قلمرو رفاه

چگونه دوباره برخیزیم؟

چرا برای عبور از روزهای سخت، به کنش‌های کوچک و ارادۀ جمعی نیازمندیم؟

06 اردیبهشت 1405 - 10:00 | جامعه
محمد محمدی
محمد محمدی پژوهشگر اجتماعی

«جامعه‌ی معاصر در بستر تنش‌های پیوسته شکل می‌گیرد؛ بقای آن نه نتیجه‌ی گریز، که حاصلِ تواناییِ بازاندیشیِ مداوم در وضعیت و سامان‌دادن به نیروهایی است که آن را در آستانه‌ی فرسایش یا تحول نگاه می‌دارند.»  زیگمونت باومن

این چشم‌انداز زیگمونت باومن، جامعه‌شناس لهستانی، تصویری روشن از وضعیت کنونی جامعۀ ما ارائه می‌دهد. در جهانی که سایۀ جنگ و بحران، چون ابری تیره، آسمان زیستن را پوشانده و تنش، همچون نبضی نامنظم، در رگ‌های زندگی جاری است، پرسش اساسی این است؛ چگونه می‌توانیم به شکلی معنادار به زندگی ادامه دهیم؟ اگرچه که تقریباً همه با آن دست‌به‌گریبانیم، اما بار سنگینی بر روح و روانمان نشسته است. زندگی در چنین لحظاتی، دشوار است؛ اما آیا این دشواری، پایان راه است؟ آیا صرفاً باید به انتظار فروپاشی نشست یا می‌توانیم مسیر تازه‌ای برای زیستن بیابیم؟

بحران‌های پی‌درپی، چه پیش از وقوع جنگ و چه در بطن آن، جامعۀ ایران را به آزمونی سترگ فراخوانده‌اند. در این میان، این پرسش اهمیت می‌یابد که چگونه می‌توانیم از وضعیت تعلیق، خود را بازیافته و به زندگی برگردیم. این بازگشت، تنها به معنای گذر از جنگ و تنش نیست، بلکه دربردارندۀ فرایندی عمیق‌تر برای یافتن معنا و هدف در زیستنی است که گویی از خود زندگی فراتر رفته است. در چنین شرایطی، حتی اگر ظاهراً ناامید باشیم، اندیشیدن به «چگونه پس از بحران و جنگ» نه تنها یک ضرورت، بلکه عین امید و اراده برای ادامۀ مسیر است. این تخیل آینده، به ما یادآوری می‌کند که حتی در دل تاریک‌ترین لحظات، امکان یافتن راهی نو برای زیستن وجود دارد.

در جامعه‌شناسی، مفهوم «زندگی بیش از زندگی[1]»که توسط جورج زیمل مطرح شد، به موقعیت‌هایی اشاره دارد که در آن، تجربۀ زیستن از مرزهای معمول خود فراتر رفته و در مواجهه با بحران‌های وجودی، نوعی بقای صرف یا «زنده‌مانی» حاکم می‌شود. پس از وقایع تلخ و پرمخاطره، گاهی انسان‌ها صرفاً به ادامۀ نفس کشیدن اکتفا می‌کنند؛ گویی زندگی، معنای خود را از دست داده و به یک پرسه‌زنی بی‌هدف در میان روزمرگی بدل گشته است. این همان حالتی است که در آن، بقا، خود هدف می‌شود، نه وسیله‌ای برای رسیدن به هدفی بزرگ‌تر.

اما در دل همین پرسش از چگونگی ادامه دادن، می‌توان به یک تجربه تاریخی توجه کرد؛ این‌که بازگشت به زندگی معمولاً نه با پروژه‌های بزرگ که با کوچک‌ترین کنش‌های عادی آغاز می‌شود. پس از جنگ جهانی دوم، در اروپا و ژاپن، نخستین نشانه‌های بازگشت زندگی، نه کارخانه‌های عظیم یا برنامه‌های کلان اقتصادی، بلکه بازگشایی نانوایی‌ها، صدای دوچرخه‌هایی که دوباره در خیابان حرکت می‌کردند، یا معلمانی بودند که حتی در ساختمان‌های نیمه‌ویران، کلاس‌های کوچک تشکیل می‌دادند. این کنش‌های کوچک، به ظاهر بی‌اهمیت، حامل معنا بودند؛ زیرا حافظه جمعی جامعه را دوباره فعال می‌کردند، حافظه‌ای که در دل تاریکی جنگ، تصویری از «امکان ادامه دادن» می‌ساخت. این همان جایی است که جامعه، از دل زخم‌ها، یک ایماژ مثبت و اراده‌ای آهنین برای زیستن را می‌آفریند. در میان جنگ کنونی، پرسش اساسی این است که چگونه می‌توانیم به شکلی معنادار به زندگی ادامه دهیم؟ در این میان، درک این نکته که «ما بیش از آنچه تصور می‌کنیم به هم نیازمندیم»، نباید نادیده گرفته شود؛ چرا که این پیوند وجودی، بنیان کنشگری مؤثر و حفظ حقیقت باهم زیستن در بزنگاه‌های بحرانی است. همزمان، اندیشیدن به «پس از جنگ» و تأمل در باب آینده، خود، نیمی از مسیر بازسازی و عبور است. این تخیل آینده، نه تنها امید را زنده نگه می‌دارد، بلکه بنیان‌های روحی و ذهنی لازم برای پیمودن مسیر پیش رو را نیز فراهم می‌آورد.

اما تاریخ بشریت، گواه است بر توانایی شگرف انسان برای برخاستن از خاکستر ویرانی. به یاد آوریم دوران پس از جنگ جهانی دوم را، یا بازسازی ژاپن را پس از بمباران‌های اتمی. این جوامع، چگونه توانستند با وجود زخم‌های عمیق، دوباره سرپا بایستند و مسیر پیشرفت را طی کنند؟ پاسخ را باید در جایی فراتر از استراتژی‌های صرف اقتصادی یا سیاسی جستجو کرد؛ پاسخی که در عمق باورها، ارادۀ جمعی و بازتعریف معنای زندگی نهفته است.

در این میان، یادآوری یک نکته مهم از خوانش اسپینوزایی نیز ضروری است؛ اسپینوزا معتقد بود ماندن در عاطفه اندوه، جامعه را در وضعیت «کاهش نیرو» قرار می‌دهد؛ وضعیتی که در آن، انفعال بر کنش می‌چربد و زندگی از درون تهی می‌شود. او می‌گوید هنگامی که افراد و گروه‌ها در احساسات منفی، ترس یا سوگواری ممتد گرفتار می‌مانند، قدرت کنشگری‌شان تحلیل رفته و جامعه مدنی به جای حرکت، دچار سکون و پژمردگی می‌شود. این هشدار اسپینوزایی، نه برای نادیده گرفتن رنج، بلکه برای یادآوری این است که رنج اگر به نقطۀ توقف تبدیل شود، در جهان را به روی ما می‌بندد و امکان ساختن فردا را می‌رباید.

نکتۀ حائز اهمیت این است که اغلب یادداشت‌ها و تحلیل‌ها، تمرکز خود را بر «پس از جنگ» یا «پس از بحران» معطوف می‌کنند. گویی تا فاجعه رخ ندهد، یا پایان نیابد، اندیشیدن به آینده، بی‌معناست. حال آنکه، شاید همین «اکنون» دشوار، بهترین زمان برای تأمل، تخیل و اندیشیدن به «چگونه زیستن» باشد. حتی اگر رویدادها در لحظه تغییر کنند و مسیر پیش‌بینی‌ناپذیری را طی کنند، تفکر پیشگیرانه و آمادگی ذهنی و روحی برای ادامه‌ی مسیر، خود، سرمایه‌ای عظیم است.

باید بپذیریم که خستگی و ناامیدی، واکنش‌های قابل درکی در برابر فشارهای مداوم هستند. اما هنر زیستن، در همین نقطۀ دشوار است که خود را نشان می‌دهد. بازگشت به زندگی، نه به معنای فراموش کردن گذشته یا نادیده گرفتن زخم‌ها، بلکه به معنای یافتن گنجینه‌های پنهان تاب‌آوری در درون خود و جامعه است. این تاب‌آوری، با قدرت اراده، با درک عمیق‌تر از شرایط، و با یافتن معنا در کوچکترین جلوه‌های زندگی، تقویت می‌شود.

در جامعه‌ی ایران، با تمام پیچیدگی‌ها و چالش‌هایش، ظرفیت‌های فراوانی برای بازسازی روحی و اجتماعی وجود دارد. هنر ما در این است که بتوانیم از این «زندگی بیش از زندگی» که گاه ما را به ورطۀ ناامیدی می‌کشاند، عبور کرده و معنایی نو برای «زیستن» بیابیم. این معنا، می‌تواند در پیوندهای اجتماعی قوی‌تر، در درک متقابل عقاید گوناگون، و در تلاش جمعی برای ساختن آینده‌ای باشد که در آن، صلح، آرامش و امید، دوباره بر زندگی حاکم شوند.

اندیشیدن به «پس از جنگ» از همین «اکنون» آغاز می‌شود؛ با تقویت روحیۀ بقا، با یادآوری قدرت انسانی برای برخاستن، و با تلاش برای ساختن جامعه‌ای که در آن، زندگی، همواره ارزش زیستن را داشته باشد. این، فراخوانی است به تأمل، به کنش، و به امید؛ فراخوانی به بازیافتن خود در دل بحران، و آمادگی برای شکفتن در فردایی که شاید همین امروز، در حال شکل‌گیری است.

[1] Überleben