تهران در سایه جنگ
روایت کسانی که ماندند و رفتند؛ از باران سیاه تا شهر خلوتِ نزدیک عید
در جنگ اخیرخیلیها هم برخلاف جنگ 12روزه در تهران ماندند. آنها که رفتند، نمیدانند هنگام بازگشت با چه شهری روبهرو خواهند شد؛ شهری که در این روزها لحظات تلخ و آخرالزمانی زیادی را تجربه کرد: از سیاهی آسمان و باران سیاه تا خیابانهای خلوت در روزهایی که معمولا بوی بهار و خریدهای نوروزی در هوا میپیچید. خبرنگار اجتماعی روزنامه شرق روایتهایی از مردمانی که در تهران ماندهاند و این روزها را دیدهاند، گرد آورده است. بخشهایی از گزارش او را میخوانید.
مراقب باش روی جسدها پا نگذاری
پریسا میگوید بعضی از صحنههایی که در این روزها دیده، بیشتر شبیه تصاویر فیلمها بوده تا واقعیت. یکی از تلخترین لحظات برای او صبح روزی بود که خبر حمله به پالایشگاه و انبار نفت منتشر شد. او تعریف میکند: «صبح حدود ساعت 7:30 در بزرگراه امام علی به سمت جنوب میرفتم که دیدم آسمان کاملا سیاه شده. اول فکر کردم ابر است، اما بعد دیدم نه، کل آسمان مخصوصا سمت جنوب سیاه و تاریک است». به گفته او، فضای اتوبان عجیب و نگرانکننده بود.
«همه ماشینها چراغهایشان را روشن کرده بودند. فضا خیلی ترسناک بود، شبیه صحنههایی که فقط در فیلمها دیده بودیم». چند دقیقه بعد باران شروع شد، اما این باران هم معمولی نبود. «حدود ساعت هشت صبح باران گرفت و ناگهان دیدم باران سیاه از آسمان میریزد. ماشینم سفید است و قشنگ میدیدم که رنگش سیاه میشود».
او میگوید مجبور شد مدام از برفپاککن استفاده کند. «شیشه پاککن را مدام روشن میکردم تا این سیاهیها از روی شیشه پاک شود. بعد فهمیدیم به خاطر آلودگی هوا، چیزی شبیه باران اسیدی یا باران نفتی بوده». همان روز برای بنزینزدن به پمپ بنزین رفت، اما با صفهای طولانی روبهرو شد. «اول رفتم پمپ بنزین رسالت، خیلی شلوغ بود. بعد رفتم سمت تهرانپارس، صف چند کیلومتری بود». به گفته او، بسیاری از مردم نگران کمبود سوخت شده بودند. «چون شنیده بودند پالایشگاه و انبار نفت را زدهاند، فکر میکردند بنزین کمیاب میشود». اما روز بعد شرایط متفاوت بود. «امروز صبح که دوباره رفتم بنزین بزنم، صف خیلی کوتاه بود و اوضاع عادیتر شده بود». او میگوید فروشگاهها و سوپرمارکتها هم باز هستند و کمبود جدی دیده نمیشود. «در فروشگاهها مثل کوروش همه چیز پیدا میشود. فقط در روزهای اول آب معدنی کمیاب شده بود چون مردم هجوم آورده بودند بخرند، اما الان شرایط بهتر است». با این حال، حالوهوای شهر بهویژه در بازارهای نزدیک عید کاملا تغییر کرده است. پریسا میگوید هر سال اسفند را به خاطر شلوغی و شور خریدهای نوروزی دوست داشت. «خانه ما نزدیک میدان هفتحوض است و همیشه این موقع سال خیابانها پر از دستفروش بود.
همین شلوغی و حالوهوا باعث میشد اسفند را حتی بیشتر از فروردین دوست داشته باشم». اما امسال تصویر کاملا متفاوت است. «رفتم برای خرید، اما بیشتر مغازهها بسته بودند. سه تا بسته بود، یکی باز. چهار تا بسته بود، یکی باز». حتی مغازههایی که باز بودند، هم مشتری نداشتند. «یکی از مغازهها که باز بود، صاحبش غروب بیکار نشسته بود و هیچ مشتریای نداشت». به گفته او، حتی محوطه هفتحوض که همیشه شلوغ است، حالا خلوت شده است. «جایی که همیشه مردم به هم میخوردند و پیادهروها شلوغ بود، حالا شاید 20 نفر هم در کل میدان نبود». او با چند مغازهدار هم صحبت کرده و نگرانیهای آنها را از نزدیک دیده است. «خیلی نگران چکهایی بودند که برای خرید لباس و اجناس دادهاند. چون فروش نرفته، میترسند چکها برگشت بخورد». به گفته او، اجاره مغازهها در آن منطقه بسیار بالاست. «میگفتند اجاره بعضی مغازهها بالای صد میلیون تومان است و حالا با این شرایط واقعا نمیدانند باید چه کار کنند». به گفته او، فضای شهر حتی در مکانهای عمومی هم خلوت و سرد شده است.
پریسا میگوید بیش از هر چیز دلش از این خلوتی گرفته است. «شهر به آدمهایش زنده است. وقتی آدمها نباشند یا حالشان گرفته باشد، شهر دیگر معنی ندارد». جایی که مردم میگفتند «پا روی تکههای بدن نگذارید» او از تجربه تلخ دیگری هم در همین روزها میگوید؛ وقتی برای دیدن محل اصابت یک حمله به حوالی میدان رسالت رفت. «چند سال در همان کوچه زندگی کرده بودم، برای همین رفتم ببینم چه شده». به گفته او، خیابانهای اطراف پر از نیروهای امدادی بود. «چند صد متر آنطرفتر آمبولانس و آتشنشانی و پلیس ایستاده بودند و اجازه عبور نمیدادند». او ماشینش را دورتر پارک کرده و پیاده جلو رفته است. «ساختمانها شیشههایشان شکسته بود و تکههای شیشه در پیادهرو ریخته بود». در همانجا جمعیتی از مردم ایستاده بودند. «بعضیها گریه میکردند. یکی میگفت برادرم داخل آن ساختمان بوده، یکی میگفت خانه خواهرم آنجاست». پریسا میگوید نیروهای امدادی در حال بیرونآوردن اجساد بودند. «جنازهها را در کاورهای مشکی گذاشته بودند و روی پیادهرو قرار داده بودند». به گفته او، برخی ساختمانهای اطراف هم کاملا تخریب شده بودند. «چند ساختمان چندطبقه اطراف هم فرو ریخته بود». صحنهای که بیش از همه او را شوکه کرده، هشدار مردم بوده است. «میگفتند مراقب باشید پا روی تکههای بدن نگذارید». او میگوید همانجا حالش بهشدت بد شده است؛ «چون سالها در همان محل زندگی کرده بودم، دیدن آن وضعیت برایم خیلی سخت بود». پریسا از پیرزنی هم میگوید که کنار جوی آب نشسته بود و گریه میکرد. «میگفت خانه پسرم اینجاست، بگذارید بروم. وقتی به ساختمانی که نشان میداد نگاه کردم، تقریبا چیزی از آن نمانده بود».
در محل، نیروهای آتشنشانی مشغول آواربرداری بودند. «آخر کار حتی سگهای زندهیاب هم آورده بودند تا شاید بتوانند پیکرهای بیشتری را پیدا کنند». او میگوید یکی دیگر از صحنههای عجیب برایش بستهبودن پل مکانیزه عابر پیاده در چهارراه سرسبز بوده است. «درِ پل مکانیزه بسته بود و مردم مجبور بودند از عرض بزرگراه رد شوند. در تمام این سالها چنین چیزی ندیده بودم». پریسا میگوید این چند روز تصویری متفاوت از تهران برایش ساخته است؛ شهری که هنوز ایستاده، اما زیر سایهای از ترس، سکوت و دلگیری.
اسارت چند هفتهای در خانه
نرگس میگوید این بار برخلاف بسیاری از اطرافیانش نتوانست تهران را ترک کند. دلیل اصلی ماندنش شرایط همسرش بود. «به خاطر شرایط احد نتوانستم از تهران بروم. اگر میتوانستم شاید چند روزی میرفتیم، اما او تازه جراحی کرده بود و واقعا شرایطش اجازه نمیداد». او میگوید تصمیم خانواده هم در این ماندن بیتأثیر نبود. «راستش گفتم شاید این بار از تهران برویم، اما به خاطر ماه رمضان مادرم گفت جایی نمیآید. روزه میگرفت و برای همین ما هم به خاطر آنها ماندیم». در تمام این روزها زندگی نرگس تقریبا به خانه محدود شده است. «در این مدت روزها تقریبا اصلا از خانه بیرون نرفتم. شاید فقط یک بار تا سر کوچه». بیشتر خریدهایش را به صورت آنلاین انجام داده یا خانواده برایش تهیه کردهاند. «یا آنلاین خرید میکردم یا خواهرهای احد یا پدر و مادرم خرید میکردند و میآوردند. واقعا پایم را از خانه بیرون نگذاشتم».
او میگوید هم توصیهها برای ماندن در خانه جدی بوده و هم شرایط شخصیاش چنین ایجاب میکرد. به گفته نرگس، چهره تهران در این روزها کاملا تغییر کرده است. با این حال، چیزی که بیشتر از همه او را ناراحت میکند، خبرهایی است که در فضای مجازی میبیند. «وقتی در شبکههای اجتماعی میچرخم و فیلمها را میبینم، خیلی ناراحت میشوم». دو خبر بیش از همه برای او دردناک بوده است. «یکی اینکه آینههای خیلی قدیمی و تاریخی کاخ گلستان خرد شده بود. واقعا از این موضوع خیلی ناراحت شدم». او میگوید خبر دیگری هم خوانده که دوباره دلش را به درد آورده است. «خواندم که کاشیهای موزه عباسی اصفهان هم به خاطر موج انفجار آسیب دیدهاند». به باور نرگس، جنگ چیزی جز خرابی بر جای نمیگذارد. «همان روز با یکی از بچههای برج صحبت میکردیم و میگفتیم تهران کمکم دارد تبدیل به ویرانه میشود». او میگوید تصور بازسازی دوباره شهر برایش دشوار است. «واقعا نمیدانم بعد از اینهمه تخریب چطور میخواهند دوباره تهران را سر و سامان بدهند». بههمیندلیل حتی دلش نمیخواهد شهر را ببیند. «راستش اصلا دلم نمیخواهد در این شرایط در شهر بگردم، حتی خیابانهای اطراف خانهمان را». نرگس میگوید تجربه این روزها برایش کاملا جدید است. «راستش تا حالا چنین تجربهای نداشتم که چند هفته کامل در خانه بمانم». او میگوید حتی در دوران کرونا هم چنین انزوایی را تجربه نکرده بود. «آن موقع هم با ماسک از خانه بیرون میرفتیم، اما الان واقعا خانهنشین شدهام». دراینمیان، نکتهای که برای او جالب بوده، حضور بسیاری از مردم در تهران است. «با اینکه جنگ است، خیلیها هنوز در تهران ماندهاند.
در ساختمان ما هم تقریبا همه همسایهها هستند و دوستانم هم بیشترشان در شهر ماندهاند». برای گذراندن زمان، نرگس تلاش کرده خودش را با کارهای مختلف سرگرم کند. «خیلی سعی کردم کتاب بخوانم، اما واقعا تمرکز نداشتم». نرگس حتی تلاش کرده بخشی از کارهای عید را هم انجام دهد. اما به گفته او، نشانههای نوروز در شهر تقریبا ناپدید شدهاند. «مامانم دیروز رفته بود خرید. میگفت در این روزها معمولا در خیابانها سبزه و ماهی میآورند، اما الان تقریبا هیچ خبری نیست». او میگوید بسیاری از کسبوکارها هم تعطیل شدهاند. «داروخانههای خصوصی تعطیلاند، بیشتر مغازهها بستهاند. فقط نانواییها و سبزیفروشیها باز هستند، آنهم تا حدود ساعت شش یا هفت شب». به گفته او، بقالیها و میوهفروشیها هم بسیار محدود کار میکنند و فضای اقتصادی شهر سنگین شده است. «خیلی از کسبوکارها تعطیل شدهاند و اوضاع واقعا خراب است». همین موضوع باعث شده بیشتر به وضعیت مردم فکر کند. «مدام به این فکر میکنم کسانی که کسبوکار دارند، چطور باید زندگی کنند».
او حتی درباره نوروز امسال هم تردید دارد. «اصلا نمیدانم امسال نوروز داریم یا نه. به نظرم واقعا نداریم، چون مردم هیچ درآمدی نداشتند». به گفته نرگس، حالوهوای شهر هم سنگینتر از قبل شده است. «خیابانها خیلی دلگیر شدهاند». او میگوید بعد از آتشسوزی انبار نفت این احساس بیشتر هم شده است. «انبار نفت آتش گرفت، ترس بیشتری میان مردم افتاد. خیلیها نگران بودند که مواد سمی در هوا پخش شود». با همه اینها، نرگس میگوید ترجیح میدهد فعلا در شهر رفتوآمد نکند. «واقعا دوست ندارم در خیابانهای تهران قدم بزنم، حتی با ماشین هم در شهر نگردم». دلیلش برای او روشن است. «اگر ساختمانهای بمبخورده را ببینم، اعصابم واقعا به هم میریزد».
شهری میان ترس و عادت به زندگی
گلی از روزی میگوید که خبر رسید ممکن است حوالی خانهشان هدف حمله قرار بگیرد. خانه او در خیابان انقلاب است: «جمعه بود. وقتی گفتند ممکن است نزدیک خانهمان را بزنند، تصمیم گرفتیم از آنجا دور شویم و رفتیم سمت تجریش». او میگوید وقتی به بازار تجریش رسید، انتظار داشت بهخاطر نزدیکبودن نوروز، بازار شلوغ باشد. اما آنچه دید برایش یکی از تلخترین صحنههای زندگی شد: «بازار تجریش حتی از یک روز کاری معمولی هم خلوتتر بود. هیچ نشانهای از عید دیده نمیشد». فروشندهها ایستاده بودند و منتظر مشتری: «در واقع فقط من و همسرم بودیم که آن اطراف پرسه میزدیم». اما لحظهای که بیش از همه در ذهن او مانده، زمانی است که انبار نفت هدف قرار گرفت: «وقتی انبار نفت را زدند و شهر یکباره سیاه شد، برای اولین بار در این جنگ گریهام گرفت». او آن صحنه را چنین توصیف میکند: «یک لایه سیاه روی شهر نشسته بود. همه به آسمان نگاه میکردند. صحنه خیلی عجیب و آخرالزمانی بود».