قلمرو رفاه

لبخند فقر

دندان‌های خراب نه نشانۀ انتخاب‌های فردی، بلکه محصول فقدان بیمۀ اجتماعی و شکاف عمیق طبقاتی است

19 خرداد 1405 - 08:39 | اقتصاد سیاسی
لبخند فقر
سارا اسمارش
سارا اسمارش روزنامه‌نگار

من از گوشت و خون همان‌هایی هستم که در کانکس‌های سیار زندگی می‌کنند. در همسایگی امثال تیفانی پنساتوکی بزرگ شدم، همان معتاد سابق و شخصیت پرخاشگر سریال تلویزیونی «نارنجی همان سیاه است» که ماجراهایش در زندان می‌گذرند. او را از روی دندان‌هایش می‌شناسم.

پنساتوکی (زن ریزجثه و جنگجویی که هم‌بندی‌هایش را تهدید می‌کرد، کتک می‌زد و موعظه می‌کرد) در همان فصل اول این سریال شبکهٔ نتفلیکس تمام توجهات را به خود جلب کرد. اما در میان انبوهی از شخصیت‌های مسحورکننده و خطرناک، این دندان‌های خاکستری و لب‌پریده‌اش بود که بینندگان را شوکه کرد و در بهتی آمیخته به انزجار فرو برد. او شرورترینِ شرورها بود، هیولایی که تماشاگران از تنفر نسبت به او لذت می‌بردند. «دندان‌های پنساتوکی» در شبکه‌های اجتماعی به یک اصطلاح تحقیرآمیز تبدیل شد.

دندان‌های مصنوعی و بدشکل تارین مانینگ (بازیگر این نقش) بینندگان را وحشت‌زده کرد، چراکه در سینما و تلویزیون نقش شخصیت‌های فقیر را عموماً بازیگرانی ایفا می‌کنند که دندان‌های سفید، مرتب و لمینت شده‌شان پوشانده نمی‌شود. به‌سختی می‌توان جز پنساتوکی شخصیت دیگری را به یاد آورد که دندان‌های وحشتناکش به‌جای تمسخر، واقعیت فیزیکی و ملموس فقر را نشان بدهد. اولین موردی که به ذهن می‌رسد، قاتل زنجیره‌ای بی‌خانمان در فیلمی است که اتفاقاً «هیولا» (۲۰۰۳) نام دارد. درست مثل مانینگ، تغییر چهرهٔ شارلیز ترون با آن دندان‌های مصنوعی هم شگفتی‌ساز شد.

در زندگی من، پنساتوکی و دندان‌هایش کاملاً آشنا هستند. او همان عمهٔ بدزبانی است که وقتی از من پرستاری می‌کرد، در استخر مزرعه‌مان از حال رفت و بعدها حلقهٔ ازدواج مادرم را دزدید تا مواد مخدری بخرد که گونه‌هایش را گود انداخت. او همان ناپدری/نامادری‌ای است که مغز، اندام‌ها و دندان‌هایش در طول سال‌ها پوسید و حالا با پدر کارگر ساختمانی‌ام در توقفگاه خانه‌های سیار زندگی می‌کند.

اما دندان‌های پنساتوکی فقط دندان‌های پوسیده بر اثر مصرف شیشه نیستند. دندان‌های مردم فقیرند، دندان‌های همان مادربزرگ جوانی که در بزرگ کردنم سهیم بود و ده‌ها سال (از کار در غذاخوری گرفته تا خط تولید کارخانه و در نهایت یک کار دفتری به‌عنوان افسر آزادی مشروط در سیستم دادگاه‌های منطقه‌ای ویچیتا در کانزاس) جان کند. وقتی من به دنیا آمدم او فقط ۳۵ سال داشت، بنابراین او را موجودی درخشان و زیبا می‌دانستم. در دادگاه مرکز شهر که همراهش می‌رفتم (چون پرستار بچه گران بود)، وکلای مرد با دیدن چشمان سبز، اندام کشیده و موهای بلوند طبیعی و براقش لحنی عشوه‌گرانه به خود می‌گرفتند. اما شب‌ها، توی خانهٔ روستایی یا آن خانهٔ آجری کوچکی که در یکی از محله‌های خشن ویچیتا تعمیرش کرده بودیم، تماشا می‌کردم که دندان‌هایش را درمی‌آورد، با برس زبر می‌سابید و همراه با قرص جوشان داخل لیوان آب می‌انداخت.

به من می‌گفت: «دندان‌هایت رو مسواک بزن و زیاد آب‌نبات نخور. دلت نمی‌خواهد که مثل مادربزرگ بشوی؟» بعد چشمانش را گرد می‌کرد و دندان‌های مصنوعی‌اش را به سمت جلو هل می‌داد تا از لب‌هایش بیرون بزند و من را به خنده بیندازد. اوایل دههٔ ۱۹۷۰ یک دندان‌پزشک تک‌تک دندان‌های او را (که یا خیلی خراب بودند یا نجاتشان خیلی گران تمام می‌شد) از جمجمهٔ بیست و اندی ساله‌اش بیرون کشیده بود. حالا شصت‌ونه‌ساله است و بیش از ۴۰ سال است که دندان‌مصنوعی می‌گذارد.

وقتی از او می‌پرسم چطور شد که کارش به دندان‌مصنوعی کشید، می‌گوید: «من تمام عمرم دندان‌های مزخرفی داشتم. صاف بودند و ظاهرشان بد نبود، اما همیشه دندان‌درد داشتم.» در کودکی‌ام، این داستان مدام عوض می‌شد -در تصادف رانندگی این‌طور شد، دندان‌های طبیعی‌اش خودبه‌خود افتادند و الی‌آخر. «آن موقع از داشتنشان ذوق می‌کردم، چون می‌دانستم دیگر دندان‌درد نمی‌گیرم. الان که فکرش را می‌کنم کار خیلی احمقانه‌ای بود، اما آن موقع واقعاً درد می‌کشیدم و فکر می‌کردم دارم کار درستی می‌کنم.»

طبق گزارش انجمن ملی طرح‌های دندانپزشکی آمریکا، سال ۲۰۱۲ بیش از ۱۲۶ میلیون نفر در ایالات متحده (تقریباً نیمی از جمعیت) هیچ‌گونه بیمهٔ دندانپزشکی نداشتند. سال ۲۰۰۷، مجلهٔ دندانپزشکی ایالت نیویورک گزارش داد درحالی‌که تنها یک‌دهم از هزینه‌های پزشک عمومی از جیب بیماران پرداخت می‌شود، نزدیک به نیمی از تمام هزینه‌های دندانپزشکی را خود بیماران تسویه می‌کنند. این موضوع نه‌تنها نشان‌دهندهٔ هزینه‌کرد افراد فاقد بیمه است، بلکه شامل کسانی نیز می‌شود که در پرداخت هزینه‌ها با شرکت‌های بیمه شریک‌اند. بیشتر طرح‌های بیمه جرم‌گیری‌های روتین را پوشش می‌دهند اما پرداخت ۲۰ تا ۵۰ درصد از هزینهٔ پر کردن، روکش و سایر ویزیت‌های گران‌قیمت را بر عهدهٔ بیمار می‌گذارند. برای کسانی که توانایی پرداخت این مابه‌التفاوت را ندارند، درمان به تعویق می‌افتد و روند پوسیدگی دندان‌ها ادامه می‌یابد.

اما هزینهٔ بالا تنها مانع دسترسی به مراقبت‌های دندانپزشکی نیست. کسانی که تحت پوشش بیمهٔ فقرا هستند متوجه می‌شوند به دلیل پرداختی‌های پایین این برنامه، دندان‌پزشکان کمی با آن همکاری می‌کنند. طبق آمار وزارت بهداشت و خدمات انسانی آمریکا، بیش از ۴۵ میلیون نفر در مناطقی (اغلب روستایی یا فقیرنشین) زندگی می‌کنند که با کمبود دندان‌پزشک مواجه‌اند. برنامهٔ بیمهٔ سالمندان هم اصولاً شامل خدمات دندانپزشکی نمی‌شود.

سال گذشته، قانون مراقبت مقرون‌به‌صرفه یا همان «اوباماکِر»، زندگی بسیاری از جمله من را بهتر کرد. اما حذف پوشش دندانپزشکی از آن (که نتیجهٔ یک سازش سیاسی بود) بخش‌بندی خطرناک و مضحکی در نظام مراقبت‌های بهداشتی است، انگار دندان‌ها جدا از بقیهٔ بدن و کم‌اهمیت‌تر از آن‌ها باشند.

حدود یک دهه پیش، وقتی پدرم پنجاه‌ساله بود، عفونت دندان آبسه کرده وارد خونش شد، قلبش را تا مرز ازکارافتادن برد و او را تا پای مرگ کشاند. هیچ‌وقت بیمهٔ دندانپزشکی نداشته و در تمام عمرش فقط چند بار، آن هم زمانی که درد غیرقابل‌تحمل امانش را بریده به دندان‌پزشک مراجعه کرده است. سال ۲۰۰۹ طبق آمار آژانس تحقیقات و کیفیت مراقبت‌های بهداشتی آمریکا، مشکلات دندانی باعث حدود ۹۳۶ هزار مراجعه به اورژانس و نزدیک به ۱۳ هزار بستری در بیمارستان شد. بسیاری از این بیماران درآمد پایینی داشتند و بیمهٔ دندانپزشکی‌شان خدمات را فقط به موارد اورژانسی محدود می‌کرد یا دندان‌پزشکان دردسترس آن‌ها را نمی‌پذیرفتند.

پدرم در زمان استراحتِ یکی از کارهای جانبی‌اش (بازسازی خانهٔ یک انجمن برادری) به من می‌گوید: «من به دندان‌های مردم دقت می‌کنم؛ چون اوضاع دندان‌های خودم خیلی خراب است.» او مدت‌ها جذاب و موردتوجه بود، اما دندان‌هایش با گذشت زمان همین‌طور کج‌وکوله شدند و یکی از دندان‌های نیشش به‌خاطر نبود هویجی که آن را بسابد، مثل دندان خرگوش بلند و لب‌پر شده. می‌پرسد: «تغذیه بر دندان‌ها تأثیر دارد، نه؟»

من «گیتورید» را به او یادآور می‌شوم، همان نوشیدنی‌ای که هر وقت می‌خواهد برای نوشیدنی بطری‌دار ولخرجی کند سراغش می‌رود و پر از شکر است. اما این شکر نبود که سرنوشت دندان‌های او و مادربزرگم را رقم زد، شکری که طبقات متوسط و مرفه روزانه خروارها از آن را می‌بلعند. پای شیشه هم در میان نبود. مقصر اصلی، فقدان بیمه، فقدان آگاهی و فقدان تغذیهٔ مناسب بود -یعنی همان فقر چندوجهی‌ای که بخش بزرگی از مردم این کشور در آن متولد می‌شوند.

درماندگی خانواده‌ام به‌خاطر دندان‌هایمان (این‌که چه غذایی ممکن است به آن‌ها آسیب بزند یا نجاتشان دهد، این‌که کشیدنشان اشتباه بود یا نه) جهنم روانی داشتن «لبخند فقیرانه» در یک کشور ثروتمند و سرمایه‌داری را آشکار می‌کند: فرودستان از سیستم درمان دندانپزشکی به دلیل قیمت‌های بالا کنار گذاشته می‌شوند، اما در کمال ناباوری و به شکلی بیمارگونه، خودشان مسئول وضعیت دندان‌هایشان شناخته می‌شوند. این یک ترفند آشنا در آمریکای شیفتهٔ خصوصی‌سازی است، دقیقاً مثل کم بودجه نگه‌داشتن آموزش‌وپرورش دولتی و بعد انتقاد از این نهاد به‌خاطر دست‌وپازدن‌هایش. اغلب داشتن دندان‌های خراب را صرفاً به گردن عادات و انتخاب‌های صاحبانشان می‌اندازند و برای فقرا، این به معنای شرمساری تحمیل‌شده و نارواست.

مجری شبکۀ اخبار ای‌بی‌سی زمان معرفی بازیگر نقش پنساتوکی می‌گوید: «گول آن دندان‌های له‌ولورده‌ای که جلوی دوربین به نمایش می‌گذارد را نخورید! تارین مانینگ یک بازیگر زیبا و بااستعداد است.» این تلقین که داشتن دندان‌های خراب و داشتن استعداد، اساساً با هم در تضادند، نشان‌دهندهٔ تعصب همه‌گیر و نادیدهٔ ما نسبت به کسانی است که از دیرباز، با لحنی معنادار، با برچسب «زباله‌های سفید» شناخته می‌شوند. در دهه‌های اخیر بیان اظهارات نژادپرستانه یا جنسیت‌زده کمتر پذیرفته می‌شود، اما طبقه‌گراییِ آشکار و زننده عموماً بدون هیچ مانعی به کار خود ادامه می‌دهد. نگاهی بیندازید به وبلاگ بسیار پربینندهٔ «مردمِ وال‌مارت» (People of Walmart) که با انتشار عکس‌های ارسالی کاربران، بی‌رحمانه افرادی را مسخره می‌کند که نماد فقر معاصر آمریکا هستند: کمرهای کشی و شکم‌های برآمدهٔ ناشی از چاقی دیابتی، ویلچرها و کپسول‌های اکسیژن ناشی از نقرس و آمفیزم.

برتری‌جویی طبقات بالا چیز جدیدی نیست. صد سال پیش، دفتر ثبت اصلاح نژاد آمریکا نه‌تنها اقلیت‌های نژادی را هدف قرار داد، بلکه همان‌طور که مت وریِ جامعه‌شناس در کتاب «سفید ناخالص: زباله‌های سفید و مرزهای سفیدپوست بودن» (۲۰۰۶) توضیح می‌دهد، «تلاش کرد به شیوه‌ای علمی ثابت کند شمار زیادی از فقرای سفیدپوست روستایی دارای نقص ژنتیکی هستند.» دبلیو. ای. بی. دوبویس، مورخ و فعال حقوق مدنی که یک آمریکایی آفریقایی‌تبار بود، در زندگی‌نامهٔ خود با عنوان «گرگ‌ومیش سحر» (۱۹۴۰) نوشت که زمان بزرگ‌شدنش در ماساچوست در دههٔ ۱۸۷۰ «تبعیض و نگاه نژادی علیه ایرلندی‌ها خیلی صریح‌تر و پررنگ‌تر از چیزی بود که متوجه من بود. مسئله بیشتر بر سر درآمد و تبار بود تا رنگ پوست.» مارتین لوتر کینگ جونیور هم اظهارات مشابهی داشت و در زمان ترورش در سال ۱۹۶۸ در حال سازمان‌دهی «راهپیمایی مردم فقیر» در واشنگتن بود.

چنین حاشیه‌نشینی و طردشدگی‌ای می‌تواند باعث شود که شما یا سیستمی را که طردتان می‌کند شیطانی جلوه بدهید، یا آن را مثل چیزی که اصلاً از اول هم به آن نیازی نداشتید، پس بزنید. وقتی بچه بودم و هیچ‌کس در خانواده بیمهٔ درمانی یا دندانپزشکی نداشت، پدرم اشاره می‌کرد که این صنایع، جنایت‌کار هستند - تحلیلی کلی که درست یا غلط، القا می‌کرد ما آن‌قدر پایبند به اصول هستیم که نمی‌خواهیم از این سیستم کلاهبرداری حمایت کنیم، نه این‌که آن‌قدر فقیریم که توان پرداخت هزینه‌هایش را نداریم.

دندان‌های شیری من صاف و سفید بودند و خودم چاق نبودم (اپیدمی‌ای در میان بچه‌های فقیر که در دههٔ ۱۹۸۰ هنوز کاملاً ریشه ندوانده بود) اما نشانه‌های فقر فراوانی داشتم: چتری‌های کج‌وکوله که در خانه با قیچی خیاطی کوتاه شده بودند؛ یک پاکت کاغذی خرید که روز اول مدرسه وسایلم را داخل آن می‌گذاشتم درحالی‌که بقیهٔ بچه‌ها کوله‌پشتی‌های طرح تک‌شاخ داشتند؛ ابتلای تقریباً دائمی به عفونت قارچی کچلی (تمام سال یک شیشه پماد روی پاتختی‌ام داشتم)؛ بوی دود سیگار روی لباس‌هایم، درست در زمانی که سیگارکشیدن در میان طبقات متوسط و مرفه در حال منسوخ‌شدن بود؛ و گاهی اوقات لباس‌های گشاد و نامناسب، مثل زمانی که معلم کلاس دومم (که خیلی به او احترام می‌گذاشتم) به پیراهن پسرخالهٔ بزرگ‌ترم که روی شانه‌ام زار می‌زد نگاه کرد و گفت: «به مادرت بگو تو را با لباس‌هایی به مدرسه بفرستد که اندازه‌ات باشد.» در کلاس پنجم، دختری متوجه چکمه‌های پلاستیکی بدبو و بیش از حد نوک‌تیزم شد (که نسخهٔ ارزان‌قیمتی از چکمه‌های چرمی بنددار مد روز بود) و تا هفته‌ها قبل و بعد از مدرسه من را آزار می‌داد، روی ساق پایم خاک می‌پاشید و مرا پی‌پی جوراب بلند صدا می‌زد.

البته لحظاتی با لباس‌های باحال و مدل موهای خوب هم داشتم و کودک با اعتمادبه‌نفس بودم که دوستانی داشتم و تحسین‌هایی هم می‌دیدم. اما هنوز هم به آن پسری فکر می‌کنم که هر روز از ظرف غذایش یک ظرف دسر به من می‌داد، آن هم زمانی که به‌خاطر یک اشتباه در برنامهٔ ناهار رایگان مدرسه، ماه‌ها بدون کارت غذا مانده بودم.

نقطهٔ مشترک تمام آن سال‌ها ضربان تپنده‌ای در لثه‌هایم، موج شوکی که موقع گاززدن تا ریشهٔ دندان بالا می‌رفت و سردردی بود که در کلاس‌های درس کلافه‌ام می‌کرد. ظاهرشان بد نبود، ولی دندان‌های شیری‌ام پر از پوسیدگی بودند. شاید دلیلش شیرخشک سویایی بود که موقع دندان‌درآوردن توی شیشهٔ شیرم می‌ریختند، یا غلات شیرینی که مغزم بعدها برای تولید دوپامین در آن خانهٔ پرتنش به آن‌ها پناه می‌برد. شاید به این دلیل بود که منبع آب ما، چه از چاه روستا و چه از سیستم شهری، فلوراید نداشت. اما دندان‌های افراد ثروتمند هم با همین چالش‌ها مواجه بودند. دلیل اصلی دردم بی‌پولی بود.

یک‌بار، حوالی کلاس سوم، یک‌دندان آسیاب بالایی‌ام که بیشتر از همه آزارم داده بود (بدترین دندان‌دردی که در عمرم تجربه کردم) بالاخره آن‌قدر پوسید که وقتی هنوز توی فکم بود، از وسط نصف شد. مادرم هر طور بود من را پیش دندان‌پزشک برد. دکتر گفت دردم به این دلیل وحشتناک است که عصب نرم وسط دندان بیرون زده است. آن دندان خاکستری شده را که به زیبایی از وسط ترک‌خورده بود از جمجمه‌ام بیرون کشید و اجازه داد آن را با خودم به خانه ببرم. سال‌ها آن دوتکه را توی جعبهٔ جواهر کوچکی نگه داشتم و گاهی آن‌ها را درمی‌آوردم و مثل دو نیمهٔ گردن‌بندهای قلبی‌شکلی که حسرتشان را داشتم، به هم می‌چسباندم.

همان حوالی بود که برای اولین‌بار از فکم عکس رادیولوژی گرفتم. نتایج ناامیدکننده بود. مادرم یادش است که دندان‌پزشک گفت: «بهتر است از همین‌الان برای ارتودنسی پول جمع کنید.» ما اول دورهٔ بعد از طلاق بودیم که شامل اسباب‌کشی‌های فراوان و مجموعه‌ای از بیمه‌های دندانپزشکی با پوشش جزئی می‌شد: بیمه‌های کارفرمایی که با تغییرات شغلی مکرر مادرم لغو می‌شدند و در فواصل بینشان، انواع‌واقسام برنامه‌های دولتی برای کودکان فقیر. هر بار که سیاست بیمه تغییر می‌کرد، مادرم باید دندان‌پزشک جدیدی پیدا می‌کرد که ما را بپذیرد. بعد باید دورهٔ انتظار را طی می‌کردیم تا بتوانیم برای جرم‌گیری یا پر کردن دندان نوبت بگیریم. پرونده‌های دندانپزشکی‌ام در این جابه‌جایی‌ها اغلب گم می‌شد، همان‌طور که پرونده‌های سلامت عمومی‌ام در مطب پزشکان و مناطق آموزشی گم می‌شدند – من تقریباً هر سال به دلیل نبود پروندهٔ واکسیناسیون، یک دور واکسن می‌زدم و البته پولی هم برای ارتودنسی پس‌انداز نشد.

سال‌ها طول کشید تا بفهمیم پیش‌بینی بدبینانهٔ آن دندان‌پزشک به حقیقت می‌پیوندد یا خیر. دندان‌های شیری من دیر افتادند و دندان‌های اصلی دیر جایگزینشان شدند. اما بالاخره در مقطعی، آن حکم قاطع و غافلگیرکننده صادر شد: دندان‌های من صاف و مرتب درآمده بودند. منظورم فقط «کمی صاف» نیست. آن‌قدر صاف و بی‌نقص بود که دندان‌پزشک‌ها همکارانشان را صدا می‌زدند تا بیایند تماشا. آن‌ها درحالی‌که دهان من زیر نور داغ چراغ‌ها بود می‌گفتند: «دندان‌های قشنگی ندارد؟ مطمئنی ارتودنسی نکردی؟ اما سفیدشان می‌کنی، درسته؟» من سرم را به نشانهٔ منفی تکان می‌دادم و روی صندلی دندانپزشکی از شدت خوشحالی و شکرگزاری مورمور می‌شدم. این‌که چطور محیط و ژن‌های من دست‌به‌دست هم دادند تا چنین لبخند زیبا و مرتبی به من ببخشند، موهبتی است که نمی‌توانم توضیحش دهم. اما می‌توانم بگویم چه کسی این موهبت را حفظ کرد: خودم.

وقتی معلم بهداشتمان گفت روزی دو بار مسواک بزنید، من روزی دو بار مسواک زدم. وقتی تبلیغ تلویزیونی گفت دندان‌پزشکان نخ دندان کشیدن روزانه را توصیه می‌کنند، من هر روز نخ دندان کشیدم. یک‌بار هم‌اتاقی‌ام در دانشگاه به جدیت روتین دندان‌های من اشاره کرد. شب‌های مستی، وقتی بقیهٔ بچه‌ها از هوش می‌رفتند، مقاومت می‌کردم، تلوتلوخوران به دستشویی می‌رفتم و خمیردندان را روی مسواک می‌ریختم. هر چقدر هم خسته بودم، هر چقدر هم مست، تمام سطوح تک‌تک دندان‌هایم را می‌ساییدم، یک نخ مومی را باز می‌کردم و آن را در آن فضاهای مقدس می‌کشیدم. می‌دانستم دندان‌های خراب نه‌تنها باعث شرمساری می‌شوند، بلکه فقر بیشتری به همراه می‌آورند: افرادی که دندان‌های بدی دارند برای پیداکردن شغل و فرصت‌های دیگر با مشکلات بیشتری روبه‌رو هستند. افراد بیکارْ فقیر می‌مانند. افراد فقیر به دندانپزشکی دسترسی ندارند و این چرخه همین‌طور ادامه می‌یابد.

اگر پنساتوکی روزی از فقر نجات پیدا کند، تا حدودی به لطف دعوای حیاط زندان در قسمت آخر فصل اول خواهد بود، جایی که شخصیت اصلی و مرفه داستان، دندان‌های زشت او را خرد می‌کند. اوایل فصل دوم، او درحالی‌که لثه‌های پوسیده‌اش تقریباً بی‌دندان شده‌اند، رئیس زندان را برای گرفتن یک‌دست دندان جدید تهدید می‌کند. پنساتوکی در بدو ورود به زندان، مصرف شیشه را باتعصب مذهبی «تولدی دوباره» تاخت زد، اما دندان‌های جدید او پیش‌درآمدی بر تولد دوبارهٔ اساسی‌تر هستند. اگر چشم‌ها پنجره‌های روح‌اند، دهان درب آن است - حصاری که از آن غذا، نوشیدنی، کلمات و خود نفَس ما عبور می‌کند.

آمریکای برخوردار و مرفه که همیشه در تلاش برای خلوص ارگانیک است، دهان‌هایی را که پفک‌های پنیری نارنجی می‌جوند، نوشابهٔ فسفریِ ماونتین دیو می‌نوشند، نفسشان با خس‌خسی خشک بالا می‌آید، اندازهٔ یک لب پایین تنباکوی جویدنی قهوه‌ای در دهان دارند، از کلمات رکیک استفاده می‌کنند و دستور زبان بدی دارند، به‌شدت قضاوت می‌کند. وقتی پنساتوکی از زندان آزاد شود، به احترام، توان‌بخشی و شغل نیاز خواهد داشت. برای رسیدن به این هدف، باوجود تمام دعاها و شهادت‌دادن‌هایش، دروازه‌های بهشت پنساتوکی ممکن است همین دندان‌های مرواریدی سفیدش باشند، هرچند مصنوعی. او در ماشین زندان در راه‌رفتن به دندانپزشکی برای گذاشتن دندان‌هایش از خوشحالی گریه می‌کند و بعدها در زمان انجام‌وظیفهٔ رخت‌شویی با لبخندی اغراق‌آمیز خودنمایی می‌کند. هم‌بند حسودش به او می‌گوید: «داری یک‌جورهایی مثل عقب‌مانده‌ها رفتار می‌کنی.» پنساتوکی جواب می‌دهد: «من عقب‌مانده نیستم. من دندان‌های جدید دارم!»

اوایل جوانی فهمیدم بدون دندان‌عقل به دنیا آمده‌ام. دندان‌پزشک به من گفت از نظر تکاملی «پیشرفته» هستم، چون انسان‌ها که دیگر نیازی به کندن گوشت خام از استخوان‌های ماموت ندارند، این روزها به این‌همه دندان نیازی ندارند. برنامه‌های تلویزیونی، جوک‌های بی‌مزه و لباس‌های هالووینِ دهاتی‌های دندان‌گراز بی‌شماری به من القا کرده بودند که زادگاهم من را به انسانی «عقب‌مانده»، بدوی و غیرمتمدن تبدیل کرده، به همین دلیل نظر دندان‌پزشک عمیقاً روی من تأثیر گذاشت، درست مثل کلاس چهارم که وقتی کلمهٔ «نابغه» را در یادداشت‌های ارزیابی روان‌شناس مدرسه خطاب به مادرم خواندم، روی پیاده‌رو نشستم و گریه کردم.

باتوجه‌به این‌که تمام عمرم را در مرز شکاف طبقاتی سپری کرده‌ام و در هر دو سمتش به‌اشتباه در موردم کلیشه‌سازی شده، همیشه آرامش را در مکان‌ها و چیزهایی یافته‌ام که جایگاه اجتماعی‌ام را ارزیابی نمی‌کنند: طبیعت، حیوانات، هنر، کتاب‌ها. دوبویس در کتاب «جان مردم سیاه» (۱۹۰۳) نوشت: «من با شکسپیر می‌نشینم و او هیچ چهره‌ای در هم نمی‌کشد.» محرومیت اجتماعی و خطرات ناشی از آن چیزی را به وجود می‌آورد که او آن را «آگاهی دوگانه» می‌نامد، یعنی آگاهی همیشگی از وجود چند خویشتن. از نظر دوبویس، چالش‌برانگیزترین دوگانگی او در دوران پسا برده‌داری این بود که هم تحصیل‌کرده باشد و هم سیاه‌پوست – تنشی اجتماعی که مطمئناً هنوز هم در جریان است، همان‌طور که اولین خاطرات خام و بی‌پردهٔ باراک اوباما به آن گواهی می‌دهد. امروز، از نظر من و میلیون‌ها انسان ساکن ایالات متحده که در یک‌سوی شکاف درآمدی تاریخی زندگی می‌کنیم، آگاهی دوگانه تعیین‌کننده این است که هم تحصیل‌کرده باشیم و هم فقیر.

این هویت دومِ فقیر بودن، برای بسیاری از کسانی که پس از فروپاشی اقتصادی سال ۲۰۰۸ دچار خسارت شدند، هویت جدید و وحشتناکی است، هویتی که وحشتش در دندان‌های کج‌وکولهٔ پنساتوکی بازتاب می‌یابد و برای آمریکایی‌هایی که تصور می‌کردند جایگاه دیگری دارند، به‌سختی قابل‌هضم است. اما در مسیر «بالارفتن» آکادمیک و حرفه‌ای‌ام، خیلی زود و به‌کرات آموختم که انسان یک مکان، طبقه یا فرهنگ را ترک نمی‌کند تا وارد دیگری شود، بلکه امتیاز و بار روایت‌های متعدد را هم‌زمان به دوش می‌کشد.

دوستانی که از پیشینهٔ من باخبرند، گاهی اوقات وقتی مست هستم و فعلی را اشتباه صرف می‌کنم یا با لهجهٔ کش‌دار حرف می‌زنم، با من شوخی می‌کنند، یا وقتی کاملاً هوشیارم و از نظر اطلاعات عمومی و دانش کتابی کمبود بزرگی از خودم نشان می‌دهم (مثلاً اگر موضوع در مورد چیزهایی باشد که آدم باید در کلاس ششم یاد گرفته باشد، یعنی همان سالی که من بیشترش را به بازی در خاک سرخ بیرون از مدرسهٔ دواتاقۀ نزدیک مرز اُکلاهاما گذراندم). آن‌ها به‌خاطر لذتی که من از پیداکردن یک مبلمان محکم در حراجی‌های خانگی می‌برم لبخند می‌زنند، یا یک‌بار که از دیدن یک ماهیتابهٔ چدنی کوچک (نسخهٔ مینیاتوری همان تابه‌ای که مادربزرگم زمانی با آن ناپدری مستش را از دوروبر مادرش دور کرده بود) به وجد آمدم. من از این شوخی‌ها لذت می‌برم و وقتی آن‌ها کلیشه‌های واقعیِ تاروپود داستان زندگی‌ام را به رسمیت می‌شناسند، احساس می‌کنم درکم می‌کنند.

اما مسئله اینجاست: افراد ثروتمند هم از ماهیتابه‌های چدنی و دستور زبان غلط استفاده می‌کنند. فقط این موضوع در روایت آن‌ها جای نمی‌گیرد و بنابراین بدون هیچ حرف‌وحدیثی نادیده گرفته می‌شود. من روزنامه‌نگارانی را دیده‌ام (همان‌هایی که بازماندگان گردباد ساکن در توقفگاه‌های خانه‌های سیار را به‌خاطر استفادهٔ غلط از وجه وصفی گذشته سوژهٔ خنده و معروف کردند) که نقل‌قول‌های احمقانهٔ اعضای شورای شهر را ویرایش می‌کنند تا با شأن و جایگاه آن گوینده تناسب داشته باشد. من آموزشی را که به من داده نشده بود، از طریق کتابخانه‌ها، دایرةالمعارف‌ها و اشتراک مجله نیویورکرِ ناپدری سابقم کسب کردم، ولی بسیاری از اعضای طبقات متوسط و مرفه از فرصت‌هایی که در اختیارشان قرار گرفته استفاده نمی‌کنند یا توانایی بهره‌برداری از آن‌ها را ندارند. شاید اذعان به نیروهای فرهنگی‌ای که ما را می‌تراشند و شکل می‌دهند مفید باشد، یا غرق‌شدن در استعاره‌های روایتِ ازپیش‌تعیین‌شده‌مان آموزنده باشد، اما تمایزات واقعی در شخصیت، هوش، استعداد و مهارت، در سطح فردی وجود دارند نه در سطح طبقه -یا قومیت، جنسیت، گرایش جنسی، مذهب و غیره. ادعای خلاف این، همان‌طور که در طول تاریخ و در پی آزار و شکنجه‌های بی‌شماری که خود مسببش بوده‌ایم کشف کرده‌ایم، در بهترین حالت توهین و در بدترین حالت، بهانه‌ای برای برده‌داری و نسل‌کشی است.

در سری رمان‌های جنایی پرفروش توماس هریس، اف‌بی‌آی در جست‌وجوی «پری‌دندان» (یک قاتل خانوادگی که قربانیانش را با دندان‌های مصنوعی‌ای گاز می‌گیرد که از روی دندان‌های تیز و تغییرشکل‌یافتۀ مادربزرگش قالب‌گیری شده‌اند) با هانیبال لکتر، قاتل زنجیره‌ای و روان‌پزشک نابغهٔ زندانی، مشورت می‌کند. سال‌ها پس از آن تعقیب‌وگریز، اف‌بی‌آی دوباره برای کمک‌گرفتن سراغ لکتر می‌رود و این بار، این جامعه‌ستیز مبادی‌آداب (که عضو سابق هیئت‌مدیرهٔ ارکستر فیلارمونیک و توزیع‌کنندهٔ مؤدب گوشت قربانیانش بوده) تحلیل خود مأمور اف‌بی‌آی را جالب‌تر از پروندهٔ جدید می‌یابد. او از مأمور جوان، کلاریس استارلینگ (که از همان جایی می‌آید که پنساتوکی آمده بود، اما احتمالاً هوش، سلامتی، سرسختی و جاه‌طلبی‌اش او را در سمت بهتر میله‌های زندان قرار داده) می‌پرسد: «می‌دانی با آن کیف خوبت و کفش‌های ارزان‌قیمتت به چشم من چطور می‌آیی؟ تو شبیه یک دهاتی هستی. یک دهاتی تروتمیز و پرجنب‌وجوش با کمی سلیقه. تغذیهٔ خوب باعث شده استخوان‌بندی درشتی داشته باشی، اما تو حداکثر یک نسل با زباله‌های سفید فقیر فاصله داری، مگر نه استارلینگ؟ و آن لهجه‌ای که زور زدی کنارش بگذاری: محصول خالص ویرجینیای غربی. پدرت چه‌کاره است عزیزم؟ معدنچی زغال‌سنگ؟»

تک‌گویی متکبرانهٔ لکتر از سلولی که با طرح‌هایی از کلیسای جامع دوموی فلورانس تزیین شده (مکانی که استارلینگ مطمئناً وقتی مزرعهٔ پرورش گوسفند خانواده‌اش را به مقصد آکادمی اف‌بی‌آی در کوانتیکو ترک می‌کرد حتی اسمش را هم نشنیده بود) دقیقاً به هدف می‌زند؛ اما استارلینک را از مسیر خارج نمی‌کند. معروف‌ترین دیالوگ او (آن ژست تهاجمی در مورد باقلای سبز و شراب خوب ایتالیایی) زمانی گفته می‌شود که استارلینگ فرم ارزیابی روان‌شناختی را از زیر شیشه برایش می‌فرستد و به او می‌گوید که به خودِ مفلوکش نگاهی بیندازد. ما هم در آمریکا باید همین کار را بکنیم، جایی که حامیان لیبرال جنبش اشغال وال‌استریت، اغلب همان کسانی هستند که فکر می‌کنند جنوبی‌ها حاصل ازدواج‌های فامیلی‌اند و خریداران فروشگاه‌های وال‌مارت، شروران شلخته و بی‌سروپایی هستند که هیچ درک و شعور اجتماعی‌ای ندارند.

یک قرن پیش، دوبویس نوشت: «مسئلهٔ قرن بیستم، مسئلهٔ مرزبندی نژادی است.» مشکل قرن بیست ویکم، مرزبندی طبقاتی است. برای این‌که رؤیای آمریکایی فقط در حد حرف باقی نماند و در عمل پیاده شود، ما نه‌تنها به قوانینی نیاز داریم که مثلاً مراقبت‌های دندانپزشکی همگانی را تضمین کنند، بلکه نیازمند بیداری و آگاهی فردی نسبت به قضاوت‌هایی هستیم که دربارهٔ مردمی می‌کنیم که دندان‌هایشان (یا لباس‌هایشان، دور کمرشان، چرخ‌های خریدشان یا لنگیدنشان) نمایانگر بدترین کابوس‌های ماست.

منبع:

مجله‌ی Aeon