تلۀ بقا؛ چرا برای پسانداز کردن باید پولدار بود؟
چگونه توصیههای مالی طبقۀ متوسط در مواجهه با واقعیت «اثر دومینویی فقر» رنگ میبازد؟
قلمرو رفاه| این متن برگرفته از کتاب بخورونمیر: زندگی در آمریکای «گلیم خودت را از آب بیرون بکش» نوشتهٔ لیندا تیرادو است. تیرادو در این جستار بیپرده توضیح میدهد که چرا فقر فقط کمبود پول نیست، بلکه گرفتاری در چرخهٔ بحرانهای پیاپی است، چرخهای که در آن، یک خرابی کوچک، یک روز بیماری یا یکبار تأخیر در پرداخت، میتواند شغل و خانه و ثبات زندگی را با خود ببرد.
آرزو نجفی| یکبار سر چند صد دلار وانتم را از دست دادم. ماشینم را یدککش برده بود و وقتی به شرکت زنگ زدم گفتند برای آزادکردنش باید چند صد دلار بدهم. من چند صد دلار نداشتم. پس گفتم فلان روز حقوق میگیرم و آن وقت دوباره تماس میگیرم.
آن چند روز واقعاً مصیبت بود. فصل بارندگی بود و مجبور شدم پیاده سرکار بروم، یعنی روزی نُه کیلومتر یا بیشتر به قدمشمار خیالیام اضافه شد. راستش تقصیر خودم بود که ماشینم را برده بودند، کم هم خودم را سرزنش نکردم. بالاخره روز پرداخت حقوق رسید و وقتی رفتم ماشینم را پس بگیرم، گفتند حالا بیش از هزار دلار بدهکارم، چیزی نزدیک سه برابر حقوقم. روزی چند صد دلار هم هزینهٔ پارکینگ و انبارداری میگرفتند. گفتم من چنین پولی ندارم، هیچ راهی هم برای جور کردنش ندارم. گفتند چند ماه وقت دارم تا پول را جور کنم، البته همراه با هزینهٔ انبارداریِ تمام مدتی که طول میکشد تا ماشین را پس بگیرم، وگرنه با طیب خاطر ماشینم را میفروشند و البته اگر از فروشش چیزی بیشتر از بدهیام نصیبشان شود، مازادش را پس میدهند. آن موقع دو تا کار داشتم. هر دو پارهوقت. هیچکدام روزی صد دلار هم نمیدادند. آخرش کارهایم را از دست دادم. شوهرم هم همینطور. نمیتوانستیم بهموقع از نقطهٔ الف به نقطهٔ ب برسیم و یکبار عرقریزان و با تأخیر رسیدیم سرکار. کارمان را که از ما گرفتند، آخرش خانهمان را هم از دست دادیم.
عجیب است چیزهایی که برای من بحران تمامعیارند، برای آدمهای پولدار فقط یک دردسر جزئیاند. هر چیزی میتواند باعث شود خانهات را از دست بدهی، چون هر مشکل پیشبینینشدهای که از راه برسد (و همیشه هم میرسد) میتواند آن سازوکار دومینوییِ مسخره را راه بیندازد.
یکبار خانهام را از دست دادم؛ چون همخانهام آنفلوانزای خیلی بدی گرفت و شک داشتیم شاید چیز بدتری باشد، چون خوب نمیشد و انگار تمامی نداشت؛ او نتوانست برود سرکار، من هم نمیتوانستم سهم اجارهاش را بدهم. یکبار دیگر به این خاطر بود که ماشینم خراب شد و نتوانستم بروم سرکار. یکبار هم شرکت برای اینکه هزینهٔ پرداخت حقوق را تا آخر ماه کم کند، یک هفته مرخصی بدون حقوق به من داد. یکبار یخچالم خراب شد و نتوانستم صاحبخانه را مجبور کنم درستش کند، پس فقط بلند شدم و رفتم. همینطور آن دفعه که توی آپارتمانی که پول آب و برق و گاز روی اجاره بود، قبض گاز یک هفته پرداخت نشده بود و نتیجهاش شد دوش آب یخ و اجاقی که کار نمیکرد. برای همین است که ما اینهمه اسبابکشی میکنیم. از این چیزها پیش میآید.
اغلب با آدمهای فقیر طوری برخورد میکنند که انگار اساساً در ادارهٔ زندگیشان عرضه ندارند، چون زندگی ما همینقدر بیثبات به نظر میرسد. یعنی فرض بر این نیست بیثباتی ما بهخاطر فقر است؛ بلکه فقیر هستیم؛ چون بیثباتیم. پس بیایید فقط دربارهٔ این حرف بزنیم که وقتی هیچ پشتوانهٔ مالیای نداری، چقدر محال است نگذاری زندگی از کنترل خارج شود و بیایید دربارهٔ این هم حرف بزنیم که توصیههای مالی معمولاً فقط به درد کسانی میخورد که از اولش پولی توی جیبشان دارند.
یکبار کتابی خواندم دربارهٔ فقرا، نوشتهٔ کسی از طبقهٔ متوسط که پر بود از توصیههای واقعی برای پساندازکردن خُردهریزها و از این حرفها. همهٔ توصیهها فوقالعادهاند: عمده بخرید، وقتی جنسی حراج میخورد زیاد بخرید، تا میتوانید با دست بشویید، حواستان به سرویس ماشین و تعویض فیلترهای خانه باشد.
البته تقریباً هیچکدامشان شدنی نبود. خرید عمده در کل ارزانتر درمیآید، اما باید پول زیادی داشته باشی تا آن را خرج چیزهایی کنی که هنوز واقعاً بهشان نیاز نداری. شستن با دست خرج آب و برق را کمتر میکند، اما واقعاً چه کسی وقتش را دارد؟ اگر من میتوانستم چیزها را قبل از اینکه کاملاً از ریخت بیفتند عوض کنم، نگهداری ماشین اینقدر مسئلهٔ بزرگی نبود؛ اما واقعاً نمیشود فیلترهای ارزان را همینطور شست و دوباره استفاده کرد و باز هم میرسیم به همان نکته: جنس بهتر، همان اول کار پول بیشتر میخواهد. در بلندمدت، خریدن یک توستر خوب خیلی منطقیتر است. اما اگر همین حالا توستر خوب ۳۰ دلار باشد و آشغالترین توستر دنیا ۱۰ دلار، دیگر مهم نیست چند بار مجبور شوم عوضش کنم.
همان ۱۰ دلار را میدهم، چون من حتی دهدلاریِ اضافه هم ندارم. واقعاً برای اینکه پول پسانداز کنی، باید پول داشته باشی. وقتی پولی نداری، محال است بتوانی در خرجکردنش «خوب» باشی. تمام. اگر من هفتهای فقط پنج دلار کنار بگذارم، در بهترین حالت آخر سال ۲۶۰ دلار پسانداز کردهام. برای آنهایی که با حسابوکتاب فصلی فکر میکنند: یعنی هر سه ماه ۶۵ دلار پسانداز. اگر از خودت حتی کوچکترین خوشیها را هم دریغ کنی، کل ثروتی که جمع میکنی همین است. البته هیچوقت واقعاً موفق نمیشوی همین را هم نگه داری؛ دستکم یک روز مریض میشوی و نمیروی سرکار یا برای اجاره از آن برمیداری. قیمت بنزین بالا میرود و برای رفتن سرکار به آن پول نیاز پیدا میکنی. شلوار کارَت پاره میشود و دیگر نمیشود وصلهاش کرد. مطمئن باش یک اتفاقی ظرف سه ماه پیش میآید.
وقتی چند دلار اضافه برای خرجکردن دارم، نمیتوانم به ماه بعد فکر کنم؛ وضعیت همین امروز من معمولاً آنقدر بد است که چنین تجملی امکان ندارد. من بچههایی دارم که کیفیت زندگیِ همین حالایشان مهم است، نه ده سال دیگر.
لب کلام این است؛ ما ارزش پول را میدانیم. برای پولمان کار میکنیم. اگر ساعتی ۱۰ دلار بگیریم، قبل از کسر مالیات، هر پنج دقیقه ۸۳ سنت درمیآوریم. ما دقیقاً میدانیم یک دلار چقدر میارزد؛ ارزشش را با این میسنجیم که چند بار دیگر باید جلوی پنجرهٔ عبوریِ فستفود خموراست شوی. یا چندطبقهٔ دیگر باید جاروبرقی بکشی. یا چند جعبهٔ دیگر باید پر کنی.
برندهشدن در این بازی تقریباً محال است، مگر اینکه خیلی خوششانس باشی. برای اینکه اوضاعت کمکم بهتر بشود، باید یک چیزی درست پیش برود؛ و آنقدر هم درست پیش برود که بتوانی دوباره روی پایت بایستی. من سالها کاری داشتم که از آن متنفر نبودم و آنقدر هم پول برایم میماند که بتوانم خانهای بگیرم که حداقلهای لازم را داشته باشد. سالهایی که کار ثابت نداشتم، اوضاع خیلی بدتر بود. مشکل این بود که شانسم هیچوقت آنقدر دوام نیاورد که بتوانم از این دور باطل بیرون بزنم؛ انگار درست وقتی خودم را بالا میکشم، یک اتفاقی میافتد و دوباره پرت میشوم عقب. خوششانس بودهام که این وضع بهندرت رویهم تلنبار شده و فقط دورههای کوتاهی سرم زیر آب مانده، نه مدت طولانی. اما آنقدر با فقرِ بلندمدت چشم در چشم شدهام که قبولش کردهام یک امکان واقعی است. فقط بهاندازهٔ یک تصادف و یک دورهٔ بیکاری با من فاصله دارد.