اقتصاد و سیاست از هم جدا نیستند
عجماوغلو و رابینسون در کتاب «چرا ملتها شکست میخورند؟» نشان میدهند که ریشه اصلی ثروت و فقر جوامع نه در جغرافیا، بلکه در ساختار نهادهای سیاسی و نحوه توزیع قدرت نهفته است
دارون عجماوغلو و جیمز رابینسون در مشهورترین کتاب خود میپرسند چرا بعضی کشورها ثروتمند و بعضی دیگر فقیر میشوند؛ پاسخ آنها را باید بیش از آن که در جغرافیا و منابع طبیعی جستوجو کرد، در قدرت، سیاست و نهادها یافت. چرا کره جنوبی به یکی از اقتصادهای بزرگ جهان تبدیل شد اما کره شمالی در فقر و انزوای اقتصادی باقی ماند؟ چرا دو شهر در دو سوی مرز آمریکا و مکزیک، با جغرافیا و پیشینهای نزدیک به یکدیگر، از نظر درآمد و کیفیت زندگی چنین فاصلهای پیدا کردهاند؟ چرا برخی کشورها پس از یک دوره رشد اقتصادی توانستهاند این رشد را به رفاه پایدار تبدیل کنند، اما برخی دیگر بعد از دورههایی از رونق دوباره به فقر، بیثباتی یا تمرکز ثروت بازگشتهاند؟
دارون عجماوغلو و جیمز رابینسون در کتاب مشهور «چرا ملتها شکست میخورند؟؛ ریشههای قدرت، ثروت و فقر» تلاش میکنند پاسخ این پرسش قدیمی اقتصاد سیاسی را پیدا کنند. کتاب که در سال ۲۰۱۲ منتشر شد، استدلالی ساده اما بلندپروازانه دارد: تفاوت میان کشورهای ثروتمند و فقیر را نمیتوان عمدتاً با آبوهوا، جغرافیا، فرهنگ یا حتی میزان برخورداری از منابع طبیعی توضیح داد؛ آنچه در بلندمدت اهمیت تعیینکنندهای دارد، نهادهای سیاسی و اقتصادی است. این نگاه، کتاب را از یک اثر معمول درباره توسعه اقتصادی فراتر میبرد. عجماوغلو و رابینسون درواقع میگویند برای فهم اقتصاد یک کشور باید به این پرسش پاسخ داد که قدرت در دست چه کسانی است، قواعد اقتصادی چگونه نوشته میشوند و چه کسانی از این قواعد سود میبرند.
مساله اصلی کتاب چیست؟
اقتصاددانان برای توضیح تفاوت درآمد کشورها عوامل مختلفی از سرمایه و فناوری گرفته تا آموزش، جغرافیا، تجارت و منابع طبیعی را بررسی کردهاند. عجماوغلو و رابینسون این عوامل را بیاهمیت نمیدانند، اما معتقدند باید یک سؤال بنیادیتر پرسید و آن این است که چرا بعضی جوامع توانستهاند محیطی ایجاد کنند که در آن سرمایهگذاری، نوآوری، کارآفرینی و مشارکت اقتصادی برای گروه بزرگی از مردم امکانپذیر باشد؟ پاسخ آنها «نهادها» است.
در چارچوب این کتاب، نهادها فقط دولت یا قوانین رسمی نیستند؛ مجموعهای از قواعد، حقوق، محدودیتها و سازوکارهایی هستند که مشخص میکنند چه کسی به منابع دسترسی دارد، مالکیت چگونه محافظت میشود، مردم تا چه اندازه میتوانند در فعالیت اقتصادی مشارکت کنند و قدرت سیاسی چگونه توزیع میشود. به همین دلیل، از نگاه نویسندگان، اقتصاد و سیاست دو قلمرو جدا از هم نیستند. نهادهای سیاسی بر نحوه شکلگیری نهادهای اقتصادی اثر میگذارند و نهادهای اقتصادی نیز بر توزیع ثروت و در نتیجه بر توزیع قدرت سیاسی اثر میگذارند. عجماوغلو و رابینسون بعدها نیز در پژوهش مشترک خود تأکید کردند که نهادهای اقتصادی نتیجه فرایندهای انتخاب جمعیاند و این فرایندها تحت تأثیر نهادهای سیاسی و توزیع قدرت قرار دارند.
دو نوع نهاد؛ «فراگیر» و «استخراجی»
هسته نظری کتاب بر یک دوگانه مهم یعنی نهادهای فراگیر در برابر نهادهای استخراجی استوار است. نهادهای فراگیر، فرصت مشارکت اقتصادی را به گروه کوچکی از جامعه محدود نمیکنند. حقوق مالکیت را برای بخش گستردهای از مردم به رسمیت میشناسند، امکان رقابت ایجاد میکنند، زمینه سرمایهگذاری و نوآوری را فراهم میکنند و به افراد اجازه میدهند از ثمره فعالیت اقتصادی خود منتفع شوند. در مقابل، نهادهای استخراجی به گونهای عمل میکنند که منابع، فرصتها و قدرت در اختیار گروه محدودی قرار میگیرد و بخش بزرگی از جامعه امکان مشارکت برابر در اقتصاد را ندارد. در چنین شرایطی، ممکن است رشد اقتصادی هم اتفاق بیفتد، اما این رشد لزوماً گسترده، پایدار و فراگیر نخواهد بود.
در نگاه عجماوغلو و رابینسون، مسئله فقط این نیست که یک کشور چقدر ثروت دارد؛ مسئله این است که ساختار توزیع فرصت و قدرت چگونه است. این تمایز برای فهم اقتصاد رفاه اهمیت زیادی دارد. زیرا رشد اقتصادی و رفاه اجتماعی الزاماً یک چیز نیستند. ممکن است تولید ناخالص داخلی افزایش پیدا کند، سرمایهگذاری انجام شود و حتی ثروت جدید خلق شود، اما اگر بخش بزرگی از مردم از فرصتهای اقتصادی محروم باشند، رشد لزوماً به افزایش رفاه عمومی منجر نمیشود.
چرا نهادهای استخراجی به وجود میآیند؟
اینجا یکی از مهمترین بخشهای نظریه عجماوغلو شکل میگیرد. اگر یک گروه کوچک از قدرت سیاسی برخوردار باشد، چرا باید قواعدی ایجاد کند که قدرت و ثروت را میان تعداد بیشتری از مردم توزیع کند؟
از نگاه نویسندگان، معمولاً چنین انگیزهای وجود ندارد. نخبگان سیاسی و اقتصادی ممکن است از نهادهایی سود ببرند که موقعیت آنها را حفظ میکند. بنابراین اگر ایجاد رقابت، گسترش حقوق مالکیت یا ورود گروههای جدید به اقتصاد، قدرت آنها را تهدید کند، ممکن است در برابر این تغییرات مقاومت کنند. در اینجا یک چرخه شکل میگیرد. قدرت سیاسی متمرکز منجر به تولید نهادهای اقتصادی محدود کننده میشود و نهادهای اقتصادی محدودکننده نیز ثروت را در دستان خود متمرکز میکنند. در نهایت چنین چرخه یا فرآیندی منجر به تقویت قدرت گروه مسلط و باز تولید همان نهادها میشود. به همین دلیل، مسئله توسعه از نظر عجماوغلو فقط «انتخاب سیاست اقتصادی درست» نیست. حتی بهترین سیاست اقتصادی نیز اگر در ساختار سیاسی نامناسب اجرا شود، ممکن است نتواند نتیجه مورد انتظار را ایجاد کند.
خود عجماوغلو و رابینسون نیز در مقالهای درباره رابطه اقتصاد و سیاست هشدار دادهاند که تحلیل سیاستهای اقتصادی بدون توجه به پیامدهای سیاسی آنها میتواند گمراهکننده باشد؛ زیرا یک سیاست اقتصادی علاوه بر اثر مستقیم اقتصادی، ممکن است توازن قدرت سیاسی آینده را نیز تغییر دهد.
چرا نخبگان با نوآوری مخالف میشوند؟
شاید یکی از جذابترین استدلالهای کتاب همین باشد. در نگاه اول، انتظار داریم همه صاحبان قدرت از رشد اقتصادی و فناوری استقبال کنند. اما همیشه چنین نیست. فناوری جدید میتواند برندگان و بازندگان جدیدی ایجاد کند. ورود یک فناوری تازه ممکن است یک صنعت قدیمی را از بین ببرد، موقعیت انحصاری یک گروه را متزلزل کند یا به بازیگران تازهای اجازه ورود به اقتصاد بدهد. بنابراین ممکن است گروهی که از وضع موجود سود میبرد، با فناوری یا تغییر اقتصادی مخالفت کند؛ نه لزوماً به این دلیل که با رشد اقتصادی مخالف است، بلکه چون رشد جدید میتواند قدرت او را از بین ببرد.
عجماوغلو و رابینسون این مسئله را با مفهوم «تخریب خلاق» نیز پیوند میدهند. فناوری جدید بخشی از فعالیتهای قدیمی را از بین میبرد و در عین حال فرصتهای تازهای ایجاد میکند. اگر نخبگان قدرت کافی برای جلوگیری از این روند داشته باشند، ممکن است جامعه را از نوآوری محروم کنند. بنابراین در نظریه آنها، نوآوری فقط یک موضوع فنی نیست؛ یک موضوع سیاسی هم هست.
از کره شمالی و جنوبی تا شهر دوپارهای به نام «نوگالس»
عجماوغلو و رابینسون برای توضیح نظریه خود به سراغ مثالهای تاریخی و جغرافیایی متعددی میروند. یکی از مشهورترین مثالها، کره شمالی و کره جنوبی است. دو جامعه با گذشته تاریخی، زبان و فرهنگ مشترک، پس از تقسیم شبهجزیره در مسیرهای بسیار متفاوتی قرار گرفتند. نویسندگان استدلال میکنند که تفاوت در ساختارهای نهادی دو کشور، بخش مهمی از توضیح این واگرایی است. مثال مشهور دیگر، نوگالس است؛ شهری که مرز آمریکا و مکزیک آن را به دو بخش تقسیم کرده و شامل نوگالس آریزونا در آمریکا و نوگالس در مکزیک است. نویسندگان استدلال میکنند که نزدیکی جغرافیایی و شباهتهای تاریخی این دو منطقه باعث میشود نتوان تفاوت اقتصادی آنها را صرفاً با جغرافیا توضیح داد؛ تفاوت در محیط نهادی دو طرف مرز برای آنها اهمیت بیشتری دارد. نویسندگان مثالهای دیگری نیز بررسی میکنند؛ از تاریخ اروپا و انقلاب صنعتی گرفته تا استعمار و تحولات سیاسی در نقاط مختلف جهان. هدف تمام این مثالها یک چیز است؛ نشان دادن این که تغییر قواعد بازی میتواند مسیر بلندمدت اقتصاد را تغییر دهد.
نقاط عطف تاریخ
اما اگر نهادها چنین اهمیتی دارند، آیا سرنوشت کشورها برای همیشه تعیین شده است؟
پاسخ عجماوغلو و رابینسون منفی است. آنها از مفهوم «نقاط عطف» یا Critical Junctures استفاده میکنند؛ دورههایی که یک جنگ، انقلاب، بحران، تحول فناورانه، تغییر سیاسی یا شوک بزرگ میتواند مسیر نهادی یک جامعه را تغییر دهد. در چنین لحظاتی، تفاوتهای نهادی که شاید در شرایط عادی کوچک به نظر برسند، میتوانند به تفاوتهای بزرگی در مسیر توسعه منجر شوند. آنها برای نمونه به انقلاب ۱۶۸۸ در بریتانیا اشاره میکنند و آن را یکی از نقاط عطف تاریخی مهم در شکلگیری نهادهای سیاسی محدودکننده قدرت سلطنت و تقویت مسیر نهادی متفاوتی میدانند.
از این منظر، تاریخ شبیه یک مسیر از پیش تعیینشده نیست. اما انتخابها نیز در خلأ صورت نمیگیرند. نهادهای موجود بر انتخابهای بعدی اثر میگذارند و انتخابهای بعدی میتوانند همان نهادها را تقویت یا تضعیف کنند. به همین دلیل، عجماوغلو و رابینسون از دو چرخه سخن میگویند. چرخهای که نهادهای فراگیر را تقویت میکند و چرخهای که نهادهای استخراجی را بازتولید میکند.
چرخهای که فقر را بازتولید میکند
نهادهای استخراجی فقط باعث توزیع نامتوازن ثروت نمیشوند؛ مشکل بزرگتر این است که میتوانند خودشان را بازتولید کنند. گروهی که از ساختار موجود سود میبرد، منابع کافی برای حفظ آن در اختیار دارد. ثروت به قدرت سیاسی تبدیل میشود و قدرت سیاسی نیز به حفظ همان ساختار اقتصادی کمک میکند. در نتیجه، کشور در یک دور باطل گرفتار میشود. تمرکز قدرت در دست یک گروه محدود منجر به محدود شدن فرصت های اقتصادی و در نهایت تمرکز ثروت می شود و همین موضوع قدرت بیشتری برای گروه مسلط ایجاد می کند و این بار دیگر منجر به محدود تر شدن فرصت های اقتصادی می شود. در نقطه مقابل، نهادهای فراگیر میتوانند یک چرخه مثبت بسازند. گسترش فرصت اقتصادی به مشارکت بیشتر منجر میشود، مشارکت بیشتر قدرت را توزیع میکند و توزیع قدرت به تقویت نهادهای فراگیر کمک میکند. پژوهش مشترک عجماوغلو و رابینسون نیز بر همین ارتباط دوسویه میان نهادهای سیاسی و اقتصادی تأکید دارد.
آیا هر رشد اقتصادی در نهادهای استخراجی ناممکن است؟
این یکی از نکات مهم کتاب است که گاهی در بحثهای عمومی درباره عجماوغلو نادیده گرفته میشود. استدلال نویسندگان این نیست که کشورهای دارای نهادهای استخراجی هیچگاه رشد نمیکنند. آنها معتقدند چنین کشورهایی میتوانند دورههایی از رشد سریع را تجربه کنند؛ بهخصوص زمانی که منابعی برای بسیج اقتصادی وجود دارد یا فناوریهای موجود قابل تقلید و استفاده هستند.
اما مشکل در پایداری این رشد و توانایی اقتصاد برای نوآوری مستمر ظاهر میشود.
یک حکومت میتواند برای مدتی سرمایهگذاری گسترده انجام دهد، منابع را بسیج کند و رشد ایجاد کند؛ اما اگر نهادهای اقتصادی مانع رقابت و نوآوری گسترده شوند، ادامه مسیر دشوارتر خواهد شد. در بررسی علمی کتاب نیز همین نکته برجسته شده که نویسندگان میان رشد موقت در نظامهای استخراجی و رشد پایدار مبتنی بر نوآوری تفاوت میگذارند. این تمایز در بحث امروز درباره توسعه بسیار مهم است. رشد اقتصادی با کیفیت نهادی و پایداری رشد یکی نیست.
آیا عجماوغلو همهچیز را توضیح میدهد؟
اینجا باید از تحسین کتاب فاصله گرفت. چرا ملتها شکست میخورند؟ کتابی تأثیرگذار است، اما نظریه آن منتقدانی نیز دارد. برخی پژوهشگران معتقدند عجماوغلو و رابینسون نقش نهادها را بیش از اندازه به یک متغیر اصلی تقلیل میدهند و در برخی نمونههای تاریخی، شواهد ارائهشده بیشتر روایی و موردی است تا یک آزمون جامع و کمی. یک نقد منتشرشده در مجله بینالمللی تاریخ اجتماعی International Review of Social History نیز بر همین موضوع تأکید میکند و میپرسد آیا میتوان تفاوتهای پیچیده توسعه جهانی را عمدتاً به یک توضیح نهادی فروکاست؟
نقد دیگر این است که نهادهای فراگیر لزوماً به معنای برابری درآمدی نیستند. یک کشور ممکن است نهادهای نسبتاً فراگیر داشته باشد و همزمان با نابرابری قابل توجه روبهرو باشد. منتقدان همچنین بر این نکته تأکید کردهاند که در شکلگیری نهادها، جنبشهای اجتماعی، گروههای ذینفع، احزاب و تعارضهای اجتماعی نقش پیچیدهتری دارند که در روایت ساده دوگانه «فراگیر ـ استخراجی» همیشه بهطور کامل دیده نمیشود.
البته این نقدها از اهمیت کتاب کم نمیکنند؛ بلکه نشان میدهند نظریه عجماوغلو را بهتر است چارچوبی قدرتمند برای تحلیل توسعه بدانیم، نه توضیحی که بتواند تمام تجربههای تاریخی کشورها را بهتنهایی توضیح دهد.
مساله مهم برای اقتصاد رفاه
شاید مهمترین دلیل برای خواندن چرا ملتها شکست میخورند؟ این باشد که کتاب تعریف ما از «مسئله اقتصادی» را تغییر میدهد. در نگاه سنتی ممکن است بپرسیم چگونه سرمایهگذاری را افزایش دهیم؟ چگونه رشد اقتصادی را بیشتر کنیم؟ چگونه بهرهوری را بالا ببریم؟ چگونه تولید را افزایش دهیم؟ اما عجماوغلو یک مرحله عقبتر میرود و میپرسد چه کسی از این رشد منتفع میشود؟ چه کسی مالک منابع است؟ چه کسی امکان ورود به بازار را دارد؟ چه کسی قواعد بازار را تعیین میکند؟ چه کسانی از حمایت قانونی برخوردارند؟ آیا نوآوری فرصت جدیدی برای بخش بزرگی از جامعه ایجاد میکند یا موقعیت گروههای مسلط را تقویت میکند؟ و در نهایت این که آیا مردم میتوانند در تغییر قواعد اقتصادی و سیاسی نقش داشته باشند؟
اینجاست که نظریه عجماوغلو به ادبیات رفاه اجتماعی نزدیک میشود. مسئله رفاه صرفاً اندازه کیک اقتصادی نیست؛ نحوه مشارکت مردم در تولید و توزیع فرصتها و نتایج این کیک نیز اهمیت دارد. البته از این گزاره نمیتوان نتیجه گرفت که هر سیاست بازتوزیعی یا هر مداخله دولتی الزاماً نهاد فراگیر ایجاد میکند. حتی دولت میتواند خودش به بخشی از ساختار استخراجی تبدیل شود. در چارچوب عجماوغلو، آنچه اهمیت دارد صرفاً «بزرگ یا کوچک بودن دولت» نیست؛ بلکه توانایی دولت، محدودیتهای قدرت، حاکمیت قانون و گستردگی مشارکت اجتماعی در کنار یکدیگر اهمیت دارند. این نکته بعدها در کتاب راه باریک آزادی پررنگتر شد؛ جایی که عجماوغلو و رابینسون رابطه میان دولت قدرتمند و جامعه قدرتمند را برای شکلگیری آزادی بررسی میکنند.
درس کتاب برای کشورهای در حال توسعه چیست؟
یکی از جذابترین جنبههای چرا ملتها شکست میخورند؟ این است که توسعه را صرفاً پروژهای برای افزایش سرمایه و واردات فناوری نمیبیند. از این منظر، اگر نهادی وجود نداشته باشد که از حقوق مالکیت محافظت کند، رقابت را تضمین کند، امکان ورود بازیگران جدید را بدهد و قدرت گروههای مسلط را محدود کند، حتی سرمایهگذاری و فناوری نیز ممکن است نتوانند تمام ظرفیت خود را آزاد کنند. این نگاه البته به معنای بیاهمیت بودن سیاستهای اقتصادی نیست؛ بلکه میگوید سیاست اقتصادی در بستر قدرت سیاسی اجرا میشود. برای همین است که دو کشور میتوانند یک نسخه مشابه از اصلاحات اقتصادی را اجرا کنند اما نتایج متفاوتی بگیرند. تفاوت ممکن است در خود نسخه نباشد؛ در نهادی باشد که نسخه را اجرا میکند.
کتابی درباره اقتصاد یا درباره قدرت؟
در نهایت، شاید بتوان گفت چرا ملتها شکست میخورند؟ بیش از آن که کتابی درباره فقر باشد، کتابی درباره قدرت است. فقر در این کتاب معلول نهایی است؛ مسئله بنیادیتر، نحوه سازماندهی قدرت و شکلگیری قواعد اقتصادی است. عجماوغلو و رابینسون میخواهند نشان دهند ملتها صرفاً به دلیل کمبود منابع، آموزش یا فناوری فقیر نمیشوند. آنها در بسیاری از موارد در نتیجه ساختارهایی فقیر میشوند که فرصت را محدود، رقابت را مهار و ثروت را در دایرهای کوچک متمرکز میکنند اما اهمیت واقعی کتاب شاید در این پرسش نهایی باشد که اگر نهادها سرنوشت اقتصاد را شکل میدهند، چه کسی نهادها را تغییر میدهد؟
پاسخ عجماوغلو ساده نیست. تغییر نهادی معمولاً نتیجه یک تصمیم فنی از سوی اقتصاددانان نیست؛ حاصل کشمکش میان گروههای مختلف، تغییر توازن قدرت، بحرانها، نقاط عطف تاریخی و گاهی تغییرات فناورانه است. به همین دلیل، چرا ملتها شکست میخورند؟ را میتوان تلاشی برای عبور از این پرسش قدیمی که چرا برخی کشورها فقیرند دانست. حتی باید پرسش های عمیق تری را مطرح کرد. چرا برخی جوامع قواعدی میسازند که فرصت و قدرت را میان گروههای بیشتری توزیع میکند و برخی دیگر قواعدی میسازند که همان فرصت و قدرت را در اختیار گروهی محدود نگه میدارد؟ پاسخ به این پرسش، برای فهم توسعه اقتصادی اهمیت دارد؛ اما برای فهم رفاه، نابرابری و آینده جوامع اهمیت بیشتری پیدا میکند.
منابع:
۱. عجماوغلو، دارون و جیمز ای. رابینسون، «چرا ملتها شکست میخورند؟؛ ریشههای قدرت، ثروت و فقر»، ترجمه محسن میردامادی و محمدحسین نعیمیپور، نشر روزنه.
۲. عجماوغلو، دارون و جیمز ای. رابینسون، «ریشههای اقتصادی دیکتاتوری و دموکراسی»، ترجمه جعفر خیرخواهان و علی سرزعیم، انتشارات کویر.
۳. عجماوغلو، دارون و جیمز ای. رابینسون، «راه باریک آزادی»، ترجمه سیدعلیرضا بهشتیشیرازی و جعفر خیرخواهان، نشر روزنه.
۴. عجماوغلو، دارون و جیمز ای. رابینسون، «نهادهای سیاسی و توسعه تطبیقی»، مقاله پژوهشی، مؤسسه ملی پژوهشهای اقتصادی آمریکا (NBER).
۵. مقاله نقد و بررسی کتاب «چرا ملتها شکست میخورند؟»، مجله ادبیات اقتصادی (Journal of Economic Literature)، انجمن اقتصادی آمریکا.
۶. دانشکده اقتصاد مؤسسه فناوری ماساچوست (MIT)، صفحه دارون عجماوغلو و آثار پژوهشی او.