بازسازی یا بازتملک؟
نائومی کلاین در «ظهور سرمایهداری فاجعه» نشان میدهد چگونه جنگ، بحران و بلایای طبیعی به ابزاری برای پیشبرد خصوصیسازی، مهندسی اقتصادی و بازتولید نابرابری بدل میشوند
قلمرو رفاه| تصور رایج این است که فجایع طبیعی، جنگها و بحرانهای اقتصادی تراژدیهایی ویرانگرند که تمام ارکان جامعه و دولت برای مهار و ترمیم آنها میکوشند. اما نائومی کلاین در مقالهٔ «ظهور سرمایهداری فاجعه»، پرده از واقعیتی هولناک برمیدارد: در اقتصاد سیاسی نئولیبرال، فاجعه دیگر صرفاً یک اتفاق ناگوار نیست، بلکه یک فرصت طلایی و حتی یک مدل انباشت سرمایه است. بهزعم او، در جهانی که بازار آزاد به ایدئولوژی مسلط بدل شده، جنگ، سونامی، کودتا، اشغال نظامی و فروپاشی اقتصادی نه فقط بحران، بلکه موقعیتهایی ممتاز برای پیشبرد پروژههای رادیکال اقتصادیاند، پروژههایی که در شرایط عادی به دلیل مقاومت اجتماعی، مشروعیت سیاسی لازم را پیدا نمیکنند. مقالهٔ کلاین که در ادامه خلاصهٔ آن را میخوانید، نشان میدهد نهادهای بینالمللی، دولتهای قدرتمند، شرکتهای خصوصی، پیمانکاران بازسازی و صنعت مشاوره با بهرهگیری از لحظهٔ شوک، جامعههای بحرانزده را به آزمایشگاه مهندسی اقتصادی بدل میکنند.
دکترین بازسازی پیشدستانه و نهادینهشدن فاجعه
کلاین مقالهاش را با اشاره به تحولی مهم در دولت جورج بوش آغاز میکند: تأسیس «دفتر هماهنگکننده بازسازی و تثبیت» در وزارت خارجهٔ آمریکا در سال ۲۰۰۴. این نهاد، به ریاست کارلوس پاسکوال، مأمور شده بود برای کشورهایی که هنوز وارد جنگ یا فروپاشی نشدهاند، از پیشطرحهای «پسادرگیری» تهیه کند. همین نکته برای کلاین معنادار است: بازسازی دیگر پاسخی بداهه و پسینی به ویرانی نیست، بلکه به بخشی از برنامهریزی پیشینی قدرت امپراتوری بدل شده است. به تعبیر طعنهآمیز او، دولتی که دکترین «ویرانسازی پیشدستانه» را پیش میبرد، اکنون دستگاهی هم برای «بازسازی پیشدستانه» ساخته است.
در این طرح، کشورها بر اساس شاخص «ریسک بالا» در فهرست مراقبت قرار میگیرند و گروههایی متشکل از شرکتهای خصوصی، اندیشکدهها و سازمانهای غیردولتی آماده میشوند تا بهمحض وقوع جنگ یا بحران وارد عمل شوند. حتی قراردادهایی برای بازسازی کشورهایی که هنوز ویران نشدهاند از پیش آماده میشود تا در زمان مناسب، پاسخ «سریعتر» باشد. این سرعت، از نظر کلاین، نه نشانهٔ کارآمدی انسانی بلکه نشانهٔ سازمانیافتگی سیاسی برای بهرهبرداری از شوک است.
از همه مهمتر، خود پاسکوال آشکارا گفته بود که هدف این نهاد صرفاً تعمیر خرابیها نیست، بلکه تغییر «تاروپود اجتماعی ملت» و ساختن دولتهایی «دموکراتیک و بازارمحور» است. این زبان برای کلاین بسیار افشاگر است: بازسازی در این منطق به معنای بازگرداندن جامعه به وضعیت پیش از فاجعه نیست، بلکه به معنای بازآرایی کامل ساختار اقتصادی، سیاسی و اجتماعی آن در راستای بازار آزاد است. خصوصیسازی شرکتهای دولتی، آزادسازی سرمایه و عقبنشینی دولت از خدمات عمومی عناصر اصلی این برنامهاند. به بیان دیگر، ویرانی نه پایان یک نظم، بلکه فرصت تولد نظم مطلوب نئولیبرالی است.
فاجعه بهمثابه لوح سفید
کلاین برای توضیح منطق پشت این رویکرد، به مفهوم «لوح سفید» متوسل میشود. او میگوید همانطور که استعمار کلاسیک در سودای سرزمینهای «کشفنشده» بود تا آرمانشهر خود را بر آنها بنا کند، سرمایهداری فاجعه نیز در پی فضاهایی است که از ساختارهای اجتماعی، مقاومتهای محلی و مالکیتهای پیشین تهی شده باشند. امروز دیگر سرزمین بکر وجود ندارد، اما ویرانی ناشی از جنگ و بلای طبیعی میتواند همان کارکرد را ایفا کند. وقتی بمب، سیل یا سونامی شبکههای اجتماعی، نهادهای محلی، سازوکارهای دموکراتیک و توان مقاومت مردم را درهم میشکند، ناگهان فضایی پدید میآید که در آن میتوان نسخههای اقتصادی مطلوب را با کمترین مخالفت و مقاومت تحمیل کرد.
او در اینجا از تعبیر «استعمار پیچیده» استفاده میکند، نوعی استعمارگری که دیگر الزاماً با اشغال مستقیم سرزمین و استقرار رسمی حکومت استعماری پیش نمیرود، بلکه از مسیر کمکرسانی، بازسازی، وام، اصلاحات حکمرانی، مشاوره و تکنوکراسی عمل میکند. این همان چیزی است که شلمالی گوتال در مقاله آن را «بازسازی» بهمثابه نام جدید استعمار میخواند.
صنعت بازسازی: ظاهراً ناکارآمد، واقعاً موفق
کلاین سپس بهنقد یک تناقض ظاهری میپردازد. در عراق، افغانستان، آچه، هائیتی و سریلانکا شکایتی مشترک از سوی مردم شنیده میشود: بازسازی بسیار کند است، یا اصلاً اتفاق نمیافتد؛ پیمانکاران خارجی با حسابهای هزینهای کلان و دستمزدهای نجومی زندگی میکنند؛ مشاوران «دموکراسیساز» از شفافیت حرف میزنند؛ اما خودشان پاسخگو نیستند؛ مردم محلی از اشتغال، آموزش و تصمیمگیری کنار گذاشته میشوند؛ و حتی زیرساختهایی که ادعا میشود بازسازی شدهاند، بهسرعت از کار میافتند.
کلاین میگوید این ناکارآمدی را نباید صرفاً فساد یا بینظمی اداری دانست. مسئلهٔ عمیقتر آن است که «بازسازی» اصلاً هدف اصلی این صنعت نیست. اگر تأمین آب، ساختن مدرسه یا بازگرداندن مردم به خانههایشان بهکندی پیش میرود، بهاینعلت است که اینها در اولویت نیستند. اولویت واقعی «بازشکلدهی به همه چیز» است: انتقال داراییهای عمومی به بخش خصوصی، بازنویسی قوانین سرمایهگذاری، واگذاری خدمات اجتماعی، تصرف زمینهای ساحلی و حذف موانع محلی بر سر راه سرمایه.
به همین دلیل است که خصوصیسازیها و زمینخواریها اغلب بسیار سریعتر از ساختن خانه و بیمارستان انجام میشوند. در لحظهای که مردم هنوز در شوکاند و برای یافتن آب، غذا و سرپناه تقلا میکنند، قراردادها امضا میشوند، قوانین تغییر میکنند و داراییهای عمومی از دست میروند. تا زمانی که جامعه بتواند خود را بازیابد، تغییرات ساختاری تثبیت شدهاند.
عراق: الگوی جنگ، اشغال و خصوصیسازی
یکی از مهمترین نمونههای کلاین عراق است. او یادآوری میکند درحالیکه هنوز آتش جنگ در بغداد خاموش نشده بود، مقامات اشغالگر آمریکایی قوانین سرمایهگذاری را بازنویسی کردند و خصوصیسازی شرکتهای دولتی عراق را در دستور کار قرار دادند. در اینجا بازسازی نه به معنای احیای عراقِ جنگزده، بلکه به معنای ساختن اقتصادی تازه مطابق الگوی مطلوب واشنگتن و نهادهای مالی جهانی بود. به نظر کلاین، پل ولفوویتز که در عراق نقشی کلیدی در پیشبرد این پروژه داشت، دقیقاً به همین دلیل گزینهای مناسب برای ریاست بانک جهانی بود: او پیشتر در میدان جنگ همان کاری را کرده بود که بانک جهانی در بسیاری از کشورهای بحرانزده با زبان و ابزارهای بوروکراتیکتر انجام میدهد.
بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول و شوکدرمانی
کلاین جایگاه محوری بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول را در این منطق روشن میکند. به گفتهٔ او، سهم کشورهای «پسادرگیری» از وامدهی بانک جهانی طی دهههای اخیر جهش چشمگیری داشته است. دلیل این توجه فقط نیاز این کشورها به بازسازی نیست، بلکه این واقعیت است که کشور ویرانشده فرمانپذیرتر است. دولتهایی که پس از جنگ یا فاجعه به پول فوری نیاز دارند، حاضرند برای دریافت کمک، زیر بار بدهیهای سنگین بروند و با اصلاحات بنیادین موافقت کنند. مردمی هم که درگیر بقا هستند، کمتر توان سازماندهی علیه خصوصیسازی را دارند.
کلاین تأکید میکند که این سیاستها سابقهای چند دههای دارند. بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول از دوران کودتاهای آمریکای لاتین و سپس فروپاشی شوروی، شوکدرمانی اقتصادی را بر جوامع بحرانزده تحمیل کردهاند. اما در دههٔ ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ این الگو با صنعت بازسازی و مداخلات بشردوستانه درآمیخت و به شکل تازهای از سرمایهداری فاجعه بدل شد.
افغانستان و تیمور شرقی: سلب حاکمیت از مسیر اعتماد
در افغانستان بانک جهانی کمکها را از طریق صندوقهای امانی مدیریت میکرد و عملاً مسیر هزینهکرد منابع را کنترل مینمود. از جمله، از تأمین مالی مستقیم وزارت بهداشت برای ساخت بیمارستان خودداری شد و منابع به سازمانهای غیردولتی خصوصی هدایت شدند تا کلینیکهای درمانی را خودشان اداره کنند. بانک همچنین نقش بخش خصوصی را در مدیریت آب، مخابرات، نفت، گاز، معادن و برق افزایش داد و دولت را به عقبنشینی از این حوزهها سوق داد. نکتهٔ مهم برای کلاین این است که چنین دگرگونیهای عظیمی نه در یک فرایند دموکراتیک و علنی، بلکه در ضمائم فنی و اسناد مرتبط با «کمک اضطراری» پنهان میشوند.
در تیمور شرقی نیز الگویی مشابه دیده میشود. کشوری که از نظر رسمی استقلالیافته در عمل برای دسترسی به منابع بازسازی باید مطابق معیارهای بانک جهانی رفتار کند: کوچکسازی دولت، کاهش مشاغل بخش عمومی و اتکای بیشتر به مشاوران خارجی گرانقیمت. کلاین با استناد به پژوهشها نشان میدهد که در برخی موارد دستمزد یک مشاور بینالمللی در یک ماه، معادل مجموع حقوق سالانهٔ دهها کارمند محلی بوده است. این برای او تنها مصداق نابرابری نیست، بلکه نشانهای ساختاری است از اینکه بازسازی چگونه به سازوکاری برای انتقال منابع از کشورهای فقیر به شبکههای کارشناسی و شرکتی جهانی تبدیل میشود.
هائیتی و پنجرهٔ فرصت
نمونهٔ هائیتی نیز در مقالهٔ کلاین اهمیت ویژهای دارد، چون منطق سیاسی سرمایهداری فاجعه را بیپرده نشان میدهد. پس از برکناری آریستید، بانک جهانی در ازای وام، خواهان «مشارکت عمومی-خصوصی» در آموزش و بهداشت شد، یعنی واگذاری عملی مدارس و بیمارستانها به بازیگران خصوصی. خود اسناد بانک نشان میدادند که دولت انتقالی «پنجرهٔ فرصتی» برای اجرای اصلاحات اقتصادی فراهم میکند که ممکن است دولتهای بعدی نتوانند بهسادگی آن را برگردانند. این جمله برای کلاین قلب مسئله است: بحران سیاسی، تعلیق دموکراسی یا ضعف حاکمیت، نه مانعی برای اصلاحات، بلکه فرصت ایدهآل برای تحمیل آنهاست.
میچ و سونامی: فاجعهٔ طبیعی، فرصت اقتصادی
کلاین سپس از توفان میچ در آمریکای مرکزی و سونامی ۲۰۰۴ آسیا بهعنوان نقاط عطف مهم یاد میکند. پس از میچ، کشورهایی که در گلولای و مرگ و آوار غرق بودند، برای دریافت کمک مجبور شدند خصوصیسازی فرودگاهها، بندرها، بزرگراهها، مخابرات، برق و آب را پیش ببرند و حتی قوانین اصلاحات ارضی را به عقب برگردانند. این اقدامات با چنان شتابی انجام شد که روزنامهٔ فایننشال تایمز از آن با عنوان «فروشهای سریع پس از طوفان» یاد کرد.
پس از سونامی نیز، درحالیکه بخش بزرگی از قربانیان جزو جوامع ماهیگیر بودند، بانک جهانی و دولتها بهجای تمرکز بر احیای معیشت آنها، توسعهٔ گردشگری و مزارع صنعتی پرورش ماهی را تشویق کردند. خانوادهها از بازسازی خانههای ساحلی خود منع شدند و صدها هزار نفر به مناطق داخلی رانده شدند، درحالیکه هتلها و صنایع بزرگ بهسرعت به ساحل بازگشتند. از دید کلاین، این یعنی ساحل نه برای بازگشت ساکنان پیشین، بلکه برای بازطراحی طبق منافع سرمایهٔ جهانی پاکسازی شده بود.
کلام آخر
مقالهٔ نائومی کلاین نشان میدهد که بازسازی پس از فاجعه، در بسیاری از موارد، نه پروژهای انساندوستانه برای احیای زندگی جمعی، بلکه پروژهای سیاسی-اقتصادی برای بازآرایی مالکیت، قدرت و سود است. در این منطق، فاجعه لحظهای استثنایی برای تعلیق مقاومت، دورزدن دموکراسی و تثبیت سیاستهایی است که در وضعیت عادی با مخالفت گسترده روبهرو میشوند. آنچه از دل این فرایند بیرون میآید نه لزوماً جامعهای ترمیمشده، بلکه اقتصادی خصوصیتر، دولتی ضعیفتر، نیروی کاری بیثباتتر و منابعی عمومیتر برای تصاحب خصوصی است.
برای مخاطب ایرانی خواندن این متن همچون نگاهکردن در آینه است. ارتباط میان بحرانهای کلان و سیاستهای تعدیل در ایران ارتباطی ارگانیک است: بحرانها (تحریم، تورم و بلایای طبیعی) جامعه را شوکه و مقاومت را خنثی میکنند، سپس سیاستهای سلب مالکیت و کالاییسازی حیات بهعنوان تنها راه نجات تجویز میشوند. در نهایت، آنچه بازسازی میشود جامعه نیست، بلکه نرخ سودآوری برای اقلیتی است که بر ویرانههای اقتصاد ملی کاخهای خود را بنا میکنند. در این الگو، فاجعه دیگر یک تراژدی محدود نیست.
منبع:
www.thenation.com/article/archive/rise-disaster-capitalism