قلمرو رفاه

مرز ثروت کجاست؟

استدلالی علیه انباشت افراطی سرمایه و دفاع از ایده حدگرای در مروری بر کتاب «حدگرایی: استدلالی علیه ثروت افراطی»

16 خرداد 1405 - 11:32 | مرور فرهنگ
مرز ثروت کجاست؟

قلمرو رفاه| کتاب «حدگرایی: استدلالی علیه ثروت افراطی» [1] اثر اینگرید روبینز (فیلسوف و اقتصاددان) در مواجهه با افزایش سرسام‌آور نابرابری ثروت خواستار اعمال محدودیت‌هایی بر ثروت‌های شخصی است. استوارت لنسلی در نقد این کتاب می‌نویسد: «روبینز استدلالی اخلاقی و قدرتمند برای تعیین "سقف ثروت" ارائه می‌دهد، هرچند چگونگی عبور از موانع سیاسی و عملیِ پیش رو همچنان نامشخص است.»

کتاب «حدگرایی» تازه‌ترین نمونه از صف طولانی انتقادات به شکاف‌های فزایندهٔ ثروت و درآمد در دهه‌های اخیر است؛ از جمله دیگر آثار می‌توان به «سرمایه» اثر توماس پیکتی و «چشم‌اندازهای نابرابری» اثر برانکو میلانویچ اشاره کرد. تمرکز این کتاب بر ثروت شخصی است که توزیع آن بسیار نابرابرتر از درآمد است و مسلماً رسیدگی به آن فوری‌ترین نیاز در میان این روندهاست. این کتاب بیشترین شباهت را به وضعیت ایالات متحده دارد، کشوری که طبق گزارش مجله‌ی فوربس، ۹ نفر از ۱۵ میلیاردر برتر جهان شهروندش هستند.

روبینز ادعا می‌کند باتوجه‌به آسیب‌های گستردهٔ ناشی از ثروت‌اندوزیِ عده‌ای معدود و تأثیر منفی آن بر قدرت اقتصادی، فرصت‌های زندگی و تاب‌آوری اجتماعی، ما اکنون باید محدودیتی بر میزان ثروت افراد اعمال کنیم. متفکران قرن‌هاست برای این «حدگرایی» و تعیین سقف برای پاداش‌های تجاری استدلال می‌آورند. افلاطون، فیلسوف یونان باستان، معتقد بود ثبات سیاسی ایجاب می‌کند دارایی ثروتمندترین افراد نباید بیش از چهار برابر فقیرترین افراد باشد. جی. پی. مورگان، سرمایه‌دار عصر طلایی و یکی از قدرتمندترین ثروتمندسالاران آمریکایی قرن نوزدهم، تأکید داشت حقوق مدیران ارشد نباید بیش از بیست برابر دستمزد پایین‌ترین کارگر باشد. سال ۱۹۴۲، روزولت پیشنهاد مالیات صددرصدی برای بالاترین رده‌های درآمدی را داد و اظهار داشت: «هیچ شهروند آمریکایی پس از پرداخت مالیات نباید درآمد خالصی بیش از ۲۵ هزار دلار در سال (حدود یک میلیون دلار به ارزش امروز) داشته باشد». جی. کی. گالبرایت، اقتصاددان بانفوذ آمریکایی نیز سال ۱۹۷۳ نوشت: «صریح‌ترین و مؤثرترین راه برای افزایش برابری در درون یک شرکت، تعیین حداکثر فاصله بین میانگین حقوق و بالاترین حقوق است».

یکی از پیامدهای بحران مالی ۲۰۰۸ آمریکا آغاز بحث‌هایی دربارهٔ نقش پاداش‌ها و حقوق‌های نجومی در نظام بانکی بود. برخی استدلال کرده‌اند تعیین حداقل دستمزدِ تضمین‌شده (که آزادی کارفرما را در برابر کارمندان محدود می‌کند) باید با تعیین «حداکثر دستمزد» نیز همراه باشد. با عمیق‌تر شدن نابرابری ثروت در دهه‌های اخیر، درخواست‌ها برای اتخاذ تدابیری جهت کاهش تمرکز ثروت افزایش یافته است، درخواست‌هایی که اتفاقاً گاهی از سوی خود اعضای باشگاه فوق‌ثروتمندان جهانی مطرح می‌شود. بااین‌حال، اقدامات سیاسی متأسفانه ناچیز بوده است. هر ساله اَبَرثروتمندان جهان با مواجهه با کمترین محدودیت‌ها سهم بیشتری از کیک ثروت ملی و جهانی را به خود اختصاص می‌دهند.

روبینز یک استدلال اخلاقی قدرتمند علیه شکاف ثروتیِ امروز مطرح می‌کند و این سؤال بسیار مهم را می‌پرسد: «چه مقدار ثروتْ بیش از حد محسوب می‌شود؟» او خواستار تعیین حدودی برای اندازهٔ ثروت فردی است و این حدود می‌تواند در کشورهای مختلف، متفاوت باشد. او در مورد هلند، جایی که خودش زندگی می‌کند، می‌گوید: «ما باید هدفمان ایجاد جامعه‌ای باشد که در آن هیچ‌کس بیش از ۱۰ میلیون یورو ثروت نداشته باشد. ما نباید هیچ ده‌میلیونی داشته باشیم». او می‌گوید این محدودیت باید از طریق ابزارهای سیاسی و دولتی اعمال شود. او همچنین یک هدف آرمان‌گرایانهٔ ثانوی را نیز اضافه می‌کند، درخواستی برای یک کد اخلاقی داوطلبانه که توسط خود افراد اعمال شود: «من ادعا می‌کنم که... حد اخلاقی [برای ثروت] باید حدود ۱ میلیون پوند، دلار یا یورو برای هر نفر باشد.»

منتقدان بسیاری وجود دارند که این مفهوم فلسفی را غیرعملی یا نامطلوب دانسته و رد می‌کنند، اما تاریخ نشان می‌دهد که این ایده اصلاً آرمانی و دست‌نیافتنی نیست. اِعمال محدودیت‌ها در میان کشورها (از جمله بریتانیا و ایالات متحده) در دهه‌های پس از جنگ جهانی دوم کاملاً مؤثر عمل کرد و به ابزار مهمی در حرکت به‌سوی برابریِ بیشتر تبدیل شد. جنگ همیشه به‌عنوان یک نیروی برابرسازِ قدرتمند عمل کرده و دهه‌های پس از ۱۹۴۵ اوج مساوات‌طلبی را به همراه داشت. در واقع دولت‌ها از نقش حامی نابرابری در پیش از جنگ فاصله گرفتند و به کارگزاران برابری تبدیل شدند. این رویکرد باعث ایجاد فشار روبه‌بالا (هرچند موقت) بر پایین‌ترین درآمدها و فشار روبه‌پایین بر بالاترین درآمدها شد. این محدودیت‌ها به دو طریق عمل می‌کردند: اول از طریق مقررات و مالیات‌ستانی، و دوم از طریق تغییر در هنجارهای فرهنگی. کشورها نظام‌های مالیاتی بسیار تصاعدی وضع کردند (نرخ‌های مالیاتی بسیار بالا برای ثروتمندان که در بریتانیا تا دهه ۱۹۸۰ حفظ شد)، دولت‌های رفاه و حمایتی را گسترش دادند و قدرت چانه‌زنی را از هیئت‌مدیره‌ها به نیروی کار منتقل کردند.

این سیاست‌ها همچنین با یک تغییر فرهنگی چشمگیر به نفع برابری تسهیل شدند. این تغییر فرهنگی کنترل دقیق‌تری بر پاداش‌های کلان تجاری و میزان ثروت‌ها ایجاد کرد. تا اوایل دههٔ ۱۹۸۰، رفتار کسب‌وکارها مهارشده‌تر شد و شکاف‌های ثروت کاهش یافت. نوع تصاحب ثروتی که امروزه بسیار رایج شده، آن زمان برای افکار عمومی و سیاسی تا حد زیادی غیرقابل‌قبول بود. نمایش‌های عمومی ولخرجی و سبک زندگی اشرافیِ سال‌های بین دو جنگ جهانی از بین رفته بود. تا دههٔ ۱۹۷۰ و پیش از بازگشت آنچه ادوارد هیث «چهرهٔ غیرقابل‌قبول سرمایه‌داری» نامید، حقوق مدیران اجرایی در بریتانیا توسط نوعی «ژنِ شرم» پنهان تعدیل می‌شد، یک قانون اجتماعی نانوشته (مشابه درخواست روبینز برای اعمال محدودیت‌های داوطلبانه) که به‌عنوان ترمزی در برابر طمع عمل می‌کرد. این قانون نانوشته عمدتاً به دلیل ترس از خشم عمومی نسبت به ثروت افراطی به‌خوبی رعایت می‌شد.

روبینز در واقع استدلالی مفهومی ارائه می‌کند. او جزئیات زیادی دربارهٔ نحوهٔ عملکرد حدگرایی ارائه نمی‌دهد و از تجربیات پس از جنگ نیز درس چندانی نمی‌گیرد (هرچند که آن تجربیات محصول شرایط خاص آن زمان بود). او موانع پیش رو برای تبدیل سیاست «حدگرایی» به واقعیت را می‌پذیرد. سؤالات جزئی فراوانی وجود دارد که باید حل‌وفصل شوند: ما به‌عنوان یک جامعه چگونه باید «مرز ثروت» مناسبی را تعیین کنیم که ارقام بالاتر از آن، «بیش از حد» تلقی شود؟ آیا با «ثروتمندان نالایق» که ثروتشان از طریق سازوکارهای استخراجی (آسیب‌رسان به کل جامعه) به دست می‌آید، متفاوت از ثروتمندان «لایقی» برخورد خواهد شد که از طریق مهارت استثنایی، تلاش و ریسک‌پذیری ثروت جدیدی خلق می‌کنند که هم به نفع خودشان است و هم به نفع دیگران؟

بزرگ‌ترین مانع در این مسیر، سیاست است. این انتظار که پس‌لرزه‌های فروپاشی مالی سال ۲۰۰۸ باعث تغییر رویکرد به سمت یک فلسفهٔ حاکمیتی مترقی‌تر شود و توزیع برابرتر ثروت را در پی داشته باشد، هرگز محقق نشد. سیاست‌های طرف‌دار بازار آزاد و ضد دولت دهه‌های اخیر اکنون تا حد زیادی بی‌اعتبار شده‌اند. به‌عنوان‌مثال، کارکنان صندوق بین‌المللی پول سیاست‌های نئولیبرالی را «بیش از حد تبلیغ‌شده» خوانده‌اند. درخواست‌های گسترده‌ای برای تنظیم مجدد سرمایه‌داری وجود دارد؛ به قول روبینز، درخواست برای «یک نظام اقتصادی باملاحظه‌تر و مبتنی بر ارزش‌ها». بااین‌حال، ممکن است چنین نظامی در آینده ظهور کند، اما در حال حاضر نشانه‌های اندکی از تغییر ارزش‌ها و هنجارهای فرهنگی جدید (که پیش‌شرطی برای سیاست خویشتن‌داری و حدگرایی است) دیده می‌شود.

 [1]. Limitarianism: The Case Against Extreme Wealth


منبع:

مدرسهٔ اقتصاد لندن