استبداد موفقیت؛ وقتی شایستهسالاری ماشین تولید نابرابری میشود
نظامی که قرار بود پادزهر امتیازات طبقاتی باشد، چگونه به غرور برندگان، تحقیر بازندگان و مسموم شدن فضای سیاسی انجامید؟
قلمرو رفاه| مایکل سندل، فیلسوف سیاسی نامآشنا و استاد دانشگاه هاروارد، در کتاب بحثبرانگیز خود با عنوان «استبداد شایستگی» به نقد یکی از عمیقترین باورهای جوامع مدرن میپردازد، یعنی ایدهٔ شایستهسالاری. در این گفتوگو که با حضور چهرههایی چون بابی دافی، آدریان وولدرج، جو لیتلر و ماریا آلوارز برگزار شد، سندل میگوید نظامی که قرار بود پادزهری برای نابرابری و امتیازات طبقاتی باشد، خود به ابزاری برای توجیه نابرابری و تحقیر فرودستان تبدیل شده است. او با تفکیک «شایستگی» به معنای صلاحیت حرفهای از «شایستهسالاری» بهعنوان یک نظام ارزشگذاری اخلاقی نشان میدهد که نادیدهگرفتن نقش شانس و مواهب طبیعی به ایجاد شکافهای عمیق اجتماعی و مسمومشدن فضای سیاسی منجر شده است. در ادامه، بخشهایی از این نشست را که به پرسشوپاسخ با مایکل سندل اختصاص دارد، با هم میخوانیم.
آقای سندل، شما اسم کتاب خودتان را «استبداد شایستگی» گذاشتهاید. چطور شایستگی که معمولاً یک ویژگی مثبت و مطلوب تلقی میشود، میتواند به استبداد تبدیل شود؟
مایکل سندل: به طور معمول ما شایستگی را چیز خوبی میدانیم و قطعاً همینطور است، اگر منظورمان از شایستگی صرفاً «صلاحیت» و واجد شرایط بودن برای یک شغل باشد. اگر من به جراحی نیاز داشته باشم، دوست دارم یک جراح حاذق آن را انجام دهد. اگر با هواپیما پرواز میکنم، قطعاً میخواهم یک خلبان کاملاً شایسته کنترل آن را در دست داشته باشد. اما این مفهوم زمانی بهنوعی استبداد تبدیل میشود که به «شایستهسالاری» تنزل پیدا کند. شایستهسالاری با همسو کردن مهارتهای افراد با شغلهایشان تفاوت دارد. شایستهسالاری جزو اخلاقیات به شمار میرود، اخلاقیات سزاوار بودن و نظام حکمرانیِ مبتنی بر تخصیص استحقاق اخلاقی. منظور من از نظام حکمرانی روشی برای تخصیص درآمد، ثروت، قدرت و افتخار برایناساس است که چه کسی سزاوار این چیزهای خوب است.
اما جذابیت شایستهسالاری دقیقاً در همین است که به نظر میرسد جایگزین عادلانهتری برای نظامهای گذشته باشد. ایراد این نظام تخصیص پاداش چیست و چرا نباید افراد بر اساس استعدادهایشان پاداش بگیرند؟
مایکل سندل: جذابیت شایستهسالاری، بهخصوص اگر آن را با روشهای دیگر تخصیص نقشها و پاداشهای اجتماعی مانند پارتیبازی، خویشاوندسالاری، فساد و امتیازات اشرافیِ مبتنی بر طبقه مقایسه کنیم، غیرقابلانکار است. جذابیتش در این است که درآمد، ثروت، قدرت و افتخار را بر اساس حقایق دلبخواهی، تصادفات، حوادث زمان تولد و چیزهایی که در کنترل ما نیستند تخصیص نمیدهد. شایستهسالاری این چیزهای خوب در زندگی را بر اساس عملکرد خودمان، بر اساس آنچه به دست آوردهایم و در نتیجه بر اساس آنچه سزاوارش هستیم، تخصیص میدهد. اما مشکل دقیقاً همین مسئلهٔ «استعداد» است. آیا ما واقعاً سزاوار استعدادهایمان هستیم؟ آیا میتوان گفت که استعدادهای ما دستاورد خودمان است؟ پرسش اخلاقی این است که آیا واقعاً میتوانیم بگوییم لیونل مسی سزاوار این است که هزار برابرِ بهترین معلم شما در مدرسه یا یک پرستار و دکتری که از بیماران کرونایی مراقبت میکند، درآمد داشته باشد؟ تلاش بهتنهایی مبنای ادعای شایستهسالاران نیست. من میتوانم بیست و چهار ساعت در روز و تا آخر عمرم فوتبال تمرین کنم، اما هرگز بهخوبی مسی نخواهم شد. این واقعیت که مسی یک ورزشکار بهشدت بااستعداد است، چیز خوبی است و از او یک بازیکن فوتبال باشکوه میسازد، اما این استعدادها در واقع موهبت هستند. هر چقدر هم که او برای پرورش آنها سخت تمرین کرده باشد، این استعدادها دستاورد خودش نیستند و بنابراین نمیتوانند مبنای استحقاق اخلاقی باشند. این کار او نیست؛ این تصادفِ خوشایند صرفاً بخت خوب اوست. اگر مسی در دوران رنسانس زندگی میکرد، آنها در آن زمان اهمیت زیادی به فوتبال نمیدادند و چنین پاداشهای هنگفتی هم برای آن در نظر نمیگرفتند، بیشتر به نقاشان فرسکو اهمیت میدادند.
با این تفاسیر، تأثیر سیاسی و اجتماعی این نگاه شایستهسالارانه چیست؟ چگونه این ایده که افراد سزاوار جایگاه خود هستند، بر نابرابریهای موجود و فضای سیاسی ما اثر گذاشته است؟
مایکل سندل: شایستهسالاری در ابتدا رهایی از نابرابری به نظر میرسید، رهایی از نابرابریهای نظامهای کاستی، اشرافیتهای موروثی و جوامع طبقاتی. آرمان شایستهسالاری میگوید اگر همه بتوانند با شانس برابر شروع کنند، آنگاه میتوان گفت برندگان سزاوار برندهشدن خود هستند. اما آیا واقعاً چنین است؟ آیا شایستهسالاری واقعاً جایگزینی برای نابرابری است یا (همانطور که من امروز معتقدم) بهعنوان توجیهی برای نابرابری عمل میکند؟ در دهههای اخیر، شکاف بین برندگان و بازندگان در جوامع ما عمیقتر شده، سیاست ما را مسموم کرده و ما را از همدیگر دور کرده. این امر تا حدی به گسترش نابرابریهای درآمد و ثروت مربوط میشود، اما فقط این نیست؛ بلکه به تغییر نگرشها نسبت به موفقیت (که با افزایش نابرابریها همراه بوده) هم ارتباط دارد. این نظام باعث میشود برندگان موفقیت خود را تماماً نتیجهٔ تلاش و استعداد خود بدانند و فراموش کنند چه میزان شانس، مواهب طبیعی و شرایط اجتماعی در موفقیتشان دخیل بوده. در نتیجه، با نوعی غرور به جایگاه خود نگاه میکنند و کسانی را که جاماندهاند، مقصر شکست خودشان میدانند. این همان چیزی است که من «زهرآگین شدن سیاست» مینامم، چون کرامت کار را از بین میبرد و احساس تحقیر و کینه را در میان طبقات کارگر و کسانی که در این رقابت بازنده شدهاند، شعلهور میکند. در نهایت، ما نیازمند بازنگری در ارزشگذاریهای اجتماعیمان و بازگشت به تواضعی هستیم که نقش شانس و سرنوشت را در دستاوردهای انسانی به رسمیت بشناسد.