قلمرو رفاه

آیا بشر محکوم به تکرار تاریخ است؟

فرانسیس فوکویاما نظریه‌پرداز شهیر آمریکایی با بازخوانی انتقادی ایده‌ی «پایان تاریخ» تأکید می‌کند که ظهور پوپولیسم تکرار چرخه تاریخی ملال انسان است

05 مهر 1405 - 10:34 | اندیشه انتقادی
جنیفر زالای
جنیفر زالای روزنامه‌نگار نیویورک‌تایمز
تنظیم نمایش متن

قلمروی رفاه: انتشار کتاب جدید فرانسیس فوکویاما در هشتم سپتامبر بحث‌ها پیرامون سیر تطور فکری او را دوباره در کانون توجه قرار داده است. «جنیفر زالای»، روزنامه‌نگار نیویورک تایمز، در یادداشت حاضر به واکاوی این مسیر ذهنی فرانسیس فوکویاما می‌پردازد؛ اندیشمندی که با مفهوم «پایان تاریخ» به شهرت جهانی رسید و اکنون در کتاب خاطرات جدیدش به دنبال رفع سوءتفاهم‌های دهه‌های اخیر است.


ترجمه: ارغوان نبوتی | فرانسیس فوکویاما قفسه‌ای پر از کتاب درباره سیاست و نظریه سیاسی منتشر کرده است، از جمله رساله‌هایی بلند درباره لیبرالیسم و یک پژوهش جدی و دوجلدی که توسعه دولت مدرن را ردیابی می‌کند. با این حال گاهی به نظر می‌رسد او برای همیشه گرفتار این دو کلمه خواهد بود: «پایان تاریخ». او در یکی از بعدازظهرهای اخیر در خانه‌اش در پالو آلتوی کالیفرنیا گفت: «هر هفته در اینستاگرام یا رسانه‌های اجتماعی چیزی پست می‌کنم و یک نفر پیدا می‌شود و می‌گوید: "اوه، خب، من فکر می‌کردم تاریخ به پایان رسیده".» منظور این «یک نفر» البته همان «پایان تاریخ» بود، عنوان دوکلمه‌ای و ایده محرک مقاله روی جلد فوکویاما برای شماره تابستان ۱۹۸۹ نشریه نشنال اینترست. در روزهای رو به زوال جنگ سرد، در حالی که امپراتوری شوروی در حال عقب‌نشینی بود و مصرف‌گرایی آمریکایی اوج می‌گرفت، فوکویاما «پیروزی بی‌شرمانه و قاطعانه لیبرالیسم اقتصادی و سیاسی» را پیش‌بینی کرد. تاریخ داشت با «پیروزی غرب» به پایان می‌رسید.

پایان تاریخ یا سوءتفاهمی بزرگ؟

این مقاله غوغایی به پا کرد و فوکویاما را که آن زمان کارشناس و خوره سیاست‌گذاری در وزارت امور خارجه آمریکا بود، به عرصه فعالیت پژوهشی و روشنفکری حوزه عمومی پرتاب کرد. او این مقاله را بسط داد و به اولین کتاب خود، «پایان تاریخ و آخرین انسان» (۱۹۹۲) تبدیل کرد و این شانس خوب (و همزمان بدبیاری) را داشت که در همان قدم اول، با یک اثر جدی در نظریه سیاسی به میدان بیاید که به یک کتاب پرفروش بی‌نظیر و مهارنشدنی نیز تبدیل شد. عبارت «پایان تاریخ» هم بسیار قدرتمند و هم به‌شدت بحث‌برانگیز به نظر می‌رسید، و فوکویاما مدام به خاطر آن مورد تمسخر و انتقاد قرار گرفت. مردم با خوشحالی و تمسخر اشاره می‌کردند که رویدادهای تاریخی همچنان در حال وقوع‌اند. اما او درباره تاریخ یا رویدادهای روزمره صحبت نمی‌کرد؛ او درباره تاریخ در مفهومی کلان‌تر و بنیادین‌تر سخن می‌گفت. (این عبارت دردسرساز حتی متعلق به خودش هم نبود: آن را از الکساندر کُژِو، مفسر مشهور روسی‌فرانسوی آثار هگل، وام گرفته بود.) فوکویاما ادعا می‌کرد دموکراسی لیبرال یک نقطه پایان است، چون به عنوان یک آرمان، نمی‌توانست از نظر بنیادی بهبود یابد: «پاسخ تمام سؤالات بزرگ داده شده بود.»

A room with a floor lamp, a brown sofa and a cluttered dark desk with monitors. A poster on a yellow wall reads "THE NATIONAL INTEREST" and "THE END OF HISTORY?"

مقاله «پایان تاریخ؟» فوکویاما در سال ۱۹۸۹ در نشریه نشنال اینترست مسیر شغلی او را ساخت و از آن زمان تاکنون گریبان‌گیر او بوده است. 

این یک تز غیرقابل‌انکار خوش‌بینانه بود، نمادی (و همچنین دستمایه طنزی) برای دوران پس از جنگ سرد. اما کتاب فوکویاما حاوی یک آنتی‌تز تاریک نیز بود. «پایان تاریخ» همواره با این احتمال شوم تسخیر شده بود که گسترش دموکراسی لیبرال منجر به ظهور «آخرین انسان» شود، اصطلاح نیچه برای توصیف شخصیتی ازخودراضی و روبه‌زوال که از ریسک و جاه‌طلبی می‌گذرد تا به راحتی و امنیت دست یابد. فوکویاما در پنج فصل پایانی کتابش (که به نظر می‌رسید کمتر کسی آن‌ها را خوانده یا به یاد می‌آورد) پیش‌بینی کرده بود که ملال و بی‌قراری می‌تواند به خشمی علیه ماشین ساختار حاکم دامن بزند.

وقتی بی‌قراری «آخرین انسان» دموکراسی را به بند می‌کشد

بیش از سه دهه بعد، بی‌قراری و خشم در همه‌جا به چشم می‌خورد و فوکویاما در ۷۳ سالگی همچنان در تلاش است منظور خودش را به دیگران بفهماند. هشتم سپتامبر، انتشارات «فارار، استراوس و ژیرو» کتاب خاطرات او با عنوان «در قلمرو آخرین انسان» را منتشر کرد. همان‌طور که از عنوان کتاب پیداست، فوکویاما بر موضع خود پافشاری می‌کند و در برابر آنچه با تمسخر «تفسیرهای احمقانه و سطحی از پایان تاریخ» می‌نامد، می‌ایستد (تفسیرهایی که از او کاریکاتوری از یک فرد ساده‌لوح و بیش‌ازحد خوش‌بین ساخته‌). او مخمصه کنونی دموکراسی لیبرال را نه ردیه‌ای بر آثار پیشین خود، بلکه اثبات حقانیت‌شان می‌بیند. «آخرین انسان‌های» عصر ما چنان ناآرام و سرکش شدند که فریب عوام‌فریبان پوپولیست را خوردند، کسانی که متقاعدشان کردند همه‌چیز فاسد و پوسیده است. او می‌گوید: «این نتیجه‌ای بود که بیش از ۳۰ سال پیش کاملاً قابل پیش‌بینی بود.»

اما این کتاب خاطرات نشان می‌دهد که او نیز تغییر عقیده داده است. او منتقدان سطحی‌نگر بی‌شماری را که حتی زحمت خواندن نیمه دوم عنوان کتاب اولش را به خود ندادند تحقیر می‌کند و در عین حال اعتراف می‌کند هرگز انتظار نداشته قلمرو آخرین انسان دقیقاً به این شکل دربیاید. در صفحات پایانی آن کتاب اشاره‌ای گذرا به دونالد ترامپ شده بود که آن زمان غول املاک و مستغلات شهر نیویورک به شمار می‌رفت. او نوشته بود ترامپ در زمره کسانی است که جاه‌طلبی‌هایشان می‌تواند در دموکراسی لیبرال، با آن اقتصاد بازارش، ارضا شود. فوکویاما با مرور تفکرات آن زمان خودش گفت: «به جای اینکه بخواهند حاکمانی مستبد باشند، می‌توانند فقط واقعاً ثروتمند شوند. اصلاً نمی‌دانستم ثروتمند شدن برایش کافی نخواهد بود.»

از اردوگاه‌های اسارت تا نئومحافظه‌کاری

در یک صبح آفتابی ماه مه، با فوکویاما در محوطه بی‌نقص و آراسته دانشگاه استنفورد، جایی که او در حال حاضر عضو ارشد مؤسسه مطالعات بین‌المللی فریمن اسپوگلی است، دیدار کردم. او در ملاقات حضوری آرام صحبت می‌کند و آرامشی تزلزل‌ناپذیر از خود ساطع می‌کند، اگرچه سفر فکری و سیاسی‌اش به‌طرز چشمگیری پرپیچ‌وخم بوده است. پدر فوکویاما از مهاجرانی ژاپنی در لس‌آنجلس به دنیا آمد، مادرش نیز اهل ژاپن بود. پس از بمباران پرل هاربر، خانواده پدرش به اردوگاه‌های اسارت فرستاده شدند، سرنوشتی که پدرش با گرفتن بورسیه تحصیلی از یک کالج علوم انسانی در نبراسکا موفق شد از آن فرار کند. پدربزرگش فروشگاه ابزارآلات خودش را در «توکیوی کوچک» در آمریکا از دست داد. فوکویاما می‌گوید: «او عاقبت اوایل دهه ۶۰ تابعیت خودش را گرفت. اولین کاری که کرد، رأی دادن به بری گلدواتر بود، کاندیدای به‌شدت محافظه‌کار ریاست جمهوری.» در مقابل، پدر فوکویاما «لیبرال سرسختی» بود. او که جامعه‌شناس و کشیش بود، در جنبش حقوق مدنی فعالیت داشت و با جنگ ویتنام مخالف بود.

فوکویاما، که تک‌فرزند خانواده است، در شیکاگو به دنیا آمد و در شهر نیویورک بزرگ شد. در دانشگاه کرنل در رشته ادبیات کلاسیک تحصیل کرد و در «تلوراید هاوس» ساکن شد، اقامتگاهی دورافتاده و تحت مدیریت دانشجویان که آن زمان به‌شدت تحت تأثیر آلن بلوم، نظریه‌پرداز سیاسی محافظه‌کار و کلاسیک‌شناس بود. بلوم نیز به نوبه خود شاگرد لوی‌استراوس، فیلسوف آلمانی-آمریکایی بود. روث اپستین، یکی از دوستان فوکویاما در تلوراید هاوس، می‌گوید: «در همسایگی ما یک خوابگاه پسرانه بود. مهمانی‌های پر از مشروب برگزار می‌کردند، ولی ما با شراب از اساتید پذیرایی می‌کردیم.» برای جوانی با کنجکاوی‌های روشنفکرانه مانند فوکویاما، این فضا بسیار هیجان‌انگیز بود.

آنجا همچنین جایی بود که او با یک «گروه استراوسی» آشنا شد و از نظر سیاسی به سمت محافظه‌کاری گرایش پیدا کرد و مجذوب ایده‌های فلسفی درباره حقیقت مطلق و ذات بشر شد. این تحولْ پدرش را که اصرار داشت پسرش «شست‌وشوی مغزی» شده، آزرده‌خاطر کرد. فوکویاما از این اتهام رنجید. حتی اکنون نیز، این ادعای پدرش مبنی بر این که او قربانی ناآگاه یک کارزار نفوذ شیطانی بوده، همچنان او را می‌آزارد: «پدرم هرگز به این باور نرسید که می‌توانم برای خودم فکر کنم.»

Fukuyama sits on a wooden bench in a garden, surrounded by green foliage and potted plants. He wears a black shirt and dark pants.

 فوکویاما گفت: «من بخشی از این محفل مخفی نئومحافظه‌کاران بودم.» او بر سر جنگ عراق و بحران مالی سال ۲۰۰۸ از نئومحافظه‌کاران برید. 

فوکویاما در نهایت تغییر عقاید متعددی را از سر گذراند. مدت کوتاهی به پسا‌ساختگرایی فرانسوی تمایل پیدا کرد، شش ماه به پاریس رفت و در آنجا در سمیناری با رولان بارت شرکت کرد. او با درک اینکه دیگر نمی‌خواهد «پروژه‌های نیهیلیستی مبتنی بر ادعاهای غیرممکن بودن گفتمانِ مستدل» را دنبال کند، برنامه تحصیلات تکمیلی ادبیات تطبیقی در دانشگاه ییل را رها کرد تا در هاروارد روابط بین‌الملل بخواند. در آنجا پایان‌نامه دکترای خود را درباره سیاست خارجی شوروی در خاورمیانه نوشت.

او به من گفت: «من خود را نه فقط محافظه‌کار، بلکه بخشی از محفل نئومحافظه‌کاران می‌دانستم.» همه این‌ها در دهه اول سال‌های ۲۰۰۰ تغییر کرد. ابتدا، بر سر حمله آمریکا به عراق از نئومحافظه‌کاران جدا شد؛ بعد، سال ۲۰۰۸ بی‌احتیاطی‌های وال‌استریت نظام مالی را به لبه پرتگاه کشاند. فوکویاما کم‌کم در پیش‌فرض‌های خودش بازنگری کرد. او گفت: «باور به استفاده از قدرت سخت نظامی برای ترویج دموکراسی منجر به جنگ عراق شد و بحران مالی نتیجه باور محافظه‌کارانه به بازارهای آزاد و توانایی خودتنظیم‌گری بازارها برای حفظ رشد اقتصادی پایدار بود. هر دوی این‌ها مشخص شد که کاملاً مزخرف بوده‌اند.» دموکراسی لیبرال نمی‌توانست از طریق مقررات‌زدایی افراطی پایدار بماند یا با زور اسلحه تحمیل شود.

چرا دموکراسی با نسخه‌های افراطی به بن‌بست رسید؟

در چرخشی جالب، او اکنون خود را از نظر سیاسی بیشتر با پدرش همسو می‌بیند، پدری که اندکی پس از انتشار کتاب «پایان تاریخ و آخرین انسان» درگذشت. با این حال فوکویاما نسبت به آنچه «دستور کار عدالت اجتماعی» جناح چپ می‌نامد، بی‌اعتناست و چادرزدن‌های طرفداران فلسطین در محوطه دانشگاه‌ها را به «مبارزه برای نفْس مبارزه» تشبیه می‌کند. او همچنان تأکید استراوسی بر ذات انسان را حفظ کرده و مانند محافظه‌کاران سنتی درباره تفاوت‌های ذاتی میان مردان و زنان صحبت می‌کند. وقتی از او پرسیده شد امروز سیاست و خط مشی سیاسی خود را چگونه تعریف می‌کند، با خنده گفت: «خب، پیچیده است.»

فوکویاما با وجود تجربه مستقیم جنبه‌های منفی سلبریتی بودن در عرصه روشنفکری (نقدهای سطحی و تفسیرهای تحریف‌شده) همواره خواهان مخاطبانی گسترده‌تر از همکاران دانشگاهی خود بوده است. او دو دفتر کوچک در محوطه استنفورد دارد: یکی با پرچم بزرگ اوکراین روی دیوار که بر فضا مسلط است، و دیگری پر از نورهای استودیویی و تجهیزات دوربین که برای فیلمبرداری محتوای کانال یوتیوب خودش، یعنی «Frankly Fukuyama»، از آن‌ها استفاده می‌کند. (این نام ایهامی دوست‌داشتنی و در عین حال کمی کلیشه‌ای است، دوستانش او را فرانک صدا می‌زنند.)

او در توصیف تلاش‌هایش برای دسترسی به نسلی از جوانان که روزنامه نمی‌خوانند یا تلویزیون تماشا نمی‌کنند، گفت: «حدود یک سال پیش مدیر شبکه‌های اجتماعی‌اش را از نسل زد استخدام کردم.» در زمانه آخرین انسان، «توجه» به سکه رایج این قلمرو تبدیل می‌شود: «به محض اینکه چیزی بحث‌برانگیز و رادیکال می‌گویید، می‌بینید آمار بازدیدهایتان بالا می‌رود.»

رویکرد او در کلاس درس به وضوح متفاوت است. او مدیر برنامه کارشناسی ارشد در سیاست‌گذاری عمومی است و کلاسی با عنوان «حل مسئله در دنیای واقعی» تدریس می‌کند. روزی که آنجا بودم، دیدم یک مطالعه موردی درباره تلاش‌های نافرجام دهه گذشته برای ایجاد شهر هوشمند در تورنتو را تدریس کرد.

فوکویاما که جلوی اتاقی احاطه‌شده با تخته‌‌های سفید ایستاده بود، با مهارت دوجین دانشجو را در بررسی جزئیات خرد و تکنوکراتیک این ابتکار کانادایی در برنامه‌ریزی شهری راهنمایی کرد. او به من گفت هدف این کلاس بررسی مسائل در سطح بسیار خرد و جزئی است: «ما احتمالاً قرار نیست درباره‌ی اینکه اسرائیل چطور باید با حماس برخورد کند، کار کنیم.»

دیدن فوکویاما (یکی از معدود نظریه‌پردازان سیاسی آمریکایی که عموم مردم او را می‌شناسند) نکته جالبی وجود دارد: این که او به جای مجذوب کردن دانشجویان با ایده‌های بزرگ، نکات ظریف پروژه‌های شهری را به آن‌ها آموزش می‌دهد. اما این غیبت فلسفه مستقیماً از دل فلسفه‌ی خود او سرچشمه می‌گیرد. به هر حال، اگر شما بر این باور باشید که تاریخ به پایان رسیده و «سؤالات واقعاً بزرگ» حل‌وفصل شده‌اند، ممکن است به این نتیجه برسید که سؤالات باقی‌مانده اصولاً مربوط به سیاست‌گذاری و اجرا هستند.

این علاقه به جزئیات فنی و عملیِ حل مسئله در زندگی خصوصی‌اش نیز بازتاب یافته. فوکویاما در تمام عمرش آدمی فنی و ابزارباز تجربی بوده. او چندین فصل از کتاب خاطراتش را به سرگرمی‌های متعدد خود اختصاص داده است. در گذشته پهپاد می‌ساخت و آن‌ها را در محوطه دانشگاه به پرواز درمی‌آورد. در خانه‌اش، جایی که با همسر و سگ‌شان زندگی می‌کند (سه فرزند این زوج اکنون بزرگ شده‌اند)، قفسه‌هایی از سرورهای کامپیوتری نگه می‌دارد که خودش برای ذخیره موسیقی و فیلم ساخته است. چند صندلی خمیده‌پشت بسیار زیبا و یک میز ورق‌بازی قشنگ به من نشان داد که با دست خودش ساخته بود. آشکارا از ساختن چیزهایی که کار می‌کنند، لذت می‌برد. عنوان اصلی و اولیه‌ی او برای این کتاب خاطرات «ساختن چیزها» بود.

با این حال گهگاه نشانه‌هایی از فردی را می‌دیدم که کمی مهارناپذیرتر و کمتر محتاط به نظر می‌رسید. یک موتورسیکلت در مسیر ورودی خانه‌اش پارک شده بود. (یک موتور یاماها؛ قبلاً هارلی دیویدسون سوار می‌شد.) مارک کوردوور، یکی از دوستان قدیمی‌اش، به من گفت چند دهه پیش وقتی خانواده فوکویاما در مک‌لینِ ویرجینیا زندگی می‌کردند، او به دوچرخه‌سواری کوهستان روی آورد و بلافاصله به دل یکی از خطرناک‌ترین مسیرهای ویرجینیا زد. کوردوور از دوچرخه‌سواری با او «به‌شدت وحشت‌زده» شده بود.

فوکویاما برای امتحان کردن پرش با دوچرخه نیز سطح شیب‌داری جلوی خانه‌اش گذاشته که به خاطرش آرنجش شکست. وقتی در محوطه پهناور استنفورد با هم قدم می‌زدیم، در حالی که دوچرخه‌سواران از هر طرف با سرعت می‌گذشتند، او بدون هیچ مکثی وارد تقاطع‌ها می‌شد. در نتیجه این رفتار، ناگزیر چند باری با دوچرخه‌های برقی تندرو تصادف کرده؛ یکی از این برخوردها به حدی شدید بود که مجبور شدند او را با آمبولانس ببرند.

بسیار حیرت‌انگیز است که این سازنده روشمند اشیای کاربردی می‌تواند در عین حال فردی بی‌پروا و ریسک‌پذیر باشد که با نظمی گیج‌کننده، امنیت جسمانی خودش را به خطر می‌اندازد. او با حالتی خجالت‌زده به من گفت: «من زیاد تصادف می‌کنم.» اما اگر فکرش را بکنید، منطقی به نظر می‌رسد که نویسنده «پایان تاریخ و آخرین انسان»، خود تجسم دیالکتیک خویش باشد.

چرخه ملال و نابودی؛ آیا بشر محکوم به تکرار تاریخ است؟

وقتی در کلوپ اساتید استنفورد در امنیت کامل نشسته بودیم، فوکویاما به من گفت: «فکر می‌کنم ممکن است محکوم به حضور در این نوع نظام چرخه‌ای کنونی باشیم که در آن، دوره‌ای از صلح و رفاه را که ناشی از دموکراسی لیبرال موفق است، پشت سر می‌گذاریم. از آن خسته و ملول می‌شویم و بعد تلاش می‌کنیم نابودش کنیم. خودمان را دوباره به سمت اقتدارگرایی، درگیری و جنگ پرتاب می‌کنیم. بعد، از آن هم خسته می‌شویم و می‌گوییم: "اوه، شاید بد نباشد دوباره به دموکراسی لیبرال برگردیم."» به نظر می‌رسید او در جایی معلق است که ممکن است این روزها برای بسیاری از مردم آشنا به نظر برسد، جایی میان امید و تسلیم: «فکر نمی‌کنم ایده‌های جدید چندانی آن بیرون وجود داشته باشد.»


منبع: