«شهرکُشی»؛ شلیک به روح شهر و حافظۀ جمعی ایرانیان
بررسیها نشان میدهد هدف جنگهای مدرن فراتر از تخریب کالبدی، نابودی «حق به شهر» و هویت مشترک شهروندان است
در سالهای اخیر، مفهوم «شهرکُشی» [1] بیش از گذشته وارد ادبیات جامعهشناسی شهری شده است؛ مفهومی که به تخریب عامدانۀ شهرها، فضاهای عمومی و نمادهای هویتی اشاره دارد. این مفهوم، صرفاً به معنای ویران کردن ساختمانها یا زیرساختها نیست، بلکه به معنای هدف قراردادن «روح شهر» است؛ همان چیزی که شهر را از یک تجمع کالبدی به یک موجود اجتماعی و تاریخی تبدیل میکند. دکتر حسین ایمانی جاجرمی، جامعهشناس شهری هشدار داده بود که در جنگهای معاصر، شهرها بیش از هر زمان دیگری به میدان اصلی درگیریها تبدیل شدهاند. من در یادداشت «شهرها در گیرودار جنگ» نیز به این نکته اشاره کردم که جنگهای امروز، نه فقط در خطوط مرزی بلکه در قلب شهرها جریان دارند؛ جایی که زیرساختهای حیاتی، بناهای نمادین و زندگی روزمرۀ شهروندان درهمتنیده شده است. از همین منظر، شهرکُشی را باید بخشی از راهبرد جنگهای مدرن دانست؛ راهبردی که هدف آن تنها شکست نظامی نیست، بلکه تخریب حافظۀ جمعی و تضعیف پیوندهای اجتماعی است.
جنگ تحمیلی اخیر که بار دیگر شهرهای ایران را در معرض حملات مستقیم قرار داد، نشان داد که این هشدارها تا چه اندازه جدی بودهاند. در این جنگ، شهر نه صرفاً یک موقعیت جغرافیایی بلکه «نماد» و «کانون قدرت» محسوب شد. تهران بهعنوان پایتخت و بزرگترین مرکز جمعیتی و سیاسی کشور، بیش از هر شهر دیگری در معرض این آسیبها قرار گرفت. حملات به نقاط مختلف پایتخت، علاوه بر تخریب زیرساختهای شهری، بسیاری از بناهای تاریخی و فرهنگی را نیز در معرض آسیب قرار داد؛ بناهایی که در واقع حامل حافظۀ تاریخی و هویت فرهنگی جامعهاند.
بر اساس برآورد وزیر میراثفرهنگی، حدود ۱۴۰ اثر تاریخی در ۲۰ استان ایران در جریان این حملات آسیبدیدهاند که در میان آنها، استان تهران با ۶۳ اثر و اصفهان با ۲۳ اثر بیشترین خسارت را متحمل شدهاند. این آمار نشان میدهد که جنگ تنها زیرساختهای اقتصادی یا نظامی را هدف قرار نداده، بلکه میراثفرهنگی کشور را نیز نشانه گرفته است. در قلب تهران، کاخ گلستان که در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شده، در حملات هوایی دهم اسفند ۱۴۰۴ آسیبهای گستردهای دید. تالار آینه یا تالار سلام که به واسطه فیلم «کمالالملک» در حافظه جمعی ایرانیان جاودانه شده، با فروریختن پنجرهها، اُرسیها و سقف، شاهد سقوط لوسترهای تاریخی خود بر زمین بود. تالار مرمر، عمارت بادگیر، ساختمان مجلس سنای سابق و شمسالعماره نیز از این حملات در امان نماندند. آنچه در اینجا آسیب دید، صرفاً یک بنای تاریخی نبود؛ بخشی از روایت تاریخی یک ملت بود که زیر آوار رفت.
حتی در بامداد بیست و ششم اسفند ۱۴۰۴، مجموعه فرهنگی تاریخی سعدآباد نیز هدف حملات سنگین قرار گرفت. بیست و یک بمب سنگر شکن در حریم این مجموعه فرود آمد و تا شعاع حدود هزار و دویست متر خسارت گستردهای ایجاد کرد. بر اساس گزارش مرمتگران، نزدیک به هفده هزار مترمربع شیشه در این مجموعه شکست و حدود نود درصد شیروانی بناها آسیب دید. پانزده کاخموزه از جمله کاخ سبز، عمارت والی و موزه برادران امیدوار خسارت دیدند و حتی سقف مدخل ورودی و تالار آینه کاخ سبز فروریخت. چنین خسارتهایی صرفاً تخریب کالبدی نیست؛ زیرا این بناها بخشی از شبکه معانی و خاطراتی هستند که نسلهای مختلف ایرانیان با آن زندگی کردهاند.
الگوی انتخاب اهداف نیز نشان میدهد که این حملات صرفاً تصادفی نبودهاند. ساختمان قدیم مجلس شورای اسلامی (سنا) در خیابان ولیعصر نیز هدف قرار گرفت؛ بنایی که نماد قانونگذاری و ارادۀ ملی در تاریخ معاصر ایران است و هیچ کاربری نظامی ندارد. قرارگرفتن این ساختمان در کنار کاخ گلستان و مجموعه سعدآباد در فهرست اهداف، نشان میدهد که هدفگیریها در واقع متوجه «نمادهای تاریخی قدرت و هویت» بوده است و میتوان گفت بهعنوان تلاش برای «نابودی حافظۀ جمعی» و «قطع رگهای حیات شهری» بوده است. در همین چارچوب، بافت تاریخی پیرامون میدان ارگ و مجموعه سلطنتآباد در پاسداران نیز از آسیبها بینصیب نماند. اما شهرکُشی هرگز به تخریب بناهای نمادین محدود نمیشود. قربانیان اصلی این استراتژی، شهروندان عادی و خانههایشان هستند. طبق اعلام سخنگوی شهرداری تهران، در پی ۶۴۹ مورد اصابت به نقاط مختلف شهر، ۴۶ هزار و ۶۲۳ واحد مسکونی دچار خسارت شدهاند. از این میان، بیش از ۳۸ هزار واحد دچار خسارت جزئی، نزدیک به ۶ هزار واحد نیازمند تعمیرات متوسط، ۱۸۲ واحد نیازمند مقاومسازی و ۱۴۶۰ واحد کاملاً تخریب شدهاند. استاندار تهران نیز اعلام کرده است که حدود ۴۵ هزار شهروند به طور مستقیم از این حملات آسیبدیدهاند. این اعداد در ظاهر صرفاً آمارهای اداریاند، اما در واقع روایت هزاران زندگیاند که ناگهان نظم روزمره خود را ازدستدادهاند.
برای فهم عمیقتر این پدیده، نظریههای جامعهشناسی شهری اهمیت زیادی دارند. هانری لوفور، فیلسوف و جامعهشناس شهری فرانسوی، در نظریۀ مشهور خود درباره «حق به شهر» تأکید میکند شهروندان تنها مصرفکنندگان فضای شهری نیستند، بلکه در تولید و بازتولید معنای آن نیز نقش دارند. از این منظر، تخریب شهر چیزی بیش از تخریب ساختمانهاست؛ زیرا شهروندان را از مشارکت در حیات اجتماعی و معنایی شهر محروم میکند. شهرکُشی در تهران را میتوان نمونهای روشن از سلب «حق به شهر» از میلیونها شهروند دانست؛ مردمی که ناگهان نهتنها خانههایشان بلکه امنیت روانی و حس تعلق به فضای شهری خود را ازدستدادهاند.
از سوی دیگر، مارتین کاوارد، نظریهپرداز معاصر شهرکُشی، استدلال میکند که تخریب عامدانۀ فضای ساختهشدۀ شهری نوعی «خشونت سیاسی متمایز» است که هدف آن نابودی امکان همزیستی و زندگی مشترک در یک مکان است. به بیان دیگر، وقتی شهر هدف قرار میگیرد، آنچه نابود میشود صرفاً یک محیط فیزیکی نیست؛ بلکه شبکهای از روابط اجتماعی، خاطرات مشترک و اعتماد جمعی نیز فرومیریزد. این مسئله بهویژه در کلانشهری مانند تهران که میلیونها نفر در آن زندگی میکنند، پیامدهای عمیق اجتماعی و روانی به همراه دارد. شهرها در طول تاریخ بارها ویران شدهاند، اما آنچه سرنوشت آنها را تعیین میکند، توانایی جامعه برای بازسازی نهتنها کالبد بلکه «معنای شهر» است. تجربۀ شهرهایی مانند ورشو پس از جنگ جهانی دوم نشان میدهد بازسازی موفق زمانی رخ میدهد که حافظه تاریخی و مشارکت اجتماعی در مرکز فرایند بازسازی قرار گیرد. در غیر این صورت، شهر ممکن است از نوساخته شود، اما روح آن از میان برود.
در نهایت، شهرکُشی در ایران امروز را باید فراتر از یک خسارت کالبدی یا نظامی درک کرد. آنچه هدف قرار گرفته، شبکهای از معانی، خاطرات و پیوندهای اجتماعی است که شهر را به خانه مشترک یک جامعه تبدیل میکند. اگر شهر حافظه یک ملت باشد، تخریب آن تلاشی برای پاککردن بخشی از تاریخ است. بااینحال، همانگونه که تجربۀ بسیاری از شهرهای جهان نشان داده، شهرها توان عجیبی برای باززایی دارند. از دل ویرانی، امکان ساختن دوباره نیز وجود دارد؛ اما این بازسازی تنها زمانی معنا پیدا میکند که همراه با احیای حافظه جمعی، تقویت پیوندهای اجتماعی و بازگرداندن امید به شهروندان باشد. در غیر این صورت، شهر شاید دوباره ساخته شود، اما دیگر همان شهری نخواهد بود که مردم در آن زندگی میکردند.
[1] Urbicide