صدای بلند قربانی؛ دفاعیۀ تاریخی شنل میلر در برابر متجاوزش
روایتی از شب تعرض، نبرد با سیستم قضایی و عبور از برچسب قربانی مست
قلمرو رفاه| در ژوئن ۲۰۱۶، در دادگاهی در کالیفرنیا، زنی جوان روبهروی مردی ایستاد که به تعرض جنسی به او محکوم شده بود و متنی را خواند که خیلی زود مرزهای آن دادگاه را درنوردید. دفاعیۀ شنل میلر ــ که آن زمان با نام مستعار «امیلی دو» شناخته میشد ــ نهفقط شرحی از یک شب خشونت در ژانویۀ ۲۰۱۵، بلکه روایتی بیپرده و تکاندهنده از تجربۀ «قربانیشدن دوباره» در نظام قضایی بود؛ سیستمی که به بهانۀ مراقبت از «آیندۀ درخشان» متجاوز، حکم به سبکیِ شش ماه حبس داد. این نامه که میلیونها بار خوانده شد و بازتابی جهانی یافت، به مانیفستی علیه فرهنگ تجاوز بدل شد. این سند نهتنها شرم را از شانۀ قربانی بازستاند و به سمت متجاوز بازگرداند، بلکه تعریف جامعه از «عدالت» و «رضایت» را برای همیشه دگرگون کرد. این متن، فریادِ زنی است که تصمیم گرفت به جای «قربانی ماندن»، روایتگرِ حقیقت باشد. آنچه در ادامه میآید، ترجمۀ کامل همان دفاعیۀ تاریخی است؛ سندی که ثابت کرد کلامِ یک زن، وقتی به حقیقت آراسته شود، میتواند ساختارهای ناعادلانه را به لرزه درآورد.
نیما م. اشرفی| به گفتۀ یک قاضی، شناگر سابق دانشگاه استنفورد که به یک زن بیهوش تعرض جنسی کرده بود، به شش ماه حبس محکوم شد، زیرا مجازات طولانیتر «تأثیر مخربی بر او» میگذاشت. روز پنجشنبه در جلسۀ صدور حکم، قربانی نامهای[1] را برایش خواند که در آن «تأثیر مخرب»[2] این تعرض بر خودش را توصیف میکرد.
شبی در ژانویۀ ۲۰۱۵ دو دانشجوی تحصیلات تکمیلی دانشگاه استنفورد که با دوچرخه از محوطۀ دانشگاه میگذشتند، متوجه یک دانشجوی سال اولی شدند که پشت سطل زباله روی یک زنِ بیهوش و نیمهبرهنه افتاده و بدنش را بهشدت به او میکوبد. ماه مارس امسال، هیئتمنصفهای در کالیفرنیا این دانشجوی سابق، یعنی براک اَلن ترنرِ بیستساله را در سه فقره تعرض جنسی گناهکار شناخت. ترنر با حداکثر ۱۴ سال حبس در زندان ایالتی مواجه بود. با این حال روز پنجشنبه او تنها به شش ماه حبس تعلیقی در زندان محلی محکوم شد.[4] قاضی گفت بیم آن را دارد که مجازات طولانیتر «تأثیر شدیدی» بر ترنر بگذارد، شناگر قهرمانی که زمانی آرزوی رقابت در المپیک را در سر داشت و در طول محاکمه بارها به این نکته اشاره شد.
روز پنجشنبه قربانیِ ترنر مستقیماً او را خطاب قرار داد و با ذکر جزئیات، تأثیر مخرب اعمال او بر زندگیاش را شرح داد، از همان شبی که متوجه شد در حالت بیهوشی مورد تعرض یک فرد غریبه قرار گرفته، تا روند طاقتفرسای دادگاهی که در آن، وکلای ترنر ادعا میکردند او با میل و اشتیاق به این کار رضایت داده است.
این زن که اکنون ۲۳ ساله است، به سایت خبری بازفید گفت به خاطر این حکم «ارفاقی» سرخورده شده و خشمگین است که ترنر همچنان تعرض جنسی به او را انکار میکند.
او گفت: «حتی اگر این حکم سبک باشد، امیدوارم باعث بیداری مردم بشود. میخواهم قاضی بداند که او جرقۀ آتشی را روشن کرده است. این اتفاق، بیش از هر چیز، دلیلی است برای آنکه همۀ ما صدایمان را رساتر کنیم.»
او متن اظهارات خود را، که در ادامه نسخۀ کامل آن آمده، در اختیار «اخبار بازفید» قرار داد.
عالیجناب، اگر اجازه بفرمایید مایلم در بخش عمدۀ اظهاراتم مستقیماً متهم را خطاب قرار بدهم.
تو من را نمیشناسی، ولی داخل بدنم بودهای و برای همین است که ما امروز اینجا هستیم. هفدهم ژانویۀ ۲۰۱۵، شنبهشب آرامی را در خانه میگذراندم. پدرم شام درست کرد و من پشت میز، کنار خواهر کوچکم که برای تعطیلات آخر هفته پیش ما آمده بود، نشستم. من تماموقت کار میکردم و کمکم وقت خوابم شده بود. برنامهام این بود که در خانه بمانم، کمی تلویزیون تماشا کنم و کتاب بخوانم، و خواهرم با دوستانش به مهمانی برود. اما بعد با خودم گفتم همین یک شب را دارم که با خواهرم وقت بگذرانم و کار بهتری هم که برای انجام دادن ندارم، پس چرا به مهمانی نروم؟ یک مهمانی مسخره در فاصلۀ دهدقیقهای خانهام برپا شده؛ میروم مثل خلوچلها میرقصم و خواهر کوچکم را خجالتزده میکنم. سر راه رفتن به مهمانی، به شوخی میگفتم لابد پسرهای دورۀ لیسانس هنوز ارتودنسی دندان دارند. خواهرم هم من را دست میانداخت که چرا مثل کتابدارها با ژاکت بافتنی کرمرنگ به مهمانی انجمن برادری دانشگاه میروم. به خودم لقب «مامانبزرگ» داده بودم، چون میدانستم از همۀ آدمهای آنجا بزرگترم. با صورتم اداواطوارهای مسخره درمیآوردم، حالت تدافعیام را کنار گذاشته بودم، و پشت هم و با فاصلۀ کم مشروب خوردم، بدون آنکه متوجه باشم ظرفیت بدنم از زمان کالج تا حالا چقدر پایین آمده.
اتفاق بعدی که به یاد میآورم این بود که توی راهرو روی برانکارد بودم. پشت دستها و آرنجم خونِ خشکشده و باندپیچی بود. با خودم فکر کردم شاید زمین خوردهام و توی یکی از دفاتر دانشگاه هستم. خیلی آرام بودم و به این فکر میکردم که خواهرم کجاست. مأمور پلیس برایم توضیح داد که مورد تعرض قرار گرفتهام. باز هم آرام ماندم، چون مطمئن بودم من را اشتباه گرفته. من که هیچکس را در آن مهمانی نمیشناختم. وقتی بالاخره اجازه پیدا کردم دستشویی بروم، شلوار عاریهای بیمارستان را که به من داده بودند پایین کشیدم، خواستم لباس زیرم را هم پایین بکشم، اما چیزی احساس نکردم. هنوز هم حس انگشتم را به یاد دارم که پوستم را لمس کرد و به چیزی بند نشد. پایین را نگاه کردم و چیزی ندیدم. آن تکه پارچۀ نازک، تنها حائل میان واژن من و هر چیز دیگری ناپدید شده بود؛ همهچیزِ درونم در سکوت فرو رفت. هنوز هم کلمهای برای توصیف آن احساس ندارم. برای اینکه بتوانم به نفس کشیدن ادامه بدهم، با خودم فکر کردم شاید پلیسها برای جمعآوری مدرک آن را با قیچی بریدهاند.
بعد حس کردم برگهای سوزنی کاج پشت گردنم را خراش میدهند و از لابهلای موهایم بیرون کشیدمشان. با خودم گفتم لابد از درخت روی سرم افتادهاند. ذهنم داشت درونم را متقاعد میکرد از هم نپاشد. چون تمام وجودم داشت فریاد میزد: کمکم کن، کمکم کن.
با پتویی که دور خودم پیچیده بودم، پاکشان از اتاقی به اتاق دیگر رفتم. برگهای سوزنی کاج پشت سرم روی زمین میریخت و در هر اتاقی که مینشستم، کپۀ کوچکی از آنها به جا میگذاشتم. از من خواستند برگههایی را امضا کنم که رویشان نوشته شده بود «قربانی تجاوز» و تازه آنجا بود که با خودم فکر کردم نکند واقعاً اتفاقی افتاده. لباسهایم را ضبط کردند، برهنه ایستاده بودم و پرستارها خطکشی را کنار خراشیدگیهای متعدد بدنم نگه میداشتند و از آنها عکس میانداختند. هر سه تلاش کردیم برگهای سوزنی کاج را با شانه از موهایم بیرون بکشیم؛ شش دست با هم کار میکردند تا یک پاکت کاغذی پر شود. برای آرام کردنم میگفتند چیزی نیست، فقط خار و خاشاکه، خار و خاشاک. چندین سواب نمونهبرداری وارد واژن و مقعدم کردند، سوزنهایی برای تزریق، قرصها، و دوربین نیکونی که مستقیماً به سمت پاهای بازشدهام نشانه رفته بود. ابزارهای بلند و نوکتیزی شبیه منقار درونم فرو بردند و واژنم را به رنگ آبیِ سردی آغشته کردند تا خراشیدگیها را بررسی کنند.
بعد از چند ساعت که این روند ادامه داشت، اجازه دادند دوش بگیرم. زیر جریان آب ایستادم، بدنم را برانداز کردم و به این نتیجه رسیدم که دیگر بدنم را نمیخواهم. از بدنم وحشت داشتم، نمیدانستم چه چیزی واردش شده، آلوده شده یا نه، و چه کسی به آن دست زده. دلم میخواست بدنم را مثل ژاکت از تنم دربیاورم و همراه بقیۀ چیزها در بیمارستان جا بگذارم.
صبح همان روز، تنها چیزی که به من گفتند این بود که پشت یک سطل زبالۀ بزرگ پیدایم کردهاند، احتمالاً توسط یک غریبه دخول صورت گرفته، و باید دوباره آزمایش اچآیوی بدهم چون نتایج همیشه بلافاصله مشخص نمیشوند. اما فعلاً باید بروم خانه و به زندگی عادیام برگردم. تصور کنید فقط با همین اطلاعات دوباره پا به دنیا بگذارید. آنها محکم بغلم کردند و چون اجازه داده بودند فقط گردنبند و کفشهایم را نگه دارم، با سوئیشرت و شلوار گرمکن جدیدی که به من داده بودند، از بیمارستان بیرون آمدم و وارد پارکینگ شدم.
خواهرم دنبالم آمد؛ صورتش خیس اشک و از فرط اندوه در هم فشرده شده بود. بلافاصله بیاختیار خواستم رنجَش را کم کنم. به او لبخند زدم، گفتم «نگاهم کن، من پیشت هستم، خوبم، همهچی خوبه، من پیشت هستم. موهام شسته و تمیزه، عجیبترین شامپو رو به من دادند، آروم باش و نگاهم کن. این شلوار و گرمکن مسخرۀ جدید رو ببین، شبیه معلم ورزش شدهام، بیا بریم خانه، بریم یه چیزی بخوریم.» او نمیدانست زیر این لباس ورزشی، پوستم پر از خراش و باندپیچی است، واژنم دردناک و ملتهب است و به خاطر آنهمه معاینه و دستکاری به رنگ تیره و عجیبی درآمده، لباس زیرم سر جایش نیست و من آنقدر تهیام که دیگر نای حرف زدن ندارم. نمیدانست من هم ترسیدهام، من هم در هم شکستهام. آن روز در راه خانه، خواهر کوچکم ساعتها در سکوت من را در آغوش گرفت.
دوستپسرم از ماجرا خبر نداشت، اما همان روز تماس گرفت و گفت «دیشب خیلی نگرانت بودم، من رو ترسوندی، به سلامت رسیدی خونه؟» وحشت کرده بودم. همان موقع بود که تازه فهمیدم آن شب وقتی از خود بیخود شدم با او تماس گرفتم، یک پیام صوتی نامفهوم گذاشتم و حتی تلفنی با هم حرف زدیم، اما آنقدر نامفهوم حرف میزدم که خیلی نگرانم شده بود و مدام به من میگفت بروم و خواهرم را پیدا کنم. دوباره از من پرسید: «دیشب چی شد؟ به سلامت رسیدی خونه؟» گفتم بله، و قطع کردم تا گریه کنم.
آمادگیاش را نداشتم به دوستپسرم یا پدر و مادرم بگویم که راستش ممکن است پشت یک سطل زباله به من تجاوز شده باشد، اما نمیدانم توسط چه کسی، کِی یا چطور. اگر به آنها میگفتم، ترس را در چهرهشان میدیدم و ترس خودم دهبرابر میشد، پس وانمود کردم هیچکدام از اینها واقعی نیست.
سعی کردم آن اتفاق را از ذهنم بیرون کنم، اما آنقدر برایم سنگین بود که نه حرف میزدم، نه غذا میخوردم، نه میخوابیدم و نه با کسی ارتباطی داشتم. بعد از کار، با ماشین جای خلوتی پیدا میکردم تا بروم آنجا جیغ بکشم. نه حرف میزدم، نه غذا میخوردم، نه میخوابیدم، نه با کسی ارتباطی داشتم، و از کسانی که بیشتر از همه دوستشان داشتم فاصله گرفتم. بیش از یک هفته پس از حادثه، هیچ تماس یا خبر جدیدی دربارۀ آن شب یا بلایی که سرم آمده بود دریافت نکردم. تنها نشانهای که ثابت میکرد این ماجرا فقط یک کابوس نبوده، همان لباس گرمکن بیمارستان توی کشوی اتاقم بود.
یک روز سر کار بودم و داشتم با گوشی اخبار را بالا و پایین میکردم که به مقالهای برخوردم. در آن مقاله برای اولین بار خواندم و فهمیدم که بیهوش پیدایم کرده بودند، با موهای ژولیده، گردنبند بلندی که دور گردنم پیچیده شده بود، سینهبندی که از لباسم بیرون کشیده شده بود، لباسی که از روی شانههایم پایین آمده و تا بالای کمرم آمده بود، تا زیر پوتینهایم کاملاً برهنه بودم، پاهایم از هم باز بود و بهوسیلۀ یک شیء خارجی توسط کسی که نمیشناختم، مورد تجاوز قرار گرفته بودم. اینطور بود که فهمیدم چه به سرم آمده، پشت میزم، در حال خواندن اخبار در محل کار. همزمان با تمام مردم دنیا فهمیدم چه به سرم آمده. آنجا بود که معنای برگهای سوزنی کاج توی موهایم را فهمیدم؛ از درخت نیفتاده بودند. او لباس زیرم را درآورده بود، انگشتهایش درونم بود. من حتی این شخص را نمیشناسم. هنوز هم این شخص را نمیشناسم. وقتی این چیزها را دربارۀ خودم خواندم، با خودم گفتم این من نیستم، این من نیستم. نمیتوانستم هیچکدام از این اطلاعات را هضم یا قبول کنم. نمیتوانستم تصور کنم خانوادهام این چیزها را توی اینترنت بخوانند. به خواندن ادامه دادم. در پاراگراف بعدی، چیزی را خواندم که هرگز نمیبخشم؛ خواندم که به گفتۀ او، من از این کار خوشم آمده بود. خوشم آمده بود! باز هم میگویم، برای بیان این احساسات کلمهای پیدا نمیکنم.
مثل این است که مقالهای بخوانید دربارۀ ماشینی که تصادف کرده و لهشده توی گودالی پیدا شده. اما شاید آن ماشین از تصادف لذت برده باشد! شاید ماشینِ دیگر قصد نداشته به آن برخورد کند، فقط خواسته تلنگر کوچکی به آن بزند. ماشینها همیشه تصادف میکنند، مردم همیشه حواسشان جمع نیست، واقعاً میشود گفت مقصر کیست؟
و در انتهای مقاله بعد از آنکه از جزئیات زنندۀ تجاوز جنسی به خودم مطلع شدم، زمانهای شنای او فهرست شده بود. «او در حالی پیدا شده بود که نفس میکشید اما واکنشی نداشت و لباس زیرش با فاصلۀ پانزدهسانتیمتری از شکمِ برهنهاش افتاده بود و خودش در وضعیت جنینی مچاله شده بود. در ضمن آن پسر شناگر بسیار ماهری است.» اگر قرار به این کارهاست، رکورد دوی یک مایل من را هم اضافه کنید. من در آشپزی مهارت دارم، آن را بنویسید، گمان کنم آخر مقاله جایی است که فعالیتهای فوقبرنامهات را فهرست میکنی تا روی تمام آن اتفاقات تهوعآور سرپوش بگذاری.
شبی که خبر منتشر شد، والدینم را نشاندم و بهشان گفتم که به من تعرض شده، گفتم اخبار را نگاه نکنند چون ناراحتکننده است، فقط بدانند که من خوبم، پیششان هستم و حالم خوب است. اما وسط حرفهایم مادرم مجبور شد من را بغل کند، چون دیگر نمیتوانستم روی پاهایم بایستم.
شب بعد از حادثه، او گفته بود اسم من را نمیدانسته، گفته بود حتی نمیتواند چهرهام را از میان بقیۀ آدمها تشخیص بدهد، به هیچ گفتوگویی بین ما اشاره نکرده بود، هیچ حرفی، فقط رقص و بوسه. «رقصیدن» واژۀ قشنگی است؛ با بشکن زدن و چرخیدن بود، یا فقط چسبیدن بدنها به یکدیگر در اتاقی شلوغ؟ نمیدانم «بوسیدن» هم فقط فشردن ناشیانۀ صورتهایمان بوده؟ وقتی کارآگاه از او پرسید قصد داشته من را به خوابگاهش ببرد، گفت نه. وقتی کارآگاه پرسید چطور از پشت سطل زباله سر درآوردیم، گفت نمیداند. او اعتراف کرد در آن مهمانی دختران دیگری را هم بوسیده که یکی از آنها خواهر خودم بود که او را هل داده و از خودش دور کرده. او اعتراف کرد میخواسته کسی را تور کند. من آهوی زخمی گله بودم، کاملاً تنها و آسیبپذیر، به لحاظ جسمانی توانی برای دفاع از خودم نداشتم و اینطور شد که من را انتخاب کرد. گاهی فکر میکنم اگر به مهمانی نرفته بودم، این اتفاق هرگز نمیافتاد. اما بعد فهمیدم که میافتاد، اما برای شخصی دیگر. تو تازه اول دورۀ چهارسالهای بودی که در آن مهمانیها و دختران مست بهراحتی دردسترست بودند و اگر قدم اولت این بوده، همان بهتر که نتوانستی ادامه بدهی. شب بعد از حادثه، او گفته بود فکر کرده من خوشم آمده، چون پشتش را مالیدهام. مالش پشت!
هرگز اشاره نکرد من رضایتم را اعلام کرده باشم، حتی نگفت کلمهای با هم حرف زده باشیم، فقط گفت مالش پشت. یک روز از طریق اخبار رسانهها فهمیدم باسن و واژنم در ملأ عام کاملاً در معرض دید بوده، سینههایم دستمالی شده، انگشتهایش به همراه برگهای سوزنی کاج و خاشاک بهزور داخل بدنم فرو رفته، پوست برهنه و سرم روی زمین پشت سطل زباله کشیده میشده، در حالی که یک دانشجوی سالاولیِ تحریکشده روی تن نیمهبرهنه و بیهوشم تلمبه میزده. اما من چیزی یادم نمیآید، پس چطور ثابت کنم از این کار خوشم نیامده؟
فکر میکردم محال است کار به دادگاه بکشد؛ شاهدانی وجود داشتند، داخل بدنم خاک پیدا شده بود، او فرار کرده اما گیر افتاده بود. با خودم گفتم اتهامش را میپذیرد، رسماً عذرخواهی میکند و هر دو به زندگیمان برمیگردیم. در عوض به گوشم رساندند او یک وکیل حاذق، شاهدان متخصص و کارآگاهان خصوصی استخدام کرده تا سعی کنند جزئیاتی از زندگی خصوصیام پیدا کنند و علیه خودم به کار ببرند، در داستانم حفرههایی پیدا کنند تا من و خواهرم را بیاعتبار جلوه بدهند، نشان بدهند این تعرض جنسی در واقع سوءتفاهم بوده. گفتند او قرار است به هر دری بزند تا دنیا را متقاعد کند که صرفاً دچار سوءتفاهم شده.
نهتنها به من گفتند مورد تعرض قرار گرفتهام، بلکه گفتند چون چیزی به یاد نمیآورم، از نظر حقوقی نمیتوانم ثابت کنم این اتفاق ناخواسته بوده. و این موضوع من را به هم ریخت، به من ضربه زد و چیزی نمانده بود از هم بپاشم. این غمانگیزترین نوع سردرگمی است که به تو بگویند در ملأ عام مورد تعرض قرار گرفتهای و چیزی نمانده بود به تو تجاوز شود، اما هنوز نمیدانیم این کار از نظر قانونی «تعرض» محسوب میشود یا نه. مجبور شدم یک سال آزگار بجنگم تا نشان بدهم یک جای کار میلنگد.
وقتی به من گفتند خودم را برای احتمال باختمان در دادگاه آماده کنم، گفتم نمیتوانم برای چنین چیزی آماده بشوم. او از همان لحظهای که چشمهایم را باز کردم، گناهکار بود. هیچکس نمیتواند با حرف زدن من را متقاعد کند رنجی که او به من تحمیل کرد واقعیت ندارد. بدتر از همه، به من هشدار داده بودند حالا که فهمیده چیزی به خاطر نمیآوری، این فرصت را پیدا میکند که روایت ماجرا را به دلخواه خودش ببافد. میتواند هر چه دلش میخواهد بگوید و هیچکس هم نمیتواند با آن مخالفت کند. من هیچ قدرتی نداشتم، هیچ صدایی نداشتم، بیدفاع بودم. فراموشی من قرار بود علیه خودم استفاده شود. شهادت من ضعیف و ناقص بود و طوری به من القا شده بود که باور کنم شاید حضور و شهادتم برای پیروز شدن در این پرونده کافی نباشد. وکیلش مدام به هیئتمنصفه یادآوری میکرد تنها کسی که میتوانیم حرفش را باور کنیم براک است، چون آن دختر چیزی به یاد نمیآورد. آن حس استیصال ویرانگر بود.
بهجای اینکه برای التیام وقت بگذارم، وقتم را صرف این میکردم که آن شب را با جزئیات زجرآورش به یاد بیاورم تا برای سؤالات وکیل آماده شوم، سؤالاتی که قرار بود تهاجمی و پرخاشگرانه باشند و طوری طراحی شوند که من را از مسیر منحرف کنند، باعث شوند حرفهای خودم و خواهرم را نقض کنم، و با لحن و بیانی پرسیده شوند که جوابهایم را دستکاری کنند. وکیلش بهجای اینکه بگوید «متوجه هیچ خراشیدگیای شدید؟» میگفت «شما متوجه هیچ خراشیدگیای نشدید، درسته؟» این یک بازی استراتژیک بود، انگار میشد با فریبکاری، شأن و ارزش انسانیام را از من سلب کنند. تعرض جنسی کاملاً واضح بود، اما من در دادگاه نشسته بودم و به سؤالاتی از این دست جواب میدادم:
چند سالته؟ وزنت چقدره؟ اون روز چی خوردی؟ خب، شام چی خوردی؟ کی شام درست کرد؟ همراه شام چیزی نوشیدی؟ نه؟ حتی آب هم نخوردی؟ کِی نوشیدی؟ چقدر نوشیدی؟ از چه ظرفی نوشیدی؟ کی نوشیدنی رو بهت داد؟ معمولاً چقدر مینوشی؟ کی تو رو به این مهمونی رسوند؟ چه ساعتی؟ دقیقاً کجا؟ چی پوشیده بودی؟ چرا خواستی به این مهمونی بری؟ وقتی رسیدی چی کار کردی؟ مطمئنی این کار رو کردی؟ خب چه ساعتی این کار رو کردی؟ این پیامک یعنی چی؟ به کی پیامک میدادی؟ کِی ادرار کردی؟ کجا ادرار کردی؟ با کی بیرون ادرار کردی؟ وقتی خواهرت زنگ زد گوشیات سایلنت بود؟ یادت هست سایلنتش کرده باشی؟ واقعاً؟ چون باید بگم توی صفحۀ ۵۳ گفتی گوشیات سایلنت نبوده. دوران کالج مشروب میخوردی؟ گفتی خیلی اهل مهمونی رفتن بودی؟ چند بار از شدت مستی بیهوش شدی؟ توی مهمونیهای انجمنهای برادری شرکت میکردی؟ رابطهات با دوستپسرت جدیه؟ باهاش رابطۀ جنسی داری؟ از کِی با هم آشنا شدید؟ تا به حال خیانت کردی؟ سابقۀ خیانت داری؟ منظورت چی بود وقتی گفتی میخواستی بهش پاداش بدی؟ یادت هست چه ساعتی بیدار شدی؟ ژاکتت تنت بود؟ ژاکتت چه رنگی بود؟ چیز دیگهای از اون شب یادت میاد؟ نه؟ بسیار خب، پس میذاریم براک جاهای خالی رو پر کنه.
با رگباری از سؤالات جهتدار و موشکافانه بمبارانم کردند، سؤالاتی که زندگی شخصی، زندگی عاشقانه، گذشته و زندگی خانوادگیام را کالبدشکافی میکرد، سؤالات ابلهانهای که جزئیات بیاهمیت را روی هم تلنبار میکرد تا بلکه برای این آدم بهانهای بتراشند، همان کسی که قبل از آنکه حتی به خودش زحمت پرسیدن اسمم را بدهد، نیمهبرهنهام کرده بود. بعد از یک تعرض فیزیکی، حالا با سؤالاتی مورد تعرض قرار میگرفتم که با هدف حمله به من طراحی شده بودند، برای اینکه بگویند «ببینید حرفهاش با هم جور درنمیاد، عقلش پارهسنگ برداشته، عملاً الکلیه، احتمالاً خودش دلش میخواسته پسره رو تور کنه، خب پسره هم که ورزشکاره، هر دو تا هم که مست بودند، اصلاً هر چی، چیزهایی هم که از بیمارستان یادش میاد مربوط به بعد از ماجراست و چرا باید روشون حساب کرد، براک چیزهای زیادی برای از دست دادن داره و الان شرایط خیلی سختی رو میگذرونه.»
و بعد نوبت به شهادت دادن او رسید و من آنجا فهمیدم «دوباره قربانی شدن» یعنی چه. میخواهم به شما یادآوری کنم که شب بعد از حادثه او گفته بود اصلاً قصد نداشته من را به خوابگاهش ببرد. گفته بود نمیداند چرا ما پشت سطل زباله بودیم. گفته بود چون حالش خوب نبوده بلند شده برود که یکدفعه عدهای دنبالش کردند و به او حملهور شدند. تا اینکه فهمید من چیزی به یاد نمیآورم.
بنابراین یک سال بعد، همانطور که پیشبینی میشد، صحبتهای جدیدی مطرح شد. براک داستان عجیب و جدیدی سر هم کرده بود که بیشتر شبیه رمانهای نوجوانانۀ بدقلم بود، پر از بوسه و رقص دستدردست و عاشقانه روی زمین ولو شدن، و از همه مهمتر اینکه در این داستان جدید، ناگهان پای رضایت به میان آمد. یک سال پس از حادثه، یادش افتاده بود «آهان، راستی اون در واقع به همهچیز جواب مثبت داده بود، پس…»
او گفت از من پرسیده بود دلم میخواهد برقصم یا نه. ظاهراً من گفته بودم بله. پرسیده بود میخواهم به خوابگاهش بروم، گفته بودم بله. بعد پرسیده بود میتواند انگشتش را داخلم کند و من گفته بودم بله. اکثر پسرها نمیپرسند «میتونم انگشتم رو داخلت کنم؟» معمولاً همهچیز سیر طبیعی خودش را طی میکند و با رضایت طرفین پیش میرود، نه با پرسشوپاسخ. اما از قرار معلوم من اجازۀ تام داده بودم! پس او تبرئه است. حتی در داستان ساختگی خودش هم من فقط سه کلمه گفته بودم: بله، بله، بله؛ آن هم پیش از آنکه من را نیمهبرهنه روی زمین بیندازد. جهت اطلاعتان برای دفعات بعد: اگر شک دارید یک دختر در وضعیتی هست که بتواند رضایت بدهد، ببینید اصلاً میتواند یک جملۀ کامل به زبان بیاورد یا نه. تو حتی این کار را هم نکردی. فقط ردیف کردن چند کلمۀ معنادار و منسجم. همین. کجای این ماجرا سوءتفاهم بود؟ این عقل سلیم است، شرافت انسانی است.
طبق گفتۀ او، تنها دلیلی که ما روی زمین افتاده بودیم این بود که من زمین خوردم. توجه: اگر دختری زمین میخورد، کمکش کنید بلند شود. اگر آنقدر مست است که حتی نمیتواند راه برود و زمین میخورد، روی او سوار نشوید، رویش تلمبه نزنید، لباس زیرش را درنیاورید و دستتان را داخل واژنش نکنید. اگر دختری زمین خورد، کمکش کنید بلند شود. اگر روی پیراهنش ژاکت پوشیده است، آن را درنیاورید تا سینههایش را لمس کنید. شاید سردش است، شاید به همین دلیل است که ژاکت پوشیده.
در ادامۀ داستان، دو سوئدی دوچرخهسوار به تو نزدیک شدند و تو فرار کردی. وقتی روی تو پریدند و زمینت زدند، چرا نگفتی «صبر کنید! همهچی مرتبه، برید از خودش بپرسید، همونجاست، خودش بهتون میگه»؟ منظورم این است که تو تازه از من رضایت گرفته بودی، مگر نه؟ من بهوش بودم، مگر نه؟ وقتی پلیس رسید و از آن «سوئدی خبیث» که تو را زمین زده بود بازجویی کرد، او به خاطر چیزهایی که دیده بود آنقدر گریه کرد که زبانش بند آمده بود.
وکیلت بارها تأکید کرده که «خب، ما دقیقاً نمیدانیم او کی بیهوش شد.» حق با شماست، شاید همچنان پلک میزدم و هنوز کاملاً شل و بیحرکت نشده بودم. اما مسئله اصلاً این نبود. خیلی قبل از اینکه روی زمین بیفتم، آنقدر مست بودم که نمیتوانستم انگلیسی حرف بزنم، آنقدر مست بودم که نمیتوانستم رضایت بدهم. از همان اولش هم کسی حق نداشت به من دست بزند. براک اظهار داشت «در هیچ مقطعی ندیدم او واکنشی نشان ندهد. اگر هر لحظه احساس میکردم واکنشی نشان نمیدهد، بلافاصله دست میکشیدم.» مسئله اینجاست؛ اگر برنامهات این بود که فقط وقتی دست بکشی که من دیگر واکنشی نشان ندهم، پس هنوز هم چیزی نفهمیدهای. تازه حتی وقتی بیهوش شدم هم دست نکشیدی! یک نفر دیگر وادارت کرد. دو پسر دوچرخهسوار در تاریکی متوجه شدند تکان نمیخورم و مجبور شدند روی تو بپرند و زمینت بزنند. آن وقت تو که روی من بودی چطور متوجه این موضوع نشدی؟
گفتی [اگر میدانستی] دست میکشیدی و کمک میخواستی. این حرف را میزنی، اما میخواهم قدمبهقدم توضیح بدهی چطور میخواستی کمکم کنی، موبهمو برایم تشریحش کن. میخواهم بدانم اگر آن «سوئدیهای خبیث» پیدایم نمیکردند، آن شب چطور پیش میرفت. از تو میپرسم: لباس زیرم را از روی چکمههایم دوباره پایم میکردی؟ گردنبندی را که دور گردنم گره خورده بود باز میکردی؟ پاهایم را جفت میکردی و رویم را میپوشاندی؟ برگهای سوزنی کاج را از لای موهایم بیرون میکشیدی؟ میپرسیدی خراشیدگیهای روی گردن و باسنم درد میکنند؟ بعدش میرفتی یکی از دوستانت را پیدا میکردی و میگفتی «کمک کن آن دختر را ببریم یک جای گرمونرم»؟ وقتی به این فکر میکنم که اگر آن دو نفر سر نمیرسیدند چه اتفاقی ممکن بود بیفتد، خواب به چشمهایم نمیآید. چه بلایی سرم میآمد؟ این همان چیزی است که هرگز جواب قانعکنندهای برایش نخواهی داشت، همان چیزی که حتی بعد از یک سال هم نمیتوانی توجیهش کنی.
علاوه بر تمام اینها، او ادعا کرد که من بعد از یک دقیقه دخول با انگشت به ارگاسم رسیدهام. پرستار گفت در اندام تناسلی من خراشیدگی، پارگی و خاک وجود داشته. اینها مربوط به قبل از ارگاسمم بود یا بعدش؟
اینکه در جایگاه قسم بخوری و به همۀ ما اعلام کنی که بله من خودم میخواستم، بله من اجازه دادم، و اینکه تو قربانیِ واقعی این ماجرا هستی که به دلایلی نامعلوم هدف حملۀ آن سوئدیها قرار گرفتهای، منزجرکننده است، جنونآمیز است، خودخواهانه است، مخرب است. همین رنج کشیدن بهتنهایی بس است. اما اینکه یک نفر با بیرحمی تمام تلاش کند از سنگینی و اعتبار این رنج بکاهد، درد دیگری است.
خانوادهام مجبور شدند عکسهایی را ببینند که در آنها سرم به برانکاردی پر از برگهای سوزنی کاج بسته شده بود، بدنم با چشمان بسته روی خاک افتاده بود، موهایم آشفته بود، دستوپایم درهمپیچیده و لباسم بالا رفته بود. و حتی بعد از آن، خانوادهام مجبور بودند به حرفهای وکیلت گوش بدهند که میگفت عکسها مربوط به بعد از واقعه است و میتوانیم نادیدهشان بگیریم! میگفت بله، پرستارش تأیید کرده داخل بدنش قرمزی و خراشیدگی وجود دارد و آسیب شدیدی به اندام تناسلیاش وارد شده، اما خب وقتی با انگشت به کسی دخول میکنی همین میشود، موکلش هم که از قبل به این کار اعتراف کرده. خانوادهام مجبور بودند حرفهای وکیلت را بشنوند که سعی میکرد تصویری از من بسازد شبیه چهرۀ دختران افسارگسیختۀ مست، انگار این موضوع به نحوی ثابت میکند حقم بود چنین بلایی سرم بیاید. مجبور بودند بشنوند که میگوید صدای من پشت تلفن مست به نظر میرسید چون دختر خنگی هستم و آن هم طرز حرف زدن مسخرۀ خودم است. بشنوند که میگوید من در پیام صوتیام گفتهام به دوستپسرم «پاداش» میدهم و همهمان میدانیم منظورم چه بوده. به تو اطمینان میدهم برنامۀ پاداشدهی من قابل انتقال به غیر نیست، بهخصوص به هر مرد بینامونشانی که نزدیکم شود.
او در طول دادگاه آسیب جبرانناپذیری به من و خانوادهام وارد کرده و ما در سکوت نشستیم و گوش دادیم که چطور داستان آن شب را برای خودش سرهم میکند. اما در نهایت، اظهارات بیاساس او و منطق تحریفشدۀ وکیلش هیچکس را فریب نداد. حقیقت پیروز شد، حقیقت خودش گویای همه چیز بود.
تو مجرمی. دوازده عضو هیئتمنصفه تو را در سه فقره جرم جنایی، بدون هیچ شک و شبهۀ منطقی، مجرم شناختند؛ این یعنی دوازده رأی برای هر فقره، سیوشش «بله» در تأیید مجرم بودن تو، یعنی تأیید صددرصدی و قاطع مجرمیت تو. من هم با خودم فکر کردم بالاخره تمام شد، بالاخره مسئولیت کاری را که کرده میپذیرد، از ته دل عذرخواهی میکند، و هر دویمان از این ماجرا عبور میکنیم و التیام مییابیم. تا اینکه اظهاراتت را خواندم.
اگر امیدواری یکی از اعضای بدنم از شدت خشم از درون متلاشی شود و بمیرم، باید بگویم تقریباً به آن نقطه رسیدهام. خیلی به هدفت نزدیک شدهای. این داستانِ دیگری از آن «همآغوشیهای گذرای مستی دوران کالج با تصمیمگیری اشتباه» نیست. تعرض حادثه نیست. انگار هنوز هم متوجه نیستی. انگار هنوز هم دچار سوءتفاهمی. حالا بخشهایی از اظهارات متهم را میخوانم و به آنها پاسخ میدهم.
تو گفتی «چون مست بودم نمیتوانستم بهترین تصمیمها را بگیرم، او هم همینطور.»
الکل بهانۀ خوبی نیست. آیا عاملی دخیل در ماجرا بوده؟ بله. اما الکل نبود که لباسهایم را درآورد، الکل نبود که به من انگشت فرو کرد، الکل نبود که وقتی تقریباً هیچ لباسی به تن نداشتم، باعث شد سرم روی زمین کشیده شود. زیادهروی در نوشیدن اشتباه ناشیانهای بود که به آن معترفم، اما جرم نیست. همۀ حاضران در این اتاق شبی را در زندگیشان گذراندهاند که از زیادهروی در نوشیدن پشیمان شده باشند، یا دستکم یکی از نزدیکانشان را میشناسند که چنین شبی را تجربه کرده و پشیمان شده باشد. پشیمانی از نوشیدن با پشیمانی از تعرض جنسی یکی نیست. هر دوی ما مست بودیم؛ تفاوت در این است که من شلوار و لباس زیرت را درنیاوردم، به تو دستدرازی نکردم و پا به فرار نگذاشتم. تفاوت در این است.
تو گفتی «اگر میخواستم با او آشنا بشوم، باید بهجای آنکه از او بخواهم با من به اتاقم بیاید، شمارهاش را میگرفتم.» من از این عصبانی نیستم که شمارهام را نخواستی. حتی اگر من را میشناختی هم دلم نمیخواست در چنین وضعیتی قرار بگیرم. دوستپسر خودم هم من را میشناسد، اما اگر از من میخواست پشت سطل زباله انگشتش را در بدنم فرو کند، به او سیلی میزدم. هیچ دختری نمیخواهد در چنین موقعیتی باشد. هیچ کس. برایم هم مهم نیست شماره تلفنشان را داشته باشی یا نه.
تو گفتی «منِ احمق فکر میکردم انجام کاری که بقیه در اطرافم میکردند، یعنی نوشیدن، ایرادی ندارد. اشتباه فکر کردم.» باز هم میگویم، اشتباه تو نوشیدن نبود. همۀ آدمهای اطرافت که در حال تعرض جنسی به من نبودند. اشتباهت این بود کاری را کردی که هیچکس دیگر انجام نمیداد، یعنی فشار دادن آلت آختهات از روی شلوار به بدن برهنه و بیدفاع من که در نقطهای تاریک پنهان شده بود، جایی که دیگر شرکتکنندگان در مهمانی نمیتوانستند من را ببینند یا از من محافظت کنند، و حتی خواهر خودم هم نمیتوانست پیدایم کند. مزهمزه کردن ویسکی جرم تو نیست. پایین کشیدن و دور انداختن لباسزیرم مثل پوست شکلات برای فروکردن انگشتت در بدنم؛ اینجا بود که راه را اشتباه رفتی. نمیدانم چرا هنوز دارم این چیزها را توضیح میدهم.
تو گفتی «در طول محاکمه اصلاً دلم نمیخواست او را قربانی حملات دادگاه کنم. این فقط کار وکیلم و روش او برای پیشبرد پرونده بود.» وکیل تو سپر بلای تو نیست، او نمایندۀ توست. آیا وکیلت حرفهای بهتآور، خشمبرانگیز و تحقیرآمیزی زد؟ قطعاً. او گفت تو نعوظ داشتی، چون هوا سرد بوده.
تو گفتی در حال راهاندازی برنامهای برای دانشآموزان دبیرستانی و دانشجویان هستی تا از تجربۀ خودت حرف بزنی و «علیه فرهنگ مصرف الکل در محیط دانشگاه و بیبندوباری جنسی همراه با آن صحبت کنی.» فرهنگ مصرف الکل در دانشگاه! این همان چیزی است که داریم علیهش حرف میزنیم؟ فکر میکنی این همان چیزی است که من یک سال اخیر برایش جنگیدهام؟ نه آگاهیبخشی دربارۀ تعرض جنسی یا تجاوز در دانشگاه، نه یادگیری تشخیص رضایت در رابطۀ جنسی، بلکه فرهنگ مصرف الکل در دانشگاه! اصلاً مرگ بر جک دنیلز. مرگ بر اسکای ودکا. اگر میخواهی با آدمها دربارۀ مصرف الکل حرف بزنی، برو به یکی از جلسات انجمن الکلیهای گمنام. اصلاً میفهمی داشتن مشکل سوءمصرف الکل فرق دارد با نوشیدن الکل و بعد تلاش برای برقراری اجباری رابطۀ جنسی با یک نفر؟ به مردان یاد بده چطور به زنان احترام بگذارند، نه اینکه کمتر الکل بنوشند. فرهنگ مصرف الکل و بیبندوباری جنسی همراه با آن! «همراه با آن»! انگار عارضۀ جانبیاش باشد، مثل سیبزمینی سرخکردهای که کنار سفارش غذایت میآورند. اصلاً بیبندوباری اینجا چه صیغهای است؟ من تیتری در اخبار نمیبینم که نوشته باشد «براک ترنر، مجرم به دلیل نوشیدن بیشازحد الکل و بیبندوباری جنسی همراه با آن». تعرض جنسی در محیط دانشگاه. این باید اسلاید اول پاورپوینت تو باشد. خاطرت جمع، اگر موضوع صحبتت را اصلاح نکنی، به هر مدرسهای که بروی سایهبهسایه دنبالت میآیم و بلافاصله بعد از تو، خودم سخنرانیات را تکمیل میکنم.
و در آخر گفتی «میخواهم به مردم نشان بدهم که یک شب مستی میتواند یک زندگی را نابود کند.» یک زندگی، فقط یک زندگی، زندگی خودت؛ زندگی من را فراموش کردی. بگذار جملهات را برایت اصلاح کنم: «میخواهم به مردم نشان دهم که یک شب مستی میتواند دو زندگی را نابود کند.» تو و من. تو علتی، من معلول. تو من را با خودت به این جهنم کشاندی و بارها و بارها من را به دل آن شب پرتاب کردی. تو کاخ آرزوهای هر دویمان را بر سرمان خراب کردی، من درست همان لحظهای که تو فروپاشیدی، فروریختم. اگر فکر میکنی من قسر دررفتم، جان سالم به دربردم، و امروز در حالی که تو داری بزرگترین ضربه را میخوری من سوار بر اسب سمت غروب آفتاب میروم، سخت در اشتباهی. هیچکس در این ماجرا برنده نیست. همۀ ما ویران شدیم، همۀ ما در تلاش بودیم از میان اینهمه رنج معنایی پیدا کنیم. آسیب تو ملموس و عینی بود؛ تو از عنوانهای قهرمانیات، مدارک تحصیلیات و حق تحصیلت محروم شدی. آسیب من ولی درونی بود، نادیدنی، من آن را با خودم حمل میکنم. تو ارزش، حریم خصوصی، نیرو، زمان، امنیت، صمیمیت، اعتمادبهنفس، و صدای خودم را از من گرفتی؛ تا همین امروز.
میدانی، یکی از وجوه اشتراک ما این است که هر دو نمیتوانستیم صبحها از خواب بیدار بشویم. من با رنج بیگانه نیستم. تو از من یک قربانی ساختی. نام من در روزنامهها «زن مست فاقد هوشیاری» بود، همین ده هجای ناقابل. مدتی باور کرده بودم تمام هویتم همین است. مجبور شدم به خودم فشار بیاورم تا نام واقعیام، هویتم را دوباره یاد بگیرم. دوباره یاد بگیرم که من فقط این نیستم. من فقط یک قربانی مست در یک مهمانی انجمن برادری که پشت سطل زباله پیدا شده نیستم، در حالی که تو شناگر تراز اول آمریکایی از یک دانشگاه برتر هستی، بیگناه تا زمان اثبات جرم، با آیندهای که کاملاً در گرو این پرونده است. من انسانی هستم که برای همیشه آسیب دیده، زندگیام بیش از یک سال متوقف شده، به انتظار نشسته بودم تا ببینم اصلاً ارزشی برای کسی دارم یا نه.
استقلال، نشاط ذاتی، ملاطفت و سبک زندگی باثباتی که از آن لذت میبردم چنان مختل شد که دیگر قابلشناسایی نیست. من به آدمی منزوی، خشمگین، خودسرزنشگر، خسته، زودرنج و توخالی تبدیل شدم. انزوا گاهی غیرقابلتحمل میشد. تو هم نمیتوانی زندگیای را که قبل از آن شب داشتم به من برگردانی. تو نگران آبروی بربادرفتهات هستی و من هر شب چند قاشق توی یخچال میگذاشتم تا وقتی بیدار میشدم و چشمهایم از گریه پف کرده بود، آنها را روی چشمهایم بگذارم تا ورمشان بخوابد و بتوانم جایی را ببینم. هر روز صبح با یک ساعت تأخیر سر کار میرفتم، بهانهای میآوردم تا بروم توی راهپلهها گریه کنم؛ میتوانم بهترین جاهای گریه کردن در آن ساختمان را به تو نشان بدهم، جاهایی که هیچکس صدایت را نمیشنود. این رنج آنقدر طاقتفرسا بود که مجبور شدم جزئیات زندگی خصوصیام را برای رئیسم توضیح بدهم تا بداند چرا دارم استعفا میدهم. به زمان نیاز داشتم، چون ادامۀ روزمرگی غیرممکن بود. از پساندازم استفاده کردم تا به دورترین نقطۀ ممکن پناه ببرم. سر کار تماموقت نرفتم، چون میدانستم در آینده باید چندین هفته برای جلسات استماع و دادگاه که مدام برنامهشان عوض میشد، مرخصی بگیرم. زندگی من بیش از یک سال به حالت تعلیق درآمد، شیرازۀ زندگیام از هم پاشیده بود.
شبها نمیتوانم تنها بخوابم مگر اینکه چراغی روشن باشد، درست مثل بچههای پنجساله، چون توی کابوسهایم میبینم کسی دارد بدنم را لمس میکند و نمیتوانم بیدار شوم؛ کارم به جایی رسیده بود که بیدار میماندم تا خورشید طلوع کند و آنقدر احساس امنیت بکنم که بتوانم بخوابم. سه ماه تمام ساعت شش صبح به تختخواب میرفتم.
زمانی به استقلالم میبالیدم، اما حالا میترسم شبها پیادهروی بروم، یا در جمعهای دوستانهای حاضر شوم که در آنها مشروب مینوشند و من قاعدتاً باید در آنها احساس راحتی کنم. من به موجودی بهشدت وابسته تبدیل شدهام که همیشه باید در کنار کسی باشد، دوستپسرم باید کنارم بایستد، کنارم بخوابد و از من محافظت کند. خجالتآور است که اینقدر احساس ضعف میکنم، اینقدر با ترسولرز در زندگی قدم برمیدارم، همیشه حالت تدافعی دارم، آمادهام از خودم دفاع کنم، آمادهام از کوره دربروم.
تو اصلاً نمیدانی چقدر جان کندم تا بخشهایی از وجودم را که هنوز هم ضعیفاند، از نو بسازم. هشت ماه طول کشید تا بتوانم دربارۀ اتفاقی که افتاد حتی حرف بزنم. دیگر نمیتوانستم با دوستانم و آدمهای دوروبرم ارتباط برقرار کنم. هر بار که دوستپسرم یا خانوادهام حرفش را پیش میکشیدند، سرشان فریاد میزدم. تو هیچوقت نگذاشتی بلایی را که به سرم آمد فراموش کنم. در انتهای جلسات استماع و محاکمه آنقدر خسته بودم که نای حرف زدن نداشتم. وقتی دادگاه را ترک میکردم بیرمق و ساکت بودم. به خانه میرفتم، گوشیام را خاموش میکردم و روزها لب از لب باز نمیکردم. تو برایم بلیت سفر به سیارهای را خریدی که در آن کاملاً تنها زندگی میکردم. هر بار گزارش جدیدی منتشر میشد، با این وهم و هراس سر میکردم که نکند تمام اهالی شهرم باخبر شوند و من را بهعنوان دختری که به او تعرض شده بشناسند. من ترحم هیچکس را نمیخواستم و هنوز دارم تمرین میکنم «قربانی بودن» را بهعنوان بخشی از هویتم بپذیرم. در شهر خودم را هم برایم به مکانی ناامن و عذابآور تبدیل کردی.
تو نمیتوانی شبهای بیخوابیام را به من برگردانی. وقتی فیلمی تماشا میکنم و میبینم زنی آسیب میبیند، در هم میشکنم و بیاختیار هقهق میکنم و اگر بخواهم خوشبینانه بگویم، این تجربه همدلیام را با سایر قربانیان بیشتر کرده است. از شدت اضطراب وزن کم کردم و وقتی دیگران به لاغر شدنم اشاره میکردند، میگفتم این اواخر زیاد میدوم. وقتهایی بود که اصلاً نمیخواستم کسی به من دست بزند. باید از نو به خودم یادآوری کنم که شکننده نیستم؛ من توانمندم، من انسانی ارزشمندم، و فقط موجودی خشمگین و ضعیف نیستم.
وقتی میبینم خواهر کوچکم زجر میکشد، وقتی نمیتواند به درسهایش برسد، وقتی از شادی محروم شده، وقتی خواب به چشمانش نمیآید، وقتی پشت خط آنقدر گریه میکند که نفسش بالا نمیآید و مدام تکرار میکند ببخش که آن شب تنهایت گذاشتم، ببخش، ببخش، ببخش… وقتی میبینم او بیشتر از تو عذاب وجدان دارد، آنوقت است که تو را نمیبخشم. آن شب با او تماس گرفته بودم تا پیدایش کنم، اما تو زودتر پیدایم کردی. وکیل تو نطق پایانیاش را اینطور شروع کرد: «[خواهرش] گفت حال او خوب است و چه کسی بهتر از خواهرش او را میشناسد؟» خواستی از خواهر خودم علیهم استفاده کنی؟ دستاویزهایتان برای حمله به من آنقدر ضعیف و آنقدر پست بود که آدم از شنیدنش خجالت میکشید. حق نداری پای او را وسط بکشی.
اولاً هرگز نباید این کار را با من میکردی. ثانیاً هرگز نباید وادارم میکردی اینهمه مدت بجنگم تا به تو بگویم که هرگز نباید این کار را با من میکردی. اما حالا به اینجا رسیدهایم. آسیبی وارد شده و هیچکس نمیتواند جبرانش بکند. و حالا هر دوی ما انتخابی پیش رویمان داریم. میتوانیم اجازه بدهیم این اتفاق نابودمان کند، من خشمگین و آسیبدیده بمانم و تو در حال انکار باشی، یا اینکه میتوانیم شجاعانه و مستقیم با آن روبهرو شویم، من رنج را بپذیرم، تو مجازات را بپذیری، و به راهمان ادامه بدهیم.
زندگی تو به پایان نرسیده، دهها سال فرصت پیش رویت داری تا داستان زندگیات را از نو بنویسی. دنیا بزرگ است، خیلی بزرگتر از شهر پالو آلتو و دانشگاه استنفوردش، و تو در این دنیا جایی برای خودت باز خواهی کرد تا بتوانی در آن مفید و خوشحال باشی. اما الان دیگر حق نداری شانه بالا بیندازی و نقش آدمهای گیج و بیخبر را بازی کنی. حق نداری وانمود کنی هیچ نشانۀ هشداردهندهای وجود نداشت. تو به خاطر تعرض به من محکوم شدی، آنهم عامدانه، با اِعمال زور، به لحاظ جنسی، و با سوءنیت مجرمانه، آن وقت تنها چیزی که میتوانی به آن اعتراف کنی مصرف الکل است! دیگر مظلومنمایی نکن که زندگیات نابود شد چون الکل تو را وادار به انجام کارهای بدی کرد. یاد بگیر مسئولیت رفتارت را به گردن بگیری.
حالا میپردازم به مسئلۀ صدور حکم. وقتی گزارش افسر ناظر پرونده را خواندم مات و مبهوت ماندم، خشم تمام وجودم را فرا گرفت که در نهایت فروکش کرد و به اندوهی عمیق بدل شد. اظهارات من آنقدر تقلیل یافتهاند که کاملاً تحریف شده و از بستر اصلیشان خارج شدهاند. من در طول این دادگاه سخت جنگیدم و اجازه نمیدهم نتیجۀ آن به دست افسر ناظری کوچک شمرده شود که سعی کرد وضعیت فعلی و خواستههایم را بر اساس یک مکالمۀ پانزدهدقیقهای ارزیابی کند، مکالمهای که بیشتر آن هم صرف پاسخ دادن به سؤالاتم دربارۀ نظام قضایی شد. شرایط و بستر آن زمان هم مهم است. براک هنوز اظهاراتی صادر نکرده بود و من حرفهایش را نخوانده بودم.
بیش از یک سال است که زندگیام متوقف شده، یک سالِ آکنده از خشم، عذاب و بلاتکلیفی، تا اینکه هیئتمنصفهای از همتایانم حکمی صادر کرد که مهر تأییدی بود بر بیعدالتیهایی که متحمل شده بودم. اگر براک از همان ابتدا به جرم خودش اعتراف میکرد، پشیمان میشد و پیشنهاد توافق میداد، به احترام صداقتش با مجازات سبکتری موافقت میکردم و خدا را شکر میکردم که میتوانیم به زندگیمان ادامه بدهیم. اما در عوض، او ریسک رفتن به دادگاه را به جان خرید، نمک به زخمم پاشید و با کالبدشکافی بیرحمانۀ جزئیات تعرض جنسی و زندگی شخصیام در انظار عمومی، مجبورم کرد تمام آن رنجها را دوباره زندگی کنم. او من و خانوادهام را در ورطۀ یک سال رنج بیدلیل و وصفناپذیر انداخت و حالا باید تاوانش را بدهد: تاوان انکار جرمش، تاوان زیر سؤال بردن رنجهای من، و تاوان اینکه ما را اینهمه مدت برای اجرای عدالت چشمانتظار گذاشت.
به افسر ناظر پرونده گفتم نمیخواهم براک در زندان بپوسد. اما نگفتم حقش نیست پشت میلههای زندان باشد. پیشنهاد افسر ناظر مبنی بر حداکثر یک سال حبس در زندان محلی صرفاً یک «تنبیه نمایشی کودکانه» است، به سخره گرفتن وخامت تعرضهای اوست و توهینی است به من و تمام زنان. این حکم چنین پیامی را مخابره میکند که یک غریبه میتواند بدون رضایت به بدنت دخول کند و در نهایت مشمول مجازاتی کمتر از حداقل تعیینشده در قانون بشود. مجازات تعلیقی باید رد شود. همچنین به افسر ناظر گفتم تنها چیزی که واقعاً میخواستم این بود که براک قضیه را بفهمد، درک کند و به کارهای اشتباهش اعتراف کند.
متأسفانه بعد از خواندن گزارش متهم بهشدت ناامید شدم و احساس میکنم او در نشان دادن پشیمانی صادقانه یا پذیرش مسئولیت رفتارش ناکام مانده است. من به حق او برای برگزاری دادگاه کاملاً احترام گذاشتم، اما حتی پس از آنکه دوازده عضو هیئتمنصفه متفقالقول او را در سه فقره جرم جنایی مقصر شناختند، تنها چیزی که او به آن اعتراف کرده «نوشیدن الکل» است. کسی که نمیتواند مسئولیت کامل اعمالش را بپذیرد مستحق تخفیف در مجازات نیست. اینکه او سعی میکند با پیش کشیدن بحث «بیبندوباری» تجاوز را تقلیل دهد و کمرنگ کند، بهشدت توهینآمیز است. تجاوز ماهیتاً هیچ ارتباطی با بیبندوباری ندارد؛ تجاوز یعنی فقدان رضایت، و این من را عمیقاً میآزارد که او حتی نمیتواند این تفاوت را درک کند.
افسر ناظر این موضوع را لحاظ کرد که متهم جوان است و سابقۀ محکومیت ندارد. به نظر من، او آنقدر بزرگ شده که بداند کارش اشتباه بوده است. در این کشور وقتی هجدهساله میشوید میتوانید به جنگ بروید. وقتی نوزدهساله میشوید، آنقدر بزرگ شدهاید که تاوان اقدام به تجاوز به یک انسان را پس بدهید. او جوان است، اما آنقدر بزرگ شده که عقلش برسد.
از آنجا که این اولین جرم اوست، میتوانم درک کنم که تمایل به ارفاق وسوسهکننده است. ولی جامعۀ ما نمیتواند اولین تعرض جنسی یا تجاوز هر کسی را ببخشد. این اصلاً منطقی نیست. وخامت تجاوز باید بهروشنی تفهیم شود؛ ما نباید فرهنگی بسازیم که القا کند اشتباه بودن تجاوز را باید با آزمونوخطا یاد گرفت. پیامدهای تعرض جنسی باید آنقدر سنگین باشد که افراد، حتی در حالت مستی، آنقدر احساس ترس کنند که عاقلانه رفتار کنند، باید آنقدر سنگین باشد که بازدارندگی ایجاد کند.
افسر ناظر این موضوع را هم در نظر گرفت که او بورسیۀ شنایی را که بهسختی به دست آورده، از دست داده است. اینکه براک چقدر سریع شنا میکند از وخامت بلایی که سر من آمده کم نمیکند و نباید از سنگینی مجازاتش هم بکاهد. اگر یک مجرم فاقد سابقه از طبقهای محروم به سه جرم جنایی متهم میشد و مسئولیت اعمالش را نمیپذیرفت و فقط مستی را بهانه میکرد، مجازاتش چه بود؟ اینکه براک ورزشکاری از یک دانشگاه خصوصی بوده نباید مجوزی برای ارفاق تلقی شود، بلکه باید فرصتی باشد تا این پیام مخابره شود که تعرض جنسی، فارغ از طبقۀ اجتماعی، عملی غیرقانونی است.
افسر ناظر اظهار داشته که این پرونده در مقایسه با سایر جرایم مشابه ممکن است به دلیل میزان مستی متهم، دارای وخامت کمتری تلقی شود. اما برای من کاملاً وخیم و جانکاه بود. این تنها چیزی است که میگویم.
او چه کرده تا نشان بدهد مستحق ارفاق است؟ او فقط بابت نوشیدن الکل عذرخواهی کرده و هنوز کاری را که با من کرد، بهعنوان «تعرض جنسی» نپذیرفته؛ او من را پیوسته و بیامان دوباره و دوباره قربانی کرده. او در سه فقره جرم کیفری سنگین مجرم شناخته شده و وقت آن است که پیامدهای اعمالش را بپذیرد. قرار نیست او بیسروصدا و بهراحتی بخشیده شود.
او تا آخر عمر داغ «مجرم جنسی» را بر پیشانی خواهد داشت. این چیزی نیست که تاریخ انقضا داشته باشد. درست مثل کاری که او با من کرد و منقضی نمیشود، این بعد از گذشت چند سال خودبهخود محو نمیشود. این با من میماند، بخشی از هویتم شده و نحوۀ حضورم در این جهان و شیوۀ زندگیام تا آخر عمرم را تغییر داده.
در پایان، میخواهم تشکر کنم. از همه، از آن انترنی که آن روز صبح وقتی در بیمارستان به هوش آمدم برایم فرنی درست کرد، از افسری که کنارم منتظر ماند، پرستارانی که آرامم کردند، کارآگاهی که به حرفهایم گوش داد و هرگز قضاوتم نکرد، حامیانم که استوار و محکم کنارم ایستادند، درمانگرم که به من آموخت در دل آسیبپذیریام شجاعت پیدا کنم، رئیسم که مهربان بود و شرایطم را درک کرد، پدر و مادر بینظیرم که به من میآموزند رنج را به قدرت تبدیل کنم، مادربزرگم که در تمام این مدت مخفیانه به دادگاه شکلات میآورد تا به دستم برساند، دوستانم که به من یادآوری میکنند شاد باشم، دوستپسرم که صبور و عاشقم است، خواهر شکستناپذیرم که نیمۀ دیگر قلب من است، «آلاله»،[5] اسطورۀ من، که خستگیناپذیر جنگید و هرگز به من شک نکرد. از همۀ کسانی که در این دادگاه حضور داشتند بابت صرف وقت و توجهشان سپاسگزارم. ممنونم از دختران سراسر کشور که برای دادستانم کارتپستال فرستادند تا به دستم برسد، غریبههای بیشماری که نگرانم بودند و به من اهمیت دادند.
و از همه مهمتر، ممنونم از آن دو مردی که نجاتم دادند، کسانی که هنوز آنها را از نزدیک ندیدهام. من شبها با نقاشی دو دوچرخهای که کشیدهام و بالای تختم چسباندهام به خواب میروم تا به خودم یادآوری کنم که این داستان قهرمانهایی هم دارد، که ما آدمها هوای همدیگر را داریم. شناختن تمام این آدمها و حس کردن حمایت و عشقشان چیزی است که هرگز فراموش نخواهم کرد.
و در پایان، خطاب به تمام دختران دنیا: من کنارتان هستم. شبهایی که احساس تنهایی میکنید، من کنارتان هستم. وقتی دیگران به شما شک میکنند یا نادیدهتان میگیرند، من کنارتان هستم. من هر روز به خاطر شما جنگیدم. پس هرگز دست از مبارزه برندارید، من به شما باور دارم. همانطور که اَن لِماتِ[6] نویسنده روزگاری نوشت: «فانوسهای دریایی برای نجات قایقها دور جزیره دواندوان نمیچرخند، آنها فقط سر جایشان میایستند و نور میتابانند.» من نمیتوانم تمام قایقها را نجات بدهم، اما امیدوارم با حرفهای امروزم ذرهای نور به وجودتان تابیده باشد، به این باور کوچک رسیده باشید که کسی نمیتواند صدای شما را خاموش کند، به رضایتی کوچک دست یافته باشید از اینکه عدالت اجرا شد، به اطمینانخاطری کوچک از اینکه داریم این مسیر را به پیش میرویم، و به این یقین بسیار بسیار بزرگ رسیده باشید که شما مهم هستید. بیهیچ شکی شما دستنیافتنی هستید، شما زیبا هستید، باید قدرتان را بدانند و به شما احترام بگذارند؛ بیچونوچرا، هر دقیقه از هر روز. شما قدرتمند هستید و هیچکس نمیتواند این قدرت را از شما بگیرد.
خطاب به تمام دختران دنیا میگویم: من کنارتان هستم. ممنونم.
[1]. این نامه ابتدا بهصورت کاملاً ناشناس و تحت نام مستعار «امیلی دو» (Emily Doe) در فضای اینترنت منتشر و در مدت کوتاهی میلیونها بار خوانده شد. هویت واقعی این زن تا سال ۲۰۱۹ پنهان ماند تا اینکه او سرانجام تصمیم گرفت سکوتش را بشکند و با نام واقعی خود یعنی «شنل میلر» (Chanel Miller) به جهان معرفی شود. او داستان مقاومت و بازیابی هویتش را در کتاب تحسینشدهی «نامم را بدان» (Know My Name) منتشر کرد.
[2]. این عبارت دقیقاً نقلقولی از قاضی پرونده (آرون پرسکی) است که مجازات بسیار سبکی برای متجاوز در نظر گرفت تا آیندهی او خراب نشود. این حکم در آمریکا خشم عمومی گستردهای برانگیخت و در نهایت منجر به برکناری این قاضی از طریق رأیگیری عمومی شد. قربانی در این نامه از همین عبارت استفاده میکند تا بهطعنه و با درد، تأثیرات ویرانگر این اتفاق را بر زندگی خودش (که نادیده گرفته شده بود) نشان دهد.
[3]. BuzzFeed News: رسانهای که اولین بار متن کامل این نامه را در سال ۲۰۱۶ منتشر کرد. انتشار این نامه موج عظیمی در رسانهها و شبکههای اجتماعی ایجاد کرد و یکی از لحظات کلیدی در جنبشهای حمایت از قربانیان تجاوز جنسی در آمریکا محسوب میشود.
[4]. در نظام قضایی ایالات متحده، تفاوت حقوقی و نمادین بسیار بزرگی بین این دو وجود دارد. زندان ایالتی مختص جرایم سنگین با احکام بالای یک سال است و شرایط بسیار سختتری دارد. در مقابل، زندان کانتی محلی برای جرایم سبکتر و احکام زیر یک سال است. تنزل مجازات ترنر از «حداکثر ۱۴ سال زندان ایالتی» به «۶ ماه زندان محلی» نشاندهندهی چشمپوشی بیسابقهی نظام قضایی به نفع مجرم بود.
[5]. آلاله کیانارثی (Alaleh Kianerci) معاون دادستان ناحیهی سانتا کلارا است که مسئولیت پیگرد قانونی و اثبات جرم براک ترنر را در این پرونده بر عهده داشت.
[6]. Anne Lamott: نویسنده، رماننویس و فعال سیاسی آمریکایی است. او بیشتر به خاطر آثار غیرداستانی و خودزندگینامهایاش معروف است که با چاشنی طنز، صداقت و پرداختن به موضوعاتی چون افسردگی، اعتیاد، مسیحیت و تابآوری شناخته میشود.