مردان بیش از هر زمانی به وحشت افتادهاند
چرا محافظهکاران از تعرض جنسی دفاع میکنند؟
مترجم: نیما م. اشرفی | جستار «مردان بیش از هر زمانی به وحشت افتادهاند» نوشتهی لیلی لوفبورو (از جستارهای برگزیدهی کتاب بهترین جستارهای آمریکایی ۲۰۱۹، تدوین ربکا سولنیت)، متنی صریح و تحلیلی در نقد ساختارهایی است که به عادیسازی تعرضات جنسی میپردازند. نویسنده در این مقاله با اشاره به پیامدهای جنبش «میتو» و پروندههای جنجالی جامعهی آمریکا به کالبدشکافی ذهنیتی میپردازد که خطاهای مخرب مردان را به پای «شیطنتهای جوانی» آنها مینویسد و در مقابل، رنج عمیق زنان آسیبدیده را بیاهمیت جلوه میدهد. لوفبورو نشان میدهد که جامعه طی دههها آموخته با درد و انزوای کوتاهمدت مردانِ خطاکار بیش از ترومای مادامالعمر قربانیانشان همدلی کند. او ادعا میکند مردانی که همواره از این حاشیهی امن و مصونیت تاریخی برخوردار بودهاند، اکنون با فروریختن این امتیازات ویژه بیش از هر زمان دیگری به وحشت افتادهاند.
یکی از واقعیتهای حیرتانگیز جامعهی امروز آمریکا این است که خیل عظیمی از مردان از تعرض جنسی دفاع میکنند. دلیلش در نگاه اول چندان روشن نیست. چنین کاری مصداق بارز خطای محاسباتی بیمورد به نظر میرسد. با این حال گروه قابلتوجهی که بسیاریشان نیز در عرصهی سیاست فعالاند به فضای مجازی سرازیر شدهاند تا بگویند یک پسر هفدهسالهی فوتبالیست باید مجاز باشد هر کاری که دلش میخواهد با یک دختر پانزدهساله بکند؛ فرضاً او را در اتاقی گیر بیندازد، با خشونت تلاش کند لباسهایش را دربیاورد و دستش را روی دهان دخترک بگذارد تا صدای فریادش را خفه کند، بیآنکه این کارها هیچ پیامدی برای زندگی یا آبرویش داشته باشد.[1] مفهوم «حرفهای توی رختکن» که زمانی برای عادیسازی ادبیات ترامپ به آن استناد میشد[2] (با این توجیه که همهی مردها پشت درهای بسته همینطور حرف میزنند!) حالا در آمریکا گسترش یافته و به اتاقخوابی با زنی محبوس در آن کشیده شده است. مدافعان این رفتار مدعیاند همهی اینها صرفاً محض خنده و شوخی است، یک «شوخی خرکی ساده».
حیرتانگیزترین بخش ماجرا اینجاست: آنان این دفاعیهی عجیبوغریب را در حالی به راه انداختهاند که متهم «اساساً منکر وقوع هرگونه اتفاقی شده.»
مبرهن است که دفاعیات کاملاً باورپذیری برای برت کاوانا وجود دارد که دیگران هم آن را آزمودهاند. مثلاً میشد به ادعای کریستین بلازی فورد مبنی بر اینکه کاوانا در نوجوانی و در یک مهمانی به او تعرض کرده، اینگونه پاسخ داد (چنانکه برخی چنین کردند) که حقایق بر ما پوشیده است یا به شواهد بیشتری نیاز داریم. ولی نه، گروه مذکور در عوض، تصمیم گرفته از مصونیت مردان در برابر عواقب تعرض جنسی دفاع کند و روایت زنی را که سالها با روانزخم دستوپنجه نرم کرده، بحرانی واقعی اما برای مردان جلوه دهد. از قول یکی از وکلای کاخ سفید نقل شده که «اگر بتوان کسی را با چنین اتهاماتی از پا درآورد، آن وقت من و شما و هر مرد دیگری قطعاً باید نگران باشیم.» حرفهای مشابهی نیز از زبان آری فلایشر[3] و جو والش[4] شنیده شد. بنا بر ادعای این دیدگاهِ تاریک نسبت به آینده، هرگونه پیامد ارتکاب به تعرض (حتی اگر این پیامد صرفاً بازماندن از یک منصب مادامالعمر و قناعت به یک منصب مادامالعمر دیگر باشد)[5] سرآغاز سقوط جامعهی عادلانه قلمداد میشود.
عوارض جانبی نگاهی که از مصونیت مردان دفاع میکند این است که دختران نوجوان نباید بابت شکست سکوتشان انتظار اجرای عدالت را داشته باشند و به همین خاطر فورد حق داشت در اقدامش تردید داشته باشد. اسکات نیومن،[6] سناتور ایالتی مینهسوتا، در توییتی نوشت: «حتی اگر راست هم باشد، نوجوان بودهاند دیگر!» و با این حرف تصویری از دوران نوجوانی آمریکاییها را ترسیم کرد که در آن، به دام افتادن و مورد حمله قرار گرفتن، بخشی از شیطنتهای عادی دوران بلوغ است! (او البته در ادامه اضافه کرد که حرف فورد را باور نمیکند.) لَنس مورو[7] نیز در نوشتهای برای والاستریت ژورنال با این ادعا که آن اتفاق اصلاً آنقدر جدی نبوده که اهمیتی داشته باشد، آنچه بر قربانی گذشته بود را بیشازپیش ناچیز شمرد: «آن ماجرا (اگر اصلاً اتفاق افتاده باشد) مربوط به گذشتههای دور است، برمیگردد به دوران رانلد ریگان… نه لباسی از تن کسی درآمده و نه دخولی صورت گرفته.» وقتی خبری از دخول نبوده و بت بزرگ محافظهکاران (ریگان) بر مسند قدرت بوده، یک تعرض کوچک (یا وحشتِ از دست دادن جان و تقلا برای فرار و پنهان شدن) دیگر چه اهمیتی دارد؟
البته این رویه چندان هم مرموز و پیچیده نیست. دلیل این دفاع سراسیمه از تعرض (حتی در شرایطی که کاوانا همچنان با قاطعیت آن را انکار میکند) وحشت است. نه ترس از اینکه نظام حاکم مردان را بهناحق مجازات کند، بلکه وحشت از اینکه آنان بهحق مجازات شوند. مطمئناً آنها با استناد به قانون ادعا خواهند کرد قواعد بازی علیهشان تغییر کرده، و بیراه هم نمیگویند چون اوضاع در سال ۱۹۸۲ متفاوت بود: مفهوم «تجاوز در قرار ملاقات» هنوز رواج نیافته بود، به این معنا که زنان هیچ راهی برای توصیف وحشت غریب ناشی از تعرض جنسی آشنایان نداشتند. اما زمانه آنقدرها هم که این آدمها دوست دارند وانمود کنند، متفاوت نبود. صرف اینکه در جامعه هیچ واژگان پذیرفتهشدهای وجود نداشت برای توصیف مردی که زن آشنایی را برخلاف میلش به رابطهی جنسی وادار میکرد، به هیچ وجه به این معنا نبود که «آن مرد فکر میکرد کارش کاملاً درست و بیایراد است.» مردها که احمق نیستند! همانطور که کِیتلین فِلَنِگِن[8] در جستاری روایت میکند، یک پسر دبیرستانی که سعی کرده بود به او تجاوز کند و بعد از کارش دست کشیده بود، مدتی بعد سراغش رفت تا عذرخواهی کند. چرا؟ چون خوب میفهمید آنچه قصد انجامش را داشته، کاری شنیع بوده. بله، بچههای دبیرستانی ممکن است دچار سوءتفاهم شوند، اما گیر انداختن یک دختر دبیرستانی و خفه کردن صدای جیغهای او دیگر از جنس «سیگنالهای دوپهلو»[9] نیست. مردم این را میفهمیدند. بله، حتی در دوران ریگان.
اما قطعاً این مجال برایشان فراهم بود که وانمود کنند نمیفهمند. عبارت «پسر هستند دیگر» نوشدارویی دروغین است که هدف مشخصش نوشتن خطاکاریهای مردان به پای شور و شر معصومانهی جوانی است. این تعبیری است که با هدف تبرئه ساخته شده، اما نکتهی جالب ماجرا اینجاست: این جمله تنها زمانی کارکرد دارد که این پیشفرضِ پذیرفتهشده را قبول کنیم که پسرها «کثافتکاریهایی میکنند» که ما قرار است وخامتشان را نادیده بگیریم یا بیاهمیت بشماریم. پیام این جمله آن نیست که پسرها نمیدانند کاری که میکنند بد است، بلکه این است که بقیهی ما باید در هر حال آنها را ببخشیم، درک کنیم و دوست داشته باشیم، بیآنکه اصلاً نیازی باشد خودشان چنین چیزی را بخواهند و طلب بخشش کنند.
پس چه جای تعجب دارد که چنین ساختاری نوعی بیاعتناییِ حقبهجانب را نسبت به دختران و زنان، هم در این گروه نازپروردهی مردان و هم در نظامی که به آنها پروبال میدهد، بپروراند؟ چه جای تعجب دارد که مردان با پی بردن به این واقعیت که آن نظامی که میتوانستند برای «چشمپوشی» رویش حساب کنند بهسرعت در حال فروپاشی است، اینچنین به وحشت بیفتند؟
از همان زمان که جنبش «میتو» آغاز شد میدانستیم چنین لحظهای فرا خواهد رسید. پرواضح بود تا زمانی که نوک پیکان این جنبش به سمت هیولاهای اصلاحناپذیری چون هاروی واینستین[10] نشانه رفته، مردان و زنان در همهجا با آن کاملاً موافق و همراهاند؛ اما به همان اندازه هم روشن بود بهمحض معطوف شدن توجهات به گسترهی مصائبی که زنان هر روز تحمل میکنند، ورق برخواهد گشت. سرانجام، همانگونه که آن زمان هم نوشتم، تلاشی صورت گرفت تا آزار جنسی «طبیعی» جلوه داده شود: «وقتی تا این حد مردان زیادی دست به چنین کارهایی میزنند، پس لابد طبیعت مردان همین است دیگر!»
اما هرگز تصور نمیکردم ماجرا تا این اندازه بیپرده و عیان شود. هرگز فکر نمیکردم روزی ببینم جماعتی که سالها مفهوم چیزی به نام «فرهنگ تجاوز»[11] را به سخره میگرفتند، ناگهان نهتنها به وجود آن معترف شوند، بلکه ادعا کنند «اساساً باید هم وجود داشته باشد»؛ یعنی نباید هیچ اقدامی علیه آن صورت گیرد، چرا که خطاکاری مردان معجونی مهارناپذیر از فرهنگ و غریزهی طبیعی است. پیام پنهان این ادعا (که به لطف هراس اخیر، هرگونه ژست پوشالیِ جوانمردی و حمایتگری از چهرهاش فرو افتاده) این است که قربانیان هیچ اهمیتی ندارند. آنها نامرئیاند چون بیاهمیتاند، و درد زنان محلی از اعراب ندارد.
در نقطهی مقابل، طی همین چند هفتهی اخیر، هیچچیز بهاندازهی «رنج مردان» حیاتی جلوه داده نشده. گروهی از مردان بدنام که سرانجام بهخاطر سالها آزار و اذیت مستمر رسوا شدهاند، انگار که از قبل با هم هماهنگ کرده باشند، پاورچینپاورچین در حال بازگشت بهسوی کانون توجهی بودهاند که مدتها حسرتش را داشتند. تعدادشان هم کم نیست. طیف این جماعتِ بهاصطلاح «آسیبدیده به لحاظ حیثیتی» از ژیان قمیشی[12] و جان هاکنبری[13] گرفته تا لوئی سی. کِی.[14] و برایِن سینگر[15] را در برمیگیرد. وجه اشتراکشان (فارغ از سابقهشان در تحمیل خواستههای جنسیشان بر افراد فرودست، صرفاً به این دلیل که دلشان میخواسته) سودای شهرت دوباره است. آنها میخواهند دوران محرومیتشان از شهرت تمام شود. به باور خودشان «رنج کشیدهاند» و میخواهند که ما این را بدانیم. این وضعیت مضحک است: هر کسی که به دیگری تعرض کرده یا آزار رسانده و بدون ثبت سوءپیشینه قسر در رفته، باید کلاهش را هوا بیندازد. محرومیت جزئیشان عمدتاً شامل این بوده که ده یازده ماه را در رفاه مالی و به دور از کانون توجه سپری کنند. اما این وضعیت مضحک نیست! آنان واقعاً جدی هستند. در دنیایی بزرگ شدهاند که بهشان آموخته این «امتیاز» را دارند که دست به چنین کارهایی بزنند. در نتیجه احساس میکنند ناعادلانه مجازات شدهاند. آنان معتقدند رنجی عظیم را متحمل میشوند.
بسیاری از ما (که خودم را هم مستثنا نمیدانم) هم چیزی نمانده (واقعاً چیزی نمانده) این حرفها را باور کنیم. به بسیاری از ما از همان بدو تولد یاد دادهاند تا باور کنیم مردان (برخلاف زنان) آدمهایی تودارند و رنج را در سکوت تاب میآورند. به همین دلیل وقتی سرانجام درونیاتشان را بروز میدهند، رنجشان در چشم ما جلوهای کموبیش مقدس مییابد. دههها زمان برد تا بفهمم واقعیت کمابیش عکس این ماجراست: مسئله این نیست که درد مردان واقعی نیست؛ مسئله این است که فرهنگ ما آن را بهشدت بزرگنمایی میکند. وقتی تیپ خاصی از مردان دقیقاً همان چیزی را که میخواهند و درست همان لحظهای که اراده میکنند به دست نمیآورند، از ته دل باور میکنند دارند رنجی فراتر از رنج یک زن دردمند میکشند، زنی که هرگز کسی به او نگفته خواستههایش ممکن است اهمیت داشته باشند. هرچند این موضوع به این معنا نیست که چنین مردی دروغ میگوید، اما افق دیدش را محدود میکند و چشمش را به روی همین محدودیتها میبندد.[16]
گویی مردان و زنان، هم در بُعد عاطفی و هم جسمانی، مقیاسهای متفاوتی برای سنجش درد و رنج دارند. البته که مردان باور دارند رنجشان بیشتر است، و بسیاری از زنان نیز (که تمام عمر خو کردهاند به اینکه احساسات مردانِ زندگیشان بیش از هر کس دیگری حائز اهمیت است) با آنها همعقیده میشوند. اکثر ما طوری تربیت شدهایم که با مردان همدلی کنیم، با آن نوابغ آشفتهحال، با قهرمانان و ضدقهرمانان. آنان شخصیتهای اصلی داستان زندگیاند. این دمودستگاه «رؤیای آمریکاییِ» مبتنی بر شایستهسالاری (که بدون تعارف، صددرصد با الگویی مردانه عرضه شده) هم نوعی وجههی دراماتیک و شاعرانه دارد که ترحم را برمیانگیزد. اگر مردان در مسیر آن رؤیا با مانع و شکستی روبهرو شوند، گرفتاریشان به «بیعدالتی» تعبیر میشود. (آخر مسیر رسیدن به رؤیای آمریکایی که عقبگرد ندارد!) در نتیجه، رنج آنها لزوماً باید حادتر و جانکاهتر از بقیه به نظر برسد.
هدف از طرح تمام این مباحث آن است که بگوییم روایتهای «ادعای مردان در مقابل ادعای زنان»[17] آن تناقضهای توخالی و بیسرانجامی نیستند که ما غالباً با این برچسب از کنارشان میگذریم، بلکه میتوانند حقایق بسیاری را دربارهی واقعیتهای متفاوتی که مردان و زنان در آنها زندگی میکنند، برایمان روشن کنند. ما گمان میکنیم این شهادتها حتی اگر با هم در تضاد باشند، از اعتبار برابری برخوردارند. (شوخی کردم؛ ما معمولاً پیشفرضمان این است که زنِ ماجرا به نحوی اغراق کرده، حافظهاش یاری نکرده، از شرایط بد برداشت کرده یا اصلاً دروغ گفته. همانطور که سناتور اورین هَچ[18] دربارهی فورد گفت: «فکر میکنم او برداشت اشتباهی داشته، اما نمیدانم، منظورم این است که من او را نمیشناسم.») ما هرگز جزئیات روایت افراد از خفتگیریشان را زیر سؤال نمیبریم، اما پای تجاوز که به میان میآید، ناگهان آدمها ترغیب میشوند برای پیدا کردن ردپای «سوءتفاهم» احتمالی، کل داستان را شخم بزنند. اما با توجه به تمام آنچه گفته شد، یک توضیح منطقی برای این مسئله وجود دارد: تجربیات دردناکی که زنان از آن پرده برمیدارند، مطلقاً هیچ اثری بر دریافت «تیپ خاصی از مردان» از واقعیت نمیگذارد. زاویهی دید زن برای چنین مردانی همانقدر غیرواقعی است که بیاهمیت. نتیجه: داستان مرد و داستان زن میتوانند در چارچوب محدود و البته هولناک ذهن این گونه مردان، به یک اندازه «حقیقت» داشته باشند. به عبارت دیگر، این کاملاً باورپذیر است که فورد میگوید از آن حمله آسیب روانی دیده و دههها بعد در جلسات رواندرمانی با تبعاتش دستوپنجه نرم کرده. از آن طرف، این هم باورپذیر است که مارک جاج،[19] رفیق کاوانا، «هیچ خاطرهای» از حضور در آن اتاق در حین حملهی ادعایی کاوانا به فورد ندارد ـ نه به این دلیل که مست بوده (هرچند که در این زمینه سابقهدار است)، بلکه به این دلیل که مواجهه با دختر نوجوانی که جیغ میکشد و برای رهایی دستوپا میزند، ممکن است برای او اتفاقی چنان پیشپاافتاده بوده باشد که اصلاً ارزش به یاد سپردن نداشته است.
خیلی خوب میشد اگر این عدم توازن هولناک،[20] از طریق جنبش میتو ظرف همین یازده ماه کوتاه «اصلاح» میشد. اما آنچه در عمل اتفاق افتاده این است که دستوپا زدنهای هیستریک و افراطی مردان کاری کرده که همدلی همیشگیمان با آنها به این تقلایشان گره بخورد که بگذاریم همچنان تافتهی جدابافته بمانند و از مصونیتهای ویژهشان بهره ببرند. آنها بالاخره حاضر شدهاند همان پیشفرض پنهان اما مشترکشان را آشکارا به زبان بیاورند: زنان شهروند درجهیک به شمار نمیروند و استقلال بدنی و آزادی شخصیشان محلی از اعراب ندارد. تا زمانی که تو کام خودت را گرفته باشی، آزاری که به یک زن رسیده ارزش مجازات هیچکس را ندارد. پدر براک ترنر،[21] متجاوزِ محکومشده، دقیقاً بر همین اساس از پسرش دفاع کرد: او باید حکم عفو مشروط میگرفت چون حبس «بهای بسیار گزافی است برای بیست دقیقه کامجویی در ازای بیش از بیست سال زندگی.» (توجه کنید که در این دیدگاه، آن «انسان» واقعی که ترنر به او حمله کرد، به معنای واقعی کلمه «اصلاً بهحساب نمیآید.») استیون میلر،[22] ستوننویس فاکس نیوز، اتهام کاوانا را اینگونه بازتعریف کرد: «نوجوانان مستی که دارند بازی "هفت دقیقه در بهشت"[23] را انجام میدهند» - بازیای که در آن دختر معمولاً هم رضایت میدهد و هم داوطلبانه شرکت میکند؛ اما مگر این چیزها اصلاً اهمیتی هم دارد؟
اینکه زنستیزی عریان حالا دیگر علنی شده بهنوعی مفید است. اکنون روشن است و بههیچوجه اغراق نیست اگر بگوییم درصد قابلتوجهی از مردان (که در آمریکا اکثرشان جمهوریخواه هستند) باور دارند حق یک مرد برای چند دقیقه «کامجویی» توجیهکنندهی تحمیل درد جسمی، ترومای مادامالعمر، یا هر ترکیبی از این دو، به انسانهایی است که تصادفاً زن هستند. آنها درست در لحظهای که میتوانستند بهراحتی انکار کاوانا را بپذیرند، به این نتیجه رسیدند که پای چیز بزرگتری در میان است: مشخصاً حق انجام هر کاری که دلشان میخواهد، آن هم آزادانه و بیتوجه به اینکه چه کسی آسیب میبیند. آنان بهجای انکار خطاکاری مردان، از آن دفاع خواهند کرد. منطقشان نمیتوانست از این عریانتر یا منفعتطلبانهتر باشد: مردان باید بتوانند از عواقب «بیمبالاتیهای» جزئیِ جوانی (مثل تجاوز!) قسر در بروند، اما زنان نه، بهویژه اگر عاقبتش بارداری باشد. این دیدگاه کاملاً به سازوکاری که آنها از نظام حقوقی انتظار دارند نیز تعمیم مییابد: آسیبهایی که به زنان وارد میشود اصلاً شایستهی توجه نیست، چه برسد به مجازات. (پیشنهاد میکنم نرخ مرگومیر زنان در دوران ممنوعیت سقط جنین را گوگل کنید.)[24]
از تمام اینها بدتر این است که موج اخیرِ تلاشها برای احیا و تطهیر وجههی مردان بهوضوح نشان میدهد مردانی که در جامعه با این طرز فکر تربیت شدهاند، هنوز هم برای زنان (و مردانی) که به آنها آسیب زدهاند، ذرهای اهمیت قائل نیستند. مردانی که بهواسطهی جنبش میتو رسوا شدند، دارند با یک اجرای سرزده در اینجا،[25] یک مصاحبهی اختصاصی در آنجا،[26] و شاید انتشار یک مقالهی طولانی و خودشیفتهوار در یک مجلهی شناختهشده،[27] اوضاع را برای بازگشتِ برنامهریزیشدهشان به صحنه میسنجند. برخی از آنان تلاش کردهاند به تجربهی رسوایی خود چنان شاخوبرگ و رنگولعابی بدهند که گویی قهرمانانی تراژیکاند، نه خودشیفتههای شهوتران. نوشتههایشان را بخوانید و دنبال هر نشانهای، هرچند ناچیز، بگردید که ثابت کند آنها حتی یکدهم توجهی را که نثار رنج خودشان کردهاند، صرف رنج قربانیانشان کرده باشند. انگار میگویند: «شاید خطایی از ما سر زده باشد، ولی دیگر از جانمان چه میخواهید؟ بهاندازهی کافی تاوان ندادهایم؟»
پاسخ این است: «خیر».
[1]. اشاره به جنجالهای مربوط به تأیید صلاحیت «برت کاوانا» (Brett Kavanaugh) برای عضویت در دیوان عالی آمریکا در سال ۲۰۱۸. آن زمان زنی به نام «کریستین بلازی فورد» (Christine Blasey Ford) شهادت داد در دههی ۸۰ میلادی (زمانی که فورد ۱۵ساله و کاوانا ۱۷ساله بود)، کاوانا در یک مهمانی دبیرستانی او را در اتاقی گیر انداخته، سعی کرده لباسهایش را بهزور درآورد و جلوی دهانش را گرفته است. مدافعان محافظهکار کاوانا آن زمان این رفتار را «اقتضای سن بلوغ» دانستند.
[2]. ارجاع به رسوایی سیاسی دونالد ترامپ در سال ۲۰۱۶ (انتشار نوار صوتی Access Hollywood). ترامپ در آن نوار با کلماتی رکیک دربارهی تعرض به زنان صحبت میکرد. وقتی این فایل افشا شد، ترامپ و مدافعانش برای توجیه ماجرا از اصطلاح «حرفهای توی رختکن» استفاده کردند، با این استدلال که مردها وقتی دور هم جمع میشوند و زنی حضور ندارد، از این حرفهای اغراقآمیز جنسی میزنند و اینها در حد حرف میماند، نه عمل.
[3]. Ari Fleischer: سخنگوی سابق کاخ سفید در دوران جرج بوش که از مدافعان سرسخت کاوانا بود.
[4]. Joe Walsh: سیاستمدار جمهوریخواه و مجری رادیویی که مواضع تندی در حمایت از حقوق مردان در برابر اتهامات جنسی داشت.
[5]. برت کاوانا آن زمان قاضی دادگاه تجدیدنظر بود که در آمریکا سمتی مادامالعمر است و قرار بود به عضویت دیوان عالی درآید که آن هم مادامالعمر است.
[6]. Scott Newman
[7]. Lance Morrow
.[8] Caitlin Flanagan: نویسنده و جستارنویس مشهور آمریکایی که در نشریاتی مانند اتلنتیک مینویسد. او جستاری تأثیرگذار دربارهی تجربیات دوران دبیرستان و مسئلهی رضایت جنسی نوشته بود که لوفبورو در اینجا به آن استناد میکند تا نشان دهد حتی در گذشته هم پسران متعرضْ خوب میدانستند کارشان چقدر وحشتناک است.
[9]. نشانههایی که همزمان نشاندهندهی تمایل و عدم تمایل، یا به قول آن فرد ایرانی متهم به آزار جنسی، حاکی از «ناز و نیاز» هستند.
[10]. Harvey Weinstein: تهیهکنندهی پرنفوذ هالیوود که افشای جرائم جنسی متعددش در سال ۲۰۱۷ جرقهی اصلی گسترش جنبش میتو در جهان را ایجاد کرد.
[11] به محیطی اشاره دارد که در آن تجاوز و خشونت جنسی از طریق نگرشهای اجتماعی دربارهی جنسیت و تمایلات جنسی، عادیسازی یا توجیه میشود، مثل مقصر دانستن قربانی به خاطر نوع لباسش.
[12]. Jian Ghomeshi: مجری ایرانیتبار شبکهی کانادایی سیبیسی که سال ۲۰۱۴ در پی اتهامات متعدد آزار و خشونت جنسی علیه زنان از کار اخراج شد.
[13]. John Hockenberry: روزنامهنگار و مجری رادیوی عمومی آمریکا که سال ۲۰۱۷ به دلیل افشای آزار جنسی و قلدری علیه همکاران زن مجبور به استعفا شد.
[14]. Louis C.K: بازیگر کمدی سرشناس آمریکایی که سال ۲۰۱۷ صراحتاً به سوءرفتار و آزار جنسی چندین زن بازیگر کمدی اعتراف کرد.
[15]. Bryan Singer: کارگردان مشهور هالیوود که سالهاست با پروندهها و اتهامات متعدد مبنی بر تجاوز و آزار جنسی پسران نوجوان و جوان روبهرو است.
[16]. اشاره به پدیدهای دارد که در جامعهشناسی به آن «کوری ناشی از امتیاز» (Privilege Blindness) میگویند. یعنی مرد دروغ نمیگوید که دارد رنج میکشد، او واقعاً احساس درد میکند، اما افق دیدش آنقدر محدود است که نمیفهمد این رنج چقدر حقیرانه و ناچیز است و اصلاً متوجه محدود بودن درک خودش از رنج واقعی دیگران نیست.
[17]. he said, she said: یک اصطلاح حقوقی و رسانهای است برای پروندههایی (بهویژه آزار جنسی) که هیچ مدرک فیزیکی یا شاهدی وجود ندارد و همهچیز به ادعای شاکی در برابر انکار متهم ختم میشود.
[18]. Orrin Hatch: سناتور ارشد جمهوریخواه که در جریان جلسات استماع دادگاه برت کاوانا، با وجود اینکه روایت کریستین بلازی فورد بسیار منسجم بود، با لحنی تقلیلگرایانه (و نه با رد مستقیم) سعی کرد او را فردی «دچار سوءتفاهم» جلوه دهد تا از اعتبار بیندازدش.
[19]. Mark Judge: دوست دوران دبیرستان برت کاوانا که فورد ادعا میکرد در اتاق حضور داشته و شاهد تعرض بوده و حتی به تقلاهای فورد میخندیده. مارک جاج در شهادتنامهاش گفت «از آن شب هیچ چیزی به یاد نمیآورد».
[20]. به عدم توازنی اشاره دارد که جامعه بهطور نظاممند «آیندهی درخشان» مرد متهم را بسیار مهمتر از «آسیب روانی و جسمی» زن قربانی میداند.
[21]. Brock Turner: دانشجوی شناگر دانشگاه استنفورد که سال ۲۰۱۵ به جرم تجاوز به یک زن بیهوش در پشت یک سطل زباله دستگیر و محکوم شد. با وجود محکومیت، قاضی پرونده تنها شش ماه زندان برای او برید که سه ماه آن را گذراند و آزاد شد. این حکمِ بهشدت سبک خشم عمومی گستردهای را برانگیخت.
[22]. Stephen Miller: این نویسندهی محافظهکار در تلاش برای بیاهمیت جلوه دادن ادعای کریستین بلازی فورد علیه کاوانا، آن را به یک بازی نوجوانانه تشبیه کرد.
[23]. یک بازی در مهمانیهای نوجوانان که در آن، دو نفر به قرعه انتخاب میشوند تا هفت دقیقه با هم در یک فضای بسته (مثل کمد) تنها باشند.
[24]. این نتایج نشان میدهند ممنوعیت سقط جنین هرگز باعث توقف آن نشده، بلکه زنان را به سمت «سقط جنینهای ناامن و زیرزمینی» سوق داده، رویهای که در طول تاریخ منجر به عفونتهای شدید، خونریزیهای غیرقابلکنترل، نقص عضو و آمار بالای مرگومیر هزاران زن شده است. این آمارها نشان میدهند که این فقدان استقلال بدنی صرفاً یک بحث فلسفی یا فرهنگی نیست، بلکه مسئلهی مرگ و زندگی است. وقتی قانون و جامعه حق مالکیت زن بر بدن خودش را به رسمیت نشناسد، جان او عملاً در پیشگاه قوانین مردسالارانه بیارزش میشود.
[25]. اشاره به استراتژی «بازگشت چراغخاموش» لوئی سی.کِی. دارد. او پس از اعتراف به سوءرفتار جنسی در نوامبر ۲۰۱۷ و یک دوره غیبت، در اوت ۲۰۱۸ بدون هیچ اعلام قبلی، در یک کمدی کلاب معروف به نام Comedy Cellar در نیویورک روی صحنه رفت و یک اجرای کوتاه و «سرزده» انجام داد.
[26]. جان هاکنبری نیز در همان دوره، مقالهای در مجلهی هارپرز منتشر کرد که در آن تلاش کرده بود رفتار قلدری و آزارگرانهی خود را توجیه و بازتعریف کند.
[27]. اشاره به مقالهی جنجالی ژیان قمیشی (مجری سابق کانادایی که متهم به آزار جنسی بود) که در سال ۲۰۱۸ با عنوان Reflections from a Hashtag در مجلهی The New York Review of Books چاپ شد، مقالهای طولانی که در آن او بیش از آنکه ابراز پشیمانی کند، به تشریح رنجهای خودش پس از طرد شدن از جامعه پرداخته بود.