قلمرو رفاه

در سوگ بزرگ‌ترین اقتصاددان مارکسیست عصر ما

در عصری که بسیاری از روشنفکران مهاجر با پناه‌بردن به رنگ پوست، زبان و قومیت خود می‌کوشیدند در فرهنگ رادیکال و سطحی روز برای خود اعتباری دست‌وپا کنند، انور سر باز زد و نپذیرفت که خاستگاه اجتماعی‌اش هویت او را تعریف کند

19 مهر 1405 - 12:00 | اندیشه انتقادی
ویوِک چیبر
ویوِک چیبر استاد جامعه‌شناسی در دانشگاه نیویورک و سردبیر نشریه تئوری و استراتژی کاتالیست
تنظیم نمایش متن

قلمرو رفاه: انور شیخ، اقتصاددان مارکسیست پاکستانی‌تبار، روز ۷ اکتبر ۲۰۲۶ در هشتاد سالگی درگذشت. آثار اصلی او به فارسی برگردانده نشده و تنها یک مقاله و یک گفت‌وگو از او در سال‌های مختلف به فارسی منتشر شده است. ویوک چیبر سردبیر کاتالیست (نشریه‌ی تئوریک ژاکوبن) معتقد است او نه‌تنها چهره‌ای شاخص در میان اقتصاددانان دگراندیش بود، بلکه درخشان‌ترین اقتصاددان مارکسیست نسل خود و شاید مهم‌ترین آن‌ها پس از کارل مارکس به شمار می‌رود. یادداشت او در رثای این اقتصاددان شهیر که سه روز قبل در ژاکوبن منتشر شده است را در ادامه می‌خوانید.

ترجمه: مانی روحانی | انور شیخ برجسته‌ترین اقتصاددان مارکسیست نسل خود بود. او میراثی ارزشمند از خود به یادگار گذاشت که می‌تواند تا سال‌ها مسیر پیشرفت و پویایی اقتصاد سیاسی را هموار کند. آثار او چنان پردامنه، ژرف و جامع است که ناخودآگاه با «کاپیتال» مارکس مقایسه می‌شود. با درگذشت انور شیخ، جامعۀ روشنفکری چپ یکی از پویا‌ترین و برجسته‌ترین اعضای خود را از دست داد. انور نه‌تنها سرآمد اقتصاددانان دگراندیش بود، بلکه برجسته‌ترین اقتصاددان مارکسیست هم‌نسل خود و چه بسا مهم‌ترین اندیشمند اقتصاددان پس از کارل مارکس به شمار می‌رفت.

شاید هیچ اقتصاددان معاصری به اندازه او در احیای سنت کلاسیک اقتصاد سیاسی، (سنت متعلق به آدام اسمیت، دیوید ریکاردو و مارکس) نقش نداشته است. او با تعمیم این چارچوب نظری به تحلیل پویایی‌های کوتاه‌مدت در مکتب کینزی، نشان داد که نظریۀ کلاسیک توانایی تبیین همین پدیده‌ها را دارد و بدین ترتیب، این دو مکتب را در چارچوبی جامع و یکپارچه پیوند داد.

افزون بر این، او کار سترگِ «عملیاتی‌سازی مفاهیم مارکسی» را به سرانجام رساند؛ او اثبات کرد که نظم و روندهای تجربی در سرمایه‌داری مدرن دقیقاً بر پایۀ سازوکارهایی رقم می‌خورند که مارکس در مجلدهای «کاپیتال» تشریح کرده بود. در تاریخ اقتصاد مارکسیستی، بعید است بتوان فرد دیگری را یافت که به اندازﮤ شیخ در بسط این مکتب و تحکیم پایه‌های علمی آن سهم داشته باشد.

شیخ در سال ۱۹۴۵ در کراچیِ پاکستان متولد شد، اما به‌واسطۀ شغل پدرش در دستگاه دیپلماتیک پاکستان، دوران رشد و شکل‌گیری شخصیتش را در خاورمیانه، جنوب شرق آسیا و ترکیه گذراند. تحصیلات عالی خود را در آمریکا ادامه داد؛ در سال ۱۹۶۵ در رشتۀ مهندسی از دانشگاه پرینستون فارغ‌التحصیل شد و سپس در سال ۱۹۷۳ دکتری اقتصاد خود را از دانشگاه کلمبیا دریافت کرد. به این ترتیب، او درست در کانون جنبش‌های دانشجویی پرشور آن روزگار یعنی جنبش‌های ضدجنگ، حقوق مدنی و فمینیسم، حضور داشت. او نیز همچون بسیاری از نخبگان و دانشجویان مستعد هم‌نسلش، به مارکسیسم رادیکال روی آورد و استعداد بی‌نظیر خود را وقف بسط و گسترش نظریۀ اقتصادی مارکسیستی کرد.

هستۀ اصلی پژوهش‌های انور شیخ بر این گزاره استوار بود که موتور محرک سرمایه‌داری، تلاشِ وقفه‌ناپذیرِ بنگاه‌ها برای دست‌یابی به سود است. این ادعا شاید در ظاهر بدیهی به نظر برسد، اما چارچوب‌های نظریِ حاکم بر اقتصاد دگراندیش در اواخر دهۀ ۱۹۶۰ چندان با تبیین پویایی‌های بنیادی سرمایه‌داری سازگار نبودند.

در آن زمان، چارچوب نظری غالب در اقتصاد رادیکال از ولادیمیر لنین و رودولف هیلفردینگ به ارث رسیده بود و در اثر بسیار تأثیرگذار پل سوئیزی و پل باران، یعنی کتاب سرمایه‌داری انحصاری، تجسد یافته بود. بر حسب این روایت، سرمایه‌داری رقابتی در اوایل قرن بیستم جای خود را به سیطرﮤ انحصارها داده بود؛ بدان معنا که پویایی‌های رقابتیِ مورد تحلیل مارکس، دیگر در سرمایه‌داری مدرن کارکردی نداشتند. طبق این استدلال، نظریه مارکس برای دنیایی از بنگاه‌های کوچک با هزینه‌های ثابتِ پایین مناسب بود، اما بنگاه‌های قرن بیستم بسیار متمرکز بودند، به صرفه‌جویی‌های عظیم ناشی از مقیاس نیاز داشتند و در نتیجه می‌توانستند مانع ورود رقبای جدید به بازار شوند. این دنیایی بود که در آن بنگاه‌ها تسلط بالایی بر بازار داشتند؛ برخلاف قرن نوزدهم که نیروهای رقابتی بنگاه‌ها را مقهور فشارهای بازار می‌ساختند.

نظریۀ سرمایه‌داری انحصاری در دهۀ ۱۹۷۰ و پس از آن، هدف انتقادات تند و بسیار موفقی قرار گرفت که عمدتاً از سوی خودِ جریان چپ مطرح می‌شد. طیف وسیعی از پژوهش‌ها، شواهد تجربیِ کتاب سوئیزی و باران را زیر‌سؤال بردند و در مقابل نشان دادند که حتی در عصر شرکت‌های بزرگِ چندرشته‌ای (کنگلومراها) نیز فشارهای رقابتی همچنان با قوت زنده و فعال‌اند. اگرچه اقتصاددانان مارکسیست متعددی این انتقادها را پروراندند، اما این انور شیخ بود که با موفقیتِ تمام اثبات کرد نه‌تنها واقعیت‌های تجربی با ادعاهای این نظریه همخوانی ندارند، بلکه بخش عمده‌ای از داده‌هایی که سوئیزی، یوزف اشتایندل و دیگران به‌عنوان شواهد انحصار ارائه می‌کردند، در واقع کاملاً با الگوی «رقابت اقتصادی» سازگار بود.

شیخ به‌نیکی دریافته بود که چه مسئلۀ حیاتی و بنیادینی در میان است. کل چارچوب اقتصادی مارکس بر این ایده استوار است که بنگاه‌های جویای سود، بی‌وقفه از بخشی به بخش دیگر دست به جا‌به‌جایی سرمایه می‌زنند تا به بالاترین نرخ بازدهی دست یابند. همین امر، هم پایه و اساس «قانون ارزش» بود و هم محرک تلاش بی‌امان برای استخراج نیروی کار بر اساس استانداردهای لازمِ اجتماعی. به بیان دیگر، رقابت و تحرک بین‌بخشیِ سرمایه، نه‌تنها قیمت‌های بلندمدت را شکل می‌داد، بلکه فشاری خردکننده و دائم بر بنگاه‌ها وارد می‌کرد تا هزینه‌های خود را به حداقل برسانند و از این طریق، نبردی همیشگی را علیه نیروی کار خود پیش ببرند. اگر فرضِ دگرگونی سرمایه‌داری به یک سرمایه‌داری انحصاری صحت می‌داشت، پایه این استدلال‌ها فرو می‌ریخت و این به معنای منسوخ‌شدن نظریۀ اقتصادی مارکس بود.

نقطۀ عطف و کارسازِ نقد شیخ به نظریه‌های رایج انحصار این بود که نشان داد این نظریه‌ها درک خود را از «بازار رقابتی» تماماً و یک‌جا از اقتصاد متعارف وام گرفته‌اند. به عبارت دیگر، نظریه‌پردازان انحصار نتوانسته بودند جایگزینی برای اقتصاد بورژوایی ارائه دهند، زیرا در مبانی نظری و حتی مفهومی با آن هم‌داستان بودند.

در مقابل، شیخ آن معنایی از رقابت را که بر کل سنت کلاسیک، از اسمیت و ریکاردو تا خودِ مارکس، حاکم بود، دوباره احیاء و استخراج کرد؛ مفهومی که او آن را در برابر «رقابت کاملِ» والراسی و ادبیات رایج اقتصاد دگراندیش، «رقابت واقعی» نامید. جوهر این دیدگاه آن بود که بنگاه‌ها برخلاف تصورِ رایج، «قیمت‌پذیرانی» منفعل نیستند؛ بلکه برای افزایش سهم خود از بازار، تهاجمی عمل می‌کنند: هزینه‌های هر واحد تولید را کاهش می‌دهند، برترین تکنیک‌ها را به کار می‌بندند و می‌کوشند رقبای خود را به ورطۀ نابودی بکشانند. در این نگاه، رقابت چیزی شبیه به «جنگ» بود.

وقتی مشخص شد که نظریۀ سرمایه‌داری انحصاری به مسیر انحرافی رفته است، پیامدهای سنگینی برای اقتصاد مارکسیستی پدید آمد؛ چرا که بخش اعظم نظریه‌پردازی‌های مارکسیستی در قرن بیستم، از هیلفردینگ گرفته تا لنین، روزا لوکزامبورگ و سپس باران و سوئیزی، برخاسته از همین سنّت فکری بود. علاوه بر این، این نظریه از طریق احزاب کمونیست در سراسر جهان سرمایه‌داری (چه جریانات مائوئیستی و چه جریانات ارتدوکسِ شوروی) به باور جزم و رسمیِ بیشتر بخش‌های چپِ متشکل بدل شده بود؛ اما انور شیخ با وجود نفوذ گسترده این نظریه، اثبات کرد که مبانی آن دفاع‌پذیر و پایدار نیست.

او تأکید داشت که اقتصاد مارکسیستی باید بر شالودﮤ نظریه‌ای استوار از «رقابت» بازسازی شود؛ نظریه‌ای که بتوان بر بستر آن، اقتصاد سیاسیِ به‌مراتب کارآمدتر و نیرومندتری برای تبیین سرمایه‌داری پی ریخت.

در اوایل دهۀ ۱۹۸۰، شیخ و جمعی از اقتصاددانان رادیکال به این نتیجه رسیدند که کلید احیای اقتصاد مارکسیستی، تدوین نظریۀ جدیدی در باب رقابت است؛ نظریه‌ای که مرزبندی مشخصی هم با «رقابت کامل» در اقتصاد متعارف و هم با دیدگاه مکتب انحصار داشته باشد؛ اما این تازه گام اول بود. هدف اصلی از بازخوانی و استخراج دیدگاه مارکس دربارﮤ رقابت، بنا نهادن یک اقتصاد خُرد و کلانِ جایگزین بود؛ یعنی فراتر رفتن از مباحث سنتی نظیر نظریۀ بحران یا نسبت میان ارزش و قیمت (گرچه این موارد نیز بخش مهمی از چالش بودند).

هدف، تبیین پدیده‌هایی بود که کانون توجه اقتصاد متعارف را تشکیل می‌دادند؛ موضوعاتی چون تورم، تجارت بین‌الملل، نرخ ارز و نظریۀ پول. به بیان دیگر، مسئلۀ اصلی این بود که اثبات شود نیروهای بنیادی و بلندمدتی که مارکس در مجلدهای سرمایه تشریح کرده بود، توانایی توضیح همان پدیده‌های روآیندی را دارند که اقتصاد متعارف خود را با آن‌ها مشغول کرده است.

شیخ در دهۀ ۱۹۸۰ با تمام وجود وارد این کارزار شد. سال‌ها بعد در گفتگوهایی که با او داشتم، می‌گفت تصور اولیه‌اش این بود که تدوین این چارچوب جامع بیش از یک دهه زمان نخواهد برد؛ اما سال‌ها می‌گذشت و با وجود انتشار جسته و گریختۀ بخش‌هایی از این پروژﮤ عظیم، آن مجلدِ جامع و وعده‌داده‌شده همچنان منتشر نمی‌شد. جرقه‌هایی از این نظریۀ جایگزین در مقالات پراکنده‌اش به چشم می‌خورد؛ همچنین در سال ۱۹۹۴ کتاب سنجش ثروت ملل را با همکاری دانشجویش، اِ. احمد توناک، منتشر کرد که نشان می‌داد چگونه می‌توان مقوله‌های اقتصاد مارکسیستی را در حساب‌های درآمد ملی عملیاتی ساخت.

با این همه، هنوز خبری از آن جایگزینِ یکپارچه و تمام‌عیار در برابر مکاتب رقیب نبود. اگرچه برخی از دانشجویانش به‌ویژه هاوارد بوتوینیک در اثر درخشانش نابرابری‌های پایدار، با تکیه بر چارچوب او نظریه‌ای دربارﮤ شکاف دستمزدها تدوین کردند، اما با گذشت زمان، سایۀ ناامیدی بر دل دوستدارانش (از جمله خود من) سنگینی می‌کرد که آیا این اثر شاهکار هرگز رنگ انتشار را خواهد دید یا خیر.

اما این دلواپسی‌ها بی‌مورد بود. حدود سال ۲۰۱۴، شیخ نسخۀ خطی این اثر را برایم فرستاد. وقتی فایل را باز کردم، از شدت شگفتی بر جای خود خشکم زد. دامنۀ بلندپروازیِ این کار حیرت‌انگیز بود. شیخ نه‌تنها به تمام وعده‌های سی سال پیش خود جامۀ عمل پوشانده بود، بلکه فراتر از آن رفته بود.

این دست‌نویس بالغ بر هزار صفحه بود؛ با تحلیل تجربی و همه‌جانبه‌ای از روندهای منظم یک قرن اخیر در اقتصاد آغاز می‌شد، سپس به نظریۀ بنگاه و روایت او از «رقابت واقعی» که تهدید دائمی خود را بر بنگاه تحمیل می‌کند، می‌پرداخت و در ادامه، نظریه‌های سود، قیمت‌های نسبی، پول، تورم، نرخ ارز، تجارت و حتی بازار سهام را بسط می‌داد. این کتاب نه برای مخاطب عام، بلکه برای اهل فن نوشته شده بود؛ اما همانند دیگر نوشته‌های شیخ، قلمی بس شفاف، روان و استادانه داشت. این کار بلندپروازانه‌ترین اثر پژوهشی بود که در تمام عمرم دیده بودم؛ شیخ به هر آن‌چه هدف‌گذاری کرده بود، دست یافته بود.

با این حال، فضای سال ۲۰۱۵ با ۱۹۸۵ فرسنگ‌ها فاصله داشت. اقتصاد مارکسیستی به شدت حاشیه‌نشین شده بود و حتی مکاتب دگراندیش نیز به جریانی بسیار کم‌رمق در محیط‌های دانشگاهی مبدل شده بودند. جریان چپ نیز دیگر علاقه‌ای به اقتصاد سیاسی نشان نمی‌داد و به آغوشِ مبهم و گنگِ مباحث زبان‌شناختی، فرهنگی و هویتی پناه برده بود.

از این رو، پرسش اساسی این بود: آیا این کتاب، حتی در میان خودِ چپ‌ها، دیده خواهد شد؟ آیا توجه و ستایشی را که شایستۀ آن است جلب خواهد کرد، یا به سرنوشت اثر بزرگ دیوید هیوم، یعنی رساله‌ای در باب طبیعت بشری، دچار می‌شود؟ همان اثری که هیوم با حسرت درباره‌اش نوشته بود: «مرده از زیر چاپ بیرون آمد، بی‌آن‌که چنان غوغایی برپا کند که حتی زمزمه‌ای در میان متعصبان برانگیزد.»

اما در عمل، کتاب سرمایه‌داری: رقابت، تضاد، بحران‌ها بلافاصله به عنوان شاهکاری کلاسیک و ماندگار شناخته شد. تمجیدها از آن فوق‌العاده بود و شگفت آن‌که بسیاری آن را با شاهکارِ خودِ مارکس مقایسه کردند. جیمز کی. گالبریت معتقد بود که در ۱۵۰ سال اخیر (یعنی از زمان خودِ مارکس) هیچ رسالۀ اقتصادی‌ای تا این اندازه بلندپروازانه و موفق نوشته نشده است؛ جفری هارکورت آن را «شاید جامع‌ترین منظومه نظری پس از کتاب سرمایه مارکس» نامید و جان گرال در نیو لفت ریوی‌یو نوشت: «دامنه و ابعاد سرمایه‌داری چنان بالنده و گسترده است که ناخودآگاه مقایسۀ آن را با خودِ سرمایه برمی‌انگیزد.» این دستاوردی عظیم و حیرت‌انگیز بود که جامعۀ اقتصاددانان بی‌درنگ اهمیتش را دریافت.

انتشار این شاهکار انور شیخ، نقطه عطفی تاریخ‌ساز در سنت اقتصاد مارکسیستی بود. اگرچه در ربع قرن گذشته آثار پرارزش دیگری نیز به چاپ رسیده‌اند، اما هیچ‌یک از حیث ژرفا، دقت علمی، دانش فراگیر و پهنای افق با کتاب انور برابری نمی‌کنند. با این اثر، اقتصاد سیاسی مارکسیستی می‌تواند در تمامی سطوح انتزاع و در هر حوزه از نظریه اقتصادی، هم‌تراز و هم‌سخن با اقتصاد متعارف به بحث بنشیند.

هرچند یک دهه از انتشار کتاب می‌گذرد، اما اهمیت تمام‌عیار آن هنوز به‌درستی هضم نشده است. انور سال‌های پایانی عمرش را خستگی‌ناپذیر صرف تدریس و تبیین زوایای گوناگون این استدلال کرد تا مسیر درک آن را هموارتر سازد. با این حال، اگرچه یک دهه در مقیاس عمر یک انسان زمانی طولانی است، در تاریخ اندیشه تنها به‌سانِ چشم‌برهم‌زدنی بیش نیست. زمان خواهد برد تا وزن و اعتبار واقعی این اثر شناخته شود؛ هرچند کمتر کتابی را می‌توان یافت که اصلاً شایستۀ چنین تأملی باشد.

با آن‌که این شاهکار در سال‌های پایانی زندگی انور و در شامگاه نسل «چپ نو» به بار نشست، اما می‌توان گفت درست در آستانۀ سپیده‌دمِ عصری جدید پا به عرصه گذاشت: عصر چپِ نوظهور امروز؛ همان نسل تازﮤ سوسیالیست‌ها که نخستین چپ رها از بار سنگین انترناسیونال دوم و سوم به شمار می‌رود.

اقتصاد احیاشده‌ای که انور نقشی محوری در بالندگی‌اش داشت، اکنون باید جایگزین چارچوب‌های ارزشمند اما پررخنه‌ای شود که از هیلفردینگ، لنین و لوکزامبورگ به ارث رسیده است. در آن سال‌های طولانی و خشک که بسیارمان چشم‌انتظارِ سرانجامِ پروژﮤ او بودیم، انبوهی از دانشجویان شیفته‌اش سخنرانی‌های او را که به شفافیت و درخشش شهره بود، ضبط و پیاده می‌کردند تا در جلسات بحث و بررسی دست به دست شود. این درس‌گفتارها، همچون آثار «سامیزدات» (دست‌نویس‌های زیرزمینی) در شوروی، به‌رغم عدم انتشار رسمی، تأثیری شگرف بر اهالی نظر داشت.

خودِ من الفبای اقتصاد مارکسیستی را با همین رساله‌ها و گفتارهای درخشان آموختم. در این آثار، دانشِ فراگیر و ارادتِ عمیق انور به مارکسیسم کلاسیک جلوه‌گر بود؛ اما هم‌زمان تأکید می‌کرد که احترام ما به چهره‌های تاریخی هرگز جوازِ چشم‌پوشی از ضعف‌های نظری آنان نیست. شیخ تمام دستاوردهای مارکسیست‌های انترناسیونال دوم و سوم را به‌خوبی هضم کرد و سپس نظریه‌ای استوارتر، کامل‌تر و ظفرمندانه‌تر آفرید؛ شالوده‌ای محکم برای چپ نوظهور تا توانمندی‌های فکری خود را بر آن استوار سازد.

از دستاوردهای نظری انور شیخ درس‌های فراوانی می‌توان آموخت، اما از منش، ارزش‌ها و تعهداتی که در وجود خود تجسم بخشیده بود، درس‌های به‌مراتب بیشتری. در سنت مارکسیستی، شاید هیچ روشنفکر دیگری را نتوان یافت که با چنین شور و نفوذِ سهمگین، چنین پشتکار بی‌مانند و چنین وفاداریِ بی‌وقفی به یک برنامه پژوهشی تن داده باشد. در روزگاری که لایه‌به‌لایه از «چپ نو» از اقتصاد سیاسی، از مارکسیسم و حتی از خودِ مادی‌گرایی روی برمی‌تافتند، انور استوار بر جای خویش ایستاد. ظرفیت او برای کار حیرت‌انگیز بود و وسواسی که برای ارائۀ کارهای کاملاً بی‌نقص داشت چنان شدید بود که گاه نزدیک بود خودش را از پا درآورد.

در عصری که بسیاری از روشنفکران مهاجر با پناه‌بردن به رنگ پوست، زبان و قومیت خود می‌کوشیدند در فرهنگ رادیکال و سطحی روز برای خود اعتباری دست‌وپا کنند، انور سر باز زد. او نپذیرفت که خاستگاه اجتماعی‌اش هویت او را تعریف کند و تنها محرک او، تعهدات اخلاقی و سیاسی‌اش بود. این موضعی بود که در نسل‌های پیشینِ مارکسیست‌ها امری بدیهی شمرده می‌شد، اما امروزه در میان دانشگاهیان کم‌مایه‌ای که می‌کوشند هر تکه از هویت خود را به کالایی برای عرضه تبدیل کنند، نایاب و منقرض شده است.

گاهی به شوخی به او می‌گفتم اگر خودت را به عنوان اقتصاددان پسا-مستعمراتی جا بزنی، مخاطبان بسیار بیشتری پیدا می‌کنی! این حرف فقط مایۀ خنده‌ای زودگذر بود و بس؛ چرا که فکر کردن به چنین ترفندهایی برای او تهوع‌آور بود و ما دقیقاً به خاطر همین مناعت طبعش ثروتمندتریم. شیخ انسانی والا و روشنفکری استثنایی بود. بعید است تا سال‌های سال، نخبگی و نبوغی چون او را به چشم ببینیم.


منبع:

https://jacobin.com/2026/10/shaikh-obituary-marxism-political-economy