فرخندهها و ناجنبش مراقبت
سیاستِ زندگی در سایهی جنگ
در طول جنگ اخیر، به واسطه انجام پژوهشی، روایتهای زنانه از جنگ ایران و عراق را میخواندم. تجربهی مواجههشان با جنگ دشوار بود، با این حال تحمل جنگ متاخر را برایام آسانتر میکرد؛ شاید بهایندلیلکه دیدن سرسختی زنها وقتیکه جنگ به شهر و خانهشان کشیده شده بود یا وقتی به ارادهی خودشان در خط مقدم بین خاک، آتش و احتمال مرگ تقلا میکردند، قویترم میکرد.
اخبار تلویزیون از حملههای مکرر می گفت و من لابهلای سطرهای کتاب خط دگردیسی زنی را دنبال میکردم که جنگ را زندگی میکرد؛ دستش به کار باند و پانسمان و زخم بود و خودش زیر خمپاره و آتش. در میان کتابها، روایت فرخنده قلعه نویی، فرازونشیب عجیبی داشت! دختری که انتخاب کرد بهجای نشستن پشت چرخ خیاطی که سبکی اصطلاحا زنانه تلقی میشد، در دورههای آموزش بهورزی شرکت نفت آبادان شرکت کند و از آنجا کار در بیمارستان را شروع کرد. وقتی پایاش به بیمارستان رسید، همزمان جنگ شروع شد. او در موقعیت شغلی تازهاش ماند و بهطور جدی به آن مشغول شد.
در طول جنگ که خانوادهاش شهر را گذاشتند و رفتند، خانهاش را ترک نکرد؛ حتی وقتی شهر خالی شد او بازهم ماند تا زخمیها را تنها نگذارد؛ جسارتی که فقط در مواجهه با صحنههای واقعی نبرد، زاییده میشود. در کتاب جنگ فرخنده می نویسد : «گاهی همراه با آنها (مجروحان) که در اوج درد ائمه را صدا می زدند و الله اکبر میگفتند، فریاد میزدم. فریاد پیروزی و مقاومت. در حال بخیهزدن اشکم سرازیر میشد و با گریه تن زخمیشان را پانسمان میکردم؛ گریهای که از سر انفعال و شکست نبود. وقتی تحمل بالا و ذکر یازهرا و یاحسینشان را میشنیدم از شدت غرور و افتخار اشک میریختم.»
با آنکه تمام دوران جنگ را در بیمارستانهای خرمشهر و آبادان مشغول امدادرسانی بود و سختی پرستاری از مجروحان را از نزدیک و بدون واسطه لمس کرد، تصمیم گرفت که به همسری یک مرد جانباز اعصاب و روان درآید. به رقم آنکه برایاش شرایط مهاجرت مهیا بود و خانواده اش اصرار به بردن او از ایران داشتند، ماند و به مراقبت دائم از همسرش مشغول شد. زنِ همسر جانباز در وضعیت "فقدان بدون مرگ" زندگی میکند. با آنکه مردش را از دست نداده، اما حضورش دیگر همان حضور سابق نیست. این فقدان، از سطح روابط عاطفی و تنانه آغاز میشود و آرامآرام مثل یک حفره بزرگ میشود و تمام زندگیاش را می بلعد. در خاطراتش از ازدواج فرزندش مینویسد: «برای مراسم احتیاج به پول بود، گفتند پسانداز داری؟ گفتم نه. گفتند مگه میشه؟ گفتم بله، چرا نشه؟ توی اون سالهای جوونی که باید سرمایه جمع میکردیم من و خداداد (شوهر جانبازش) دنبال پسانداز مهمتری بودیم. وقتی به هم رسیدیم جز حقوق کارمندی چیزی نداشتیم. این هم که می رفت پای اجاره خانه و قسط و دوا و درمون.... آن روزها به خاطر مشکلات مالی اضافه کار میایستادم. وقتی کارم در بخش تمام میشد با چادر و مقنعه به اتاقک جلوی در میرفتم و پرسنل را پیج میکردم.»
فکر میکردم امثال فرخنده هیچوقت از جنگ فارغ نشدند و جنگ فعلی برای آنها مثل یک قطار در حرکت، امتداد جنگ پیشین است. یعنی جنگ برای آنها هرگز تمام نشده که دوباره شروع شود.
رنج جنگ برای فرخنده و دیگران به یک اندازه توزیع نشده است؛ زمانیکه جنگ تمام میشود؛ چه بهواسطهی جراحات ترمیمناپذیر مردش و چه با اعلام آتشبس عمومی، سلاحها زمین گذاشته میشود و همه به خانه بازمیگردند، فرخندهها تازه سلاح را از زمین برمیدارند تا جنگ را در خانه ادامه دهند. برای آنها جنگ مستمر است. خودش جایی در کتاب نوشته است: «جنگ هیچوقت برای من تمام نشد...»
فرخنده متحمل رنج است، اما رنجی که انتخاب میکند. مراقبت برای او شکلی از زندگی خودخواسته است. زنی است که میداند پایش را در چه میدان پربلایی میگذارد؛ «می خواهم اعتراف کنم که جاهایی زانو زدم، گله کردم، ناله کردم؛ ولی رها نکردم. نرفتم، نبریدم. زندگیام به مو رسید اما پاره نشد. شاید هرکس دیگری جای من بود کم میآورد.»
روایت فرخنده برای من تاملبرانگیز بود، چون او فراتر از دوگانهی زن فداکار یا زن قربانی، زنی انتخابگر است؛ او رنج همسر جانباز بودن، فرسودگی مراقبت دائم، فقدان همسر سالم و بار مدیریت زندگی را بر دوش میکشد، بیآنکه خود را قربانی یا مجبور به تحمل آن ببیند.
روایت او کلیشههای دیگری را هم در ذهنم شکست؛ آرزویاش شهادت نبود، با آنکه دینباور بود. اهل زندگی است و انسانیترین تجربههای زندگی را طلب میکرد: درحالیکه دشمن را نزدیک احساس میکرد، مینویسد: «خودم را به کنار جاده رساندم، تا زانو درون رمل فرو میرفتم. چادر را کشیدم روی سرم و با صدای بلند فریاد زدم یا فاطمه زهرا! من نمیخوام شهید بشم. میخوام بچم رو ببینم. میخوام مادر شم کمکم کن!»
ندیدن این لحظهها در سایهی تصاویر غالبی از «همسر جانباز»، رنج فرخنده را میپوشاند و قدرت عاملیتورزی او را پنهان میکند؛ انگار نه انگار که ارادهای بر وضعیت خود دارد: «حالا که روزگار هر روز میکشدم یادم باشد زندهبودن را خودم از خدا خواستم.»
روایت او با پس زدن تمام بازنماییهایی که واقعیت را میبلعند، چهرهای را نمایان میکند که میخواهد زندگی کند و زندگی را برای بقیه ممکن کند. وجه مراقبتگر فرخنده ناظر بر تداوم زندگی خودش، خانوادهاش و مردم شهرش است. مینویسد: «برای اینکه شهر زنده بماند از جوونهای بومی خواستیم بیان توی آموزشگاه بهورزی آموزش ببینند. به چند بهیار برای آموزش نیاز بود؛. من هم ازخداخواسته تقاضا نوشتم و بلافاصله حکمم را برای شبکه بهداشت آبادان زدند... از هشتنفر کادر آموزشی، شش نفر زن بودیم.» این در حالی بود که آبادان هر روز از جمعیت خالیتر میشد. اما او دلش به شهر و برپا ماندنش گره خورده بود.
چهرهی فرخندهها، کمتر در روایتهای مسلط از جنگ دیده شده است. روایت رسمی، زنِ همسر جانباز را اغلب به صورت شخصیتی فداکار و خاموش تصویر میکند. کسیکه مراقبت میکند، بیآنکه درباره انتخابهایاش، تردیدهایاش، فرسودگیهایاش و شکل خاص کنشگریاش سخنی گفته شود. در نتیجه، هم رنج او در سایه میماند و هم نیرویی که از خلال همین مراقبت روزمره زندگی را برای خانواده و جامعه ممکن میکند.
فرخنده لحظهایاستکه باید با تامل بیشتر بازخوانی شود؛ رنج و عاملیت در روایت فرخنده از دل هم زاییده میشود. او در جایی از کتاب به کنایه می گوید «من هم زخمی شدم، اما زخم من پرونده نداشت.»
پرسشی که اینجا در ذهنم پررنگ شد این بود که چرا فرسودگی مراقبت نزد فرخنده که تولیدکنندهی زندگی است، در چارچوبهای رایج کنشگری دیده نمیشود؟ چرا زنانی که جنگ را در خانه و زیست روزمره مدیریت میکنند کمتر به عنوان کنشگر اجتماعی دیده میشوند؟
دو سازوکار نامرییشدن فرخنده، تعریف خاص کنش در جنگ و اسطورهسازی از او است.
تعریف رایج کنشگری
فرخنده سالهای جنگ زخمیها را پانسمان میکند، نیروهای بهداشتی آموزش میدهد، شهر را ترک نمیکند و سالها پس از جنگ از همسر جانبازش مراقبت میکند. با اینحال، کمتر کسی او را در شمار کنشگران جنگ قرار میدهد. گویی کنشگری تنها زمانی دیده میشود که در میدان نبرد یا در قالب مقاومت آشکار رخ دهد.
بخشی از نامرییشدن فرخنده به تعریف مسلط ما از کنشگری برمیگردد. در روایتهای رایج از جنگ، کنشگری با مفاهیمی مثل نبرد، شهادت، فرماندهی و حضور در خط مقدم گره خورده است. در چنین چارچوبی، آنچه زندگی را حفظ میکند، در برابر آنچه برای پیروزی میجنگد، به حاشیه میرود. در این روایت، جنگیدن کنش محسوب میشود، اما مراقبت نه. مراقبت بیشتر به عنوان وظیفهای طبیعی، زنانه و عاطفی فهمیده میشود تا عملی اجتماعی که پیامدهای ضروری دارد. به همین دلیل، فرخنده در حالی که بار بخشی از هزینههای جنگ را بر دوش میکشد، کمتر به عنوان کنشگر شناخته میشود.
اسطورهی «زن فداکار»
در دههی شصت و همزمان با جنگ، نهادهای رسمی، زنِ همسر جانباز را «فداکار» و «اسطورهی صبر» نامیدند. مهمترین وجه این اسطورهسازی، غیررسمیشدن رنج زنان به عنوان انسانی با وجود عادی و نیازهای انسانی بود. پنهانکردن رنج و نیاز آنها پیامد طبیعی این شکل از بازنمایی و در نتیجه غیررسمیسازی رنج بود.
منظورم از بهرسمیتنشناختن رنج، تصویر واقعی کمتر دیدهشدهی آنها در روایتهای رسمی است. روایت رسمی، مرد را در مرکز قرار میدهد و گذشت و سختی او را -به درستی- میبیند، اما توزیع رنج در اینجا یکسان نیست، چون زنان از این قاعدهی منصفانه بیروناند و رنجشان در هالهای از تقدس پیچیده میشود و از آن اسطورهی ایثار تراشیده میشود. درست مثل مجسمهای که باید برپا بماند و خود را سخت و نشکستنی نشان دهد.
دقیقا همین جریان است از رنج واقعی زن مشروعیتزدایی میکند و آن را به قاب پرتکرار زن صبور بیصدا حبس میکند که مراقبت از مرد را به عنوان امری طبیعی و مورد انتظار انجام میدهد. گویا جامعه امکان انتخاب دیگری را برای او مجاز نمیداند و گویا مراقبت نه امری اجتماعی و نهادی که وظیفهای ذاتی برای زن است. سوی دیگر این نگاه حذف عاملیت و انتخاب فرخنده برای ماندن در وضعیت رنج است؛ چراکه برساخت تصویر زن فداکار به نقش قربانی بودن او شانه میزند و از او به عنوان کنشگری انتخابگر، قدرتزدایی میکند.
ناجنبش مراقبت زنانه
بازخوانی تجربهی فرخنده امکان دیدن چیزی را فراهم میکند که می توان آن را «ناجنبش مراقبت» نامید. کنشهای روزمرهای که سد مردانهبودن جنگ را میشکند و آرامآرام به زن جایگاه رسمیتر میدهد. آصف بیات این شکل از کنش را «سیاست زندگی روزمره» اسم میگذارد. کنشهایی کوچک اما پیوسته که زندگی را نگه میدارند، اما ساختار هیچگاه آنها را به رسمیت نمیشناسد.
او از ناجنبش حرف میزند؛ حرکت آرامی که از دل زیست روزمره درمیآید و نظم موجود و ساختارهای هنجارین را جابهجا میکند. این جنبشها نه سیاسیاند و نه سازمانیافته و نه درپی انجام اقدامات نمادین؛ که از بطن زندگی بیرون می زنند. در زیست آدمها و توسط تعداد زیادی از آنها شکل میگیرند و بعد رفتهرفته قدرتمندتر میشوند آنقدرکه میتوانند شیوههای رایج را جابهجا کنند.
فرخندهها تصویر روشنی از ناجنبشاند. آنها مراقبت را زندگی میکنند و آن را از امری طبیعی به امری اختیاری و انتخابی تبدیل میکنند. این نگاه به مراقبت، زنان را از جایگاه «موظف به مراقبت» به موقعیت «انتخابکنندهی مراقبتگری» ارتقا میدهد.
انتخاب، به معنای پذیرش بیقیدوشرطِ بار مراقبت نیست؛ که همزمان حق دیدهشدن است. اینجا است که بعد از سالها فرخنده آگاهانه لب باز میکند و تجربهی زیستهاش را روایت میکند. او میخواهد جایاش را در این کارزار باز کند: «گردهمایی دخترانه (دانشگاه) با سخنرانی اینجانب برگزار شد. آنها تشنهی شنیدن از روزهای اشغال خرمشهر و محاصره آبادان و بیمارستان صحرایی بودند و من هم تشنهی گفتن... »
شاید مهمترین کنش فرخنده نه در بیمارستان، نه در سالهای مراقبت، که در لحظهی روایتکردن رخ داده باشد؛ اگر ناجنبش مراقبت، زندگی را در جنگ و بعد از آن ممکن کرده است، اکنون روایتگری دیدهشدن مراقبت را ممکن میکند.