قلمرو رفاه

چگونه شهادت‌های پراکنده، تاریخ پنهان آزار و تبعیض را آشکار می‌کنند؟

سارا احمد از گوش فمینیستی، روایت‌های شکایت و مسئولیت شنیدن می‌گوید

24 خرداد 1405 - 12:53 | جامعه
سارا احمد
سارا احمد نظریه‌پرداز و پژوهشگر در حوزه فمینیسم، کوییر، نظریه انتقادی نژادی و پسااستعمارگرایی

قلمرو رفاه| سارا احمد، نظریه‌پرداز برجسته، در کتاب تأثیرگذار خود با عنوان «شکایت!» (!Complaint) درک رایج از رویه‌های اداری شکایت‌های حقوقی را دگرگون ساخته است. این کتاب حاصل پژوهش‌ها و گفت‌وگوهای عمیق او با زنانی است که به علل گوناگون (از تحقیر و آزار در محیط کار گرفته تا خشونت و تعرض) دست به شکایت رسمی و حقوقی زده‌اند. یادداشت پیش‌رو که بر بستر همین روایت‌هاست به شیوه‌ای پدیدارشناسانه نشان می‌دهد شکایت نه یک روند خشک حقوقی، بلکه شهادت کالبدی و عاطفی در برابر خشونت نهادی است و از طریق سرریز عواطف، سکوت تحمیل‌شده را در هم می‌شکند. مطالعه‌ی این یادداشت و کتاب مذکور ابزارهای مفهومی قدرتمندی را برای تشخیص سرکوب‌های پنهان در گفتمان نهادها و زندگی روزمره ارائه می‌دهد و به افراد کمک می‌کند تجربه‌ی دادخواهی خود را نه به‌عنوان نقص یا ناهنجاری، بلکه به‌مثابه‌ کنشی رهایی‌بخش، مقاومتی آگاهانه و شکلی از شهادت تاریخی مستند بازشناسی کنند.

نیما م. اشرفی| این‌که داستان‌های مربوط به شکایت چطور به گوش‌مان می‌رسد، اهمیت دارد. آنچه را به گوشم می‌رسید چطور باید توصیف می‌کردم؟ زمانی که برای نخستین بار این پروژه را در ذهنم پروراندم فکر می‌کردم قرار است با استفاده از سؤالاتی مشابه آنچه برای تحقیقات پیشینم پیرامون «تنوع»[1] آماده کرده بودم، مصاحبه‌هایی نیمه‌ساختاریافته انجام دهم. به یاد دارم برای اولین مصاحبه‌ام نزد نخستین فردی رفتم که با من تماس گرفته بود. سؤالاتِ ازپیش‌آماده‌ام را تروتمیز تایپ کرده بودم. مصاحبه حضوری بود و در دانشگاهی انجام می‌شد که او در آنجا مستقر بود. خیلی زود، یا دقیق‌تر بگویم در همان دقایق نخست مصاحبه‌ی اول، متوجه شدم سؤالاتی که آماده کرده‌ام به کارم نخواهند آمد. شکایت‌ها معمولاً چنان آشفته و درهم‌ریخته‌اند که حتی در قالب مجموعه سؤالات منعطف و باز هم نمی‌گنجند. از مصاحبه‌ی دوم به بعد، از افراد فقط یک سؤال آغازین و بسیار کلی پرسیدم: از آن‌ها خواستم تجربیاتی را که باعث شد به ثبت شکایت فکر کنند و همچنین تجربیات‌شان از روند شکایت را (اگر در نهایت اقدام کرده بودند) با من در میان بگذارند. می‌خواستم داستان‌هایشان بیرون بریزند و جاری شوند، با هر ترتیبی که خودشان پیش آمده بودند. بعدش برای گفت‌وگو وقت داشتیم، تبادل‌نظر و رفت‌وبرگشتی که امکان‌پذیر بود، چون خودم هم پیش‌تر تجربه‌ی شکایت داشتم.

با گذشت زمان، کلمات بیان‌شده را کمتر به چشم «مصاحبه» و بیشتر به‌مثابه «شهادت» دیدم. شهادت ممکن است به اظهارات شفاهی یا کتبی در دادگاه اشاره داشته باشد. هدف شهادت در چنین فضایی ارائه‌ی مدرک است؛ از شهادت برای اثبات آنچه رخ داده، واقعیت امور یا حقیقت استفاده می‌شود. همچنین، شهادت همان چیزی است که برای شناسایی بی‌عدالتی، آسیب یا خطاکاری لازم است. شوشانا فلمن[2] فرآیند شهادت را «گواهی دادن به بحران یا تروما» توصیف می‌کند (۱۹۹۲، ۳). روایت‌هایی که به من ارائه می‌شد حال‌وهوای شهادت داشتند، اظهاراتی جدی درباره‌ی بحران یا تروما. ثبت شکایت اغلب به دلیل وجود بحران یا تروما ضرورت می‌یابد. خود شکایت نیز غالباً به بخشی از همان بحران یا تروما تبدیل می‌شود. شهادت‌نامه‌ می‌تواند نشان دهد شکایت و آسیبِ موردبحث از هم جدا نیستند. شما در روند ثبت شکایت، پیشاپیش برای شهادت دادن و ارائه‌ی مدرک فراخوانده شده‌اید. شهادت دادن در شکایت، در واقع شهادت دادن به نفس شهادت است، یا همان چیزی که شوشانا فلمن آن را «فرآیند شهادت» می‌نامد. شهادت دادن در شکایتْ شهادتی مضاعف است. شما به تجربه‌ی «شهادت دادن» و هم‌زمان به چیزی فراتر از این تجربه نیز گواهی می‌دهید.

بنابراین شهادت هم درون خود این روایت‌ها نهفته بود و هم در شیوه‌ی شکل‌گیری‌شان. و آنچه در فرآیند شنیدن این اظهارات به‌عنوان «شهادت» بسیار اهمیت داشت، شنیدن دسته‌جمعی و کنار هم قرار دادن‌شان بود. شنیدن این روایت‌ها به‌مثابه شهادت به معنای شنیدن این موضوع است که چطور با هم ترکیب می‌شوند تا به ما اجازه دهند به یک تجربه گواهی دهیم، تا نشان دهیم چه چیزی را برملا می‌کنند، تا آنچه را معمولاً (به دلیل محرمانگی روند شکایت‌ها) پنهان می‌ماند، آشکار سازیم. من نیز فراخوانده شدم تا گواهی بدهم. و این‌که از من خواسته شد گواهی بدهم، به معضلات اخلاقی متعدد در انجام پژوهش پیرامون «شکایت» اشاره دارد. شهادت دادن به آنچه رخ داده و شما را به‌سوی شکایت کشانده، و به آنچه پس از شکایت بر شما گذشته، کمابیش همیشه شهادت دادن به تجربه‌ای تروماتیک است. من هرگز از این مسئله غافل نبودم. در تمام مسیر آگاه بودم فراهم کردن امکانی برای بیان تجربه‌های دردناک آدم‌ها چقدر پرمخاطره و پیچیده است. این کار چه تأثیری بر فرد شهادت‌دهنده خواهد گذاشت و در میان گذاشتن این ماجرا او را در چه وضعیتی قرار خواهد داد؟ با توجه به این‌که تجربه‌ی شخصی خودم از شکایت به‌شدت با ترومای اجبار به ترک شغلم گره خورده بود،[3] این کار چه تأثیری بر من خواهد داشت؟ و من در قبال کسانی که تجربه‌ی شکایت خودشان را در میان گذاشتند، نه‌فقط در مقام پژوهشگر، بلکه همنوع، چه مسئولیتی داشتم؟ اخلاق ایجاب می‌کند این پرسش اخلاقی همواره زنده نگه داشته شود.

بیشتر افرادی که با آن‌ها صحبت کردم از تجربیات گذشته‌شان حرف می‌زدند. صحبت از ترومای گذشته می‌تواند به معنای حاضر کردن آن تروما باشد. یکی از پژوهشگران پسادکتری شهادتش را با این جمله آغاز کرد: «چیزی که به یاد می‌آورم، احساسی است که آن زمان داشتم.» خاطره می‌تواند درباره‌ی احساسات باشد؛ خاطره می‌تواند خود احساسات باشد. ما با یادآوریْ گذشته را حاضر می‌کنیم؛ به آن حضور می‌بخشیم. گذشته می‌تواند در درون آن احساس و همراه با آن وارد اتاق شود. من در فراهم کردن زمان و مکانی که برای تک‌تک افراد مصاحبه‌شونده تا حد امکان امن باشد، مسئولیتی عظیم داشته و دارم. این فضا همیشه حس درستی القا نمی‌کرد؛ همیشه کارم را درست انجام نمی‌دادم. گاهی فقط تلاش کردن است که اهمیت دارد و این تلاش، دوطرفه و مشترک بود. من به گفت‌وگوهایی که پس از هر شهادت شکل می‌گرفت همچون شیوه‌ای برای در میان گذاشتن این تلاش نگاه می‌کنم، تلاشی از طریق در میان گذاشتن افکارمان درباره‌ی این‌که از سر گذراندن شکایت چه می‌کند و چه حسی دارد. طی کردن مسیر شکایت ممکن است حس مسئولیت‌پذیری شما را بالا ببرد، همان‌طور که ممکن است حس شکنندگی‌تان را تشدید کند؛ شما آگاه می‌شوید که این کار چقدر ممکن است سخت و در عین حال مهم باشد؛ حین در میان گذاشتن چنین تجربیات خردکننده‌ای، آنچه «سخت» است به آنچه «مهم» است گره می‌خورد.

خُرد شدن وضعیتی نیست که همواره بتوان از دل آن سخن گفت. من با تمام کسانی که درخواست گفت‌وگو داشتند صحبت نکردم. در برخی موارد، افراد می‌خواستند در میانه‌ی فرآیند شکایت با من صحبت کنند. در بیشتر مواقع توضیح می‌دادم این کار خوبی نیست و در عوض پیشنهاد می‌دادم ارتباط غیررسمی‌تری با هم داشته باشیم. در یک مورد تصمیم گرفتم شهادت زنی را که می‌خواست با من صحبت کند نپذیرم، چون حس کردم به حمایتی نیاز دارد که تأمینش در توانم نیست. من به آنچه نمی‌توانستم تأمین کنم (یعنی درمان روان‌شناختی یا راهنمایی عملی) آگاه بودم. محدودیت‌های کاری که از دستم برمی‌آمد برایم کاملاً روشن بود. من صرفاً یک «گوش» بودم. وظیفه‌ام همین بود. تمام هدف همین بود: شنیدن روایت. البته این نقطه‌ی پایان نبود. از من خواسته شده بود نه‌تنها داستان‌ها را بشنوم، بلکه آن‌ها را با دیگران در میان بگذارم. بنابراین بسیار مهم بود که اگر شکایتی به من سپرده می‌شد، آن‌ را در قالبی متفاوت با قالبی که دریافت کرده بودم، اما وفادار به اصلش بازتاب بدهم. نمی‌خواستم افراد شکایت‌هایشان را با من در میان بگذارند و من فقط بایگانی‌شان کنم. نمی‌خواستم به کمد بایگانی تبدیل بشوم. همین حالا هم به‌اندازه‌ی کافی از این کمدهای بی‌مصرف داریم.

شهادت‌ها به من ارائه شدند تا بتوانم آن‌ها را به شما خوانندگان، مخاطبان و شاکیان منتقل کنم. باید راهی پیدا می‌کردم تا آن‌ها را با رعایت اصول محرمانگی منتقل کنم. بخش عمده‌ی مطالبی که در کتابم با دیگران در میان می‌گذارم محرمانه است؛ بسیاری از کسانی که با آن‌ها ارتباط داشته‌ام از پیامدهایی که در صورت شناسایی از طریق داده‌هایشان متوجه زندگی و شغل‌شان می‌شد می‌ترسیدند، فارغ از این‌که توافق‌نامه‌ی محرمانگی یا عدم‌افشا[4] را امضا کرده باشند یا نه. این کتاب قطعاتی از شهادت‌های بسیار متفاوتی ارائه می‌دهد. قطعهْ تکه‌ای تیز و بُرنده از چیزی است. هر نقل‌قول تکه‌ی بُرنده‌ای از روشنگری است. شکایت ممکن است خُردکننده باشد، درست مثل کوزه‌ای شکسته، ممکن است قطعه‌های ما رها شوند. من در این کتاب این قطعه‌ها را برنمی‌دارم تا توهم چیزی نشکسته را ایجاد کنم، بلکه آن‌ها را جمع‌آوری می‌کنم تا بتوانیم از بُرندگی و تیزی هر قطعه بیاموزیم و بفهمیم چطور کنار هم قرار می‌گیرند.

قطعه‌ای از یک داستان، یک قطعه به‌مثابه‌ی داستان. چطور چنین داستان‌هایی را بازگو کنیم؟ بسیاری از کسانی که با آن‌ها صحبت کردم، درباره‌ی معنای در میان گذاشتن داستان‌ها حرف می‌زدند. سخت است بدانی از کجا باید شروع کنی. سخت است بدانی داستان شکایت را از کجا باید شروع کنی، چون سخت است بدانی شکایت دقیقاً از کجا آغاز می‌شود. اجازه بدهید کلمات آغازین شهادتی را با شما در میان بگذارم که پژوهشگری ارشد آن را به دستم رسانده، کسی که شکایتی مبنی بر قلدری و آزار و اذیت ثبت کرده بود:

«همه‌چیز همچنان بسیار پیچیده، بسیار دشوار و بسیار ناراحت‌کننده است؛ حتی صرف دانستن این‌که از کجا باید شروع کرد. مضحک است که حتی همین الان که دارم شروع می‌کنم می‌توانم غلیان عواطفم را حس کنم، و تنها کاری که می‌خواهم بکنم این است که زیر گریه بزنم. از طرفی مجبورم ظاهر خوبی از خودم نشان بدهم، حرفه‌ای و مسلط، و می‌دانم که نباید اجازه بدهم این موضوع روی من تأثیر بگذارد، و مجبورم درباره‌‌اش طوری حرف بزنم که انگار چیزی جدا از من است. با خودم فکر می‌کنم چرا دارم این‌همه تلاش می‌کنم چیزی را ارائه بدهم که تا این حد پاره‌ای از وجود من شده.»

در بازگو کردن داستان عواطف غلیان می‌کنند؛ عواطفْ گفتن داستان را دشوار می‌سازند. شما تلاش می‌کنید چیزی را مستدل و منطقی ارائه بدهید چون به بخشی از وجود شما تبدیل شده، چون برایتان مهم است، برای آنچه می‌توانید انجام بدهید و آن کسی که می‌توانید باشید اهمیت دارد، اما دقیقاً همین «نحوه‌ی اهمیت داشتنش» است که ارائه‌اش را دشوار می‌کند.

چطور خودتان را جمع‌وجور می‌کنید تا تجربه‌ای را با دیگری در میان بگذارید، وقتی خود آن تجربهْ تجربه‌ی ازهم‌پاشیدگی است؟ شما از این می‌گویید که لازم است خودتان را جمع‌وجور کنید؛ از این می‌گویید که خودتان را چطور جمع‌وجور می‌کنید. با این حال، لحظات فروپاشی فرامی‌رسند، زمانی که چیزی زیر پوست‌تان می‌لغزد و تا مغز استخوان‌تان نفوذ می‌کند. آن زن نتایج یکی از تحقیقات مستقل را این‌گونه توصیف می‌کند:

«نتیجه‌ی گزارش‌شان این بود که من فعالانه در درگیری مشارکت داشته‌ام و کارم را قبضه کرده‌ام. همین کلمه‌ی "قبضه کردن" من را دچار خشم و عصبانیت بی‌اندازه‌ای کرد. نه‌تنها من را به حال خودم رها کردند، بلکه با متهم کردنم به انحصارطلبی در کار من را مقصر همه‌چیز جلوه دادند. و قضیه همین است: این چیزی است که من همیشه در درونم، توی سرم با خود دارم: من قبضه کردم، قبضه کردم، قبضه کردم. این کلمه من را از انجام هر کاری، از نوشتن هر چیزی، نوشتن هر متنی، یا نوشتن هر مقاله‌ای بازمی‌دارد. دارم چه‌کار می‌کنم؟ دوباره دارم همه‌چیز را قبضه می‌کنم؟ چطور اصلاً جرئت می‌کنم از کاری که الان انجام می‌دهم لذت ببرم؟ فکر می‌کنم کی هستم؟ من هیچم، من بی‌ارزشم، کارم ممکن است خوب باشد اما خودم نه، و من این را طوری درونی کرده‌ام که خیلی خیلی خیلی مخرب است.»

نحوه‌ی احساس ما در یک موقعیت ممکن است همان نحوه‌ی یادگیری‌مان از آن موقعیت باشد. ما از چیزهایی که زیر پوست‌مان می‌روند می‌آموزیم. کلمه‌ی «قبضه کردن» زیر پوست او می‌رود؛ وقتی این کلمه به او می‌چسبد، او همان‌جا گیر می‌افتد و از نوشتن و انجام کارش ناتوان می‌شود. کلمات حامل بار هستند؛ کارتان ممکن است به جایی بکشد که بهتان القا کنند این شما هستید که مشکل دارید؛ مشکل خود شمایید.

کلمات می‌توانند حس شما از خویشتن و ارزش وجودی‌تان را ذره‌ذره بتراشند و از بین ببرند. کلمات می‌توانند بار سنگین بی‌عدالتی‌ها را حمل کنند؛ می‌توانند حامل یک تاریخ باشند. درونی کردن چنین تاریخی ممکن است مخرب باشد، «خیلی خیلی مخرب.» کلماتی که ما برای روایت کردن داستان شکایت‌مان به کار می‌بریم ممکن است همان کلماتی باشند که زیر پوست‌مان می‌روند، کلماتی مثل «قبضه کردن». یک دانشجوی فمینیست سیاه‌پوست به من گفت چیزی که او را به هم ریخت، کلمه‌ی «نامعقول» بود. کلمات بسیار دیگری هم بودند که ممکن بود به او بچسبند؛ او کاملاً آگاه بود که دیگران او را به‌چشم یک «زن سیاه‌پوست خشمگین» می‌بینند، اما این همان کلمه‌ای بود که زیر پوستش رفت و باعث شد خودش را زیر سؤال ببرد: «من مدام از خودم می‌پرسم دارم نامعقول رفتار می‌کنم؟» حتی اگر آن کلمه در موردتان صدق نکند، ممکن است به شک بیندازدتان که اساساً به آن فضا تعلق دارید یا نه. ما ممکن است در تجربه‌ی «رفتن کلمات به زیر پوست‌مان» شریک باشیم، حتی اگر کلماتی که این کار را می‌کنند یا به آنجا نفوذ می‌کنند، کلمات متفاوتی باشند. یکی از اساتید بومی که نژادپرستی همکاران «سفیدپوست مهاجر» خود را توصیف می‌کرد، از کلمه‌ای گفت که مدیر گروهش به زبان آورده بود:

«مدیر گروهم مدام از این کلمه استفاده می‌کند، در خیلی از چیزهایی که درباره‌شان حرف می‌زند، اما به‌ویژه در ارزیابی سالانه‌ام و دیگر جلسات، او این کلمه را اغلب به کار می‌برد: "نامناسب". این توصیفگر من در تعاملاتش با من است. این کار باعث می‌شود ذره‌بین بزرگی روی خودم بگیرم؛ کجای رفتارم نامناسب است؟ این کلمه چه معنایی دارد؟ او چه چیزی می‌بیند؟ این نامناسب بودن چطور تعریف می‌شود؟»

ممکن است با تکرار کلمه‌ی «نامناسب» بشنوید صدایتان چگونه به گوش دیگران می‌رسد. و این شنیدن ممکن است ذره‌بینی باشد برای این‌که بفهمید خودتان را چطور می‌بینید، ممکن است احساس «نامناسب بودن» کنید، یا از خودتان بپرسید «دارم نامناسب رفتار می‌کنم؟»، یا بپرسید اصلاً نامناسب بودن به چه معناست؛ او چطور تعریفش می‌کند، او چطور شما را تعریف می‌کند. حین گوش دادن به حرف کسانی که شکایت می‌کنند، گوشم را تیز می‌کنم تا ببینم چگونه کلمات مختلف می‌توانند زیر پوست‌مان بروند: قبضه‌کن؛ نامعقول؛ نامناسب.

پرورش «گوش فمینیستی»[5] به معنای حساس شدن به تیزی چنین کلماتی است، این‌که چطور نشانه می‌روند، و چه کسی را نشانه می‌گیرند. این‌که صدایت به‌عنوان فردی شاکی شنیده شود غالباً به این معناست که نسبت به صدا حساس می‌شوی، به این‌که صدایمان چطور به گوش دیگران می‌رسد، لحن صدایمان چطور تعبیر می‌شود، کلمات چه طنینی دارند، و روایت‌ها نیز. بسیاری از کسانی که با آن‌ها صحبت کردم نگرانی‌شان را بابت این‌ موضوع به من ابراز می‌کردند که روایت کردن داستان‌شان طول می‌کشد؛ این را از آنجا فهمیدم که افراد بارها و بارها بابت طول کشیدن حرف‌هایشان عذرخواهی می‌کردند. من مدام می‌گفتم: «راحت باش؛ هرقدر زمان لازم داری صرف کن تا آنچه را باید بگویی به من بگویی.» بسیاری از کسانی که با آن‌ها حرف زدم به من گفتند مجبور بودند مدام داستان‌شان را خلاصه کنند، مدام کوتاهش کنند، چون روایت آن داستان، با توجه به زمان لازم برای نقل کاملش، همیشه زمانی بیش از آنچه در اختیار داشتیم می‌طلبید. یک نفر حین روایتش هفت بار از عبارت «خلاصه بگویم» استفاده کرد؛ بُرش‌های بسیاری در کار است، کوتاه کردن‌های بسیار، و وسواس بسیار نسبت به طولانی بودن روایت، به زمان، و البته به انرژی.

شخص دیگری می‌گفت با مرور شکایت‌های متعددش برای من، فرایند از سر گذراندن‌شان را دوباره تجربه می‌کند. شما زمانی دست به شکایت‌های متعدد می‌زنید یا شکایت‌های متعددی دارید که با موقعیت‌های متعددی روبه‌رو می‌شوید که نیاز به شکایت دارند. اما حتی اگر این را بدانید، یعنی بدانید که این تعدد گواهی است بر آن چیزی که در برابرش قرار دارید و با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنید، باز هم ممکن است نسبت به این‌که این موضوع چطور به گوش دیگران می‌رسد و طنین صدای شما چطور شنیده می‌شود، حساس شوید:

«از دفعه‌ی اول تا این دفعه خیلی تغییر کرده‌ام. می‌دانم شبیه کسانی شده‌ام که پانزده بار تصادف کرده‌اند و مدام می‌گویند بعدش این اتفاق افتاد، بعدش آن اتفاق افتاد. کار به جایی می‌رسد که… من هرگز این داستان را قبلاً تعریف نکرده‌ام، یعنی کل داستان را، چون می‌دانم صدایم شبیه چنین آدمی به گوش می‌رسد و به این فضا آن‌قدر اعتماد ندارم که بخواهم با بیانش شبیه چنین آدمی به نظر برسم.»

کل داستان ممکن است داستان درهم‌کوبیدگی باشد. درون داستانْ تصادف و درهم‌شکستن وجود دارد، موجی پس از موج دیگر که می‌توانم آن‌ها را بشنوم، امواجی که چیزی را بیان می‌کنند، چیزی دشوار، دردناک، تروماتیک. ما ممکن است برای روایت آن داستان، کل داستان، داستان شکایت، به فضا نیاز داشته باشیم، فضایی که امن باشد، چون می‌دانیم چطور ممکن است به گوش دیگران برسد، طنین صدایمان چطور ممکن است شنیده شود؛ ممکن است حس کنید خود شما همچون اتومبیلی هستید که تصادف می‌کنید، شکایت به‌مثابه‌ی درهم‌کوبیدگی‌های شما در مسیر زندگی. خود واژه‌ی «complaint» [شکایت] نیز می‌تواند طنینی شبیه تصادف داشته باشد، برخورد، صدای مهیب خُرد شدن چیزی و تکه‌تکه شدنش. واژه‌ی «complaint» ریشه در واژه‌ی فرانسوی کهن «complaindre» (به معنای مویه کردن، بیان اندوه و سوگ) دارد. واژه‌ی «lament» [مویه] از واژه‌ی لاتین «lamentum» (به معنای شیون، ناله، گریه) می‌آید. به نظر می‌رسد واژه‌ی «complaint» به‌خوبی این حقیقت را در خود جای داده که کسانی که قدرت را به چالش می‌کشند، خود به جایگاه‌هایی برای نفی و طرد بدل می‌شوند: شکایت به‌مثابه‌ی تبدیل شدن به ظرفی از عواطف منفی، ظرفی که چکه می‌کند، لب به سخن گشودن به‌منزله‌ی سرریز شدن.

ممکن است چیزی را به خاطر شدت و حدتش بشنویم. علامت تعجب در عنوان کتاب «شکایت!» راهی است برای نشان دادن آنچه من می‌شنوم، این‌که شکایت به‌منزله‌ی تلاطم عاطفی، تأکید، نقطه‌ی تیز، نقطه‌ی دردناک، فریاد بلند، جیغ دلخراش، فروریختن و فروپاشی به گوش می‌رسد.

انکار حسی کالبدی دارد. واژه‌ی «complaint» با واژه‌های «plague» [طاعون]، «strike» [کوفتن] و واژه‌ی لاتین «plangere» به معنای «مویه‌کردن همراه با کوبیدن بر سینه» هم‌ریشه است. شکایت ممکن است کلامی بیمارگون باشد. کالبد می‌تواند همان چیزی باشد که مبتلا و درهم‌کوبیده می‌شود. من در کتابم با روایت‌های کتبی و شفاهی دیگران به‌مثابه‌ی «شهادت» برخورد می‌کنم، ولی از راه‌های دیگری نیز به شکایت به‌مثابه‌ی شهادت می‌نگرم: شکایت به‌مثابه‌ی شیوه‌ای برای «ابراز» چیزی. اگر کالبدی بتواند شکایتی ابراز کند، خود آن کالبد می‌تواند شهادتی برای شکایت باشد. واژه‌ی «express» [ابراز کردن] از «press» [فشردن] می‌آید؛ ابراز کردن به‌مثابه بیرون‌ زدن بر اثر فشار. من از تطور معنایی واژه‌ی «expression» می‌آموزم. این واژه پیش از آن‌که به معنای «به زبان آوردن» یا «بیان مکنونات» درآید، معنای واسط دیگری داشت: این‌که گِل رس «تحت فشارْ شکل به خود می‌گیرد.» ابراز می‌تواند همان شکلی باشد که چیزی هنگام بیرون‌زدن بر اثر فشار به خود می‌گیرد. رویکرد من به مطالب گردآوری‌شده در کتابم توجه به شکل آن‌هاست، گوش سپردن به آنچه تحت فشار بیرون می‌زند، آنچه سرریز می‌کند، آنچه چکه می‌کند، آنچه می‌گرید. من در کتاب «شکایت!» این سرریز عاطفی را به‌مثابه‌ی کلام می‌شنوم.

توجه به سرریز شدن می‌تواند نوعی روش باشد، کمااین‌که سرریز شدن می‌تواند پیوندی میان آثار نیز باشد. به کتاب الکسیس پالین گامز[6] با عنوان «سرریز: صحنه‌هایی از گریزپایی فمینیست سیاه‌پوست»[7] فکر می‌کنم، قصیده‌ای در ستایش آثار و درایت هورتِنس اسپیلِرز[8]. گامز با عشق و مراقبت به کلمات اسپیلرز می‌پردازد، به آنچه سرریز می‌کند، به کلماتی که سرریز می‌شوند، به مایعی که از ظرف سرریز می‌کند، و به بودن در جایگاه کسی که همه چیز از او سرریز می‌کند. سرریز شدن ممکن است درهم‌شکستن باشد، شکستن ظرف، روایت، یا چرخشی در کلمات به‌گونه‌ای که «درها گشوده شوند و همه از آن عبور کنند» (2016, x1). بنابراین سرریز شدن ممکن است همان کار کُند و طاقت‌فرسای بیرون‌آمدن از چیزی باشد. داستان نیز ممکن است درباره‌ی همان چیزی باشد که سرریز می‌کند؛ به بیان دیگر، خود داستان ممکن است درباره‌ی تقلای بیرون‌ آمدن از چیزی، یا تقلای بیرون ‌کشیدن داستان باشد.


[1]. Diversity: اشاره‌ی نویسنده به مطالعات پیشینش درباره ‌ی«تنوع»، به کتاب معروف او به نام «در حال گنجاندن: نژادپرستی و تنوع در زندگی نهادی» برمی‌گردد که در آن سارا احمد به بررسی انتقادی سیاست‌های مربوط به تنوع نژادی و جنسیتی در دانشگاه‌ها پرداخته است.

[2]. Shoshana Felman: منتقد ادبی و نظریه‌پرداز روان‌کاوی است. ارجاع نویسنده به کتاب مهم او با عنوان «شهادت: بحران‌های گواهی دادن در ادبیات، روان‌کاوی و تاریخ» (Testimony: Crises of Witnessing in Literature, Psychoanalysis, and History) است که سال ۱۹۹۲ با همکاری دوری لاوب (روان‌پزشک و بازمانده‌ی هولوکاست) نوشته شده است. در این کتاب مفهوم «شهادت» فراتر از فضای حقوقی بررسی شده و به‌عنوان ابزاری برای مواجهه و گواهی دادن به تروماهای عمیق روان‌شناختی و تاریخی بازتعریف می‌شود.

[3]. سارا احمد سال ۲۰۱۶ در اعتراض به انفعال نهادیِ دانشگاه گلداسمیتِ لندن نسبت به شکایت‌های متعدد دانشجویان مبنی بر آزار جنسی توسط اساتید، از سمت استادی خود استعفا داد. این تجربه نقطه‌ی عزیمت او برای نگارش کتاب و مقالات مرتبط با «شکایت» بوده است.

[4]. در محیط‌های دانشگاهی و کاری مدرن (به‌ویژه در غرب)، نهادها غالباً برای حل‌وفصل شکایات آزار و اذیت، شاکی را مجبور به امضای این قسم توافق‌نامه‌ها می‌کنند. این قراردادها در عمل به ابزاری برای ساکت کردن شاکیان و پنهان نگه داشتن نظام‌مند آزارگران تبدیل شده‌اند و در ادبیات فمینیستی معاصر انتقادات شدیدی به آن‌ها وارد شده است.

[5]. Feminist ear: یکی از مفاهیم کلیدی سارا احمد است. تربیت گوش فمینیستی یعنی گوش تیز کردن برای سازوکارهای پنهان قدرت در پس کلمات به‌ظاهر عادی، و درک این‌که این کلمات مانند سلاحی بُرنده اقلیت‌ها و به‌حاشیه‌رانده‌شدگان را هدف می‌گیرند.

[6] . Alexis Pauline Gumbs

[7] . Spill: Scenes of Black Feminist Fugivity

[8] . Hortense Spillers: منتقد ادبی و نظریه‌پرداز برجسته‌ی فمینیسم سیاه‌پوستان آمریکایی است که آثارش تمرکز ویژه‌ای بر تلاقی نژاد، جنسیت و روان‌کاوی دارد.

منبع:
 www.feministkilljoys.com/2020/12/07/complaint-as-testimony