسترده‌ای داشت و یکی از مهم‌ترین عوامل نابینایی به شمار می‌رفت. در گزارشی پزشکی که در سال ۱۹۲۲ از سوی هیئت میسیونری کلیسای پرسبیتری در شمال‌شرق ایران تهیه شد، آمده بود که «تراخم و عوارض آن، به‌ویژه برگشتگی پلک، هر روز صدها نفر را نابینا می‌کند.»

کارشناسان خارجی در ایران

بیش از دو دهه بعد، در سال ۱۹۴۹، گروهی از مهندسان و کارشناسان آمریکایی از شرکت مشاوره آمریکایی اورسیز کانسالتنتس اینکورپوریتد [2] در گزارشی درباره وضعیت بهداشت ایران اعلام کردند که بیماری‌های فراوانی در کشور شایع است و بیماری‌هایی مانند مالاریا، تراخم، آبله، بیماری‌های مقاربتی و بیماری‌های روده‌ای همچنان بسیار رایج‌اند. حتی تا سال ۱۹۶۰ نیز تراخم یکی از مهم‌ترین بیماری‌های عفونی ایران به شمار می‌رفت. شیوع گسترده نابینایی در ایران- که احتمالاً تراخم و دیگر بیماری‌ها در آن نقش مهمی داشتند- باعث شد ارنست یاکوب کریستوفل [3]، کشیش و مبلغ آلمانی، یکی از نخستین مدارس مدرن ویژه نابینایان را در قلمرو امپراتوری عثمانی و سپس ایران تأسیس کند. کریستوفل ابتدا فعالیت خود را در شهر ملطیه آغاز کرد و سپس برای راه‌اندازی مدرسه‌ای مشابه برای کودکان نیازمند به ایران آمد. او در سال ۱۹۲۵ نخستین مدرسه نابینایان را در تبریز تأسیس کرد و سه سال بعد، در ۱۹۲۸، مدرسه دیگری را برای کودکان معلول در اصفهان گشود.

کریستوفل در خاطرات خود از روزهای نخست ورود به تبریز، از تنگدستی گروه چهار نفره همراهش و ناآشنایی آنان با زبان و فرهنگ ایرانی سخن می‌گوید. انگیزه او برای فعالیت‌های خیریه در ایران تا حدی از این باور ناشی می‌شد که اسلام توجه کافی به وضعیت کودکان ندارد. او در نوشته‌هایش ادعا می‌کرد: «اسلام کودک را نمی‌شناسد؛ چرا؟ چون مادر را نمی‌شناسد.» این برداشت، البته بازتاب دیدگاه شخصی او به‌عنوان یک مبلغ مسیحی بود. مدرسه نابینایان تبریز بیشتر پذیرای دانش‌آموزان آشوری و ارمنی بود اما مدرسه اصفهان علاوه بر مسیحیان، کودکان غیرمسیحی را نیز می‌پذیرفت. این مدرسه در نخستین سال فعالیت خود حدود ۳۵ دانش‌آموز داشت و در سال دوم تعداد دانش‌آموزان آن تقریباً دو برابر شد. از دیگر خدمات مهم کریستوفل، ابداع خط بریل فارسی بود. به‌تدریج کتابخانه‌ای کوچک از کتاب‌های فارسی به خط بریل نیز شکل گرفت. این کتاب‌ها با زحمتی فراوان، یا مستقیماً از روی متن چاپی به‌صورت دستی به بریل برگردانده می‌شدند یا از روی نسخه‌های فرسوده کتاب‌های بریل رونویسی می‌شدند. بعدها، خط بریل فارسی بر اساس استانداردهای پیشنهادی کمیسیون بین‌المللی بریل در سال ۱۹۵۱ اصلاح و هماهنگ شد.

کریستوفل تا سال ۱۹۴۳ به فعالیت‌های خیریه خود ادامه داد اما در جریان جنگ جهانی دوم برای مدتی کوتاه از سوی نیروهای متفقین بازداشت شد. در همان سال‌ها، مدرسه او با خطر تعطیلی روبه‌رو شد و بیم آن می‌رفت که دانش‌آموزان نابینا از مدرسه اخراج شوند. در این شرایط، مبلغان بریتانیایی مسئولیت ادامه خدمات به نابینایان را بر عهده گرفتند. جنگ جهانی دوم تأثیر چشمگیری بر فعالیت این مدارس گذاشت. شمار دانش‌آموزان به 12 نفر کاهش یافت و بسیاری از کودکان ناچار شدند به خانه‌های خود بازگردند. تنها 12 دانش‌آموز در مدرسه ماندند؛ کودکانی که خانواده و خویشاوند و جایی برای بازگشت نداشتند.

پس از خروج کریستوفل از ایران، گوئن گاستر [4]، مددکار اجتماعی بریتانیایی در سال ۱۹۴۶ به ایران آمد تا مسئولیت اداره و سرپرستی ساکنان مدرسه کریستوفل در اصفهان را بر عهده بگیرد. گاستر پیش از آن هفده سال در انگلستان در زمینه آموزش و توان‌بخشی افراد نابینا تجربه داشت. گاستر و همکارانش، با وجود امکانات مالی محدود، مدرسه کریستوفل را بازسازی و سامان‌دهی کردند. این مرکز که بعدها با نام «نور آیین» شناخته شد، وابسته به یک مؤسسه مسیحی بود و خدمات خود را تنها به نابینایان محدود نمی‌کرد، بلکه از افراد دارای انواع دیگر معلولیت‌های جسمی و اختلالات یادگیری نیز حمایت می‌کرد. گاستر در خاطرات خود، زندگی در «نور آیین» را به‌صورت جامعه‌ای صمیمی و همدل توصیف می‌کند که تفاوت‌های فردی اعضایش را می‌پذیرفت و به آن احترام می‌گذاشت؛ با این حال، از آنجا که گاستر خود مدیریت این مرکز را بر عهده داشت، نمی‌توان مطمئن بود که روایت او کاملاً بی‌طرفانه باشد.

او با افتخار می‌نویسد که آموزش در «نور آیین» به گونه‌ای طراحی شده بود که ساکنان آن بتوانند مستقل زندگی کنند و با وجود امکانات اندک و شرایط ساده و بی‌تکلف  آنجا، در فعالیت‌های جمعی مشارکت داشته باشند. با این حال، او هیچ اشاره‌ای به احتمال وجود تبعیض یا بدرفتاری، چه از سوی کارکنان و چه از سوی جامعه، نمی‌کند. روایت گاستر هرچند احتمالاً جانب‌دارانه است اما یکی از معدود گزارش‌هایی است که تصویری از زندگی افراد دارای معلولیت در یکی از قدیمی‌ترین و مهم‌ترین مراکز آموزش آنان در ایران ارائه می‌دهد. این مرکز در سال‌های نخست، بیش از آن که بر آموزش خواندن و نوشتن تمرکز داشته باشد، به آموزش مهارت‌های ضروری زندگی می‌پرداخت. «نور آیین» به‌تدریج برنامه آموزشی خود را گسترش داد و آن را با نیازهای دانش‌آموزان تطبیق داد تا آنان را برای اشتغال در حرفه‌هایی مانند اپراتوری تلفن، تندنویسی و فیزیوتراپی آماده کند.

واکنش‌های معاصر به معلولیت

آموزش افراد دارای معلولیت در ایران معاصر با تلاش مبلغان مسیحی و شهروندان نیکوکاری آغاز شد که نخستین مراکز آموزشی برای ناشنوایان و نابینایان را تأسیس کردند. وزارت فرهنگ ایران تا دهه ۱۳۳۰ خورشیدی (۱۹۵۰ میلادی) نقش فعالی در این حوزه ایفا نکرد. در این دهه، این وزارتخانه با تأسیس مدارس ویژه کودکان دارای معلولیت ذهنی، نخستین گام‌های جدی خود را در آموزش استثنایی برداشت. در آن زمان، آزمون‌های مختلف هوش بر روی دانش‌آموزان دختر و پسر پایه‌های اول و دوم ابتدایی در تهران اجرا شد و بنا بر گزارش دفتر بین‌المللی آموزش، ۳۴ کودک دارای معلولیت ذهنی شناسایی شدند. بخشی از انگیزه دولت برای سرمایه‌گذاری در آموزش استثنایی، عضویت ایران در سازمان‌های بین‌المللی مانند سازمان ملل متحد و یونسکو بود؛ سازمان‌هایی که با تصویب قطعنامه‌هایی از حقوق افراد دارای معلولیت حمایت می‌کردند.

در سال ۱۳۴۸ (۱۹۶۹ میلادی)، اداره‌ای با عنوان اداره آموزش استثنایی در وزارت آموزش و پرورش تأسیس شد. این اداره مسئولیت راه‌اندازی و اداره مدارس ویژه کودکان نابینا، ناشنوا، دارای اختلالات هیجانی و مشکلات یادگیری را بر عهده داشت. با این حال، آموزش معلمان آموزش استثنایی همچنان با ضعف‌های جدی روبه‌رو بود. بیشتر معلمان تنها مدرک دیپلم داشتند و آموزش تخصصی چندانی در این زمینه ندیده بودند. همچنین، مدارس از برنامه درسی ویژه و منسجمی برای آموزش این گروه از دانش‌آموزان برخوردار نبودند. محمدرضا شاه پهلوی در سال ۱۹۷۰، به مناسبت سال جهانی آموزش اعلام کرد: «در ایران هیچ‌گونه تبعیضی در آموزش وجود ندارد و حتی کودکان معلول و استثنایی نیز می‌توانند از آموزش متناسب با نیازهای خود بهره‌مند شوند.» با این حال، نگرش جامعه، به‌ویژه خانواده‌ها، همیشه با این دیدگاه همسو نبود. روزنامه Iran Times در سال ۱۹۷۸ گزارش داد که «بسیاری از والدین تمایلی ندارند کودک معلول خود را به‌عنوان عضوی از خانواده بپذیرند یا حتی وجود او را به رسمیت بشناسند.»

از نظر حقوقی نیز وضعیت چندان متفاوت نبود. قانون اساسی مشروطه مصوب ۱۹۰۶ اشاره‌ای به حقوق یا امتیازات افراد دارای معلولیت نداشت. با این حال، قانون انتخابات اصلاح‌شده در اول ژوئیه ۱۹۰۹، زنان و همچنین «افرادی که از سلامت کامل عقل برخوردار نیستند یا تحت قیمومت قانونی قرار دارند» را از حق مشارکت در انتخابات محروم می‌کرد. در سال ۱۹۵۹، ایران قانونی مهم را در زمینه توان‌بخشی حرفه‌ای افراد دارای معلولیت تصویب کرد که بر پایه توصیه‌نامه شماره ۹۹ سازمان بین‌المللی کار (مصوب ۱۹۵۵) تدوین شده بود. این قانون، افراد دارای معلولیت را کسانی تعریف می‌کرد که به دلیل محدودیت‌های جسمی یا ذهنی، فرصت‌های شغلی آنان کاهش یافته است. هرچند این قانون گامی مهم به شمار می‌رفت اما دامنه آن تنها به اشتغال محدود می‌شد و دولت را موظف به مناسب‌سازی خدمات عمومی از جمله حمل‌ونقل، برای افراد دارای معلولیت نمی‌کرد. پس از انقلاب اسلامی و به‌ویژه در سال‌های پس از جنگ ایران و عراق، دولت تلاش گسترده‌ای برای حمایت از خانواده‌های شهدا و جانبازان انجام داد. با این حال، با وجود شمار بی‌سابقه جانبازان و افراد دارای معلولیت بر جای مانده از جنگ، نبود قوانین جامع برای تضمین حقوق افراد دارای معلولیت همچنان پرسش‌برانگیز بود.

از آنجا که معلولیت پس از جنگ ایران و عراق به موضوعی سیاسی و اجتماعی تبدیل شده بود، دولت برنامه‌های رفاهی متعددی را برای حمایت از این گروه اجرا کرد. گزارش وزارت خارجه ایالات‌متحده درباره وضعیت حقوق بشر در ایران در سال ۱۹۹۶ نیز تصریح می‌کند که دولت، به‌طور کلی بر اساس نژاد، معلولیت، زبان یا جایگاه اجتماعی تبعیض قائل نمی‌شود اما تبعیض بر پایه مذهب و جنسیت همچنان وجود دارد. همچنین، در گزارشی درباره وضعیت ایران در سال ۲۰۰۲ آمده است که بنیادهای مختلف، دارایی‌هایی به ارزش میلیاردها دلار را مدیریت می‌کنند و مسئولیت رسیدگی به خانواده‌های کشته‌شدگان جنگ، پناهندگان جنگی و اجرای برنامه‌های توسعه روستایی را بر عهده دارند. این گزارش همچنین اشاره می‌کند که سازمان تأمین اجتماعی ایران برای بازماندگان جنگ مستمری و برای افراد دارای معلولیت کمک‌هزینه‌هایی پرداخت می‌کند. افزون بر این، بنیاد امور جنگ‌زده‌ها که زیر نظر وزارت کار و امور اجتماعی فعالیت می‌کند، مسئول رسیدگی به بیش از دو میلیون آواره داخلی جنگ ایران و عراق، از جمله مجروحان و افراد دارای معلولیت ناشی از جنگ بوده است.

با وجود این حمایت‌های رفاهی، قوانین انتخاباتی ایران همچنان شرایطی را تعیین می‌کنند که می‌تواند به حذف افراد دارای معلولیت از مشارکت سیاسی بینجامد. بر اساس این قوانین، رأی‌دهندگان باید «از سلامت عقل» برخوردار باشند و نامزدهای انتخابات نیز باید توانایی «دیدن، شنیدن و سخن گفتن» را داشته باشند. بنابراین، هرچند جامعه ایران به‌تدریج با نگاهی همراه با همدلی، ترحم، پذیرش و تا حدی سازگاری به افراد دارای معلولیت می‌نگرد، ساختار سیاسی کشور همچنان در برخی موارد بر پایه معلولیت میان شهروندان تبعیض قائل می‌شود.

نتیجه‌گیری 

چرا دولت ایران تا این اندازه دیر مسئولیت خود را در قبال افراد دارای معلولیت پذیرفت؟ نخست آن که، افراد دارای معلولیت در طول تاریخ ایران هرگز به‌عنوان یک طبقه اجتماعی مشخص یا گروهی منسجم شناخته نمی‌شدند. این «نامرئی بودن سیاسی» هم پیامدهای مثبت داشت و هم پیامدهای منفی. از یک سو، به دلیل کمبود نهادهای تخصصی، افراد دارای معلولیت ناگزیر در جامعه و در کنار دیگران زندگی می‌کردند و از زندگی اجتماعی کاملاً جدا نمی‌شدند. از سوی دیگر، همین دیده نشدن باعث شد حقوق و مطالبات آنان نیز نادیده گرفته شود و این تصور شکل بگیرد که ضرورتی ندارد در عرصه سیاسی با دیگر شهروندان از حقوق برابر برخوردار باشند. دوم آن که، برخلاف امپراتوری عثمانی، ایران در دوره‌های مختلف با تغییر سلسله‌های حکومتی و بی‌ثباتی سیاسی روبه‌رو بود. این وضعیت، استمرار سرمایه‌گذاری دولت در نهادهای خیریه و حمایتی را دشوار می‌کرد. حتی زمانی که چنین مراکزی ایجاد شدند، اولویت آن‌ها حفظ سلامت و بازگرداندن توان جسمی سربازان سالم برای ادامه خدمت بود، نه حمایت از جانبازان جنگی.

سرانجام نویسنده معتقد است که جامعه ایران به‌تدریج نگرشی مبتنی بر مدارا، دلسوزی و ترحم نسبت به افراد دارای معلولیت پیدا کرد اما این نگرش همیشه به معنای پذیرش برابری حقوقی آنان نبود. فرصت‌های آموزشی و اجتماعی به‌مرور گسترش یافت و بخشی از نیازهای این گروه را پاسخ داد. برای نمونه، لاله و لادن بیژنی توانستند در دانشگاه تهران، معتبرترین مرکز آموزش عالی کشور، تحصیل کنند؛ اما با وجود این پیشرفت‌ها، قوانین اساسی و ساختار حقوقی ایران هنوز برابری کامل حقوقی و سیاسی را برای بسیاری از افراد دارای معلولیت تضمین نمی‌کند. اندکی پیش از عمل جراحی‌ای که به بهای جانشان تمام شد، لاله و لادن بیژنی درباره انگیزه خود برای پذیرش این خطر گفتند: «دوست داریم بتوانیم بدون آینه، چهره یکدیگر را ببینیم.» آرزو و خواسته آنان هرگز تحقق نیافت، اما زندگی‌شان میراثی ارزشمندتر بر جای گذاشت. لاله و لادن بیژنی نشان دادند که افراد دارای معلولیت، اگر فرصت و امکان لازم را داشته باشند، می‌توانند با پذیرش تفاوت‌های خود، زندگی و جامعه را نه از دریچه محدودیت، بلکه از منظر توانایی‌ها و ظرفیت‌هایشان تجربه کنند.


فیروزه کاشانی‌ثابت، دانشیار تاریخ در دانشگاه پنسیلوانیا است.


[1] Edouard Se´ guin and Alfred Binet

[2] Overseas Consultants Incorporated

[3] Ernst Jakob Christoffel

[4] Gwen Gaster