قلمرو رفاه

«بودن در طبقه‌ی پریکاریا، مانند دویدن روی شن‌های روان است»

گای استندینگ، مبدع مفهوم «پریکاریا»، در گفت‌وگویی تفصیلی ابعاد ظهور طبقۀ بی‌ثبات‌کاران را بررسی می‌کند

20 خرداد 1405 - 08:34 | اندیشه انتقادی

قلمرو رفاه| گای استندینگ (Guy Standing)، اقتصاددان برجسته و استاد دانشگاه سواز لندن، یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازان معاصر در حوزهٔ اقتصاد سیاسی و مبدع مفهوم «پریکاریا» (Precariat) یا طبقهٔ بی‌ثبات‌کار است. او در این مصاحبهٔ عمیق و خواندنی به تشریح پیامدهای ویرانگر نئولیبرالیسم و ظهور «سرمایه‌داری رانتی» می‌پردازد، نظامی که در آن ثروت نه از طریق کار مولد، بلکه از طریق انحصار بر مالکیت (فیزیکی، مالی و فکری) و بدهکار کردن مستمر شهروندان به دست می‌آید. استندینگ نشان می‌دهد که بحران‌های پیاپی (از جمله پاندمی کرونا) ما را از وضعیت «ناامنی قابل‌پیش‌بینی» به دوران «عدم قطعیت مزمن» پرتاب کرده‌اند. تحلیل‌های او از تحصیل‌کردگان سرخورده، احساس تحقیرآمیز «رعیت بودن» در برابر صاحبان قدرت و سرمایه، ازدست‌رفتن حقوق شهروندی و تقلیل آموزش به «تولید سرمایهٔ انسانی» آینه‌ای تمام‌نما از وضعیت امروز بسیاری از جوامع است. او در نهایت راهکارهایی رهایی‌بخش همچون درآمد پایهٔ همگانی، احیای منابع مشترک، سیاست زمان و لزوم گذار از وسواس بیمارگونه به «رشد اقتصادی» را به‌عنوان جایگزین‌هایی برای عبور از این بن‌بست پیشنهاد می‌کند.

شما بارها گفته‌اید که پریکاریا (بی‌ثبات‌کاران) صرفاً به معنای داشتن مشاغل ناامن نیست. آیا ممکن است ویژگی‌های بنیادین این طبقه را برای ما تشریح کنید؟

بله. پریکاریا به‌عنوان یک‌طبقهٔ جدید در قرن بیست ویکم ظهور کرده است. اساساً آنچه شاهدش بوده‌ایم این است که انقلاب اقتصادی نئولیبرال در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ مدل جدیدی از سرمایه‌داری را ایجاد کرد که من آن را «سرمایه‌داری رانتی» می‌نامم. در این نظام، بخش اعظم و روزافزونی از درآمدها به سمت صاحبان دارایی (دارایی‌های فیزیکی، مالی و فکری) سرازیر می‌شود و سهمی بسیار ناچیز به کسانی می‌رسد که در حال انجام کار و زحمت کشیدن هستند. در این بستر، سرمایهٔ مالی به نیروی مسلط در اقتصاد جهانی تبدیل شده است.

در این فرایند، یک ساختار طبقاتی جهانی جدید شکل‌گرفته است. در رأس این ساختار، یک «پلوتوکراسی» [حکومت ثروتمندان یا زرسالاری] قرار دارد، در زیر آن نخبگانی که در خدمت منافع آن‌ها هستند، و سپس «حقوق‌بگیران» که امنیت شغلی و بازنشستگی دارند. پرولتاریای قدیم، یعنی همان طبقهٔ کارگر سنتی قرن بیستم، در حال مرگ و کوچک‌شدن است. بااین‌حال، سیاست‌مداران چپ و چپ میانه هنوز تمام تمرکزشان روی همان پرولتاریای قدیم است. اما طبقهٔ جدید واقعی «پریکاریا» است (و در پایین‌ترین سطح نیز طبقهٔ زیرین یا حاشیه‌نشینانی هستند که در خیابان‌ها از بین می‌روند). سرمایهٔ جهانی به وجود پریکاریا نیاز دارد. این طبقه را می‌توان در سه بُعد تعریف کرد:

بُعد اول، مناسبات تولیدی متمایز است: افراد عضو پریکاریا کار بی‌ثبات و ناامنی دارند. آن‌ها هیچ «روایت شغلی منسجمی» برای زندگی خود ندارند، هیچ چشم‌اندازی برای «تبدیل‌شدن به چیزی» در آینده در کار نیست. زندگی آن‌ها تکه‌تکه و پاره‌پاره است. آن‌ها مجبورند کارهای زیادی انجام دهند که اصلاً به‌حساب نمی‌آید، به رسمیت شناخته نمی‌شود و دستمزدی برایش پرداخت نمی‌گردد (مثل جستجوی مداوم برای کار، کارهای اداری دولتی و بازتولید نیروی کار). از سوی دیگر، آن‌ها پدیده‌ای را تجربه می‌کنند که در تاریخ بی‌سابقه است و برای جوانان اهمیت بالایی دارد: این اولین‌بار در تاریخ است که یک‌طبقهٔ توده‌ای مجبور است سطح تحصیلاتی بسیار بالاتر از نیاز مشاغلی که به دست می‌آورد، داشته باشد. طعنه‌آمیز است که برای به‌دست‌آوردن مشاغل به مدارک تحصیلی بالا نیاز دارید، اما در عمل و در حین انجام کار، اصلاً به آن دانش نیازی نیست. این مسئله احساس عمیق سرخوردگی، بیگانگی و خشم ایجاد می‌کند.

بُعد دوم، وابستگی به دستمزدهای پولی پایین و پرنوسان است: پریکاریا مزایای غیرنقدی (مانند بیمه و پاداش) دریافت نمی‌کند، به حمایت‌های دولتی مبتنی بر حق دسترسی ندارد و در حال از دست‌دادن «مشترکات» است. منابع مشترک (مثل منابع طبیعی، فضاهای عمومی و خدمات اجتماعی) که متعلق به همهٔ ماست و به جامعه همبستگی و امنیت می‌بخشد، توسط سیاست‌های ریاضتی خصوصی‌سازی شده، کالایی شده و ته کشیده‌اند. نکتهٔ کنایه‌آمیز این است که چون ما در عصر سرمایه‌داری رانتی تحت سلطهٔ سرمایهٔ مالی زندگی می‌کنیم، پریکاریا از طریق «بدهی» استثمار می‌شود. سرمایهٔ مالی دقیقاً می‌خواهد که مردم بدهکار باشند؛ آن‌ها این‌گونه پول درمی‌آورند؛ بنابراین، پریکاریا دائماً در لبهٔ پرتگاه بدهی‌های ناپایدار زندگی می‌کند. یک تصادف، یک بیماری، یا یک اشتباه کافی است تا آن‌ها را به خیابان و فلاکت بکشاند. این وضعیت استرس باورنکردنی، ناامنی، بیماری‌های روانی و مرگ‌های ناشی از استیصال را به همراه دارد.

بُعد سوم که از همه مهم‌تر است، رابطهٔ متمایز پریکاریا با دولت است: پریکاریا در حال از دست‌دادن «حقوق شهروندی» خود است. آن‌ها حقوق مدنی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و حقوق سیاسی خود را از دست می‌دهند، زیرا از نظر سیاسی هیچ حزبی وجود ندارد که به طور نظام‌مند نمایندهٔ منافع و آرمان‌های آن‌ها باشد. این امر به مهم‌ترین ویژگی معرف پریکاریا منجر می‌شود: «آن‌ها احساس می‌کنند رعیتی نیازمند و ملتمس هستند.» آن‌ها حس می‌کنند برای بقا باید دائماً تقاضای لطف و ترحم کنند، باید به قضاوت‌های سلیقه‌ای و دلبخواهی صاحب‌خانه‌ها، کارفرمایان و حتی خانواده‌هایشان وابسته باشند. این وضعیتِ به‌شدت تحقیرآمیز، استرس و احساس بی‌کفایتی و خشم عظیمی تولید می‌کند.

امروزه بخش فزاینده‌ای از جمعیت در سراسر جهان احساس می‌کنند به پریکاریا تعلق دارند و این یک پدیدهٔ کاملاً جهانی است.

بعد از انتشار کتاب شما در سال ۲۰۱۱ و در طول دههٔ گذشته، بحث‌های زیادی دربارهٔ پریکاریا مطرح شد. آیا بازخورد یا انتقاد سازنده‌ای دریافت کردید که بحث شما را جلوتر ببرد؟

بله. در صفحهٔ اول همان کتاب در سال ۲۰۱۱ نوشتم که اگر سیاست‌مداران و تحلیلگران نتوانند پریکاریا را درک و تحلیل کنند، ما شاهد ظهور یک «هیولای سیاسی» خواهیم بود. اوایل سال ۲۰۱۶، ایمیل عجیبی دریافت کردم که فرستنده‌اش از من می‌خواست برای سخنرانی در نشست گروه بیلدربرگ (گروهی متشکل از نخبگان دست راستی، نخست‌وزیران، رؤسای سیا، ام‌آی‌سیکس و ناتو) بروم. فکر کردم شوخی است، اما واقعیت داشت. در آنجا خطاب به کسانی مثل هنری کیسینجر گفتم: «اگر در نوامبر ۲۰۱۶ دونالد ترامپ در آمریکا پیروز شد، یا اگر مردم بریتانیا به برگزیت رأی دادند، تعجب نکنید؛ چون شما هیچ دستور کار سیاسی که پاسخگوی ناامنی‌های پریکاریا باشد، ندارید و بخشی از این طبقه به برنامه‌های پوپولیستی و نئوفاشیستی رأی خواهند داد.» همان‌طور که می‌دانید، ترامپ پیروز شد و من هم پیام‌های زیادی دریافت کردم با این مضمون که «هیولای سیاسی تو از راه رسید.»

دلیل چرخش به راست افراطی این است که پریکاریا به سه گروه تقسیم می‌شود:

گروه اول (مرتجعین): افراد کم تحصیلاتی که از جوامع کارگری قدیمی می‌آیند. آن‌ها گذشته را ازدست‌داده‌اند و خواهان بازگشت به «دیروز» هستند. این گروه به نئوفاشیست‌ها و پوپولیست‌هایی گوش می‌دهند که وعدهٔ بازگرداندن دیروز، هویت ملی و امنیت را می‌دهند و روی ترس مردم سرمایه‌گذاری می‌کنند (پایگاه رأی ترامپ).

گروه دوم (نوستالژیک‌ها): مهاجران، اقلیت‌ها و حاشیه‌نشینانی که نه «اکنونی» دارند و نه «خانه‌ای». آن‌ها از حقوق مدنی محروم‌اند. این گروه از فاشیست‌ها حمایت نمی‌کنند، اما چون آینده‌ای پیش رویشان نمی‌بینند، از هیچ‌چیز دیگری هم حمایت نخواهند کرد.

گروه سوم (پیشروها): عمدتاً جوانانی هستند که به دانشگاه رفتند، چون به آن‌ها وعده داده بودند که اگر این کار را بکنند، آینده و شغل خواهند داشت. اما اکثر آن‌ها با این احساس از دانشگاه بیرون می‌آیند که صرفاً یک «بلیت بخت‌آزمایی» خریده بودند، بلیتی که فقط عدهٔ معدودی در آن برنده‌اند و بقیه با بدهی، سرخوردگی و ناامیدی رها می‌شوند. این گروه به فاشیست‌ها رأی نمی‌دهند، اما در خانه می‌نشینند؛ چون هیچ «سیاست امیدبخشی» از سوی احزاب چپ و چپ میانه نمی‌بینند. احزابی مثل سیریزا در یونان یا پودموس نتوانستند چشم‌اندازی از جامعهٔ خوب ارائه بدهند. تا زمانی که چپ‌ها چشم‌انداز مترقی و جدیدی خلق نکنند، ما در نقطهٔ بسیار خطرناکی قرار داریم و مرتجعین سیاست را به سمت راست افراطی خواهند کشاند.

بگذارید به موضوع نزدیک دیگری بپردازیم. تأثیر پاندمی کرونا چه بود؟ چه نوع بازار کاری برای پریکاریای پساکرونا در حال شکل‌گیری است؟

کرونا باعث شد افراد بسیار بیشتری متوجه بشوند که ما امروز با «عدم قطعیت مزمن» زندگی می‌کنیم. ببینید، عدم قطعیت با ناامنی کلاسیک فرق دارد. ناامنی‌های قدیمی که دولت رفاه برای مقابله با آن‌ها شکل گرفت (مثل بیکاری، بیماری، تصادف، پیری) قابل‌محاسبه بودند؛ می‌شد احتمال وقوعشان را سنجید و یک نظام بیمهٔ اجتماعی برایشان ساخت. اما در شرایط عدم قطعیت شما هرگز نمی‌دانید چه زمانی قرار است شوک یا بحران به شما ضربه بزند. نمی‌دانید چقدر سخت ضربه خواهید خورد و اصلاً توانایی جبران و بازیابی خود را دارید یا نه. کرونا این احساس را در میلیون‌ها نفر تقویت کرد که «همهٔ ما آسیب‌پذیریم». هر کدام از ما ممکن است با شوکی مواجه شود که زندگی‌اش را ویران کند. این مسئله استدلال من برای حرکت به سمت «درآمد پایهٔ همگانی» را خیلی تقویت کرد. ترکیب کرونا و دوران سیاست‌های ریاضتی مردم را به این نتیجه رسانده که ما باید به همه «امنیت پایهٔ تضمین‌شده» بدهیم تا افراد بتوانند بر اساسش احساس کنترل بر زندگی خود داشته باشند. از دید پریکاریا داشتن احساس کنترل روی زندگی مهم‌ترین چیز است.

اما متأسفانه سیاست‌مداران جریان اصلی امروز مثل «مردگان متحرک» هستند؛ بی‌اثر، فاقد شجاعت و ناتوان از درک لزوم تغییرات ساختاری. شکست‌های پی‌درپی چپ‌ها ادامه خواهد یافت مگر آنکه برنامه‌ای ارائه دهند که امنیت پایدار، آزادی و همبستگی اجتماعی متناسب با قرن ۲۱ را تضمین کند.

بله، در بحران‌ها همه آسیب‌پذیریم، اما به‌قول‌معروف، همه گرفتار یک طوفانیم ولی داخل یک کشتی نیستیم! چطور می‌توان بر شکاف‌های درون پریکاریا (نژادی، جنسیتی، سنی) غلبه کرد و ائتلافی گسترده از استثمارشدگان ساخت؟

هر حرکت مترقی همیشه باید با منافع طبقهٔ توده‌ای نوظهور هدایت شود که امروز همان پریکاریا است (حدود ۴۰ درصد جمعیت). ولی ما نیازمند دستور کاری هستیم که فراتر از پریکاریا برود و طبقات دیگر را هم متحد کند. تأمین «امنیت پایه» برای همه یکی از این مؤلفه‌هاست.

مؤلفهٔ حیاتی دیگر، بازسازی «مشترکات» است. ما باید منابع طبیعی، اجتماعی، فرهنگی و مدنی را احیا کنیم. این یعنی معکوس کردن روند خصوصی‌سازی، یعنی کالایی‌زدایی از حیات و کالایی‌زدایی از نظام آموزشی. نظام آموزشی امروز ما به اسارت ایدئولوژی نئولیبرال درآمده و هدفش صرفاً تولید «سرمایهٔ انسانی» است تا افراد را رقابتی‌تر کند برای این‌که بتوانند پول بیشتری دربیاورند. این یک انحراف و تحریف کامل از مفهوم آموزش است. ما باید به مفهوم اخلاقی و انسانی آموزش برگردیم.

اگر بخواهم از اصطلاحات مارکسیستی استفاده کنم، پریکاریا در حال حاضر یک «طبقهٔ در حال شکل‌گیری» است، چون درون خودش دچار انشقاق است؛ می‌داند با چه چیزی مخالف است، اما دستور کار متحدی ندارد. اما من معتقدم این طبقه در حال تبدیل‌شدن به یک «طبقه برای خود» است. ما باید با دادن حس امنیت و خانه، نوستالژیک‌ها را جذب کنیم و با زدودن سایهٔ ترس از روی سر گروه مرتجع، مانع از این شویم که آن‌ها فریب فاشیست‌هایی را بخورند که مهاجران و زنان را دشمن جلوه می‌دهند.

شما تجربهٔ حضور در پروژه‌های آزمایشی «درآمد پایهٔ همگانی» را دارید. پریکاریا چطور از چنین سیاستی نفع می‌برد؟

من این بخت را داشته‌ام که در طراحی و اجرای طرح‌های آزمایشی درآمد پایه در هند، آفریقا، برزیل، فنلاند، کانادا و بریتانیا مشارکت کنم. در تمام این آزمایش‌ها نتایج اساساً یکسان و خیره‌کننده بودند. مهم‌تر از همه، داشتن درآمد پایهٔ بدون قیدوشرط، سلامت روان افراد را به‌شدت بهبود می‌بخشد، استرس را کم می‌کند و به‌تبع آن، سلامت جسمی هم ارتقا می‌یابد (که این امر فشار بر نظام بهداشت عمومی را کم می‌کند). وضعیت تحصیلی بهتر می‌شود؛ کودکانی که خانواده‌هایشان این درآمد را دارند، بیشتر در مدرسه می‌مانند و نتایج بهتری می‌گیرند. پرداخت مستقل این درآمد به فرد، فرد اعضای خانواده باعث ارتقای چشمگیر جایگاه و استقلال زنان می‌شود. و برخلاف ادعای منتقدان، باید بگویم افرادی که درآمد پایه دارند نه‌تنها تنبل نمی‌شوند، بلکه بیشتر کار می‌کنند و موقع کار، بهره‌ورتر هستند. آن‌ها نسبت به دیگران صبورتر و نوع‌دوست‌تر می‌شوند و در یک‌کلام، شهروندان بهتری می‌شوند. داده‌ها نشان می‌دهند کسانی که از امنیت پایه برخوردارند به انسان‌های بهتری تبدیل می‌شوند و این چیزی است که ما باید برای همهٔ جامعه بخواهیم.

به‌عنوان سؤال آخر، بودن در طبقهٔ پریکاریا مثل دویدن روی شن‌های روان است که هرچه بیشتر می‌دوی، بیشتر فرو می‌روی. اما باوجود این دشواری‌ها، ما شاهد پتانسیل رهایی‌بخش این طبقه هستیم (مثل مبارزهٔ جوانان برای تشکیل اتحادیه‌های مستقل جدید در استارباکس). چه شرایطی این رهایی را تسهیل می‌کند و نقش «اتحادیه‌گرایی جدید» چیست؟

استعارهٔ «دویدن روی شن‌های روان» دقیقاً همان حسی است که پریکاریا تجربه می‌کند. اما نکتهٔ کلیدی این است: اعضای پریکاریا صرفاً قربانی یا شکست‌خورده نیستند. آن‌ها به طور فزاینده‌ای به وضعیت خود افتخار می‌کنند و احساس شرم ندارند. مهم‌ترین مزیت آن‌ها این است که دچار «آگاهی کاذب» نیستند؛ آن‌ها فریب این شعار سنتی را نمی‌خورند که «شغل، شغل، شغل... تنها راه رسیدن به رستگاری است». آن‌ها می‌خواهند کار مفیدی کنند، کارهای مراقبتی انجام بدهند، به جامعه و عزیزانشان برسند، خلاق باشند و توسعهٔ فردی پیدا کنند و از همه مهم‌تر: می‌خواهند سرعت دیوانه‌وار زندگی را کم کنند. به همین دلیل نام کتاب جدیدم «سیاست زمان» است. آن‌ها می‌خواهند کنترل «زمان» خود را به دست بگیرند، زمانی که در کنار سلامتی تنها دارایی واقعی ماست. آن‌ها می‌خواهند زمانشان را خارج از دیکتاتوری سرمایه و دولت مصرف کنند. دولت باید از چنگال سرمایهٔ مالی و منافع بیگانگان رها و اصلاح شود.

در مورد اتحادیه‌ها؛ اتحادیه‌ها باید خودشان را دگرگون کنند. من به اعضای کنفدراسیون بین‌المللی کارگران گفتم: «شما هنوز با ادبیات و واژگان دههٔ ۱۹۶۰ حرف می‌زنید!» اتحادیه‌ها باید از ادبیاتی استفاده کنند که برای پریکاریا جذاب باشد؛ چشم‌اندازی از برابری و امنیت ایجاد کند که به ما اجازهٔ شکوفایی و کنترل بر زمانمان را بدهد. ما به نهادهای جمعی نیاز داریم؛ چون همه آسیب‌پذیریم، اما این نهادها باید فراتر از منافع صنفی صرف، به منافع زیست‌محیطی ما هم بپردازند. ما می‌خواهیم بخشی از محیط‌زیستمان باشیم و از آن مراقبت کنیم.

به همین دلیل است که ایده‌هایی مثل «رشد زیست‌محیطی» یا «رشدزدایی» برای پریکاریا این‌قدر جذاب است. چرا ما باید دائماً دنبال افزایش «رشد تولید ناخالص داخلی» باشیم؟ اگر اسلحهٔ بیشتری تولید کنیم، تولید ناخالص داخلی بالا می‌رود، اما اگر من از مادر پیرم مراقبت کنم و پولی نگیرم، تولید ناخالص داخلی کم می‌شود. این مضحک است! ما باید روش اندازه‌گیری پیشرفت را تغییر بدهیم. رشد مداوم خصلت تومورهای سرطانی است. ولی ما همیشه و در همه حال خواهان رشد هستیم؟ قطعاً نه.

پریکاریا در موقعیتی است که می‌داند این مدل از سرمایه‌داری بهترین جهان ممکن نیست. برای تغییر این مسیر ما باید تخیلات، چشم‌اندازها، واژگان و شجاعت خود را رها و آزاد کنیم و من این رهایی و شجاعت را به‌ویژه در میان زنان عضو پریکاریا می‌بینم، چون آن‌ها کمتر از دیگران درگیر آن آگاهی کاذب و بُت‌سازی از مفهوم «شغل» هستند. ما باید به آنچه آن‌ها می‌گویند گوش بدهیم.