سراب صرفهجویی در مارپیچ انباشت سرمایه
چرا هرچه باصرفهتر عمل میکنیم، منابع زمین سریعتر تخلیه میشوند؟
کلید جلوگیری از اتلاف منابع افزایش بهرهوری است و بهعنوان راهکار جلوگیری از اسراف در منابع طبیعی و محیطزیست خوانده میشود. بهرهوری آنقدر موضوع مهمی است که هفتۀ اول خرداد را به نام آن نوشتهاند. هر واحد کاهش مصرف از طریق ارتقای تکنولوژی، به معنای نیاز کمتر به استخراج سوختهای فسیلی و در نتیجه کاهش انتشار گازهای گلخانهای و ذرات معلق است. بهرهوری با تولید رفاه بیشتر با ردپای مخرب کمتر تعریف میشود. اما ویلیام استنلی جونز، اقتصاددان انگلیسی در قرن ۱۹ مسئلهای را طرح کرد که دیگر نگذاشت ما صرفاً با افزایش بهرهوری خیال خودمان را از اسراف در منابع راحت کنیم.
«این برداشت کاملاً اشتباه است که گمان کنیم استفادۀ صرفهجویانه از سوخت برابر با کاهش مصرف است. حقیقت درست برعکس آن است. بنا به اصلی که میتوان در بسیاری از موارد مشابه تشخیص داد، قاعدهٔ این است که روشهای نوین اقتصادی به افزایش مصرف میانجامند. همین قاعده به قوت و روشنی بیشتر دربارهٔ مصرف زغالسنگ کاربرد دارد. درست همان صرفهجویانه بودنِ استفاده از زغالسنگ است که به مصرف شدید آن میانجامد». این را جونز در کتاب خود تحت عنوان «مسئله زغالسنگ میگوید. درواقع او توضیح میدهد که چگونه صرفهجویی در مصرف، به دلیل ارزانتر کردن منبع و گسترش استفاده از آن، نه یک ترمز برای تقاضا، بلکه پدالی برای افزایش بیامان مصرف میشود. جونز ادامه میدهد: «مشاهدهٔ چگونگی برآمدن این ناسازه نیز مشکل نیست. برای نمونه اگر مقدار زغالسنگ مصرفی در کورهٔ ذوبآهن در مقایسه با محصول آن کاهش یابد، سود این تجارت افزون خواهد شد، سرمایهٔ تازه جذب میشود، قیمت شمش چدن پایین میآید، اما تقاضا برای آن افزایش [خواهد] یافت؛ و سرانجام، شمار بیشتر کورههای ذوبآهن کاهش مصرف هر یک را جبران میکند. اگر چنین رویدادی در شاخهٔ جداگانهای از این صنعت پیش نیاید، باید بهخاطر داشت که پیشرفت هر شاخهای در تولید سبب ایجاد کنش نوینی در بیشتر شاخههای دیگر میشود، امری که مستقیم یا نامستقیم سبب افزایش یورش به رگههای زغالسنگ ما میشود». منطق این ناسازه یا همان «پارادوکس جوونز» در سهگام کلیدی و زنجیروار قابلتبیین است که نشان میدهد چگونه نبوغ فنی میتواند در سازوکار اقتصادی کنونی، منجر به تخریب گستردهتر منابع طبیعی شود.
اولین موضوع کاهش هزینۀ تولید و جهش سودآوری است. در گام نخست، تکنولوژی بهعنوان یک عامل تسهیلگر وارد عمل میشود. وقتی یک نوآوری فنی باعث میشود برای تولید یک واحد کالا (مثلاً یک شمش چدن)، مقدار کمتری سوخت مصرف شود، در واقع هزینۀ تمامشده تولید بهشدت سقوط میکند. در نظام بازار، کاهش هزینه به معنای افزایش حاشیه سود است. این سود که ناشی از «کارآمدی» است، صنعت مربوطه را به معدنی از طلا برای سرمایهگذاران تبدیل میکند. پس دیگر صرفهجویی خیال ما را از بابت حفاظت طبیعت راحت نمیکند، بلکه بهعنوان محرکی برای انباشت سرمایه عمل میکند.
موضوع دوم اثر بازگشتی و تحریک تقاضا است. با ورود سرمایههای جدید و افزایش رقابت، قیمت محصول نهایی در بازار کاهش مییابد. کاهش قیمت به معنای هجوم خریداران و جهش تقاضاست. اینجاست که «اثر بازگشتی» رخ میدهد؛ یعنی صرفهجویی حاصل شده در هر واحد تولید، توسط اشتیاق بازار برای خرید بیشتر آن کالا خنثی میشود. در واقع، کارآمدی باعث میشود کالایی که قبلاً گران و کمیاب بود، حالا ارزان و دردسترس باشد.
در آخر نیز مسئلۀ گسترش عرضی و بلعیدهشدن منابع وجود دارد. پیامدهای این کارآمدی از مرزهای یک صنعت فراتر میرود. ارزانشدن محصول پایه (مانند چدن یا فولاد)، صنایع دیگر را نیز تحریک میکند تا از این ماده در ابعاد وسیعتر استفاده کنند (توسعه عرضی). در نتیجه، اگرچه هر کوره بهتنهایی زغالسنگ کمتری میسوزاند، اما تعداد کل کورهها و صنایعی که به آن وابسته شدهاند چنان زیاد میشود که مجموع مصرف کل از دوران پیش از نوآوری فراتر میرود. بدین ترتیب، تمدن در تلهای گرفتار میشود که در آن هر چه در مصرف منبعی باصرفهتر عمل میکند، در مقیاس کلان، با ولعِ بیشتری به آن یورش میبرد. درواقع بهرهوری بدون تغییر در ساختار مصرف، تنها شتابدهندهای برای تخلیه سریعتر منابع زمین است. مثال چراغهای الایدی موضوع را روشنتر میکند.
وقتی این لامپها جایگزین مدلهای رشتهای و قدیمی شدند، بازدهی آنها بهشدت بالا و هزینهٔ برقشان پایین آمد. انتظار میرفت مصرف برق در بخش روشنایی سقوط کند، اما چه اتفاقی افتاد؟ چون نورپردازی ارزان شد، ما شروع کردیم به نورپردازی مکانهایی که قبلاً روشن نمیکردیم. نمای ساختمانها، پلها، بیلبوردهای غولپیکر تبلیغاتی و باغچهها را با صدها چراغ الایدی تزیین کردیم. در نتیجه، در بسیاری از شهرهای بزرگ، مصرف کل برق برای روشنایی نهتنها کم نشد، بلکه به دلیل گسترش استفاده، ثابت ماند یا بیشتر شد.
مثال دیگر به دنیای دیجیتال و اینترنت برمیگردد. در ابتدای پیدایش اینترنت، جابهجایی اطلاعات بسیار هزینهبر و کند بود. با اختراع فیبر نوری و سرورهای فوق بهینه، هزینه انتقال هر مگابایت داده به نزدیک صفر رسید. اما بهجای اینکه مصرف انرژی در حوزه آیتی کم شود، ما با انفجار محتوا روبرو شدیم. ویدئوهای باکیفیت 4K، استریمهای آنلاین، استخراج ارزهای دیجیتال و هوش مصنوعی، چنان تقاضای عظیمی برای داده ایجاد کردند که امروزه مصرف برق «دیتاسنترها» (مراکز داده) خودش به یک بحران محیطزیستی تبدیل شده است. کارآمدی بیشتر، منجر به بلعیدهشدن دادههای بیشتر شد.
بااینحال جان بلامی فاستر، جامعهشناس ضمن پرداختن به این موضوع که جونز نظریۀ خود را نه بر پایهٔ زیستبوم باوری، بلکه از نظر رشد اقتصادی طرح میکند، بر این نکته نیز میافزاید که: «رانشگر عمدهٔ مشکلی که او ارائه میکند در کتاب مسئلهٔ زغالسنگ تحلیل نشده است. جونز، در مقام یکی از اقتصاددانان آغازگر نئوکلاسیک، بر تأکید محوری بر طبقه و انباشت؛ یعنی عناصر مشخصکنندهٔ نظریهٔ اقتصاددانان آغازین کلاسیک چشم پوشیده بود. تحلیل اقتصادی او شکل نظریهٔ ترازمندی ایستا را به خود گرفت. ازاینرو تحلیل او برای پرداختن به چالشهای پویای انباشت و رشد مجهز نبود. جونز که سرمایهداری را بیشتر پدیدهای طبیعی میدید تا واقعیتی که ساخت آن جنبهٔ اجتماعی دارد، نمیتوانست توضیحی بر تقاضای اقتصادی پیوسته فزاینده بیابد، جز آن که بر رفتار فردی و جمعیتشناسی مالتوسی دست بگذارد. ایدهٔ انباشت سرمایه بر پایهٔ طبقه، همچون منبع پویایی رشد بیامان سرمایهداری فراتر از ادراک او از پدیدهها بود.»
درواقع جونز اقتصاد را به رفتار فردی تقلیل داد، درحالیکه پارادوکس او ریشه در منطق کلان سیستم داشت. او مشاهده کرد که بهبود بهرهوری زغالسنگ منجر به کاهش مصرف نمیشود، اما چون چارچوب فکریاش بر پایهٔ تعادلهای ایستا و رفتارهای اتمیزهٔ انسانی بود، نتوانست درک کند که این پدیده یک اجبار ساختاری است. او غافل بود که بهرهوری هرگز برای قناعت یا صرفهجویی به کار نمیرود، بلکه بهعنوان ابزاری برای کاهش هزینهها و رقابت بیامان جهت تسخیر بازارهای جدید استفاده میشود.