قلمرو رفاه

دختران دشت

موشک باران شهرهای ایران در جنگ اخیر،تجربه‌های تلخ و ناراحت کننده‌ای را برای مردمان این سرزمین رقم زد

12 فروردین 1405 - 18:09 | جامعه

ستون نامنظم دود از بالای ساختمان بیرون می‌زد و در ظلمات هوا گم می‌شد. هیچ‌کسی نفهمیده بود زیر این سقف، دو دختر بر اثر حمله موشک جان خود را از دست داده‌اند. فقط یک کشتزار وسیع بود و بعد خط بی‌انتهای بیابان‌. تا ۸کیلومتری آنها چراغ هیچ آبادی روشن نبود و «بویین‌زهرای قزوین»، نزدیک‌ترین شهر به آنها در ۲۲کیلومتری‌شان قرار داشت. ساعت ۱۹:۱۲ دوازدهم اسفندماه فقط کارگر و نگهبان از اتاقک‌های انتهای باغ شنیدند که بر سر کشتزار چه آمده است. این مزرعه دورتر از روستای «هجیب»، از توابع شهر بویین‌زهرا آنقدر تا بزرگراه فاصله داشت که پای هیچ راننده‌ای برای توقف کنار جاده روی ترمز نرفت. حتی هلال‌احمر دو ساعت بعد از حمله به آن رسید.

مادر داخل آشپزخانه بود که موشک سقف ساختمان سرایداری مزرعه «کشت و صنعت بویین دشت» را شکافت و سالن پذیرایی را هدف گرفت. ترکش، کمرش را خم کرد. فکر می‌کرد که یک نفر به او شلیک کرده است. چهار دست و پا به سمت ورودی رفت. آوار را از ورودی آشپزخانه کنار زد و خودش را به بچه‌ها رساند. به جز او چهار نفر دیگر را باید پیدا می‌کرد. هانیه و فائزه (دخترانش)، پسرش، پسر هانیه و همسرش. همگی به جز دخترها زنده بودند. «چی شده؟ زودپز ترکیده؟ زودپز نداشتیم که» یادش آمد که جنگ است. «جنگ توی خانه ما؟ اینجا؟ این بیابان؟» دوازدهم اسفند، در چهارمین روز حملات موشک درست به همین خانه سرایداری رسیده بود؛ جایی که شاید صدای جنگنده اما حتی صدای موشک هم به گوش کسی نمی‌رسید.

تلفن پشت تلفن هر کاری می‌کردند نمی‌توانستند نیروهای امداد را راهنمایی کنند که باید کجا بیایند، کجا به راست و کجا به چپ بپیچند. آنها هفت سال در این زمین کشاورزی استیجاری زندگی کرده بودند. داخل زمین گندم می‌کاشتند و درو می‌کردند.

آن شب در آن تنهایی به مردم روستا زنگ زدند. دست به دامن مردم «هجیب» در ۸کیلومتری‌شان شدند. مادر را به یک بیمارستان و پدر و پسر هشت‌ساله را با ترکش‌های داخل بدنشان به بیمارستان دیگری بردند. نگهبان و کارگرها هم هانیه و فائزه را هم با پتو از خانه خارج کردند تا هلال‌احمر و نیروی انتظامی از راه برسند.

مامور هلال‌احمر بویین‌زهرا می‌گوید که آجر به سر یکی از دخترها خورده بود و ترکش به سر دیگری. از بازمانده‌ها فقط فرزند ۱۸‌ماهه هانیه کاملا سالم ماند که آن هم آغوش پدربزرگ برایش سنگر شده بود. وگرنه کتف برادر هشت‌ساله‌ دخترها آسیب‌دیده، مچ دستش شکسته و ترکش هم هنوز داخل بدنش است.  دست پدر هم جراحی شده و ترکش به سر او آسیب زده است. دو پا و دو دست مادر جراحی شده و به خاطر برخورد ترکش با خونریزی داخلی روبه‌رو شده بود.

آنها یک خانواده اصالتا زنجانی شش نفره هستند که با کار کردن روی زمین کشاورزی زندگی می‌کردند. بعد از کرونا هرچه خشکسالی بیشتر شد، زنجان تا قزوین از زمینی به زمین دیگر جابه‌جا شدند. زمین را از مالکان کرایه و با دیم‌کاری و صیفی‌کاری، چهار بچه را روی همین مزارع بزرگ کردند. هفت‌سال قبل به این نقطه از زمین‌های اطراف بویین‌زهرا رسیدند. پیش از آنها اینجا پرورشگاه شترمرغ بود که با آتش‌سوزی تبدیل به متروکه شد. خانواده جهانشاهلو آن را اجاره کردند و خانوادگی مشغول کاشت و برداشت گندم و گاهی جو شدند.

یک ساختمان ۱۰۰‌متری داخل زمین برای زندگی داشتند و چند اتاقک دورتر از آن برای کارگرها اما دیگر خودشان بودند و خودشان. دار و درخت زمین‌های روستاهای اطراف را خشکسالی دزدیده بود و کسی اطرافشان زندگی نمی‌کرد. هفت‌سال در همین تنهایی و دوری از آبادی بودند. هانیه را در زمین همین باغ عروس کردند. دختر متولد۸۴ که ۱۸‌سالگی ازدواج کرده بود، پسری ۱۸‌ماهه داشت و قول داده بود امسال دیپلمش را بگیرد. مادر فیلم‌های فائزه کلاس هفتمی را می‌فرستد که او را روی تراکتور نشان می‌دهد و در حال معرفی مزرعه «کشت و صنعت بویین دشت» است.

خانواده جهانشاهلو اگر قرار بود براساس تقویم طبیعت پیش بروند باید این ماه و ماه‌های پیش‌رو زمین را شخم می‌زدند، پاییز می‌کاشتند و سال بعد درو می‌کردند اما فصل آماده‌سازی زمین را به سوگواری برای دختران گندم‌زار گذراندند؛ سوگواری برای دختران بویین دشت.

۱۰‌روز بعد، حمله به دوره‌گرد پارچه‌فروش

حمله به روستای ۷۰‌نفره تتنک در استان قزوین در لحظات اول آنقدر گنگ و مبهم بود که کسی نمی‌دانست باید دنبال چه چیزی بگردد؟ به دامداری حمله شده بود؟ خانه کسی مورد هدف قرار گرفته بود؟ وسط کوچه چیزی شده بود؟ ۱۲‌ساعت طول کشید تا برای خانواده‌ها اسامی همه قربانیان حمله موشکی روشن شود که یک دوره‌گرد و دو زن روستایی در این حمله کشته شدند.

آقا جلال را بعضی از مردم روستا دیده بودند. جلال خانی‌خرم، مردی ۵۴‌ساله اهل تاکستان، از شهرهای اطراف قزوین. کسب‌وکار او این بود که بین روستاهای محروم اطراف بچرخد و نقدی و قسطی لباس و پارچه بفروشد. از یک‌ماه پیش هم قرار شده بود هر جمعه به روستای «تتنک» بیاید. روستایی با ۳۵‌خانوار که در آن حتی ۳۵‌خانه هم وجود ندارد و گاهی دو یا سه خانواده زیر سقف مشترکی زندگی می‌کنند.

صبح بیست‌ودوم اسفند نزدیک عید آقای خرم‌خانی با وانت سفید رنگش برای همین کار به روستای «تتنک» آمده بود. پنج دقیقه پیش از او وانت دیگری با بار خوراکی از روستا خارج شد. روستا بقالی هم ندارد و مردم برای خرید نیازهایشان منتظر از راه رسیدن همین وانت‌های سبزیجات و خوراکی می‌مانند. دقایق زیادی از رسیدن وانت سفید بزازی نگذشته بود وگرنه زنان بیشتری از روستا باخبر شده و از خانه بیرون آمده بودند. همین بی‌خبری هم بود که تا ساعت‌ها همه را برای پیدا کردن قربانیان اصلی این موشک گیج و سردرگم کرد. وانت وسط کوچه در مرکز روستا توقف می‌کند. با توقف وانت، دو همسایه خانم از خانه بیرون می‌آیند و مقابل وانت می‌ایستادند. ساعت ۱۱صبح موشک شلیک می‌شود و دیگر هیچ چیزی از وانت، پارچه‌ها و دو زنی که داخل کوچه بودند باقی نمی‌ماند. پارچه‌های گلدار آخرین تصاویر باقیمانده در چشم‌های گزل و گلشاد (سهیلا) کاکاوند بودند. اولی ۴۲‌ساله و دومی ۵۲ ساله. دو همسایه که درهای خانه‌شان رو به یکدیگر باز می‌شد. شلیک به دختران گندم‌زار، دو زن روستایی و مرد دوره‌گرد، حمله به دو نقطه محروم در استان قزوین و «چیزی که از سه نفر پیدا می‌کنند، پنج قطعه عضو بدن بود.