قلمرو رفاه

سرمایه‌داری سبز؛ توهم نجات از آخرالزمان اقلیمی

جان بلامی فاستر، «سرمایه‌داری سبز» را به‌عنوان راهکار بازار محور برای نجات اقلیمی رد می‌کند

12 مرداد 1405 - 08:00 | توسعه پایدار

«جان بلامی فاستر»، جامعه‌شناس و نظریه‌پرداز برجسته اقتصاد سیاسی و بوم‌شناسی، سردبیر مجله معتبر «مانتلی ریویو» و یکی از مهم‌ترین متفکران معاصر در تبیین پیوند بنیادین میان بحران‌های سرمایه‌داری و فروپاشی محیط‌زیست است. مقاله «سرمایه‌داری و انباشت فاجعه» که در دسامبر ۲۰۱۱ منتشر شد، یکی از متون کلیدی اوست که به‌جای نگاه تقلیل‌گرایانه به بحران‌های زیست‌محیطی، آن‌ها را در دل بحران ساختاری و متقاطع تحلیل می‌کند.

اهمیت این مقاله برای جوامعی که همزمان با بحران‌های سه‌گانه و متقاطع اقتصادی، اجتماعی و محیط‌زیستی دست‌وپنجه نرم می‌کنند (نظیر آنچه امروز در قالب ورشکستگی آبی، فرونشست زمین، آلودگی هوا، در کنار تورم، رکود و نابرابری اجتماعی تجربه می‌شود) بسیار استراتژیک است. فاستر در این متن چارچوب نظری قدرتمندی ارائه می‌دهد که نشان می‌دهد راهکارهای تکنوکراتیک، راه‌حل‌های بازارمحور یا امید بستن به «سرمایه‌داری سبز» برای حل این بحران‌ها توهمی بیش نیستند. او اثبات می‌کند که نظام مبتنی بر انباشت بی‌پایان سرمایه ذاتاً و به‌صورت ساختاری به «انباشت فاجعه» می‌انجامد. در ادامه، این مقاله در قالب محورهای تحلیلی کلیدی که بیشترین هم‌پوشانی را با بحران‌های چندوجهی جوامع درگیر با محدودیت‌های بوم‌شناختی دارند، خلاصه شده است.

از «حفظ فاجعه» تا «انباشت فاجعه» در منطق سرمایه

فاستر بحث خود را با وام گرفتن مفهومی از ویلیام مک‌نیل مورخ با عنوان قانون «حفظ فاجعه» آغاز می‌کند. مک‌نیل معتقد بود که فاجعه روی پنهان وضعیت بشر است، بهایی که بشر برای دستکاری توازن طبیعت و تغییر چهره زمین می‌پردازد. هرچه مهارت ما در تغییر و مهار ظاهری طبیعت بیشتر می‌شود، جامعه در برابر فجایعی که در ابعادی به‌مراتب عظیم‌تر بازمی‌گردند، آسیب‌پذیرتر می‌گردد.

اما فاستر این مفهوم را از یک ویژگی جهان‌شمول و ذاتی انسان فراتر می‌برد و آن را تاریخی می‌کند. او ادعا می‌کند که این امر باید در چارچوب «سرمایه‌داری تاریخی» فهمیده شود. مسئله این نیست که انسان ذاتاً مخرب است، بلکه موضوع این است که استثمار طبیعت تحت حاکمیت رژیم سرمایه، در طول زمان به «انباشت فاجعه» منجر شده است.

به گفته‌ی قدما، در نقد سرمایه‌داری نباید تنها به نیروهای مولد عظیمی که خلق می‌کند خیره شد، بلکه باید «سویه منفی و مخرب» تعامل آن با محیط‌زیست را نیز از منظر علوم طبیعی درک کرد. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که اقتصاد سیاسی و بوم‌شناسی به هم گره می‌خورند: انباشت سرمایه در یک قطب ضرورتاً به معنای انباشت فاجعه‌های زیستی و اجتماعی در قطب دیگر است.

انتقام طبیعت: ریشه‌های تاریخی نقد بوم‌شناختی

فاستر نشان می‌دهد که آگاهی به قدرت مخرب انسان بر طبیعت پدیده جدیدی نیست. او به دیالکتیک طبیعت «فردریش انگلس» در دهه ۱۸۷۰ ارجاع می‌دهد که می‌گفت دخالت‌های انسان پیامدهای دوررس و ویرانگری دارد و به تعبیری شیوه تولید سرمایه‌داری «تنها دغدغه نتایج فوری و ملموس را دارد». توسعه اقتصادی با هدف سودآوری کوتاه‌مدت، در نهایت شرایط پایه‌ای تولید (یعنی طبیعت) را نابود می‌کند.

فاستر مثال بسیار تکان‌دهنده‌ای می‌آورد که با الگوهای توسعه ناپایدار در جوامع امروز (از جمله تخریب جنگل‌ها برای کشاورزی ناپایدار یا ویلاسازی) شباهت عجیبی دارد: «برای کشاورزان اسپانیایی در کوبا چه اهمیتی داشت که جنگل‌های دامنه کوه‌ها را بسوزانند تا از خاکسترشان کودی برای یک نسل از درختان بسیار سودآور قهوه به دست آورند؟ برای آن‌ها چه اهمیتی داشت که پس از آن، باران‌های شدید استوایی لایه محافظ خاک را بشوید و تنها صخره‌های لخت بر جای بگذارد؟»

فاستر با مرور آثار دانشمندان قرن هجدهم و نوزدهم (مانند هومبولت، شلایدن، لایل، داروین و فراس) نشان می‌دهد که علم از مدت‌ها پیش متوجه شده بود که انسان اقلیم‌های محلی و منطقه‌ای را تغییر می‌دهد. «کارل فراس» (گیاه‌شناس آلمانی) در سال ۱۸۴۷ نشان داد که تمدن‌ها و کشاورزی‌های بی‌ضابطه در بین‌النهرین، ایران، مصر و جنوب اروپا جنگل‌ها را نابود کرده و «یک بیابان واقعی پشت سر به‌جای گذاشته‌اند.» این هشدار تاریخی کلیدواژه فهم بحران‌های محیط‌زیستی در جوامعی است که با اتکا به استخراج بی‌رویه منابع آب و خاک سرزمین‌های خود را به سمت بیابان‌زایی سوق داده‌اند.

شکاف متابولیک؛ هسته مرکزی بحران‌های متقاطع

قلب تپنده نظریه فاستر مفهوم «شکاف متابولیک» است که بر اساس نظریه تخلیه خاک یوستوس فون لیبیگ (شیمیدان آلمانی) صورت‌بندی شده است. سرمایه‌داری صنعتی مواد مغذی خاک (مثل نیتروژن، فسفر و پتاسیم) را از طریق محصولات کشاورزی به شهرها و فواصل دوردست منتقل می‌کند، اما این مواد هرگز به خاک برنمی‌گردند. در نتیجه، چرخه طبیعی سوخت‌و‌ساز یا متابولیسم بین انسان و زمین دچار گسست و شکاف می‌شود.

فاستر تأکید می‌کند که این شکاف تحت سیطره سرمایه‌داری ترمیم‌ناپذیر است. سرمایه که با موتور محرک «انباشت» رانده می‌شود، نمی‌تواند ویرانگری خود را محدود کند. هر چه صنعت بزرگ‌مقیاس‌تر شود، روند تخریب نیز سریع‌تر می‌شود. این تحلیل برای درک بحران‌های متقاطع بسیار راهگشاست؛ بحران آب، فرونشست زمین و از بین رفتن حاصلخیزی خاک صرفاً حوادثی طبیعی یا ناشی از خشکسالی نیستند، بلکه نمودهای عینی «شکاف متابولیک» هستند. نظامی که دهه‌ها آب‌های زیرزمینی را پمپاژ کرده تا به تولیدات کوتاه‌مدت (با منطق سود یا بقای مقطعی) برسد، بدون آنکه فرصتی برای احیای آبخوان‌ها فراهم کند، عملاً چرخه متابولیک طبیعت را گسسته است. این وضعیت نیازمند ترمیمی نظام‌مند است که سرمایه‌داری از انجام آن عاجز است.

تضاد اهداف و توهم راه‌حل‌های تکنوکراتیک

یکی از درخشان‌ترین بخش‌های مقاله، استفاده فاستر از مفهوم «تغایر اهداف» ویلهلم وونت و هگل است. در جوامعی که «خودمحوری حاکم مطلق است»، اهداف کوتاه‌مدت نتایج ناخواسته و فاجعه‌باری به بار می‌آورند. در برابر این وضعیت، نظام سرمایه‌داری همواره سعی کرده با مجموعه‌ای از اقدامات ترمیمی و وصله‌پینه‌ای به جنگ پیامدهای مخرب خود برود، اما این راه‌حل‌ها غالباً فاجعه را تشدید می‌کنند. فاستر چهار نمونه بارز از این تناقضات را برمی‌شمارد که برای سیاست‌گذاری‌های شکست‌خورده بسیار آشنا هستند:

الف. جنگل‌زدایی عظیم در برابر پروژه‌های بسیار محدود جنگل‌کاری.

ب. مقابله با خشکسالی و بیابان‌زایی صرفاً از طریق توسعه آبیاری مصنوعی و استخراج بی‌ضابطه‌ آب‌های زیرزمینی (که خود عامل نابودی آبخوان‌هاست).

پ. انقراض گسترده گونه‌ها در برابر حفاظت نمایشی از چند گونه خاص.

ت. تخلیه مواد مغذی خاک در برابر استفاده عظیم از کودهای شیمیایی.

فاستر نشان می‌دهد که استفاده بیش از حد از کودهای شیمیایی (به‌عنوان راه‌حلی فناورانه برای تخلیه خاک)، امروز به فاجعه شکوفایی جلبکی و ایجاد «مناطق مرده» در آب‌ها منجر شده است. نتیجه تحلیلی این است: در رژیمی که الف تا یای آن «انباشت سرمایه» است، رابطه پایدار با محیط‌زیست غیرممکن است. این همان چیزی است که نائومی کلاین آن را «سرمایه‌داری فاجعه» می‌نامد، نظامی که حتی از فجایع نیز برای انباشت بیشتر سود می‌برد.

مراحل سه‌گانه انکار و فریب بزرگ «سرمایه‌داری سبز»

چرا با وجود هشدارهای علمی همچنان تغییری در مسیر فاجعه رخ نمی‌دهد؟ فاستر معتقد است که نظام مسلط سه مرحله از «انکار» را در برابر بحران بوم‌شناختی در پیش گرفته است:



مرحله اول: (انکار مطلق): انکار کامل واقعیت بحران یا عامل انسانی آن (نظیر عملکرد غول‌های نفتی مثل اکسون‌موبیل).

مرحله دوم: (انکار سیستمی و مقصر دانستن مردم): در این مرحله اصل بحران پذیرفته می‌شود اما ریشه آن از نظام اجتماعی‌اقتصادی جدا می‌گردد. در اینجا از فرمول معروف IPAT استفاده می‌شود که تخریب محیط‌زیست را صرفاً ناشی از رشد جمعیت، الگوی مصرف فردی و فناوری‌های ناکارآمد می‌داند. فاستر این رویکرد را فریبکارانه می‌داند، زیرا تقصیر را از گردن ماشین تولید برمی‌دارد و بر دوش مردم عادی می‌اندازد (رویکردی که در مواجهه با بحران انرژی یا آب، مدام مردم را به دلیل مصرف مقصر می‌داند و ساختار معیوب اقتصاد سیاسی را پنهان می‌کند).

مرحله سوم: (سرمایه‌داری سبز، خطرناک‌ترین نوع انکار): این مرحله که آخرین سنگر دفاعی نظم موجود است، ادعا می‌کند که نیازی به تغییر نظام نداریم، بلکه به «سرمایه‌داری سبز» یا «سرمایه‌داری اقلیمی» نیاز داریم. این رویکرد با تکیه بر جادوی بازار و فناوری ادعا می‌کند که می‌تواند هزینه‌های زیست‌محیطی را در قیمت‌ها لحاظ کند.



فاستر به‌شدت به این توهم می‌تازد و با ارجاع به «قضیه عدم امکان» هرمان دالی یادآور می‌شود که رشد نمایی و بی‌نهایت این نظام بر روی سیاره‌ای با منابع محدود، توهمی است که به باورهای ماوراءالطبیعی طعنه می‌زند.

راه‌حل‌های بازارمحور مانند «تجارت گازهای گلخانه‌ای» یا خصوصی‌سازی و پولی‌سازی منابع طبیعی نه‌تنها محیط‌زیست را نجات نمی‌دهند، بلکه صرفاً به ابزاری برای رشد اقتصادی و سوداگری مالی تبدیل شده و مانع اقدام واقعی می‌شوند. به همین ترتیب، فناوری‌های موردپسند این نظام مانند «زغال‌سنگ پاک» یا طرح‌های مهندسی اقلیم (مثل تزریق گوگرد به جو)، راه‌حل‌هایی به‌شدت خطرناک‌اند که صرفاً برای حفظ مناسبات مالکیت و تولید فعلی پیشنهاد می‌شوند و پتانسیل انباشت فجایعی بسیار عظیم‌تر را دارند.

اقتصاد هزینه‌های پرداخت‌نشده و ضرورت عبور از دروغ کینزی

فاستر با استناد به «کی. ویلیام کاپِ»، اقتصاددان، سرمایه‌داری را «اقتصاد هزینه‌های پرداخت‌نشده» تعریف می‌کند. این نظام تنها تا زمانی می‌تواند به حیات و سودآوری خود ادامه دهد که بتواند هزینه‌های خود را بر دوش توده‌های مردم و محیط‌زیست آوار کند. ولی ما امروز به مرزهای سیاره‌ای (و در مقیاس خردتر، به مرزهای جغرافیایی و زیستی در سطح ملی) رسیده‌ایم. دیگر جایی برای آوار کردن این هزینه‌ها وجود ندارد. وقتی منابع طبیعی به اتمام می‌رسند و طبیعت قابلیت بازتولید خود را از دست می‌دهد، اقتصاد نیز دچار رکود ساختاری می‌شود و فشار این فروپاشی به شکل بحران‌های معیشتی و اجتماعی فوران می‌کند. این دقیقاً همان نقطه تقاطع بحران‌هاست.

در پایان مقاله، فاستر به مقاله‌ای از «جان مینارد کینز» (اقتصاددان معروف) در دهه ۱۹۳۰ با عنوان «امکانات اقتصادی نوادگان ما» اشاره می‌کند. کینز آن زمان برای دفاع از سرمایه‌داری در برابر انقلاب‌های اجتماعی پیشنهاد کرد تا چند نسل دیگر به «دروغ مصلحتی دست نامرئی آدام اسمیت» تکیه کنیم، یعنی بپذیریم که «حرص و طمع» پایه نظم اقتصادی باشد و وانمود کنیم «زشتیْ زیبایی است و زیباییْ زشتی» تا ثروت جامعه بیشتر شود. کینز امیدوار بود که صد سال بعد (یعنی دهه ۲۰۳۰) ثروت آن‌قدر زیاد شود که بتوانیم حقیقت را بگوییم و به سمت بازتوزیع ثروت و تغییر اهداف تولید حرکت کنیم.

اما فاستر نتیجه می‌گیرد که ادامه این دروغ در هشت دهه گذشته جهانی به‌مراتب قطبی‌تر، نابرابرتر و گرفتار فاجعه بوم‌شناختی در سطح سیاره‌مان به وجود آورده است. رکود اقتصاد جهانی، بحران‌های مالی و نابودی محیط‌زیست پیامدهای ناخواسته همان انباشت بی‌حدومرز هستند.

کلام آخر

فاستر در مواجهه با فاجعه قریب‌الوقوع ادعا می‌کند که زمان آن رسیده تا دروغ کینزی را کنار بگذاریم. نظامی که منطقش نادیده‌گیری آینده است، نظامی است که آشیانه خود را چه از نظر شرایط اجتماعی و انسانی و چه از نظر محیط‌زیست کثیف و نابود می‌کند.

این جمله چکیده نظری و راهبردی کل مقاله است: «انباشت سرمایه در عین حال انباشت فاجعه است.» برای جوامعی که در آن‌ها بحران اقتصاد (رکود و تورم)، بحران اجتماع (نابرابری و فقر) و بحران بوم‌شناختی (آب، فرونشست، فرسایش خاک) به شکل گره کوری به هم تنیده شده‌اند، پیام فاستر روشن است: نمی‌توان بحران محیط‌زیست را با راهکارهای تکنوکراتیک (مثل سدسازی بیشتر یا انتقال آب) حل کرد، در حالی که موتور محرک این تخریب (یعنی مدل اقتصاد سیاسی مبتنی بر استخراج، رانت، انباشت و بی‌توجهی به بازتولید اجتماعی و زیستی) دست‌نخورده باقی مانده است.

همان‌طور که علمای بوم‌شناسی از دهه‌ها پیش هشدار داده‌اند، غلبه بر این بحران‌های متقاطع نیازمند برنامه‌ریزی عقلانی و بوم‌شناختی است که با تغییر بنیادین در شیوه تولید و اهداف آن گره خورده است، حرکتی هدفش نه انباشت سود فردی، بلکه برابری ماهوی و توسع