امر شخصی چه زمانی سیاسی است؟
اولینا یوهانسون ویلن، پژوهشگر مطالعات جنسیت معتقد است وظیفهی ما تشدید اخلاقیسازی رفتار فردی نیست، بلکه پروراندن تعهداتی اخلاقی است که به جای آن که جایگزین کنش سیاسی جمعی شوند، پشتیبان آن باشند
قلمرو رفاه: زمانی که فمینیستهای موج دوم شعار مشهور «امر شخصی سیاسی است» را سر دادند، هدفشان رادیکال و رهاییبخش بود: بیرون کشیدن ستمهای پنهان در خانه و روابط روزمره و تبدیل کردنشان به موضوع مبارزهای جمعی و ساختاری. اما امروز، در جهان نئولیبرالی که همهٔ بحرانها را به دوش «مسئولیت فردی» میاندازد، این شعار تاریخی در معرض مصادره قرار گرفته است. وقتی سیاستورزی به وسواس دائمی فرد برای «درست و اخلاقی رفتار کردن»، بررسی امتیازات شخصی و ترس از خطا کردن تقلیل مییابد، چه بر سر کنش جمعی و تغییر ساختارها میآید؟ اولینا یوهانسون ویلن، پژوهشگر مطالعات جنسیت، در این جستار خواندنی که بر پایهی گفتوگو با کنشگران فمینیست سوئدی نوشته شده است، نشان میدهد که چگونه «اخلاقیسازی سیاست» میتواند به جای رهایی، به اضطراب و فلج شدن کنشگران بینجامد و چرا امروز بیش از «نظارت اخلاقی بر خود» به احیای سوژهی جمعی و اخلاقیاتی از سنخ جدیدی نیاز داریم.
ترجمه: سحر کریمی | یکی از ماندگارترین دستاوردهای فمینیسم برای اندیشهی سیاسی، پافشاری بر این نکته بوده است که زندگی شخصی از نظر سیاسی اهمیت دارد. مدتها پیش از آنکه مباحث مربوط به هویت و سوژگی و زندگی روزمره در علوم انسانی و اجتماعی باب روز شوند، فمینیستها میگفتند که سلطهی سیاسی از طریق روابط صمیمانه، ساختارهای خانواده، هنجارهای اجتماعی و تجربیات زیستهی فردی بازتولید میشود. شعار «شخصی سیاسی است» عصارهی یک بینش محوری در فمینیسم بود: دگرگونی اجتماعی به چیزی فراتر از تغییر نهادها نیاز دارد و مستلزم تغییر خود ماست.
چنین تعهدی به برقراری پیوند میان «امر ذهنی» و «امر ساختاری»، دهههاست که به نظریه و عمل فمینیستی شکل داده است. فمینیستها اغلب تحلیلهای ساختاری از ستم را با دغدغهی رفتار اخلاقی، تجربهی زیستهی فردی و دگرگونی خود درآمیختهاند. رهایی سیاسی صرفاً یک پروژهی جمعی نیست، بلکه پروژهای فردی نیز فهمیده میشود. دغدغهی فمینیسم از این منظر هرگز تنها تغییر جهان نبوده، بلکه تغییر «خود» را نیز در بر میگرفته است.
با این همه امروزه این رابطهی میان اخلاق و سیاست خیلی پیچیده شده است. در طول چهار دههی گذشته، نئولیبرالیسم نه فقط اقتصاد و دولت، بلکه شیوهی درک افراد از خود و مسئولیتهایشان را هم دگرگون کرده است. همانطور که بسیاری از منتقدان اشاره کردهاند، نئولیبرالیسم ما را ترغیب میکند تا خود را سوژههایی خودآیین و مسئول ببینیم که موفقیتها و شکستهایشان عمدتاً محصول انتخابهای خودمان است. مدتی است که دیگر معضلات اجتماعی دغدغههای سیاسی جمعی تلقی نمیشوند، بلکه بیش از پیش مسائلی مربوط به مسئولیت فردیاند.
نئولیبرالیسم پارادوکس عجیبی را نمایش میدهد. از سویی معمولاً نظامی غیراخلاقی توصیف میشود که عقلانیت اقتصادیاش تمامی ارزشهای دیگر را کنار میزند، اما در همین حال جوامع نئولیبرال از زبانی اخلاقزده اشباع شدهاند. مدام افراد را فرامیخوانند تا مسئولانه عمل کنند، انتخابهای درست انجام دهند، خود را بهبود دهند و پاسخگوی اعمال خویش باشند.
اینگونه است که نئولیبرالیسم توأمان تهی از نظر اخلاقی و در عینحال به شدت اخلاقگرا به چشم میآید. چنین پارادوکسی پرسش سیاسی مهمی را پیش میکشد: در وضعیت نئولیبرالی، چه بر سر نگرشهای اخلاقی فمینیستی میآید؟ آیا این رویکردها منابعی برای مقاومت در برابر فردگرایی نئولیبرال فراهم میکنند یا اینکه خطر بازتولید پیشفرضهای بنیادینش را به جان میخرند؟
انتقاد از خود یا تغییر سیاسی؟
چنین پرسشهایی ضروریاند؛ چرا که فمینیسم همواره حامل تنشی سرشار میان اخلاق و سیاست بوده است. جنبشهای فمینیستی از سویی اغلب بر مسئولیت فردی، بازاندیشی اخلاقی و حساسیت نسبت به طرد و به حاشیه راندن تأکید کردهاند. از سوی دیگر، فمینیسم در پی دگرگونی سیاسی جمعی نیز بوده است. رابطهٔ میان این دو گرایش هرگز ساده نبوده، اما در وضعیت نئولیبرالی، بهشدت پرتنش و شکننده شده است.
در مصاحبههایی که با فمینیستهای چپگرای سوئدی انجام دادم، این تنش بارها سر برآورد. زنانی که با آنها گفتگو کردم، فمینیسم را تنها تعهدی سیاسی نمیدانستند، بلکه شیوهای برای نسبت برقرار کردن با خود و دیگران توصیف میکردند. فمینیسم در روایتشان به عنوان رویهای اخلاقی، شیوهای از بازاندیشی در خود و تلاشی مستمر برای کنش درست در قبال مسائل مربوط به قدرت و ستم ظاهر میشد.
«نقد» جایگاه ویژهای در این روایتها داشت. بسیاری از مصاحبهشوندگان، نقد را رویهای سازنده و تعریفکننده برای فمینیسم میدانستند. آنها بر اهمیت تردید در هنجارها، پرسش از امتیازات شخصی و واکاوی انتقادی رفتار خود تأکید داشتند. فمینیسم اغلب پروژهای برای «آگاه شدن» ترسیم میشد، پروژهای برای شناسایی همدستی خود فرد با ساختارهای ستمگرانه و پذیرش مسئولیت کنشهای خویش.
نکات تحسینبرانگیز بسیاری در چنین رویکردی وجود دارد. جنبشهای سیاسی که از بازاندیشی دربارهٔ خود ناتوانند، اغلب همان اشکال سلطهای را بازتولید میکنند که برای به چالش کشیدنشان بهپا خاستهاند. نقدهای فمینیستی بر مناسبات قدرت در زندگی روزمره، درک ما از سیاست را به نحوی بیبدیل تغییر دادهاند.
اما این مصاحبهها معضلاتی را نیز نشان داد که هنگام تقلیل یافتن پرسشهای سیاسی به مسائل صرفاً اخلاقی بروز میکنند. چندین شرکتکننده خود را کنشگران سیاسی بیش از حد خودآگاهی توصیف کردند که مدام در حال ارزیابی این نکته هستند که آیا کنشهایشان به قدر کافی آگاهانه، دربرگیرندهٔ تکثرها یا از نظر نزاکت سیاسی درست است یا خیر؟ آزادی برایشان اغلب دگرگون ساختن شرایطی نبود که انتخابها در چارچوب آن صورت میگیرند، بلکه به معنای «انجام انتخابهای آگاهانه» بود.
این تأکید بر مسئولیت فردی، بازتابدهندهی اشکال گستردهتر سوژگی نئولیبرال است. افراد به جای تمرکز بر ساختارهایی که به امکانهای کنش شکل میدهند، تشویق میشوند تا بر تصمیمات فردی خود درون آن ساختارها تمرکز کنند. نتیجهٔ این امر لزوماً توانمندسازی نیست، بلکه در بسیاری از موارد، تولید اضطراب است.
ترس از کنش نادرست، آسیب زدن یا مورد انتقاد قرار گرفتن از سوی دیگران میتواند از نظر سیاسی فلجکننده باشد. یکی از مصاحبهشوندگان این وضعیت را به شکلی موجز چنین صورتبندی کرد: او ترجیح میدهد از کنشگری دست بکشد تا اینکه خطر انجام کاری اشتباه را به جان بخرد. چنین اظهاراتی تناقض مهمی را آشکار میکند: مطالبهی اخلاقی برای مسئولانه عمل کردن، تحت شرایطی میتواند خود کنش سیاسی را تضعیف کند. علتش آن نیست که دغدغههای اخلاقی ذاتاً محافظهکارانهاند یا اینکه نقد فاقد ارزش سیاسی است، مشکل اینجاست که مسئولیت فردی، پاسخی ضعیف و ناکافی به معضلاتی است که ماهیتی اساساً جمعی دارند.
جمهوری سوژههای خودمختار نئولیبرال
مدام به سوژهی معاصر گفته میشود که مسئول تغییر جهان است؛ در حالی که قدرت بسیار محدودی برای انجام این کار در اختیار دارد. در چنین شرایطی «انتقاد از خود» به سادگی بدل به «نظارت بر خود» میشود. تنش مشابهی در مباحث مربوط به «شمول و طرد» نیز نمایان شد. نظریهپردازان فمینیست دهههاست که جنبشهای سیاسی را به دلیل جا زدن تجربیات خاص بهعنوان تجربیاتی جهانشمول نقد کردهاند. نقدهای فمینیستی، ضدنژادپرستانه و کوییر نشان دادهاند که پروژههای سیاسی چگونه اغلب کسانی را که با هنجارهای مسلط همخوانی ندارند، به حاشیه میرانند. این نقدها هنوز هم ضروری و اجتنابناپذیرند و هر جنبش رهاییبخشی باید نسبت به سازوکارهای طرد درون خود حساس بماند. با این حال، بستر سیاسیای که این نقدها در آن عمل میکنند، تغییری چشمگیر داشته است.
میدانیم که مشخصهی دوران نئولیبرال جمعگرایی افراطی نیست، برعکس این دوران فرسایش بسیاری از نهادها و هویتهای سیاسی جمعی را به خود دیده است. اتحادیههای کارگری تضعیف شدهاند، احزاب سیاسی اعضایشان را از دست دادهاند و حیات اجتماعی هر روز فردیتر میشود. در چنین زمینهای تأکید انحصاری بر نقد هویتهای سیاسی، به جای به چالش کشیدن این چندپارگیهای حیات جمعی، خطر تقویتشان را به همراه دارد.
مصاحبهها بارها به من نشان داد که شرکتکنندگان چه اهمیت بالایی برای مورد تردید قرار دادن هنجارها و مقاومت در برابر همگنسازی قائلند. این تعهدات از نظر اخلاقی و سیاسی بسیار ارزشمندند، اما پرسشهایی را نیز پیش میکشند: آیا سیاست میتواند بدون طرح دعاوی کلی کارکرد داشته باشد؟ آیا جنبشهای سیاسی میتوانند بدون برساختن سوژههایی جمعی موجودیت پیدا کنند؟
هر پروژهی سیاسی نیازمند درجهای از اشتراکات است: نیازمند مطالبات، اهداف و هویتهایی که فراتر از تجربیات فردی امتداد مییابند. هرچند نقد میتواند محدودیتهای صورتبندیهای سیاسی موجود را آشکار سازد، اما بهخودیخود نمیتواند بدیلی ارائه کند. سیاستی که تنها به واسازی میپردازد، در معرض خطر سترون شدن سیاسی قرار میگیرد. این سخن به معنای رها کردن دغدغههای مربوط به طرد و به حاشیهراندهشدگی نیست، بلکه به معنای درک این نکته است که چالش امروز ما شاید بیثبات کردن هویتهای جمعی نباشد، بلکه برساختن همین هویتهاست. معضلی که امروزه بخش بزرگی از جریان چپ با آن روبهروست، وحدت سیاسی افراطی نیست، بلکه ناتوانی در صورتبندی پروژههای سیاسی مشترکی است که قادر به بسیج تودههای وسیع باشند.
تنش میان اخلاق و سیاست را در مباحث معاصر پیرامون مفهوم «آسیبپذیری» هم میتوان دید. در سالهای اخیر، آسیبپذیری به مفهومی بسیار مهم در نظریه و جنبش فمینیستی تبدیل شده است. در برابر فانتزیهای نئولیبرالی مبتنی بر خودآیینی و خودبسندگی، مفهوم آسیبپذیری بر وابستگی متقابل انسانی، پیوندهای درونی و در معرض آسیب بودن انسانها انگشت میگذارد. این مداخلهی نظری از لحاظ سیاسی بسیار حائز اهمیت بوده است، چرا که به ما یادآوری میکند افراد هرگز کاملاً خودآیین نیستند و مسئولیت در قبال دیگران کماکان یک پرسش بنیادین سیاسی و اخلاقی است.
اما آسیبپذیری به تنهایی نمیتواند افقی سیاسی فراهم کند. این واقعیت که انسانها موجوداتی آسیبپذیرند، چیز چندانی دربارهی اینکه چرا برخی گروهها آسیبپذیرتر از دیگرانند یا اینکه آسیبپذیری چگونه در سطح جامعه توزیع میشود، به ما نمیگوید. بدون تحلیلی سیاسی از نهادها، قدرت و شرایط مادی، آسیبپذیری در معرض این خطر قرار میگیرد که به جای یک مقولهی سیاسی، به یک «وضعیت هستیشناختی» تقلیل پیدا کند.
بنابراین، چالش اصلی صرفاً به رسمیت شناختن آسیبپذیری نیست، بلکه تبیین چگونگیِ تولید آن است. چه کسی آسیبپذیر میشود؟ تحت چه شرایطی؟ و از طریق کدام ترتیبات اجتماعی و اقتصادی؟ پاسخ به این پرسشها نیازمند سیاست است، نه اخلاق به تنهایی.
در مجموع، این تنشها نشان میدهند که برخی گرایشهای اخلاقی در فمینیسم معاصر، به شکلی فزاینده با اشکال سوژگی نئولیبرالی سازگار شدهاند. تمرکز بر مسئولیت فردی، خطر تقویت همان فردگرایی را دارد که ایدئولوژی نئولیبرال ترویج میکند. بدگمانی مستمر نسبت به هویتهای جمعی میتواند به چندپارگی حیات سیاسی دامن بزند و تأکید صرف بر آسیبپذیری ممکن است تأملات هستیشناختی را جایگزین تحلیل سیاسی کند.
این حرفها به این معنا نیست که فمینیسم باید اخلاق را کنار بگذارد. در واقع، چنین نتیجهگیریای هم از نظر سیاسی و هم از نظر اخلاقی خطاست.
اخلاقی از سنخی دیگر
تعهدات اخلاقی همچنان نقشی بیبدیل در حیات سیاسی ایفا میکنند. کنش جمعی اغلب با تکانههای اخلاقی آغاز میشود: دغدغهمندی برای دیگران، خشم در برابر بیعدالتی و میل به کاستن از رنج دیگری. نادیده گرفتن چنین انگیزههایی به معنای در آغوش کشیدن نوعی بدبینی و کلبیمسلکی سیاسی است که چپ معاصر بههیچوجه تاب پرداخت هزینهاش را ندارد. افزون بر اینها، وانهادن اخلاق به معنای واگذار کردن یکی از میدانهای نبرد ایدئولوژیک محوری در دوران نئولیبرال است. نئولیبرالیسم صرفاً مسئولیت را فردی نمیکند، بلکه میکوشد دامنهی ارزشهایی را نیز تنگتر کند که حیات اجتماعی از طریق آنها فهم میشود. در برابر پافشاری نئولیبرالیسم بر اینکه عقلانیت اقتصادی باید بر تمام ساحتهای زندگی حکمفرما باشد، جریان چپ باید همچنان از ارزشهایی چون همبستگی، مراقبت و مسئولیت متقابل دفاع کند.
شاید از این منظر، ما نه به اخلاق کمتر، که به اخلاق بیشتر نیاز داریم، اما اخلاقی از سنخی دیگر. وظیفهی ما تشدید اخلاقیسازی رفتار فردی نیست، بلکه پروراندن تعهداتی اخلاقی است که به جای آن که جایگزین کنش سیاسی جمعی شوند، پشتیبان آن باشند. اخلاقی که قادر به هماوردی با نئولیبرالیسم باشد، باید توجه خود را معطوف به وضعیت مادیای کند که مردم درون آن دست به کنش میزنند. چنین اخلاقی نباید تنها بپرسد که افراد چگونه باید رفتار کنند، بلکه باید این پرسش را پیش بکشد که چه ترتیبات اجتماعیای کنش اخلاقی را ممکن میسازند. دگرگونی سیاسی در نهایت نیازمند تغییر دادن همین شرایط مادی است.
بنابراین، مسأله این نیست که فمینیسم باید اخلاقی باشد یا سیاسی: مسأله این است که چگونه میتوان اخلاق را به شیوهای مفصلبندی کرد که سیاست جمعی را تقویت کند، نه تضعیف.
منبع:
https://jacobin.com/2026/07/