قلمرو رفاه

شریعتی، غنی‌نژاد و اخلاق داوری در تاریخ اندیشه

موسی غنی‌نژاد در جدیدترین اظهارات خود به علی شریعتی تاخته و از او به عنوان شیاد یاد کرده است. یادداشت حاضر نقدی به این سخنان اوست.

11 مرداد 1405 - 12:26 | اندیشه انتقادی
مریم زارعیان
مریم زارعیان جامعه‌شناس

جوامعی که با بحران‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مواجه‌اند، بیش از دیگر جوامع در معرض نوعی تقلیل‌گرایی تاریخی قرار می‌گیرند؛ رویکردی که پیچیدگی‌های انباشته تاریخ را به یک فرد، یک اندیشه، یک واقعه یا حتی یک کتاب فرو می‌کاهد. چنین رویکردی، هرچند از منظر روان‌شناختی قابل فهم است، اما در علوم اجتماعی بیش از آنکه به فهم واقعیت یاری رساند، آن را ساده‌سازی می‌کند. جامعه ایران نیز از این قاعده مستثنا نیست. در چنین فضایی، نام علی شریعتی بیش از بسیاری از روشنفکران معاصر به میان می‌آید؛ گاه به‌عنوان الهام‌بخش نسل انقلاب و گاه به‌عنوان متهم اصلی برخی پیامدهای پس از انقلاب ۱۳۵۷. در تازه‌ترین نمونه این مناقشه، موسی غنی‌نژاد، اقتصاددان برجسته و از مهم‌ترین نظریه‌پردازان اقتصاد بازار در ایران، در نقد شریعتی، افزون بر آرای او، از تعابیری استفاده کرده است که از منظر اخلاق گفت‌وگوی علمی محل تأمل است. بی‌تردید شریعتی، مانند هر متفکر دیگری، باید در معرض نقد قرار گیرد؛ اما پرسش بنیادین آن است که مرز میان نقد اندیشه و داوری درباره شخصیت صاحب اندیشه کجاست؟

این نوشتار نه دفاع از منظومه فکری شریعتی است و نه مخالفت با لیبرالیسم اقتصادی غنی‌نژاد؛ بلکه دفاع از اصلی بنیادین در علوم انسانی است: اندیشه‌ها را باید در بستر تاریخی‌شان فهمید و متفکران را با معیارهای روشمند نقد کرد، نه با برچسب‌های اخلاقی.

اصل نخست؛ هیچ اندیشه‌ای بیرون از ظرف تاریخی خود قابل فهم نیست

یکی از بنیادی‌ترین آموزه‌های تاریخ اندیشه آن است که هیچ متفکری را نمی‌توان جدا از افق تاریخی زمانه‌اش فهمید. اندیشه‌ها در خلأ شکل نمی‌گیرند، بلکه پاسخی به مسائل و بحران‌های عصر خویش‌اند. از همین رو، آثار متفکران گذشته را با دانسته‌های امروز محاکمه نمی‌کنیم، بلکه می‌کوشیم دریابیم آنان در پاسخ به چه مسئله‌ای سخن گفته‌اند. همین اصل درباره شریعتی نیز صادق است. او در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ می‌اندیشید؛ دورانی که گفتمان عدالت‌خواهی، ضداستعماری و سوسیالیستی بخش مهمی از فضای روشنفکری جهان را شکل می‌داد. بسیاری از ایده‌هایی که امروز محل نقدند، در آن زمان بخشی از افق مسلط اندیشه سیاسی و اجتماعی بودند.

حتی بسیاری از دولت‌های غیرسوسیالیست نیز تحت تأثیر فضای فکری آن دوران، به اتخاذ سیاست‌های رفاهی و بازتوزیعی روی آوردند. فرانسه ــ که هم شریعتی و هم غنی‌نژاد بخشی از تحصیلات خود را در آن گذرانده‌اند ــ با وجود قرار داشتن در بلوک غرب، در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ یکی از مهم‌ترین کانون‌های اندیشه‌های چپ و ضداستعماری به شمار می‌رفت. در ایران نیز گفتمان عدالت اجتماعی به مخالفان حکومت محدود نبود، بلکه در ادبیات رسمی حکومت پهلوی نیز بازتاب داشت؛ تا آنجا که محمدرضا شاه در مقطعی خود را «از چپ‌گرایان، چپ‌گراتر» توصیف کرد. یادآوری این زمینه تاریخی نه دفاع از سوسیالیسم است و نه تأیید همه آرای شریعتی؛ بلکه تأکید بر این اصل است که نخستین شرط هر نقد علمی، فهم زمینه تاریخی پیدایش اندیشه است.

اصل دوم؛ نقد اندیشه، نه محاکمه شخصیت

اینکه شریعتی از خطا مصون نبوده، بدیهی است. بسیاری از آرای او درباره دین، ایدئولوژی، جامعه، اقتصاد و تاریخ اسلام امروز موضوع نقدهای جدی‌اند. از مهم‌ترین این نقدها، کتاب دین فربه‌تر از ایدئولوژی اثر عبدالکریم سروش است؛ اثری که به جای تخفیف شخصیت شریعتی، ساختار نظری اندیشه او را نقد می‌کند.

در سنت اندیشه‌ورزی، نقد زمانی اعتبار می‌یابد که متوجه استدلال‌ها، مفاهیم و مبانی نظری باشد، نه آنکه به داوری درباره شخصیت صاحبان اندیشه فروکاسته شود. از همین رو، اعتبار یک نقد نه به تندی تعبیرهای آن، بلکه به انسجام استدلال، اتقان شواهد و قدرت تحلیل آن وابسته است. حتی اگر نتیجه، نقدی بسیار سخت‌گیرانه باشد، زبان آن باید همچنان زبان استدلال باقی بماند؛ زیرا هدف نقد علمی، اقناع عقل است، نه اقناع احساس.

اگر بنا باشد معیار داوری درباره متفکران، برچسب‌های اخلاقی باشد، کمتر اندیشمندی از این محکمه جان سالم به در خواهد برد. سیدجواد طباطبایی نیز بارها هدف نقدهای تند و شخصی قرار گرفته است؛ اما انتظار منصفانه آن است که میراث فکری او با استدلال سنجیده شود، نه با تخفیف شخصیت. اگر این معیار را درباره طباطبایی روا می‌دانیم، رعایت همان معیار درباره شریعتی نیز دفاع از انصاف در نقد است، نه دفاع از یک شخص. جامعه‌ای که نتواند میان نقد و تخریب، مخالفت فکری و خصومت شخصی تمایز بگذارد، نمی‌تواند ظرفیت گفت‌وگو را ارتقاء دهد. از همین رو، از کسانی که خود را متعلق به سنت لیبرالی می‌دانند، انتظار می‌رود بیش از دیگران از کیفیت گفت‌وگوی عمومی دفاع کنند؛ چراکه لیبرالیسم تنها دفاع از اقتصاد بازار نیست، بلکه دفاع از آزادی اندیشه، تکثر آرا، مدارا و نقد منصفانه نیز هست.

اصل سوم؛ تحول فکری، جوهر حی اندیشه است

یکی از ابعاد کمتر مورد توجه این مناقشه، امکان تحول فکری است. موسی غنی‌نژاد نیز در جوانی گرایش‌هایی متفاوت با مواضع امروز خود داشت و بعدها به یکی از مهم‌ترین مدافعان اقتصاد بازار در ایران تبدیل شد. این تحول، نه ضعف، بلکه نشانه پویایی ذهن و آمادگی برای بازاندیشی است. اگر چنین امکانی برای یک اندیشمند پذیرفته می‌شود، چرا درباره شریعتی ناممکن فرض شود؟ هیچ‌کس نمی‌تواند با قطعیت بگوید اگر او پس از انقلاب زنده می‌ماند، همان آرای دهه پنجاه را حفظ می‌کرد. تاریخ اندیشه سرشار از متفکرانی است که در پرتو تجربه، بخشی از آرای خود را اصلاح کرده‌اند. سلب این امکان از اندیشمندان، در واقع نادیده گرفتن ظرفیت یادگیری تاریخ است.

اصل چهارم؛ خطای تقلیل‌گرایی در تبیین انقلاب

از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، انقلاب‌ها پدیده‌هایی چندعلتی‌ هستند. انقلاب ۱۳۵۷ نیز حاصل برهم‌کنش عوامل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، مذهبی و بین‌المللی بود. در چنین بستری، نسبت دادن پیامدهای انقلاب به شریعتی، تقلیل واقعیتی پیچیده به تبیینی ساده است. ادبیات معاصر جامعه‌شناسی سیاسی نیز تبیین‌های تک‌علتی را برای توضیح انقلاب‌ها ناکافی می‌داند. هرچه پدیده پیچیده‌تر باشد، سهم عوامل ساختاری در تحلیل آن بیشتر و نقش افراد در شبکه‌ای از متغیرهای متداخل معنا پیدا می‌کند.

نتیجه؛ دفاع از انصاف، نه از اشخاص

علی شریعتی نه قدیس بود و نه شیاد؛ همان‌گونه که هیچ متفکری را نمی‌توان با چنین دوگانه‌های ساده‌ای توصیف کرد. آثار او، همچون آثار هر اندیشمند دیگری، سزاوار نقدی دقیق، مستند و سخت‌گیرانه‌اند؛ اما میان سخت‌گیری علمی و بی‌مهری اخلاقی فاصله‌ای ژرف وجود دارد. شریعتی، فارغ از داوری درباره پاسخ‌هایش، یکی از اثرگذارترین پرسش‌گران تاریخ معاصر ایران است. نقد او ضرورتی انکارناپذیر است، اما هرچه این نقد به زبان استدلال نزدیک‌تر و از زبان برچسب دورتر باشد، هم به حقیقت نزدیک‌تر خواهد بود و هم با سنت فلسفه، جامعه‌شناسی و اخلاق گفت‌وگو سازگارتر.

در نهایت، شاید مهم‌ترین اصل برای همه ما ــ چه در مواجهه با شریعتی و چه در مواجهه با غنی‌نژاد ــ این باشد که هیچ اندیشمندی را نباید به مرتبه‌ای رساند که از نقد مصون شود و هیچ منتقدی را نیز نباید چنان در موضع حق مطلق نشاند که زبان استدلال را با زبان داوری اخلاقی جایگزین کند. بلوغ فکری یک جامعه نه در بت‌سازی از متفکران است و نه در برچسب‌زنی و تخفیف شخصیت آنان؛ بلکه در توانایی آن برای فهم منصفانه گذشته، نقد مسئولانه اندیشه‌ها و پاسداشت حرمت گفت‌وگوی عقلانی است.