قلمرو رفاه

توتالیتاریسم و منابع طبیعی

آیا حکومت‌های یک‌دست‌ساز، تخریب منابع طبیعی را تشدید می‌کنند؟

07 تیر 1405 - 12:01 | جامعه
مسعود میرزاده
مسعود میرزاده فعال محیط‌زیست

آیا میان توتالیتاریسم و تخریب منابع طبیعی نسبتی ساختاری وجود دارد؟ پاسخ به این پرسش با یک حکم ساده ممکن نیست، اما مرور تجربه‌های تاریخی قرن بیستم نشان می‌دهد حکومت‌هایی که بر یک‌دست‌سازی جامعه، تمرکز قدرت و برنامه‌ریزی همه‌جانبه تکیه دارند، اغلب سرزمین را نیز همچون موضوعی قابل مهندسی و بازطراحی می‌بینند؛ روندی که می‌تواند فشار بر آب، خاک و زیست‌بوم‌ها را تشدید کند. تحلیل‌گر روزنامه پیام ما در جستاری نسبتا بلند که بخش‌های مهم آن را این‌جا می‌خوانید، کوشیده مبانی نظری نسبت این دو پدیده و نیز مصداق‌های تاریخی آن را گرد آورده. 


یکی از ویژگی‌های مهم حکومت‌های توتالیتر، تمایل به یکسان‌سازی در سطوح مختلف زندگی اجتماعی است. این یکسان‌سازی تنها به عرصه سیاست یا فرهنگ محدود نمی‌ماند، بلکه به‌تدریج به شیوه زیست، الگوی مصرف و حتی نحوه استفاده از منابع طبیعی نیز گسترش پیدا می‌کند.

در چنین شرایطی، منابع طبیعی نه به‌عنوان بخشی از یک سامانه پیچیده و متنوع، بلکه به‌مثابه «ظرفیت‌های قابل تخصیص مرکزی» دیده می‌شوند؛ ظرفیتی که باید در خدمت یک برنامه واحد ملی قرار گیرد.
از این جهت، سرزمین به‌جای آنکه مجموعه‌ای از اقلیم‌ها، زیست‌بوم‌ها و شیوه‌های معیشتی متنوع باشد، به یک واحد همگن تقلیل پیدا می‌کند که باید مطابق یک طرح مرکزی عمل کند. این نگاه، به‌طور طبیعی با واقعیت تنوع اقلیمی و زیستی در تعارض قرار می‌گیرد.

برای مثال، در بسیاری از تجربه‌های تاریخی قرن بیستم، سیاست‌های کشاورزی سراسری بدون توجه کافی به تفاوت‌های منطقه‌ای اعمال شده‌اند؛ سیاست‌هایی که در ظاهر با هدف افزایش تولید یا خودکفایی طراحی شده بودند، اما در عمل به کاهش تنوع کشت و فشار مضاعف بر منابع آب و خاک منجر شدند.

در این میان، نمونه‌هایی مانند تغییرات گسترده در نظام آبیاری و کشاورزی در آسیای مرکزی و پیامدهای آن بر یک پهنه آبی بزرگ، یعنی دریاچه آرال، نشان می‌دهد که چگونه یک تصمیم متمرکز می‌تواند در مقیاس سرزمینی پیامدهای بلندمدت ایجاد کند.

نکته مهم‌تر، اما در سطح سبک زندگی رخ می‌دهد. در حکومت‌های توتالیتر، تلاش برای ایجاد «انسان جدید» معمولاً با بازطراحی سبک زندگی همراه است. این بازطراحی شامل نوع تولید، نوع مصرف و حتی الگوی سکونت می‌شود.در چنین شرایطی، تنوع سبک‌های زندگی محلی که طی زمان و در تعامل با محیط شکل گرفته‌اند، به‌عنوان مانعی در برابر برنامه‌ریزی مرکزی تلقی می‌شوند. نتیجه این فرایند، نوعی استانداردسازی اجباری در رفتارهای روزمره است؛ استانداردسازی‌ای که به‌طور غیرمستقیم بر نحوه استفاده از منابع طبیعی نیز اثر می‌گذارد.

به بیان ساده‌تر، وقتی شیوه زندگی یکسان می‌شود، شیوه تعامل با طبیعت نیز یکسان می‌شود؛ و این یکسان‌سازی، در بسیاری از موارد با ظرفیت واقعی سرزمین هم‌خوانی ندارد.از سوی دیگر، یکی از ویژگی‌های مشترک این نوع نظام‌های سیاسی، تمایل به پروژه‌های بزرگ و نمایشی است؛ پروژه‌هایی که در آن‌ها تسلط بر طبیعت به‌عنوان نمادی از قدرت سیاسی تلقی می‌شود. سدهای عظیم، تغییر مسیر رودخانه‌ها، توسعه‌های سریع کشاورزی و صنعتی، همگی در این چارچوب قابل فهم هستند.

در این نگاه، طبیعت نه یک سیستم زنده و خودتنظیم، بلکه یک مسئله مهندسی‌شده است که باید در خدمت اهداف کلان قرار گیرد. همین تغییر نگاه است که گاه به مداخلات گسترده و کم‌توجه به پیامدهای اکولوژیک منجر می‌شود.

در برخی موارد تاریخی، این مداخلات در سطح تصمیم‌گیری‌های ایدئولوژیک نیز نمود پیدا کرده‌اند. برای نمونه، در چین دوران جهش بزرگ به جلو، تحت رهبری مائو تسه‌تونگ، برخی مداخلات مستقیم در زنجیره‌های طبیعی و کشاورزی انجام شد که پیامدهای پیش‌بینی‌نشده‌ای به همراه داشت.این نمونه‌ها از آن جهت اهمیت دارند که نشان می‌دهند مسئله صرفاً «خطای مدیریتی» نیست، بلکه به نوعی نگاه به طبیعت و امکان‌پذیری کنترل کامل آن بازمی‌گردد.

با این حال، تأکید بر این نکته ضروری است که رابطه میان نظام‌های سیاسی و محیط‌زیست، رابطه‌ای تک‌علتی و ساده نیست. عوامل اقتصادی، فناوری، جمعیتی و اقلیمی نیز نقش تعیین‌کننده دارند. از این رو، هدف این نوشتار نه ارائه یک حکم کلی، بلکه طرح یک مسئله است: اینکه چگونه نوع خاصی از نظم سیاسی می‌تواند در تعامل با منابع طبیعی، الگوهای خاصی از فشار و تغییر ایجاد کند.

در ادامه به برخی بنیادهای فکری و نظام‌های باورمندی در این سیستم‌های سیاسی اشاره می‌شود:
۱- وقتی رودخانه باید فرمان ببرد
در آسیای مرکزی، یکی از بزرگ‌ترین پروژه‌های مهندسی آب در قرن بیستم اجرا شد. رودخانه‌ها برای توسعه کشت پنبه منحرف شدند و نتیجه، خشک شدن بخش بزرگی از دریاچه آرال بود.دریاچه آرال امروز بیشتر شبیه یک خاطره جغرافیایی است تا یک پهنه آبی.در اینجا مسئله فقط «اشتباه مهندسی» نبود؛ مسئله این بود که رودخانه باید مطابق نقشه سیاسی جریان پیدا کند، نه مطابق منطق خودش.
۲- طبیعت به‌عنوان دشمن
در چینِ دوران جهش بزرگ به جلو، حتی موجودات زنده نیز در چارچوب سیاست تعریف شدند. در یکی از معروف‌ترین کمپین‌ها، گنجشک‌ها به‌عنوان آفت معرفی و نابود شدند.نتیجه، برخلاف انتظار، افزایش آفات و بحران غذایی بود. اینجا طبیعت نه شریک، بلکه رقیب تلقی شده بود؛ رقیبی که باید حذف شود.
۳- جنگل‌هایی که باید شبیه نقشه شوند
در بسیاری از نظام‌های توتالیتر، جنگل، مرتع یا زمین کشاورزی باید «قابل اندازه‌گیری» و «قابل گزارش» شود. این یعنی تنوع زیستی و محلی، به‌تدریج جای خود را به الگوهای واحد می‌دهد: یک محصول، یک روش، یک هدف.در این فرایند، آنچه از بین می‌رود فقط درخت یا خاک نیست؛ بلکه دانش محلی‌ای است که طی نسل‌ها با همان سرزمین شکل گرفته است.
۴- طبیعت به‌مثابه پروژه
وجه مشترک بسیاری از این تجربه‌ها، وجود یک تصور ساده است: اینکه سرزمین را می‌توان مثل یک پروژه مهندسی اداره کرد.سدهای عظیم، طرح‌های ملی کشاورزی، تغییر مسیر رودخانه‌ها و یکسان‌سازی شیوه زندگی، همگی از یک منطق پیروی می‌کنند: کاهش پیچیدگی برای افزایش کنترل.
۵- پیچیدگی مزاحم می‌شود
در جایی که قدرت سیاسی تلاش می‌کند همه چیز را یک‌دست کند، طبیعت به‌عنوان یکی از پیچیده‌ترین و متنوع‌ترین نظام‌های جهان، دیر یا زود وارد تنش می‌شود.نه به این دلیل که طبیعت «مقاومت اخلاقی» دارد، بلکه به این دلیل ساده‌تر: طبیعت با تنوع کار می‌کند، نه با فرمان واحد.شاید به همین دلیل است که هرجا «یک‌دست‌سازی کامل» به‌عنوان ایده مرکزی سیاست قرار می‌گیرد، سرزمین نیز ناخواسته وارد بحران‌های جدیدی می‌شود؛ بحران‌هایی که همیشه قابل پیش‌بینی نیستند، اما اغلب قابل توضیح‌اند.
۶- حذف خودسامانی
هیچ چیز نباید خارج از طرح مرکزی رشد کند.این جمله ساده، پیامدهای عمیقی دارد. چون جهان واقعی، دقیقاً برعکس کار می‌کند: با تنوع، با انحراف، با خودسازمان‌دهی.
اما در احکام توتالیتر، اقتصاد باید یک طرح واحد داشته باشد، فرهنگ باید استاندارد شود، سبک زندگی باید قابل پیش‌بینی باشد و در نهایت، سرزمین باید قابل برنامه‌ریزی کامل باشد.این نگاه، به‌طور طبیعی با منطق اکوسیستم‌ها و زیست‌بوم‌ها در تنش قرار می‌گیرد؛ چون اکوسیستم‌ها با مرکز فرماندهی واحد کار نمی‌کنند.
۷- وقتی سبک زندگی و معیشت سیاسی می‌شود
یکی از مهم‌ترین اما کمتر دیده‌شده‌ترین ابعاد توتالیتاریسم، «سیاسی شدن سبک زندگی و کسب معیشت» است.در این نظام‌ها، حکومت فقط نمی‌گوید چه کسی قدرت دارد؛ بلکه تعیین می‌کند چه چیزی کشت شود، چه چیزی خورده شود، چگونه خانه ساخته شود، چگونه گرمایش و سرمایش انجام شود و حتی انسان چگونه در فضا پراکنده شود.
در این مرحله، سیاست مستقیماً وارد جغرافیای زندگی روزمره می‌شود.مثلاً اگر تصمیم گرفته شود «کشور به خودکفایی گندم برسد»، نتیجه فقط یک سیاست اقتصادی نیست؛ بلکه تغییر کامل الگوی کشاورزی، تغییر تنوع زیستی و حتی تغییر رابطه انسان با خاک است.در اینجا یک پارامتر قوی وارد معادلات می‌شود: تنوع اقلیمی و محلی، به‌عنوان مانع دیده می‌شود، نه سرمایه.
۸- تفاوت منطق
اکوسیستم‌ها، جوامع انسانی و سرزمین‌ها بر پایه سه اصل کار می‌کنند: تنوع؛ بازخورد و عدم قطعیت اما توتالیتاریسم بر سه اصل دیگر بنا شده است: یکنواختی، فرمان مرکزی و قطعیت برنامه‌ریزی. این دو منطق به‌طور طبیعی با هم در تضادند.
۹- حذف دانش محلی: خسارت نامرئی
یکی از مهم‌ترین پیامدهای این تضاد، حذف تدریجی «دانش محلی» است. دانش محلی یعنی همان چیزی که باعث می‌شود کشاورز بداند چه چیزی در چه خاکی بهتر رشد می‌کند، دامدار بداند چه زمانی چراگاه باید استراحت کند و یک جامعه بداند چگونه با محدودیت‌های اقلیمی خود سازگار شود. در پروژه‌های یکسان‌ساز، این دانش جای خود را به نسخه‌های عمومی می‌دهد؛ نسخه‌هایی که از مرکز صادر می‌شوند. این یکی از نقاطی است که تخریب محیط‌زیست آغاز می‌شود، نه فقط در سطح فیزیکی، بلکه در سطح شناختی.

مصادیق

یکی از این نمونه‌ها، آلمان نازی است. در این دوره، ایده «خون و خاک» (Blut und Boden) نوعی پیوند ایدئولوژیک میان هویت نژادی و زمین ایجاد می‌کرد. در ظاهر، این نگاه نوعی تقدس‌بخشی به زمین و طبیعت به نظر می‌رسید، اما در عمل، طبیعت و سرزمین در خدمت پروژه‌ای سیاسی-نظامی قرار گرفت. توسعه قلمرو، جنگ و بهره‌برداری گسترده از منابع در سرزمین‌های اشغالی، نشان می‌دهد که طبیعت تا چه اندازه در منطق جنگ و گسترش قدرت حل شده بود؛ نه به‌عنوان یک نظام زنده، بلکه به‌عنوان «فضای قابل تصرف».

نمونه دیگر، آلبانی در دوران حکومت انور خوجه است. در چارچوب یک نظام به‌شدت بسته و ایدئولوژیک، سیاست‌های انزواطلبانه و کنترل شدید منابع، به فشار گسترده بر جنگل‌ها، زمین‌های کشاورزی و نظام معیشت محلی منجر شد. در اینجا نیز الگوی قابل مشاهده، تلاش برای کنترل کامل تولید و توزیع، بدون توجه کافی به ظرفیت‌های محلی و محدودیت‌های اکولوژیک است.

در نمونه‌ای دیگر، کامبوج تحت حکومت خمرهای سرخ، یکی از رادیکال‌ترین تجربه‌های یکسان‌سازی اجتماعی و اقتصادی را تجربه کرد. خمرهای سرخ با هدف بازسازی کامل جامعه بر پایه کشاورزی اجباری و حذف ساختارهای پیشین، جمعیت شهری را به روستاها منتقل کردند و نظام تولید را به شکل بسیار ساده و کنترل‌شده‌ای درآوردند. این تغییر ناگهانی در الگوی زیست، نه‌تنها ساختار اجتماعی، بلکه رابطه انسان با زمین را نیز به‌طور بنیادین دگرگون کرد؛ رابطه‌ای که دیگر بر پایه تنوع و سازگاری تدریجی نبود، بلکه بر پایه اجبار و یکسان‌سازی استوار شده بود.

نتیجه‌گیری
آنچه از مرور این تجربه‌های تاریخی و الگوهای نظری به دست می‌آید، نه یک رابطه ساده و تک‌علتی میان توتالیتاریسم و تخریب منابع طبیعی، بلکه نوعی هم‌نشینی ساختاری میان «منطق یک‌دست‌سازی» و «منطق تنوع زیستی» است.

در جایی که نظم سیاسی به سمت حذف تفاوت‌ها، استانداردسازی شیوه‌های زندگی و تمرکز شدید تصمیم‌گیری حرکت می‌کند، سرزمین نیز ناگزیر در معرض نوعی فشردگی نهادی و اکولوژیک قرار می‌گیرد. این فشردگی به معنای کاهش تدریجی ظرفیت‌های محلی برای سازگاری با شرایط خاص اقلیمی و زیستی است.

در چنین وضعیتی، مسئله صرفاً میزان مداخله انسان در طبیعت نیست، بلکه نوع نگاه به امکان مداخله است؛ اینکه آیا طبیعت به‌عنوان یک سامانه پیچیده و خودتنظیم در نظر گرفته می‌شود یا به‌عنوان یک موضوع قابل طراحی و بازسازی کامل.

از این منظر، توتالیتاریسم نه صرفاً یک شکل از حکومت، بلکه صورت‌بندی خاصی از «اراده به کنترل کامل» است؛ اراده‌ای که اگرچه در حوزه سیاست شکل می‌گیرد، اما به‌تدریج به سطح سرزمین، منابع طبیعی و حتی سبک‌های زیست روزمره سرایت می‌کند.