وقتی هدف، نابودی ظرفیتهای یک ملت است
فهرست کامل اهداف اسرائیل و آمریکا در جنگ با ایران، بیشتر شبیه نقشهای از ایران مدرن است تا کارزاری نظامی
قلمرو رفاه| اسکندر صادقی بروجردی، استادیار روابط بینالملل خاورمیانه در دانشگاه سنتاندروز و از نویسندگان نشریهٔ ژاکوبن، میکوشد نشان دهد که مجموعه رخدادهای جنگ اخیر، نه وقایعی پراکنده، که امتداد روندی تاریخی برای نابودی امکان توسعهٔ مستقل در ایران بودهاند. بمباران زیرساختهای علمی و توسعهای ایران به بهانهٔ واهی کاربردهای نظامیشان، ویرانی حاصل یک سده کار مردم ایران در توسعهٔ کشور بود، توسعهای که متعلق به هیچکس جز همین مردم نیست. اما ویرانی پایان کار نیست، سنت فکری ایران از دل فجایعی سختتر دوباره سربرآورده و امکان بازسازی را فراهم کرده، اگرچه که این امکان وابسته به برقراری پیوندهایی از دسترفته است.
سحر کریمی| از دانشگاهها گرفته تا مراکز پژوهش پزشکی، اسرائیل و آمریکا زیرساخت های فنی ایران را مورد حملهای نظاممند قرار دادهاند. مدعیاند مشکلشان فقط با حاکمان ایران است، اما در عمل تمام مردم ایران و دستاوردهایشان را هدف گرفتهاند.
وقتی یسرائیل کاتس، وزیر دفاع اسرائیل، مثل کارخانهداری که با خشنودی نابودی رقیبش را تماشا میکند اعلام کرد حملات اسرائیل حدود ۷۰ درصد ظرفیت تولید فولاد ایران را از بین برده، وصف موفقیتی نظامی را نمیداد، بلکه داشت به تخریب اقتصادی یک کشور میبالید، تخریبی که نه سربازان و نه سامانههای تسلیحاتی، بلکه کورهها، کارخانهها و حاصل دههها کار صنعتی انباشتهٔ میلیونها ایرانی را هدف گرفته بود.
کاتس گفت: «ما به بخشهای فولاد و پتروشیمی ایران آسیب شدیدی زدهایم» و به ارتش دستور داد حملات را به آنچه «زیرساختهای ملی رژیم تروریستی ایران» نامید، ادامه دهند. این حرفها کاملاً آگاهانه است: حمله به بنیانهای صنعتی یک کشور، حمله به یک حکومت معرفی میشود، گویی این دو را می توان به راحتی از هم جدا کرد. اما چنین چیزی ممکن نیست. سرنوشت یک حکومت و مردمش هرگز کاملاً از هم جدا نیست و ایران هم از این قاعده مستثنا نیست. سیاستهای صنعتی جمهوری اسلامی، نهادهای برنامهریزی و سرمایهگذاریهای دولتی بیتردید در شکلگیری زیرساختهای موجود امروز نقش داشتهاند. اما اصرار مقامهای اسرائیلی و آمریکایی بر اینکه این حملات متوجه «رژیم» است نه مردم ایران، نوعی فریبکاری است که نمیتوان بیپاسخ از کنارش گذشت.
فارغ از هر نقشی که دولت در ساخت پالایشگاهها، کارخانههای داروسازی و مراکز پژوهشی داشته باشد، دست آخر کارگران، مهندسان، دانشمندان و بیماران ایرانیاند که به این مراکز وابستهاند، زندگی حرفهای خود را در آنها ساختهاند و بیشترین آسیب را از نابودیشان خواهند دید. بمباران شالودههای صنعتی و علمی یک کشور، صرفنظر از اینکه دربارهٔ دولت آن کشور چه فکر میکنیم، در نهایت خشونتی علیه مردم آن است.
تخریب نظاممند
حملات به تأسیسات پتروشیمی در اواخر مارس و اوایل آوریل ۲۰۲۶ دامنهای خیرهکننده داشت. در عرض چند روز، نیروهای اسرائیلی مجتمع پتروشیمی بندر امام در ماهشهر خوزستان را هدف قرار دادند؛ مجموعهای که به گفتهٔ مقامات ایرانی سالانه ۷۲ میلیون تن محصولات پتروشیمی تولید میکند و برق حدود پانصد هزار نفر از ساکنان استان را تأمین می کند. پس از آن نیز مجتمع عسلویه در میدان گازی پارس جنوبی هدف قرار گرفت؛ بزرگترین میدان گاز طبیعی جهان که بین ایران و قطر مشترک است.
کاتس تایید کرد که این دو تأسیسات در مجموع حدود ۸۵ درصد صادرات پتروشیمی ایران را تشکیل میدهند و اعلام کرد هر دو «از کار افتاده و دیگر فعال نیستند»؛ خسارتی که ارزش آن دهها میلیارد دلار برآورد میشود. فارغ از حرفهای اسرائیل دربارهٔ این اهداف، آنها پرتابگر موشک نبودند. محصولات پتروشیمی پایهٔ تولید کودهای شیمیایی، پلاستیک، منسوجات و دارو است و اقتصاد صادراتی غیرنفتی ایران که طی دههها و در سختترین شرایط انزوای مالی بین المللی شکل گرفته، بر پایهٔ همین صنایع استوار است.
داستان بخش فولاد نیز از همین قرار است. بنیامین نتانیاهو ادعا کرد حملات اسرائیل ۷۰ درصد ظرفیت تولید فولاد ایران را نابود کرده است و در توجیه آن به بهانهٔ آشنای همیشگی متوسل شد: فولاد «در موشکها و پهپادها استفاده میشود». گویی چنین ادعایی میتواند نابودی کامل یک بخش صنعتی را توجیه کند؛ بخشی که صدها هزار مهندس و کارگر در آن مشغول کارند و زیرساخت فیزیکی زندگی ایرانیها به آن متکی است.
علی کدیور، جامعهشناس دانشگاه بوستون کالج و پژوهشگر اقتصاد سیاسی ایران، از نخستین کسانی بود که اهمیت حملات به صنعت فولاد را توضیح داد. او در ۲۸ مارس، یعنی فقط چند روز پس از هدف قرار گرفتن فولاد خوزستان و فولاد مبارکه نوشت که این حملات را باید نه تصمیماتی تاکتیکی در میدان جنگ، بلکه ادامهٔ الگویی دانست که بیش از هشتاد سال سابقه دارد: تلاشی مداوم از سوی قدرتهای غربی برای جلوگیری از رسیدن ایران به خودکفایی صنعتی، فارغ از اینکه حاکمان این کشور چه کسانی هستند.
دامنهٔ حملات اما فراتر از این بخشها رفت و فرودگاهها و بنادر، خطوط راهآهن و مراکز پژوهشی را نیز در برگرفت. به همین دلیل فهرست کامل اهداف جنگی آنان بیشتر شبیه نقشهای از ایران مدرن است تا عملیاتی نظامی؛ فهرستی از هر نوع زیرساختی که یک جامعه را به هم وصل میکند، کالاهایش را جابهجا میکند و امکان کار و زندگی مردمانش را فراهم میآورد.
برخلاف ادعای مصرانهٔ مقامات اسرائیلی، آنچه در حال نابودی است «ستون فقرات اقتصادی رژیم ایران» نیست. آنچه هدف قرار گرفته ظرفیت صنعتی کشوری با ۹۳ میلیون نفر جمعیت است؛ ظرفیتی که مهندسان، برنامهریزان، کارگران و دانشمندان ایرانی طی بیش از یک قرن تلاش ساختهاند، در حالی که بیشتر این دستاوردها نیز زیر فشار شدید خارجی و در شرایط محاصرهٔ اقتصادی به دست آمده است. حالا این دستاوردها در عرض چند هفته در حال نابودی نظاممند به دست اسرائیل و آمریکاست.
جنگ علیه واکسن
صبح روز ۲ آوریل ۲۰۲۶ انفجاری انستیتو پاستور ایران در مرکز تهران را لرزاند. به گفتهٔ احسان مصطفوی، اپیدمیولوژیست و رئیس این انستیتو، این سومین حمله به این مرکز و ویرانگرترین آنها بود. آزمایشگاههایی کلیدی، آزمایشگاههای مرجع ملی، مراکز همکار سازمان بهداشت جهانی برای بیماری هاری و بیماریهای واگیردار از طریق ناقلها، آزمایشگاه ویروسشناسی و بخش واکسیناسیون در این حمله نابود شد. همچنین مجموعههایی غیرقابلجایگزین از نمونههای بافتی و سویههای نوترکیب باکتریایی و ویروسی از بین رفت؛ زیرساخت هایی که به گفتهٔ مصطفوی «ساخت و تجهیزشان دههها تلاش برده بود».
انستیتو پاستور ایران در سال ۱۹۲۰ تأسیس شد و تاکید بر این تاریخ اهمیت زیادی دارد. پس از جنگ جهانی اول و همهگیری فاجعهبار آنفلوانزای اسپانیایی در سالهای ۱۹۱۸-۱۹۱۹که در کشوری با کمتر از ده میلیون نفر جمعیت، صدها هزار نفر را کشت، ایران مستقیماً با انستیتو پاستور پاریس مذاکره کرد تا مرکزی برای پژوهش باکتریشناسی و واکسیناسیون در تهران ایجاد کند. این ابتکار عمل از سوی فیروزمیرزا نصرتالدوله، رئیس هیأت ایرانی در کنفرانس صلح پاریس در سال ۱۹۱۹ مطرح شد و زمین این مؤسسهٔ جدید را عبدالحسین فرمانفرما اهدا کرد. او اعلام کرد هدفش «امکان تولید مایهکوبی آبله و درمان افرادی است که توسط حیوانات هار گزیده شدهاند». انستیتو پاستور در همان دو سال نخست فعالیتش نوزده نوع سرم و واکسن تولید کرد و حدود ۱۹۰ هزار دوز مایهٔ آبله ساخت. تا میانهٔ قرن بیستم نیز واکسن بثژ [سل] این مؤسسه به ۲۳۸ میلیون کودک در بیست و دو کشور تزریق شده بود. انستیتو پاستور نزدیک به شصت سال پیش از شکلگیری جمهوری اسلامی تأسیس شد. این مرکز در دورهٔ قاجار ایجاد شد، در دوران پهلوی توسعه یافت و پس از سال ۱۹۷۹ نیز به فعالیت خود ادامه داد. به هر معنای تاریخی که بگیریم، این نهاد متعلق به هیچ دولت خاصی نیست، بلکه متعلق به ایران و ایرانیان است و حتی فراتر از آن متعلق به تمام جهان؛ چرا که سالها عضو شبکهٔ جهانی پاستور بوده، از سال ۱۹۷۳ به عنوان مرکز همکار سازمان بهداشت جهانی در کنترل هاری نقش داشته، در ریشهکنی جهانی آبله سهم داشته و در دوران همهگیری کووید ۱۹ نیز به عنوان آزمایشگاه مرجع ملی ایران و یکی از مراکز توسعهٔ واکسن داخلی خدمت کرده است.
تدروس آدهانوم گبریسوس، مدیرکل سازمان بهداشت جهانی تأیید کرد که انستیتو «آسیب جدی دیده و دیگر قادر به ارائهٔ خدمات سلامت نیست». او گفت که دو دپارتمان این مؤسسه از نزدیک با سازمان بهداشت جهانی در برنامههای بهداشت عمومی همکاری میکردند. سازمان بهداشت جهانی تا اوایل آوریل بیش از بیست حمله به زیرساختهای درمانی ایران از اول مارس را ثبت کرده بود که دستکم نه کشته بر جا گذاشته است.
اقدامی مجرمانه
اسرائیل برای نابودی چنین نهادی با چنین سابقهای چه توجیهی داشت؟ عملاً هیچ.
ارتش اسرائیل به درخواست خبرنگاران برای توضیح پاسخی نداد. برخی تحلیلگران دربارهٔ احتمال وجود تونلهای مخفی زیر ساختمان گمانهزنیهایی بیملاحظه کردند یا به نزدیکی جغرافیایی آن به بیت رهبر جمهوری اسلامی اشاره کردند. این حرفها توجیه نیستند، بلکه تلاش برای دستوپا کردن بهانهای پس از انجام یک اقدام مجرمانهاند.
یک نهاد بهداشت عمومی با چنین قدمت و جایگاه جهانی که یک قرن صرف تولید واکسن، آموزش اپیدمیولوژیستها و مشارکت در شبکههای بینالمللی پایش بیماریها کرده است، به هیچ معنا نمیتواند هدفی نظامی تلقی شود. نابودی آن هیچ هدفی جز تضعیف توان ایران برای محافظت از مردم خود در برابر بیماریهای واگیردار و تخریب دستاوردهای تاریخی ساختهٔ دست همین مردم ندارد.
دو روز پیش از حمله به انستیتو پاستور، در ۳۱ مارس، نیروهای اسرائیلی شرکت پژوهشی و مهندسی توفیقدارو در تهران را هم هدف قرار دادند؛ یکی از بزرگترین تولیدکنندگان دارویی ایران که مواد اولیهٔ دارو برای درمان سرطان، اماس، داروهای بیهوشی و داروهای قلبیعروقی و تنظیمکنندهٔ سیستم ایمنی تولید میکرد. دولت ایران گزارش داد که خط تولید دارو در این حمله نابود شده است و عباس عراقچی، وزیر امور خارجه، تصویری از ساختمان مخروب منتشر کرد و نوشت: «جنایتکاران جنگی در اسرائیل اکنون آشکارا و بیهیچ شرمی شرکتهای داروسازی را بمباران میکنند».
توجیهی که اسرائیل اعلام کرد این بود که این کارخانه فنتانیل را برای سازمان پژوهش و نوآوری دفاعی ایران تأمین میکرده تا در توسعهٔ سلاحهای شیمیایی استفاده شود، اما هیچ مدرکی برای این ادعا منتشر نشد. آنچه مستندی عمومی دارد این است که توفیقدارو واقعاً چه تولید میکرد: مواد اولیهٔ دارویی که برای کارکرد اتاقهای عمل بیمارستانها و بخشهای درمان سرطان در سراسر کشور حیاتیاند.
اسفندیار باتمانقلیچ، بنیانگذار بنیاد بورس و بازار و از ناظران دقیق اقتصاد سیاسی ایران، این چارچوببندی اسرائیل را به روشنی نقد کرد:
ایران ۹۰ درصد دوزهای دارویی مورد نیاز خود را در داخل تولید میکند و عمدتاً درمانهای پیشرفته را وارد میکند. شرکتهایی مانند توفیقدارو مواد اولیه و مواد مقدماتیای را تولید میکنند که بعداً میتوان از آنها طیف گستردهای از داروها را در داخل کشور ساخت. تنها دلیل حمله به چنین هدفی این است که تولید دارو در ایران محدود شود.
عذر کاربرد دومنظوره
مفهوم «کاربرد دومنظوره» تآثیر بسیار زیادی در توجیهات اسرائیل و آمریکا برای هدف قرار دادن زیرساختهای غیرنظامی دارد و بد نیست ببینیم این مفهوم تا چه حد میتواند گسترش یابد. واکسنها شامل موادی زیستی هستند که در نظریه میتوانند کاربردهای دیگری هم داشته باشند. مواد اولیهٔ دارویی که برای درمان سرطان استفاده میشود نیز علیالاصول میتواند کاربردهای دیگری پیدا کند. محصولات پتروشیمی هم پایهٔ تولید کودهای کشاورزی هستند و هم میتوانند در ترکیبات منفجره به کار روند. فولاد میتواند هم در ساختمانهای مسکونی استفاده شود و هم در تسلیحات.
با منطقی که اکنون دربارهٔ ایران به کار میرود، هر اقتصاد صنعتی مدرن میتواند هدف مشروع نظامی تلقی شود. برچسب «دومنظوره» دیگر یک معیار حقوقی با تعریف مشخص نیست، بلکه به مجوزی منعطف برای جنگی تمامعیار تبدیل میشود که در لوای پوشش لفاظانهٔ جلوگیری از گسترش تسلیحات قرار میگیرد. اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه ایران، این پیوند را به صراحت بیان کرد وقتی حملات به صنایع دارویی را «بُعد دیگری از تحریمهای جنایتکارانه» خواند؛ همان تحریمهایی که سالهاست ایرانیان را از دسترسی به داروهای حیاتی محروم کرده است. این نکته مهم است، زیرا به تاریخی اشاره میکند که برای فهم درست ویرانگریهای کنونی باید در نظر گرفته شود.
زیرساختهای دارویی و درمانی ایران پیش از آنکه حتی یک بمب در سال ۲۰۲۶ به آنها بخورد، تحت فشاری شدید فعالیت میکردند؛ فشاری عامدانه که طی دههها از طریق تحریمهای آمریکا و متحدانش مهندسی شده بود. مرور نظاممند پژوهشهای منتشره در مجلات معتبر پزشکی دربارهٔ تاثیر تحریمها بر سلامت عمومی طی یک دههٔ گذشته روایتگر داستانی شوم و هماهنگ است.
پس از تشدید تحریمهای چندجانبه در سال ۲۰۱۲، واردات دارو و مواد اولیهٔ پزشکی بین ۳۰ تا ۵۵ درصد کاهش یافت و تعداد داروهای کمیاب، از کمتر از ۳۰ قلم به بیش از ۱۴۴ قلم افزایش یافت. حدود ۴۴ درصد از این داروهای کمیاب از سوی سازمان بهداشت جهانی در رستهٔ داروهای ضروری قرار داشتند؛ یعنی حداقل داروهایی که برای عملکرد یک نظام سلامت لازم است. قیمت برخی داروهای ضدصرع تا ۳۰۰ درصد افزایش یافت و برآورد میشود حدود شش میلیون بیمار ایرانی با دسترسی محدود یا بدون دسترسی به درمان برای طیف گستردهای از بیماریها روبهرو شدهاند.
بیرحمی خاص این نظام تحریمی در غیرمستقیم بودنش نهفته است. داروها در ظاهر از تحریم معافند، اما تراکنشهای مالی لازم برای خریدشان چنین وضعی نداشت. بانکهای بینالمللی که از مجازاتهای آمریکا هراس داشتند، مدام حتی از پرداختهایی امتناع میکردند که از نظر فنی قانونی بود. شرکتهای بزرگ داروسازی از جمله نوارتیس از بازار ایران خارج شدند؛ شرکتی که خود اذعان کرد صادراتش به ایران «به شدت آسیب دیده یا تقریباً متوقف شده است».
آنچه حقوقدانان «تبعیت بیش از حد» از تحریمها مینامند، یعنی گرایش نهادها به محدود کردن فعالیتهای خود بسیار فراتر از الزامات فنی تحریمها به دلیل بیم از گرفتار شدن در مقررات پیچیده و غیرقابل پیشبینیشان، بحران انسانی را تعمیق کرد، حتی بسیار بیش از آنچه ممنوعیتهای صریح میتوانستند ایجاد کنند. محمدرضا فرزانگان، روث گیبسون و مازیار مرادی لاکه در مقالهای در نشریهٔ لنست پس از بازگشت تحریمهای سازمان ملل در سپتامبر ۲۰۲۵ وضعیت را جنگی اقتصادی توصیف کردند که «نه با بمب و گلوله، بلکه با فرسایش تدریجی نظامهای سلامت، داروها و کرامت انسانی» جان انسانها را میگیرد.
پژوهشهای داوریشده نشان دادهاند که تحریمهایی از این دست، امید به زندگی را در جمعیت تحتتأثیرشان با میانگینی بین ۱.۲ تا ۱.۴ سال کاهش میدهد. بیماران سرطانی در ایران از جمله کسانی بودند که بیشترین هزینه را متحمل شدند، زیرا ایران بالاترین میزان بروز سرطان در خاورمیانه را دارد و تحریمها پیش از این نیز کمبود شدید داروهای شیمیدرمانی را ایجاد کرده بود. در نتیجه، برنامهٔ ملی کنترل سرطان ایران در ارزیابی یکی از مطالعات بالینی مهم با «کمبودهای اساسی» در تمام مراحل مراقبت، از پیشگیری گرفته تا درمان تسکینی، روبهرو شد.
تمامی اینها وضعیت پیشین بود؛ وضعیت نظام سلامت ایران در زمان آغاز بمبارانها. نابودی خطوط تولید توفیقدارو، تخریب آزمایشگاههای انستیتو پاستور، حملات به بیمارستانها در تهران، خوزستان و کرمانشاه و همچنین حملهٔ پهپادی به انبار هلالاحمر در استان بوشهر باید در همین زمینه فهمیده شود: نه رویدادهای نظامی پراکنده، بلکه تداوم مسلحانهٔ همان جنگ اقتصادی که دههها جریان داشته است.
«این نام را به خاطر بسپارید»
جنگ کنونی سرآغاز کارزار اسرائیل علیه حاکمیت و دانش ایران نیست، بلکه فقط آشکارترین و گستردهترین مرحله از آن تا به امروز بوده است. پیش از آنکه بمبی فرود بیاید، بیش از پانزده سال است که اسرائیل برنامهای نظاممند برای ترور دانشمندان و مهندسان ایرانی اجرا کرده است.
بین سال های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۲ و در اوج فشارهای بینالمللی بر سر برنامهٔ هستهای ایران، دستکم چهار فیزیکدان و مهندس هستهای در خیابانهای تهران به قتل رسیدند و با بمبهای مغناطیسی که به خودروهایشان وصل شد یا به دست مهاجمان موتورسوار در روشنایی روز کشته شدند. از جملهٔ این افراد مسعود علیمحمدی، استاد فیزیک ذرات در دانشگاه تهران، مجید شهریاری، مهندس هستهای و مصطفی احمدی روشن، یکی از مسئولان تأسیسات غنیسازی نطنز بودند. اسرائیل هرگز مسئولیت این عملیاتها را نه بر عهده گرفت و نه رد کرد، اما موشه یعلون، وزیر دفاع پیشین اسرائیل، در گفتوگویی با اشپیگل منطق راهبردی در پس این اقدامات را به صراحت بیان کرد و گفت او «مسئول امید به زندگی دانشمندان ایرانی نیست».
بدافزار رایانهای استاکسنت که مشترکاً توسط اسرائیل و ایالاتمتحده توسعه یافته بود و نخستینبار در سال ۲۰۱۰ شناسایی شد، در کنار این ترورها صدها سانتریفیوژ در تأسیسات غنیسازی نطنز را نابود کرد. این بدافزار با ایجاد اختلال در موتور دستگاهها باعث میشد خود ماشینها از درون یکدیگر را از هم بدرند. این نخستین مورد شناختهشدهٔ استفاده از سلاحی سایبری علیه زیرساختهای فیزیکی حیاتی در چنین مقیاسی بود. پس از آن نیز بدافزار فِلِیم برای سالها شبکههای رایانهای ایران را نقشهبرداری و پایش میکرد.
در نوامبر ۲۰۲۰، محسن فخریزاده، یکی دیگر از دانشمندان هستهای ایران که نتانیاهو زمانی به مردم اسرائیل گفته بود «این نام را به خاطر بسپارید»، در حملهای پیچیده با سلاح کنترل از راه دور در جادهای در شرق تهران کشته شد. سپس در شب آغازین جنگ دوازدهروزه، در عملیاتی که رسانههای اسرائیلی آن را «عملیات نارنیا» نامیدند، نه تن از برجستهترین دانشمندان هستهای ایران همزمان در خانههای خود کشته شدند. در میان آنان فریدون عباسی نیز بود که در سال ۲۰۱۰ از یک سوءقصد جان سالم به در برده بود، اما شانزده سال بعد در حملات اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵ کشته شد.
وقتی این اقدامات را در کنار هم ببینید، چیزی فراتر از هدفگیریهایی تاکتیکی به نظر میرسند. ترور نظاممند دانشمندان و مهندسان، نابودی سانتریفیوژها و شبکههای رایانهای، بمباران دانشگاههای پژوهشی و تأسیسات دارویی، همگی نشاندهندهٔ هدف راهبردی منسجمی هستند: از بین بردن دانشی که در بدن و ذهن انسانها تجسم یافته، نابود کردن تخصص انباشته و پاک کردن حافظهٔ نهادهایی که توسعهٔ فناورانه ایران را ممکن میسازند.
منطق این رویکرد در بنیانش منطقی استعماری است: همان جاهطلبی آشنا برای وابسته نگه داشتن یک ملت تحتسلطه، محروم کردنشان از توانایی تسلط بر آیندهٔ مادی خود و تضمین اینکه مردم آن کشور مصرفکننده فناوری دیگران باقی بمانند نه تولیدکنندهاش به اتکای خود.
توسعهزدایی قهری
استدلالی که پیوسته در گفتمان رسمی اسرائیل و آمریکا تکرار میشود این است که این حملات علیه «رژیم ایران» است، علیه زیرساخت اقتصادی جمهوری اسلامی یا منابع درآمدی سپاه پاسداران. اما این روایت در واقع نوعی فریبکاری ایدئولوژیک است که تمام یک ملت را از تاریخ و دستاوردهای خود جدا میکند. صنعت پتروشیمی ایران تنها محصول جمهوری اسلامی نیست. ریشههای آن به دورههای پیشین جاهطلبی ملی و توسعهٔ دولتمحور بازمیگردد. با این حال، جمهوری اسلامی بر گسترش چشمگیر آن را نظارت کرد و آنچه طی آن دههها ساخته شد، حاصل کار مهندسان، برنامهریزان و کارگران ایرانی در شرایطی بسیار دشوار بود.
این تاریخ از جنبش ملی شدن نفت در اوایل دههٔ ۱۹۵۰ به رهبری محمد مصدق آغاز میشود و به برنامههای توسعه دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ میرسد و پس از انقلاب نیز با تلاشی صنعتی ادامه مییابد که در توانفرساترین شرایط متصور انجام شد: جنگ هشتساله با عراق، انزوای طولانیمدت بینالمللی و موجهای پیدرپی تحریمهای اقتصادی فزاینده.
ایران توانست به رغم این وضعیت به نقطهای برسد که حدود ۹۰ درصد داروهای موردنیاز خود را در داخل تولید میکرد، در میان ده کشور برتر تولیدکنندهٔ واکسن در جهان قرار گرفت و صنایع فولاد و پتروشیمیای ایجاد کرد که دهها میلیارد دلار درآمد صادرات غیرنفتی تولید میکردند. تمامی اینها دستاوردهای ملی قابلتوجهاند؛ نتیجهٔ کار و نبوغ مهندسان، دانشمندان، کارگران کارخانهها، استادان دانشگاه و برنامهریزان ایرانی طی نسلها. سیاستهای صنعتی جمهوری اسلامی بخشی از این روند را شکل داد، همانطور که آنچه از پیش آمده بود. اما در هر روایت صادقانهٔ تاریخی، این دستاورد متعلق به مردم ایران است.
انستیتو پاستور نزدیک به شصت سال پیش از جمهوری اسلامی تأسیس شد. خطوط تولید داروی سرطان در شرکت توفیقدارو برای خدمت به بیماران سرطانی ایران ایجاد شده بودند، نه برای سپاه پاسداران. آزمایشگاههای مرجع ملی برای بیماریهایی مانند وبا و سل که در مجموعهٔ انستیتو پاستور قرار داشتند، به جمعیتی خدمت میکردند که در معرض بیماریهای واگیردار قرار میگرفتند. کارخانههای فولاد برای کارگران شغل ایجاد میکردند و زیرساخت شهرها را میساختند. مجتمعهای پتروشیمی برق نیممیلیون خانوار در خوزستان را تأمین میکردند.
نابودی همهٔ اینها عمدی است و بایستی آن را به نام واقعیاش خواند: برنامهای برای توسعهزدایی قهری. هدف این است که ایران از این درگیری در حالی بیرون بیاید که اقتصادش فروپاشیده، توان صنعتیاش فلج شده و ظرفیت توسعهٔ مستقل از او سلب شده است؛ کشوری که دیگر نمیتواند داروی خود را تولید کند، واکسنهای خود را بسازد، گاز طبیعی خود را فرآوری کند یا فولادش را ذوب کند. به بیان دیگر، کشوری وابسته به دیگران؛ وابسته به تأمینکنندگان خارجی که میتوان بر آنها فشار آورد و وابسته به بازارهای جهانی که قواعدشان در جایی دیگر تعیین میشود. دقیقاً همان وضعیت وابستگی دائمی که یک قرن تلاش برای توسعه در ایران و در شرایطی بسیار دشوار، در پی غلبه بر آن بوده است.
سنتی پراکنده
با این حال چیزی وجود دارد که این حملات نمیتوانند به آن دست پیدا کنند و گفتن آن به صدای رسا مهم است. بمبها میتوانند آزمایشگاهها را نابود کنند، خطوط تولید را بسوزانند و ساختمانهای دانشگاهی را همراه با اندوختههایشان فرو بریزند؛ اما نمیتوانند سنتی فکری و علمی را نابود کنند که این نهادها را به وجود آورده است، سنتی که تنها در داخل مرزهای ایران قرار ندارد، بلکه در جامعهای گسترده، پراکنده و بسیار توانمند از ایرانیان تداوم مییابد که آن را با خود به سراسر جهان میبرند.
دههها فرار مغزها که با محدودیتهای سیاسی جمهوری اسلامی و فشارهای اقتصادی ناشی از تحریمها و بیثباتی اقتصادی تشدید شد، شمار زیادی از بااستعدادترین دانشمندان، مهندسان، ریاضیدانان و پزشکان ایرانی را به دانشگاهها و مراکز پژوهشی در سراسر جهان کشانده است. بیتردید زیانی واقعی که جامعهٔ ایران بهای سنگینی برای آن پرداخته است.
اما این زیان به معنای نابودی آن سنت نیست، بلکه پراکندگی آن است. بنای شکلگیری فکری این سنت همچنان باقی است، حتی اگر زیرساختهای نهادی آن مورد حمله قرار گرفته باشند. نظام آموزشی سختگیرانه در ریاضیات، تمارین رقابتی المپیادها و دانشگاههای سطح بالای فنی که چنین افرادی را پرورش دادهاند، از میان نرفته است و دانشی که آفریدهاند، در وجود افراد برآمده از این نهادها ادامه دارد.
نمونهای از حاصل این نظام آموزشی را میتوان در مریم میرزاخانی دید. او در تهران بزرگ شد و در سال های ۱۹۹۴ و ۱۹۹۵ در المپیاد جهانی ریاضی مدال طلا گرفت، سپس دورهٔ کارشناسی خود را در دانشگاه صنعتی شریف گذراند و در سال ۲۰۱۴ به نخستین زن و نخستین ایرانی تبدیل شد که مدال فیلدز، بالاترین جایزه در ریاضیات را دریافت کرد. کار او دربارهٔ پویایی و هندسهٔ سطوح ریمانی از سوی همکارانش پژوهشی بدیع و دارای عمقی خارقالعاده توصیف شد. هرچند او در سال ۲۰۱۷ به نحوی تراژیک و در سنین جوانی درگذشت، مسیر زندگیاش از کلاسهای درس تهران تا اوج قلهٔ رشتهای که دوست داشت، نشانگر نکتهای بنیادین دربارهٔ ظرفیت فرهنگ فکری ایران در وضعی است که امکان شکوفایی برایش فراهم شود.
خود دانشگاه صنعتی شریف نیز که در جریان حملات اخیر همراه با دانشکدههای مهندسی و مراکز پژوهشی نانوعلم و علوم محیطی هدف قرار گرفت، صرفاً یک ساختمان یا یک پردیس دانشگاهی نیست. این دانشگاه یکی از سختگیرترین و معتبرترین دانشگاههای فنی در جهان به شمار میرود و گاهی از آن به عنوان امآیتی ایران یاد میشود. فارغالتحصیلان شریف در حوزههایی مانند طراحی نیمهرساناها، رمزنگاری، مهندسی هوافضا و پژوهشهای هوش مصنوعی در سراسر صنعت فناوری جهانی نقش مهمی داشتهاند. بمباران شریف یعنی حمله به نهادی که فارغ التحصیلانش در تقریباً همهٔ زیستبومهای مهم فناوری در جهان حضور دارند، نهادی که با وجود تحریمها، انزوا و اکنون جنگ آشکار همچنان اذهانی فنی در سطح جهانی تربیت میکند.
نکتهٔ ژرفتر آنکه تابآوری فکری ایران را نمیتوان به زیرساختهایی فروکاست که اکنون تخریب شدهاند. آزمایشگاهها سرانجام دوباره ساخته خواهند شد. نسلهای جدید دانشمندان برای جایگزینی کشتهشدگان آموزش خواهند دید. ظرفیت تولید دارو نیز با گذشت زمان بازسازی خواهد شد. ایران سنتی طولانی و احیاگر از دانش و توانایی فنی دارد که از فجایع بسیار بزرگتر از این نیز نجات یافته و هیچ دلیل جدی در دست نیست که تصور کنیم از این یک نیز عبور نخواهد کرد.
تصریح مخاطرات
اما صرفاً نجات کافی نیست و در اینجا مسئولیتی است که سزاست بیپرده بیان شود، مسئولیتی که بر عهدهٔ اسرائیل یا ایالات متحده نیست، چرا که نیت آنان در این درگیری آشکار است، بلکه بر عهدهٔ خود ایران و جهان گستردهٔ ایرانی قرار دارد. جمهوری اسلامی طی دههها با سرکوب سیاسی، سوءمدیریت اقتصادی و ایجاد محیطی فرهنگی و نهادی که برای بسیاری افرادِ دارای امکانِ مهاجرت تحملناپذیر شد، برخی از بااستعدادترین مردم خود را از کشور رانده است. دانشمندان و مهندسان ایرانی در خارج از کشور که در شرایطی دیگر میتوانستند آزمایشگاههای مرجع انستیتو پاستور را بازسازی کنند، در بخشهای پژوهشی توفیقدارو کار کنند و در دانشگاه صنعتی شریف تدریس کنند، اغلب نه از سر بیاعتنایی به ایران بلکه به این دلیل کشور را ترک کردند که شرایط داخلی امکان ماندن را از آنان سلب کرد. ایران بهای بسیار سنگینی برای این وضعیت پرداخته است و کارزار بمباران اخیر بیش از هر زمان دیگری هزینهٔ این اوضاع را آشکار کرده است.
اگر مسئولیتی از دل این فاجعه برمیخیزد، آن است که در روند بازسازی پیشرو، ایران تنها به دوام بسنده نکند، بلکه دست خود را به سوی بیرون دراز کند تا از ذخیرهٔ عظیم و جهانی دانش و تخصص ایرانیانی بهره بگیرد که خود نظام آموزشی و علمی کشور آنان را پرورش داده است. مهندسان در کالیفرنیا، ریاضیدانان در پاریس، پزشکان در لندن و تورنتو، بسیاری از آنان کماکان پیوندی عمیق با ایران دارند و اگر شرایط سیاسی و مادی لازم فراهم شود، میتوانند در بازسازی وطن مشارکت کنند.
این جنگ به بیرحمانهترین و عریانترین شکل ممکن نشان داد که ظرفیت علمی و صنعتی مستقل ایران تا چه اندازه در مخاطره است. اینکه آیا شرح این موضوع میتواند به گشایشی تازه بیانجامد، گشایشی که پیوندی دوباره میان جامعهٔ ایرانیان خارج از کشور و سرزمین پرورشدهندهشان برقرار کند، هنوز مشخص نیست، اما این احتیاج به ندرت به این اندازه آشکار بوده است.
حملات به زیرساختهای صنعتی، علمی و درمانی ایران حتی در موسعترین تفاسیر قوانین جنگی نیز نمیگنجد. سازمان بهداشت جهانی از اول مارس تاکنون بیش از بیست حمله به مراکز درمانی را تأیید کرده است. یک مؤسسه تحقیقاتی زیستپزشکی با قدمتی صد ساله عملاً از کار افتاده است. یکی از بزرگترین تولیدکنندگان داروهای سرطان و بیهوشی در کشور نابود شده است.
دو مجتمع پتروشیمی که عهدهدار حدود ۸۵ درصد صادرات پتروشیمی ایران بودند، به گفتهٔ خود وزیر دفاع اسرائیل «از مدار خارج شدهاند». هفتاد درصد ظرفیت تولید فولاد کشور از بین رفته است. فرودگاهها، بنادر، پلها و دانشگاهها -دانشگاه صنعتی شریف، دانشگاه شهید بهشتی و دیگر مراکز علمی- هدف قرار گرفتهاند؛ همهٔ اینها در کارزاری که هدف اعلامی آن نابودی چیزی است که دولت اسرائیل «ستون فقرات اقتصادی رژیم» مینامد.
نابودی عامدانهٔ ظرفیت تولیدی یک ملت، نهادهای آموزشی و درمانی آن و شرایط مادی زندگی مردم مصداق جنایاتی جنگی است و باید با همین نام خوانده شود. باید به صراحت گفته شود که این عملیات به هیچ معنای واقعی کلمه یک کارزار نظامی نیست، بلکه برنامهای برای توسعهزدایی قهری است: تلاشی به کمک بمبها در جایی که تحریمها کافی نبودهاند برای تضمین این امر که ایران نتواند همان چیزی باشد که ایرانیان در طول یک قرن تلاش دشوار و در میان فشارها و مصیبتهای فراوان برای ساختنش کوشیدهاند.
این جنگ در واقع حملهای به تاریخ ایران است: به مهندسانی که پالایشگاهها را ساختند، به دانشمندانی که واکسنها را توسعه دادند، به کارگرانی که کارخانههای فولاد را اداره میکردند و به اساتید دانشگاههایی که اکنون به ویرانه بدل شدهاند. این دستاوردها متعلق به هیچ دولتی نیستند، متعلق به یک ملت و مبارزات بیشمارش هستند. ویرانی آنها جنایتی علیه همان ملت است؛ جنایتی که پیامدهایش بسیار بیش از هر نظم سیاسی برآمده از دل ویرانههای این جنگ، برجای خواهد ماند.جنایتی که بیشتر جهان در سکوت نظارهگر وقوع آن بود.