مرگ استاد؛ برای یک حقالتدریسی مقام عالی وجود ندارد
از مرگ فروشنده آرتور میلر تا وضعیت اساتید حقالتدریسی؛ روایتی از بیثباتسازی نیروی کار آکادمیک، حقوقهای تحقیرآمیز و استادانی که حتی اتاقی در دانشکده ندارند.
فروشندهی فرهادی، آخرین فیلم ایرانی است که توانست اسکار ببرد. فیلمی که میخواست با مخاطب از اخلاق و دوراهی اخلاقی سخن بگوید، با ارجاعاتی به مرگ فروشنده میلر و بازی بینامتنی با گاو ساعدی. مخاطبان جهانی و هیئت داوری اسکار احتمالا همان چیزی را از فرهادی شنیدند که قصد داشت بگوید. در ایران اما فروشنده جدای از عنوان پرفروغ برندهی اسکار با یک دیالوگ معروف شد:
«عماد: چیکار دارن میکنن با این شهر؟ دلم میخواست میشد یه لودر یه گذاشت زیر این شهر، همه رو خراب کرد، دوباره از نو ساخت.
بابک: بابا همهی اینا رو به بار خراب کردن، دوباره ساختن این از آب دراومده.»
مخاطب ایرانی، اصرار داشت این دیالوگ را بیانی استعاری از تاریخ معاصر و تلاشهای متعدد تا آن روزش برای کوبیدن و از نو ساختن بداند: انقلاب مشروطه، نهضت ملی، انقلاب ۵۷، اصلاحات و جنبش سبز. تلاشهایی که هر بار یا ناکام مانده، یا به چنان نتیجهای رسیده است که سزاوار چیزی بیش از کوبیده شدن به امید سربرآوردن چیز جدیدی نیست. خلاف هیئت داوری اسکار، مخاطب ایرانی در مقام آنچه استوارت هال و بیرمنگامیها نامش را «خواننده فعال» میگذارند، ظاهر شد و معنایی را به متن بار کرد که ابدا از خیال مولف هم عبور نکرده بود. مینیمالیسم درام خانوادگی فرهادی را چه به بیان استعاری سرخوردگی تاریخی ملت؟ فروشنده در ایران پرفروشترین فیلم سال ۹۵ شد. در همان سال «من سالوادور نیستم»، «ابد و یک روز» و «بارکد» هم در جمع ۱۰ فیلم پرفروش سال بودند.
این دیگر فیلمهای پرفروش میتوانند به ما چیزی بگویند دربارهی آن معنایی که مخاطب ایرانی به فروشندهی فرهادی میافزود. اولی روایت یک خوششانسی است: جفت نشستن تاس آنکه آه ندارد با ناله سودا کند و به صرف تشابه به یک برزیلی به نام سالوادور برای اولین و آخرین بار فرصت میکند، سفر خارجی برود و تفریح کند. «ابد و یک روز» روایت رنگ و رو رفتهای از فقر و اعتیاد بود و بارکد، رویای جمعی پس گرفتن حق از آن کلاش کلاهبرداری که ما را به خاک سیاه نشانده و از درسخواندن در یک دانشگاه خوب به دزدی و اخاذی و قاچاق مواد و... کشانده.
به این معنا میتوان گفت، مخاطب ایرانی فروشندهی فرهادی را مرگ فروشندهی میلر میدید. مرد بازندهای که به خاطر جیب خالی همهی زندگی را میبازد. اگر جیب عماد خالی نبود، میتوانست بعد از ریزش خانه، بیدغدغه و دردسر برود خانهای درست و حسابی اجاره کند و در خانهای که پیشتر خانهی یک روسپی بوده، پناه نگیرد.
این یک فیلم نیست
این که کسی بعد از سالها درس دادن و کلاس رفتن نتواند یک خانه اجاره کند، شاید به عنوان بخش فکرنشدهی فیلم فرهادی بدون اهمیت باشد اما به عنوان وصف واقعی وضعیت استادان حقالتدریسی دانشگاه، اتفاقا حائز اهمیتی غیرقابل انکار است. ناتوانی در اجاره کردن یک خانه با تکیه به حقوق حقالتدریسی تدریس در دانشگاه، به کنار، آنچنان که شیوا علینقیان، مجید میرنظامی، نوید نادری و مهدی یوسفی استادان حقالتدریسی فعلی و پیشین دانشگاهها میگویند: «حقوق حقالتدریسی حتی کفاف هزینهی رفت و آمد به دانشگاه را نیز نمیدهد.»
همین وضعیت را مرتضی طاهری معاون آموزشی دانشگاه علامه طباطبایی تهران را با کلمات دیگری میگوید: «هیچ منفعت مالی از تدریس با حقالتدریسی که طبق مقیاس وزارت علوم پرداخت میشود، متصور نیست که کسی بخواهد از این طریق منبع درآمد ثابت یا قابل توجهی داشته باشد. میخواهد ارتباطش با دانشگاه را حفظ کند.» شرح دقیقتری از وضعیت استاد حقالتدریسی را همچنان نوید نادری، که بیشتر از استاد حقالتدریسی سابق دانشگاه وصف «نیروی آموزشی ارزانقیمت سابق» را برای خود میپسندد، با ما در میان میگذارد: «شما وقتی حقالتدریسی درس میدهید، زمان کاری شما فقط همان دو ساعتی که سر کلاس هستید حساب میشود. در واقع محاسبهی کار به صورت ساعتی است و برای هر ساعت هم مبلغ خیلی خیلی کمی دریافت میکنید و اساسا این در نظر گرفته نمیشود که شما برای سر کلاس رفتن، باید مطالعه کنید، مطالب آماده کنید، طرح درس ترم را بنویسید، بعد از کلاس باید با دانشجوها در ارتباط باشید، سوالشان را جواب بدهید، وقت و انرژی بگذارید، تکالیف و نوشتههاشان را بررسی کنید و... هیچکدام از این موارد محاسبه نمیشود.»
مهدی یوسفی که نیز مدتی است از فضای تدریس فاصله گرفته است، دستمزد حقالتدریسی را اینگونه توصیف میکند: «پولی که داده میشود بسیار ناچیز است، فکر کنید ترمی مثلا یک میلیون. یعنی تو باید ۱۵ جلسه درس بدهی با یک چنین پولی، حالا شاید در این مدت، کمی بالاتر رفته باشد. از این بدتر آن که حقوق حقالتدریسی توی نظام پرداخت خود دانشگاه جایی ندارد و خود من مثلا نزدیک ۷۰-۸۰ واحد تا الان درس دادهام و تا حالا فقط یک بار پول گرفتهام. برای اینکه این پرداختها در سیستم بوروکراسی دانشگاهی میافتد و دیگر شما باید خودت بروی و پیگیری کنی. یعنی باید دهها بار مراجعه کنی که واقعا ارزش این پیگیری را ندارد. یعنی به کرایهی رفت و برگشت تا دانشگاه نمیارزد که این پیگیری را انجام بدهی. در نتیجه پیگیری نمیکنی و پرداخت حقالتدریسی با یک تاخیر بسیار زیاد چندساله است. یعنی این یک میلیون تومان که شما امروز میگیرید، مربوط به سه سال پیش است. تجربهی من حداقل چنین چیزی بوده.»
شیوا علینقیان هنوز هم استاد حقالتدریسی دانشگاه است، تجربهاش از وضعیت پرداخت حقالتدریسی را اینگونه شرح میدهد: «در دانشگاه تهران من از سال ۹۹ تا 1402 تدریس داشتم اما تا همین امروز هم چیزی به من پرداخت نکردهاست. حتی وقتی شما پیگیر میشوید، این جواب را میشنوید که ما حتی بودجه کافی برای تصفیهکردن بدهی به اساتید هیئت علمی را هم نداریم و این شرایط فقط مختص دانشگاه تهران نیست. در دانشگاه علامه هم همین شرایط برقرار است و علامه هم چیزی به من پرداخت نکرده است.» علینقیان همچنین مبلغ پرداختی بابت تدریس اساتید حقالتدریسی را «تحقیرآمیز» دانسته میگوید: «من همین اخیرا دستمزد تدریس ترم پیش یعنی ترم مهر تا بهمن را از علم و فرهنگ گرفتم و برای یک ترم به من ۴ میلیون و ۹۰۰ هزار تومان پرداخت کردند. سال گذشته هم این مبلغ ۳ میلیون و خوردهای بود.»
مجید میرنظامی استاد حقالتدریسی معماری نیز وضعیت اساتید حقالتدریسی را وضعیتی غیر قابل قیاس با اساتید هیئت علمی که تعداد واحد مشابهی تدریس میکنند، دانسته و با در روایتی کاملا مشابه با دیگران میگوید: «به نظر میرسد سال به سال هم شکاف پرداختی میان اساتید حقالتدریسی و غیر حقالتدریسی افزایش یافته. در مورد خود پرداخت هم باید بگویم که پرداخت در یکی از دانشگاههای غیرانتفاعی که من آنجا تجربه تدریس دارم، خیلی منظم است یعنی حداکثر با فاصلهی یکی دو ماه بعد از اتمام ترم انجام میشود اما در دانشگاههای دولتی هیچ نظم پرداختی وجود ندارد و خود من سه ترم است که از یک دانشگاه هیچ دریافتی نداشتهام.... الان دیگر حقوق حقالتدریسی به نقطهای رسیده که دیگر هزینهی ایاب و ذهاب به دانشگاه را هم تامین نمیکند و انگار آدم باید چیزی هم خرج کند که استاد حقالتدریس باشد.»
اگر تنها مسئلهی اساتید حقالتدریسی دستمزد اندک یا پرداخت دیرهنگام دستمزد در یک اقتصاد تورمی بود، برای نوشتن یک گزارش کفایت میکرد اما میزان و بینظمی پرداختها فقط یکی از مسائل و مصائب اساتید حقالتدریسی است. بر اساس مصاحبههای انجام شده برای کسی که استاد حقالتدریسیاست حتی بیمه رد نمیشود. وقتی وزارت علوم یا دانشگاههای مختلف خبر از طرحهای جدیدشان برای مسکن اساتید میدهند، اساتید حقالتدریسی را در بر نمیگیرد. بورسی سالانهای که دانشگاه معمولا به اساتید میدهد که تا سقف معینی از هزینههای تحقیق و پژوهش آن سال را به هر استاد برگرداند هم به استاد حقالتدریسی تعلق نمیگیرد. مسکن و بورس پژوهشی به کنار، ابتداییترین موارد مثل سلف دانشگاه و حتی بن کتابی که معمولا متعلق به اساتید است به حقالتدریسیها تعلق نمیگیرد.
اساتید بیکرسی
گای استندینگ در «پریکاریا؛ یک طبقهی خطرناک» یکی از اشکال امنیت کار در شهروندی صنعتی را امنیت نمایندگی و برخورداری از صدای جمعی برای پیگیری مطالبات و حقوق صنفی میداند، استاد حقالتدریسی حتی به اندازهی داشتن اتاقی کوچک در دانشکده هم به مثابه استاد بازشناسی نمیشود.
نوید نادری در این باره میگوید: «من در دانشگاههای علامه و بهشتی به صورت حق التدریس کار میکردم. در علامه اتاق نداشتم، یک اتاق بود برای همهی اساتید حقالتدریس و ممکن بود در آن واحد ۵-۶ استاد در اتاق باشند. در بهشتی هم به واسطهی قراردادی که در سال اول تدریس از جانب بنیاد نخبگان بین من و دانشگاه منعقد شده بود، من یک اتاق داشتم که با یک نفر دیگر مشترک بود. من در آن اتاق یک میز ثابت داشتم که هر روز میتوانستم از آن استفاده کنم اما اساتید حقالتدریسی – که قراردادشان از جانب بنیاد نخبگان نبود- میزشان مشترک بود و من نمیدانم اگر آن قرارداد را نداشتم همین میز ثابت هم در اختیار من قرار میگرفت یا نه.»

مهدی یوسفی نیز تجربهی خود از این قسم بازشناسی به واسطهی در اختیار داشتن فضا را چنین میگوید: «داشتن اتاق جمعی، چیزی بود که من در حین تدریس در دانشکدهی علوم سیاسی دانشگاه علامه، با آن برخورد کردم ولی مثلا هنگام تدریس در دانشکدهی ارتباطات این اتاق جمعی اساتید حقالتدریسی هم وجود نداشت و صرفا یک صندلی در یکی از اتاقهای اداری دانشکده بود که باید در کنار یکی از کارمندان مینشستم.»
مجید میرنظامی نیز تجربهی خود را اینطور شرح میدهد: «برای اساتید حقالتدریسی به جای اتاق شخصی یک اتاق اساتید وجود دارد که میزان تجهیز بودنش هم بستگی به وضعیت کلی دانشکده دارد. محدودیتهایی هم وجود دارد، مثلا در یکی از دانشکدههایی که من درس میدهم، اتاق اساتیدی وجود دارد که مایکرویو و سینک و... دارد و با کارت پرسنلی اساتید باز میشود، ولی ما چون حق التدریسی هستیم و این کارت را نداریم، باید همیشه از کارمندان دانشگاه یا اساتید دیگر خواهش کنیم که در را برایمان باز کنند. صندلی دفتر استادی اما تنها صندلی دریغ شده از استاد حقالتدریسی نیست. استاد حقالتدریسی در جلسات گروه هم صندلی ندارد.
نوید نادری به تصریح میگوید: «استاد حقالتدریسی، نه فقط در تصمیمگیریهای گروه نقشی ندارد، بلکه حتی به جلسات گروه هم دعوت نمیشود.» مهدی یوسفی در روایت بسیار مشابهی میگوید: «تو اگر استاد حقالتدریسی باشی نه فقط در گروه جایی در تصمیمگیریها نداری بلکه، تصمیمات گرفتهشده در گروه با تو چک هم نمیشود، حتی در مورد درسهای خودت.
مجید میرنظامی میگوید: «حق تصمیمیگیری استاد حقالتدریسی در گروه تنها در پاسخگویی به این دو سوال است: فلان روز میتوانی بیایی یا نه؟ فلان درس را میتوانی درس بدهی یا نه؟ و وقتی شما نتوانید حضور پیدا کنید لزوما گروه برنامه را تغییر نمیدهد، بلکه ممکن است به سراغ استاد حقالتدریسی دیگری برود.»
شیوا علینقیان هم در این مورد میگوید: «در شرایطی که من در دانشگاه تهران گزینهی جذب گروه بودم و گروهی مجازی تشکیل داده بودند با عنوان «همکاران جدید» و من هم در گروه اضافه کرده بودند با این حال یک بار به هم به جلسه گروه دعوت نشدم و در جریان تصمیمات گروه قرار نمیگرفتم. اخبار اتفاقات گروه را از دانشجویان میشنیدم و این فقدان عاملیت کاملا محسوس بود.»
جدای از این روایت اساتید حقالتدریسی، مرتضی طاهری، معاون آموزشی دانشگاه علامه طباطبایی تهران البته وصف متفاوتی از وضعیت دارد و میگوید: «اساتید مدعو تقریبا سه گروه هستند: یک گروه اساتیدی هستند که عضو هیئت علمی دانشگاههای دیگرند و در دانشگاه دیگری استاد مدعو میشوند. اینها عموما درسهای ثابتی را تدریس میکنند و معمولا افراد شناختهشدهای هستند. خیلی از دانشگاهها مثل دانشگاه ما معمولا جلسههایی با اساتید مدعو میگذاریم، چه در سطح گروه و چه در سطح دانشگاه و حرفهایشان را میشنویم. البته همهی دانشگاهها و همهی گروهها این کار را نمیکنند. گروه دوم اساتید مدعو دانشجویان دکتری تازه فارغالتحصیل شدهاند. گروه سوم هم کسانی هستند که در رشتههای مختلف به تناسب رشتهشان شاغل هستند. مثلا در رشتهی حقوق ممکن است قضات و وکلا باشند. در رشتههای حسابداری و مالی کسانی باشند که در بانک یا سازمان بورس مشغول به کارند و در مدیریت دولتی کسانی که در سارمانهای دولتی حضور دارند. این افراد به سبب علاقه به تدریس، با استاد دیگری به صورت مشترک تدریس میکنند. به این صورت که آن استاد بخش نظری درس را میگوید و ایشان بخش عملی را. با شما موافقم که مشکل شنیده شدن صدا ممکن است در مورد دستهی دوم مصداق داشته باشد ولی دستهی اول و سوم معمولا ارتباطات وثیق و معنیداری با اعضای گروه دارند.»
چرا ماندهاند؟
مرور مشکلات یک استاد حقالتدریسی، برای هرکسی میتواند این سوال را ایجاد کند که با این حساب اصلا چرا یک استاد حقالتدریسی، در وضعیت حقالتدریسی باقی میماند؟ مجید میرنظامی استاد حقالتدریسی معماری میگوید: «میتوان تصور کرد که کسی استاد تازهکاری است و تازه دکتریاش را گرفته و این میتواند برایش رزومهای باشد تا بعدها شانس و امکان جذب در هیئت علمی را پیدا کند.»
نوید نادری هم میگوید: «اساسا من فکر نمیکنم کسی با حقوق حقالتدریس بتواند زندگی کند و تنها دلیلی که آدمها به درس دادن به عنوان استاد حقالتدریس ادامه میدهند امید به این است که در آینده استخدام شوند.»
مهدی یوسفی معتقد است: «تجربهی من چنین است که تو وقتی استاد حقالتدریسی هستی، تنها استاد حقالتدریسی دانشکده نیستی، بلکه یک نفر از بیست نفری هستی که دارند به امید جذب شدن درس میدهند که فقط یکیشان در سه تا چهار سال آینده قرار است جذب شود.» حتی طاهری، معاون آموزشی دانشگاه علامه طباطبایی نیز روایتی مشابه به دست میدهد: «گروه دوم اساتید مدعو دانشجویان دکتری تازه فارغالتحصیل شدهاند، این گروه بیشتر به دنبال غنیکردن و ساختن رزمهشان هستند تا بعدا بتوانند برای جذب در هیئت علمیها اقدام کنند. چون تدریس در دانشگاه، به خصوص دانشگاههای معتبر یکی از عوامل تاثیرگذار رزومه در هنگام اقدام برای جذب است.»
شوق یک خیز بلند
مجید میرنظامی از شکاف مهم در فضای زیست شغلی حقالتدریسی ما میگوید: «اتاق اساتید جایی است که اساتیدی که هیچکدام اتاق ندارند و هیئت علمی نیستند، فرصتی پیدا میکنند که با هم حرف بزنند اما عجیب است که هیچوقت این صحبت کردن و ارتباط برقرار کردن، به یک هویت صنفی استاد حقالتدریس، منجر نمیشود.»
مهدی یوسفی با روایتی متفاوت صحبت از این هویت/تشکل صنفی ناموجود میکند: «من راستش اگر فقط بخواهم تجربهی خودم را بگویم، هیچ وقت ندیدم مانعی باشد که شما بخواهید تشکل صنفی حقالتدریسی تاسیس کنید ولی دو مسئله وجود دارد، یکی اینکه اساتید حقالتدریسی با هم ارتباطی ندارند؛ یعنی استاد درسش را میدهد و از دانشکده میرود و ممکن است تعدادی از اساتید حقالتدریسی همان دانشکده را هم هرگز نبیند. من فقط در علوم سیاسی علامه تجربهی اتاق اساتید را داشتم که خب آنجا هم به این صورت بود که همه اساتید یکدست نبودند و بعضا در وضعیت متفاوتی بودند، مثلا خودشان در جای دیگری هیئت علمی بودند یا مثلا در آستانهی پیمانی شدن بودند. خب این یک مانع است و مسئلهی دیگر این است که اساتید حقالتدریسی چندان خود را با این عنوان هویتیابی نمیکنند و خیلی وضعیتشان را موقتی و گذرا میدانند.»
شیوا علینقیان نیز در این خصوص میگوید: «این مسئلهی دفاع از حقوق صنفی حقالتدریسیها در دورهای برای خود من هم دغدغه جدی بود ولی چیزی که باعث میشود هویت جمعی صنفی شکل نگیرد این است که فعالیت صنفی همواره نیاز به صرف وقت و انرژی دارد، اما دغدغههای معیشتی و کارهای دیگری که درواقع معاش استاد حقالتدریسی را تامین میکند، هیچ انرژی و وقت و فرصتی برای این مساله باقی نمیگذارد.»
نوید نادری علاوه بر تدریس در ایران سابقهی تدریس در ایالاتمتحده را هم دارد. البته چنان که خودش میگوید این تدریس بخشی از قراردادش با دانشگاه در قالب کمک هزینه دانشجویی بوده، اما در مقایسهی وضعیت اساتید حقالتدریسی در ایران و آمریکا میگوید: «من فکر میکنم در ایران آش از نسخهی اصلی بیثباتسازی نیروی کار شورتر است. من حقوقی که میگرفتم برای یک زندگی دانشجویی کفاف میداد، البته گاهی پیش میآمد که بیرون دانشگاه هم کار کنم که بیشتر پول داشته باشم. وقتی به ایران برگشتم حقوقی پایه یکی که از قِبَل قراردادم با بنیاد نخبگان میگرفتم [و از حقوق حقالتدریسی بیشتر بود] کفاف همان زندگی دانشجویی را میداد. اگر به ایران برنمیگشتم احتمالا سال بعدش adjunct میشدم یعنی چیزی شبیه استاد حقالتدریسی اینجا. اگر ادجانت میشدم حقوقم از ماهیانه ۲۵۰۰ دلار تقریبا ۲۹۰۰ میشد یعنی تقریبا یک پلهی کوچک بیشتر میشد. و سالهای آخری که من آنجا بودم ادجانتها شروع به تشکیل اتحادیه کرده بودند و با تشکیل این اتحادیه روی وضعیت کاری خودشان در دانشگاه تاثیرگذاری میکردند. مثلا یکی از کارها این بود که دانشگاه یکسری کلاسهای writing in discipline داشت؛ به این صورت که مثلا تو متخصص ادبیات تطبیقی بودی، یا انسانشناسی فرهنگی. یک تعداد دانشجو باید آن واحد را پاس میکردند که کردیت رایتینگ بگیرند از آن درسها. حالا ممکن بود آن دانشجو اصلا دانشجوی پزشکی باشد. دانشگاه میخواست این کلاسها صرفا مهارتهای ابتدایی مثل چطور پاراگراف نوشتن و... باشد. اما ادجانتها میگفتند که نه این درس باید یک موضوع مشخص در مطالعات ادبی باشد و دانشجو از طریق درگیر شدن با موضوعی مشخص در کلاس این مهارت را بیاموزد و در نتیجه استادش هم باید استاد مطالعات ادبی باشد. همان موقع اتحادیه دانشجویان تحصیلات تکمیلی هم تشکیل شده بود که بیشتر حول حقوق صنفی دانشجویان دکتری که باید درسهایی هم در دانشگاه تدریس میکردند، تشکیل شده بود. در آمریکا که این اتفاق افتاد، من فکر میکنم نوعی آگاهی طبقاتی بین ادجانتها شکل گرفته بود مبنی بر این که دانشگاه ما را استخدام نخواهد کرد و به عنوان ادجانت باید حقوقمان را مطالبه کنیم. من وقتی وارد دانشگاه شدم، دانشگاه ما شش نفر دانشجوی دکتری گرفت که من تنها غیرآمریکایی آن ورودی بودم و از بین ما شش نفر فقط یکیمان الان موقعیت نسبتا باثبات دانشگاهی دارد. بنابراین چیزی شکل گرفته بود که باید برای موقعیت حقالتدریسی یا ادجانت باید کاری کرد و راهی برای بهبود وضعیت باز کرد. البته این راه هم با خطرات بسیار باز میشد چون دانشگاه که هیچ تعهدی به ادجانت ندارد و میتواند به راحتی قرارداد را تمدید نکند اما تشکیل اتحادیه و همکاری با وکلایی که در حوزه حقوق کار فعالیت میکردند راههایی را باز کرد. البته هنوز درگیری ادجانتها برای بهبود وضعیتشان ادامه دارد.»
استاد حقالتدریسی بدون مقام عالی
وضعیت استاد حقالتدریسی به خصوص در حوزههای ادبیات و علوم اجتماعی بیش از هرچیز یادآور پردهی آخر نمایشنامهی مرگ فروشندهی میلر است، آنجا که چارلی در دفاع از رفیق رفتهاش ویلی لومان به بیف که پدرش ویلی را سرزنش میکند، میگوید: «هیچکس حق نداره اونو سرزنش کنه. تو نمیفهمی. اون یه فروشنده بود. برای فروشنده مقام عالی وجود نداره. نه از پیچ و مهره سر درمیاره، نه از علم حقوق سررشته داره و نه طب میدونه. ... یه فروشنده باید آرزو داشته باشه، طبیعیش اینه.»
استاد حقالتدریسی هم جدای از همین وضعیت تدریس راهی برای امرار معاش از طریق تخصص و دانشش ندارد. حالا باید چشم به آینده دوخت که آیا هویت حقالتدریس برای خود حقالتدریسیها به رسمیت شناخته میشود و حولش جمع میشوند؟ آیا برای ما خبرنگاران و روزنامهنگاران مسئله میشود و در مورد میزان دستمزدشان در حیاط دولت و حاشیه نشستها از وزیر علوم میپرسیم؟ برای خود وزیر علوم مهم میشود و ممکن است ارتقای حقوق حقالتدریسیها هم چیزی بشود که وزیر بخواهد به آن افتخار کند؟