قلمرو رفاه

ما دربرابر آن‌ها: سربرآوردن پوپولیسم

نوع پوپولیسمی که در سراسر تاریخ آمریکا جریان داشته و سپس به اروپا منتقل شده است، نمی‌تواند تنها براساس قرارگرفتن در جناح راست، چپ یا مرکز تعریف شود. این نوع پوپولیسم هم دونالد ترامپ و هم برنی سندرز را دربرمی‌گیرد

05 مهر 1405 - 08:00 | اندیشه انتقادی
ما دربرابر آن‌ها: سربرآوردن پوپولیسم
جان بی جودیس
جان بی جودیس نویسنده ارشد نشریه «نشنال ژورنال» و نویسنده کتاب «انفجار پوپولیستی»
تنظیم نمایش متن

قلمروی رفاه: واژه‌ی «پوپولیسم» در ادبیات سیاسی معاصر از پرکاربردترین و در عین حال مبهم‌ترین مفاهیم به شمار می‌رود. گزارش حاضر به قلم «جان بی جودیس» در گاردین با فرا رفتن از تعاریف دوگانه‌های سنتی چپ و راست، به بررسی پوپولیسم نه به عنوان یک «ایدئولوژی»، بلکه به عنوان یک «منطق سیاسی و الگوی گفتمانی» می‌پردازد. در این چارچوب، تحول تاریخی پوپولیسم از شکل‌گیری «حزب مردم» در سال ۱۸۹۲ تا ظهور چهره‌هایی چون دونالد ترامپ، برنی سندرز و احزاب پوپولیست اروپایی بررسی می‌شود. همچنین، گزارش حاضر با تفکیک میان «پوپولیسم چپ» و «پوپولیسم راست»، کارکرد این جنبش‌ها را مورد سنجش قرار می‌دهد.


ترجمه: ایمان آقابابایی | وقتی اندیشمندان علوم سیاسی از «پوپولیسم» حرف می‌زنند، اغلب تلاش می‌کنند از تعریف آن آغاز می‌کنند؛ گویی پوپولیسم اصطلاحی علمی، مانند «آنتروپی» یا «فتوسنتز» است. اما این کار درستی نیست؛ چراکه هیچ مجموعه‌ای از ویژگی‌ها وجود ندارد که بتوانند تمام‌و‌کمال، جنبش‌ها، احزاب و افرادی را تعریف کند که «پوپولیست» نامیده می‌شوند. افراد و احزاب مختلفی که در این مقوله قرار می‌گیرند، صرفاً نوعی «شباهت خانوادگی» دارند؛ ولی نه، مجموعه‌ای جهان‌شمول از صفات که در همهٔ آنها مشترک باشد.

بااین‌حال نوع خاصی از سیاست پوپولیستی وجود دارد که در آمریکای قرن نوزدهم پدید آمد، در قرن‌های 20 و 21 بارها در آن کشور تکرار شد و از دههٔ ۱۹۷۰ به بعد در اروپای غربی نیز ظهور کرد. در چند دههٔ گذشته، این کارزارها و احزاب ازنظر دغدغه‌های خود به یکدیگر نزدیک شده‌اند و در پی رکود بزرگ اقتصادی، به‌شدت گسترش یافته‌اند.

نوع پوپولیسمی که در سراسر تاریخ آمریکا جریان داشته و سپس به اروپا منتقل شده است، نمی‌تواند صرفاً براساس قرارگرفتن در جناح راست، چپ یا مرکز تعریف شود: این نوع پوپولیسم هم دونالد ترامپ و برنی سندرز را دربرمی‌گیرد، هم جبههٔ ملی فرانسه و پودموس در اسپانیا را. احزاب پوپولیستی راست‌گرا، چپ‌گرا و میانه‌رو وجود دارند. پوپولیسم یک ایدئولوژی نیست، بلکه نوعی منطق سیاسی‌ست؛ یعنی شیوه‌ای برای اندیشیدن دربارهٔ سیاست. مورخ، مایکل کازین، در کتاب خود دربارهٔ پوپولیسم آمریکایی، اقناع پوپولیستی (The Populist Persuasion)، پوپولیسم را چنین توصیف می‌کند: «زبانی که گویندگانش مردم عادی را همچون مجموعه‌ای شریف و بزرگ می‌بینند که محدود به طبقه نمی‌شوند؛ مخالفان نخبهٔ خود را منفعت‌طلب و غیردموکراتیک می‌دانند؛ و می‌کوشند گروه نخست را علیه گروه دوم بسیج کنند».

این تعریف شروع خوبی‌ست، هرچند افرادی مانند رونالد ریگان یا ولادیمیر پوتین را که گاه «پوپولیست» نامیده شده‌اند، دربرنمی‌گیرد؛ اما منطق احزاب، جنبش‌ها و نامزدهایی را توضیح می‌دهد که هم شامل حزب مردم (People’s Party) در ایالات متحد در سال ۱۸۹۲ می‌شود و هم جبههٔ ملی مارین لوپن در سال ۲۰۱۶. بااین‌حال من توصیف کازین را یک گام جلوتر می‌برم و میان پوپولیست‌های چپ‌گرا، مانند برنی سندرز و پابلو ایگلسیاس از حزب پودموس، و پوپولیست‌های راست‌گرا، مانند ترامپ و لوپن، تمایز می‌گذارم.

پوپولیست‌های چپ‌گرا از مردم دربرابر یک نخبه یا یک نظام حاکم و مستقر (establishment) دفاع می‌کنند. سیاست آنان نوعی سیاست عمودی‌ست که پایین و میانه را دربرابر بالا قرار می‌دهد. درمقابل، پوپولیست‌های راست‌گرا از مردم دربرابر نخبگانی دفاع می‌کنند که متهم‌اند از یک گروه سوم حمایت می‌کنند؛ این گروه سوم برای مثال می‌تواند مهاجران، اسلام‌گرایان یا فعالان سیاه‌پوست آمریکایی باشد. بنابراین پوپولیسم راست‌گرا ساختاری سه‌گانه دارد: هم به بالا می‌نگرد و هم به یک گروه بیرونی یا «دیگری» در پایین.

پوپولیسم چپ‌گرا ازنظر تاریخی با جنبش‌های سوسیالیستی یا سوسیال‌دموکراتیک متفاوت است. این پوپولیسم سیاستِ تعارض طبقاتی نیست و لزوماً در پی لغو سرمایه‌داری نیست. همچنین با سیاست ترقی‌خواهانه یا لیبرالی‌ای که می‌کوشد منافع طبقات و گروه‌های متعارض را با یکدیگر آشتی دهد، تفاوت دارد. پوپولیسم چپ‌گرا وجود نوعی تعارض بنیادی میان مردم و یک نخبه را در مرکز سیاست خود مفروض می‌گیرد.

پوپولیسم راست‌گرا نیز با محافظه‌کاری تفاوت دارد؛ محافظه‌کاری‌ای که عمدتاً خود را با طبقات صاحبان کسب‌وکار در برابر منتقدان و مخالفان آنها در پایین همسو می‌کند. در شکل‌های آمریکایی و اروپای غربی خود، پوپولیسم راست‌گرا همچنین با محافظه‌کاری اقتدارگرایی که هدفش تضعیف یا برهم‌زدن دموکراسی است، تفاوت دارد. این نوع پوپولیسم در بستر دموکراتیک عمل می‌کند.

همان‌طور که ایدئولوژی مشترکی وجود ندارد که پوپولیسم را تعریف کند، حوزهٔ اجتماعی واحدی نیز وجود ندارد که «مردم» را تشکیل دهد. «مردم» می‌توانند کارگران یدی، مغازه‌داران یا دانشجویانی باشند که زیر بار بدهی قرار گرفته‌اند؛ می‌توانند فقرا یا طبقهٔ متوسط باشند. به همین ترتیب، از «نظام حاکم» نیز تعریف مشترکی وجود ندارد. آنچه مصادیق دقیق «مردم» و «نخبه»‌اند، پوپولیسم را تعریف نمی‌کند؛ آنچه پوپولیسم را تعریف می‌کند، تعارض میان این دو است؛ یا در مورد پوپولیسم راست‌گرا، تعارض میان این سه.

خود این تعارض مولد مطالباتی می‌شود که پوپولیست‌ها از نخبگان طلب می‌کنند؛ مطالباتی که پوپولیست‌ها معتقدند نظام حاکم تمایلی به برآورده‌کردنشان ندارد. سندرز خواهان «بیمۀ ‌درمانی برای همه» و حداقل دستمزد ۱۵ دلاری بود. اگر او می‌خواست قانون بیمه مقرون‌به‌صرفه (Affordable Care Act) فقط سمعک را نیز پوشش دهد، یا حداقل دستمزد را از ۷٫۲۵ دلار به ۷٫۷۵ دلار افزایش دهد، این امر به‌خودی‌خود تعارضی میان مردم و نظام حاکم ایجاد نمی‌کرد. اگر ترامپ خواهان افزایش تعداد مأموران در مرز مکزیک بود، یا اگر حزب مردمِ راست‌گرای دانمارک صرفاً خواستار کاهش شمار پناه‌جویان می‌شد، چنین مطالباتی شکافی میان مردم و نخبگان ایجاد نمی‌کرد. اما وعدهٔ ساختن دیواری که دولت مکزیک هزینهٔ آن را بپردازد، یا توقف کامل مهاجرت، مرزی میان مردم و نظام حاکم ایجاد می‌کند.

این نوع مطالبات است که تعارض میان مردم و نظام حاکم را تعریف می‌کند. اگر این مطالبات به‌طور کامل یا حتی جزئی پذیرفته شوند، یا اگر پوپولیست‌ها آنها را بیش از حد بلندپروازانه بدانند و کنار بگذارند ــ همان‌گونه که سیریزا در مورد مطالبات خود برای مذاکرهٔ مجدد دربارهٔ بدهی یونان چنین کرد ــ جنبش پوپولیستی احتمالاً یا می‌پاشد یا به حزب یا نامزد سیاسی عادی تبدیل می‌شود. از این منظر، جنبش‌های پوپولیستی آمریکا و اروپای غربی هنگامی شکوفا شده‌اند که در موقعیت اپوزیسیون بوده‌اند و هنگامی که وارد حکومت شده‌اند، دچار بحران هویت شده‌اند.

کارزارها و احزاب پوپولیستی اغلب همچون نشانه‌های هشداردهندهٔ یک بحران سیاسی عمل می‌کنند. هم در اروپا و هم در ایالات متحد، جنبش‌های پوپولیستی در دوره‌هایی بیشترین موفقیت را داشته‌اند که مردم، هنجارهای سیاسی حاکم، یعنی هنجارهایی که نظام مستقر آنها را حفظ و از آنها دفاع می‌کند، را در تضاد با امیدها، ترس‌ها و دغدغه‌های خود دیده‌اند. پوپولیست‌ها این دغدغه‌های نادیده‌گرفته‌شده را بیان می‌کنند و آنها را در قالب سیاستی صورت‌بندی می‌کنند که مردم را دربرابر یک نخبهٔ سرسخت و انعطاف‌ناپذیر قرار می‌دهد. از این طریق، آنان به کاتالیزورهای تغییر سیاسی تبدیل می‌شوند.

کارزارها و احزاب پوپولیستی، به‌اقتضای ماهیتشان، با طرح مطالباتی به مشکلات اشاره می‌کنند که در اوضاع سیاسی موجود بعید است تحقق پیدا کنند. درخصوص برخی پوپولیست‌های راست‌گرا، این مطالبات با تعصبات و تبعیض‌های گروهی درهم‌آمیخته‌اند یا هنجارهای دمکراتیک را به‌چالش می‌کشند. در موارد دیگر، این مطالبات با اطلاعات نادرست درهم‌تنیده‌اند. بااین‌حال همچنان به شکاف‌هایی در تار و پود خِرَد سیاسیي پذیرفته‌شده اشاره می‌کنند.

در دهه‌های اخیر، هم‌زمان با توقفي رونق بزرگ اقتصادیِ پس از جنگ، احزاب اصلی در هر دو سوی اقیانوس اطلس، دستورکار نئولیبرال، مبتنی بر آزادی جابه‌جاییِ سرمایه و نیروی کار را برای دستیابی به رفاه پذیرفته‌اند. رهبران از افزایش مهاجرت حمایت کرده‌اند، اما بعد دریافتند که رأی‌دهندگان آمریکایی نسبت به مهاجرت غیرقانونی به‌شدت واکنش نشان می‌دهند و رأی‌دهندگان اروپایی نیز نسبت به جوامع مهاجری که آنها را کانون‌های جرم و بعدها تروریسم می‌دانستند، واکنش نشان داده‌اند. در اروپای قاره‌، احزاب اصلی ایدهٔ پول مشترک را پذیرفتند، اما در جریان رکود بزرگ اقتصادی دریافتند که این ایده محبوبیت خود را از دست داده است. در ایالات متحد، هردو حزب از توافق‌های «تجارت آزاد» حمایت کردند، اما سپس دریافتند که بخش چشم‌گیری از مردم از این معاهدات حمایت نمی‌کنند.

در دهه‌های پایانی قرن نوزدهم، هم‌زمان با ظهور حزب مردم در صحنهٔ سیاسی آمریکا، اروپا شاهد ظهور احزاب سوسیال‌دمکراتی شد که از نظریهٔ کمونیسم کارل مارکس الهام گرفته بودند. طی هفتاد سال بعد، اروپا به خانهٔ مجموعه‌ای از احزاب چپ، میانه و راست تبدیل شد، اما تا دههٔ ۱۹۷۰ شاهد چیزی شبیه به پوپولیسم آمریکایی نبود.

احزاب اروپایی، مانند حزب مردم اولیه در ایالات متحد، در عرصهٔ انتخاباتی فعالیت می‌کردند و از «مردم» دربرابر «نظام حاکم» یا «نخبگان» دفاع می‌کردند. جبههٔ ملی فرانسه می‌گوید نمایندهٔ «مردم صغیر» و «اعضای فراموش‌شده» دربرابر «کاست» است. حزب فنلاندی‌ها می‌گوید خواهان «دمکراسی‌ای است که بر رضایت مردم استوار باشد و از نخبگان یا بوروکرات‌ها سرچشمه نگیرد». در اسپانیا، پودموس از gente، یعنی «مردم»، در برابر casta  یا «کاست» دفاع می‌کند. در ایتالیا، بپه گریلو از جنبش «پنج‌ستاره» علیه چیزی موضع می‌گیرد که آن را «سه فاسد» می‌نامد: روزنامه‌نگاران، صنعتگران و سیاستمداران. در هلند حزب آزادیِ خیرت ویلدرز نمایندهٔ «هنک و اینگرید» دربرابر «نخبگان سیاسی» است.

نخستین احزاب پوپولیستی اروپا راست‌گرا بودند. آنها نخبگان را متهم می‌کردند که با کمونیست‌ها، دریافت‌کنندگان مزایای رفاهی یا مهاجران بیش‌ازحد مدارا می‌کنند. درنتیجه، واژهٔ «پوپولیست» در اروپا ازسوی سیاستمداران و دانشگاهیان چپ‌گرا و میانه‌رو به‌صورت تحقیرآمیز به‌کار گرفته شد. بااین‌حال در دههٔ گذشته احزاب پوپولیست چپ‌گرا در اسپانیا و یونان پدیدار شده‌اند که خشم خود را متوجه نظام حاکم در کشورشان یا مقر اتحادیهٔ اروپا در بروکسل کرده‌اند.

تفاوت اصلی میان پوپولیست‌های آمریکایی و اروپایی این است که در حالی که احزاب و کارزارهای آمریکایی به‌سرعت ظهور و افول می‌کنند، برخی احزاب پوپولیست اروپایی دهه‌ها دوام آورده‌اند. دلیل اصلی این امر آن است که بسیاری از کشورهای اروپایی دارای نظام‌های چندحزبی‌اند و بسیاری از آنها از نظام نمایندگی تناسبی استفاده می‌کنند؛ نظامی که به احزاب کوچک‌تر اجازه می‌دهد حتی زمانی که در نظرسنجی‌ها تنها درصدهای تک‌رقمی به دست می‌آورند، جای پای خود را حفظ کنند.

جنبش‌های پوپولیستی خودشان اغلب به اهدافشان دست نمی‌یابند. مطالبات آنها ممکن است ازسوی احزاب بزرگ‌تر مصادره شود، یا به‌کل رد شود. اما آنها آب‌های سیاسی را متلاطم می‌کنند. آنها نشان می‌دهند که ایدئولوژی سیاسی حاکم دیگر کارآمد نیست و جهان‌بینی رایج در حال فروپاشی است.

هیچ‌کس، حتی خود ترامپ، انتظار نداشت بتواند در سال ۲۰۱۶ نامزد حزب جمهوری‌خواه شود. به همین ترتیب، هیچ‌کس، ازجمله خود برنی سندرز، انتظار نداشت که این سناتور ایالت ورمونت تا انتخابات مقدماتی کالیفرنیا در ماه ژوئن همچنان در رقابت با هیلاری کلینتون برای نامزدی حزب دمکرات باقی بماند.

موفقیت ترامپ در ابتدا به نمایش‌گری و شهرت او نسبت داده شد. اما هنگامی که او یکی پس از دیگری در انتخابات مقدماتی پیروز شد، کارشناسان سیاسی گفتند که او از مخالفت نژادپرستانه با ریاست‌جمهوری باراک اوباما بهره می‌گیرد یا از همدلی پنهانی بخشی از سفیدپوستان طبقهٔ کارگر آمریکا با فاشیسم استفاده می‌کند. موفقیت سندرز کمتر موضوع چنین گمانه‌زنی‌هایی قرار گرفت، اما مفسران معمولاً او را فردی آرمان‌گرا و اتوپیایی می‌دانستند و بر ایدئالیسمِ سبک‌بالِ رأی‌دهندگان نسل هزاره تأکید می‌کردند. اگر این توضیحات برای تبیین موفقیت او کافی نبود، آنان بر ضعف هیلاری کلینتون به‌عنوان نامزد پیشتاز نیز تأکید می‌کردند.

بااین‌حال، منطقی‌تر آن است که موفقیت ترامپ و سندرز را تازه‌ترین فصل از تاریخ پوپولیسم آمریکایی بدانیم. گرچه رگه‌هایی از پوپولیسم به انقلاب آمریکا بازمی‌گردد، این جریان در معنای مشخص خود واقعاً با حزب مردم در دههٔ ۱۸۹۰ آغاز می‌شود؛ حزبی که الگویی برای جنبش‌هایی ایجاد کرد که از آن پس به‌طور دوره‌ای ظهور کرده‌اند. در ایالات متحد، برخلاف اروپا، این کارزارها به‌صورت ناگهانی و غیرمنتظره سر برآورده‌اند. بااینکه معمولاً عمر کوتاهی داشته‌اند، تأثیری بسیار فراتر از اندازه و دوام خود بر سیاست گذاشته‌اند؛ و هرچند ممکن است در زمان ظهورشان پدیده‌هایی غیرعادی به‌نظر برسند، درواقع بخش مهمی از بافت سیاسی آمریکا هستند.

اگرچه تاریخ سیاست آمریکا سرشار از تعارض بر سر مسائلی چون برده‌داری، منع مصرف الکل، سقط جنین و مداخله در خارج از کشور است، دوره‌های طولانی‌ای نیز زیر سلطهٔ نوعی اجماع زیربنایی دربارهٔ نقش دولت در اقتصاد و در عرصهٔ خارجی بوده است.ساختار سیاست آمریکا به‌گونه‌ای است که از چنین جهان‌بینی‌های مسلطی حمایت می‌کند. ویژگی‌های نظام انتخاباتی این کشور؛ یعنی اینکه برنده همه‌چیز را می‌برد، نظام اکثریت نسبی (first-past-the-post) و حوزه‌های انتخاباتی تک‌نماینده، به شکل‌گیری نظام دوحزبی کمک کرده‌اند. نامزدهای احزاب سوم اغلب به‌عنوان «عاملان خراب‌کنندهٔ انتخابات (spoilers) کنار گذاشته می‌شوند. افزون‌براین در تعیین نامزدها ازطریق انتخابات مقدماتی احزاب، رأی‌دهندگان و رهبران حزبی معمولاً قابلیت پیروزی در انتخابات عمومی را درنظر گرفته‌اند؛ و در انتخابات عمومی نیز نامزدها عموماً کوشیده‌اند مرکز سیاسی را به‌دست آورند و از برچسب خوردن به‌عنوان «افراطی» دوری کنند. در نتیجهٔ این گرایشي دوحزبی به سوی مرکز، تفاوت‌های سیاسی عمیق دربارهٔ مسائل زیربنایی اجتماعی ـ اقتصادی غالباً کم‌رنگ شده یا حتی نادیده گرفته شده‌اند، به‌ویژه در انتخابات ریاست‌جمهوری.

اما گاهی، هنگامی که جامعه و اقتصاد دستخوش تغییرات چشمگیر می‌شوند، یا جایگاه آمریکا در جهان تغییر می‌کند، رأی‌دهندگان ناگهان نسبت به سیاستمداران یا جنبش‌هایی حساس می‌شوند که مسائلی را مطرح می‌کنند که احزاب اصلی یا آنها را کم‌اهمیت جلوه داده‌اند یا کاملاً نادیده گرفته‌اند.

ظهور حزب مردم نخستین حملهٔ عمده به جهان‌بینی سرمایه‌داری لسه‌فر (laissez-faire capitalism) بود. جنبش «ثروت خود را تقسیم کنیم»  (Share Our Wealth) به رهبری فرماندار لوئیزیانا، هیوئی لانگ، که پس از انتخاب فرانکلین روزولت در سال ۱۹۳۲ ظهور کرد، به روزولت برای پرداختن به مسئلهٔ نابرابری اقتصادی فشار وارد کرد. این جنبش‌ها در کنار یکدیگر چارچوبی شکل دادند که برنی سندرز در کارزار انتخاباتی سال ۲۰۱۶ از آن استفاده کرد؛ سندرز خود را هم سوسیالیست دموکرات و هم ترقی‌خواه توصیف می‌کرد. به همین ترتیب، کارزارهای پوپولیستی جورج والاس در دههٔ ۱۹۶۰ و پت بوکانان در دههٔ ۱۹۹۰، پیشاپیش ظهور نامزدی دونالد ترامپ را نوید می‌دادند.

در دوران اوج خود در اواخر قرن نوزدهم، پوپولیست‌های حزب مردم تأثیری عمیق بر سیاست آمریکا و چنان‌که بعدها مشخص شد، بر سیاست آمریکای لاتین و اروپا گذاشتند. این حزب منطق پوپولیسم را صورت‌بندی کرد: مفهوم «مردمی» که در برابر نخبگانی قرار گرفته‌اند که از اعطای اصلاحات ضروری خودداری می‌کنند. در سیاست آمریکا، این سازمان نشانه‌ای اولیه از ناکافی بودن دیدگاه‌های دو حزب بزرگ دربارهٔ نقش دولت و اقتصاد بود.

پوپولیست‌ها نخستین کسانی بودند که خواستند دولت صنایعی را که برای اقتصاد حیاتی بود، مانند راه‌آهن‌ها، تنظیم و حتی ملی کند؛ آنان می‌خواستند نابرابری اقتصادی‌ای را که سرمایه‌داری در صورت رها شدن به حال خود ایجاد می‌کرد کاهش دهند و قدرت کسب‌وکارها را در تعیین نتیجهٔ انتخابات محدود کنند. پوپولیسم بلافاصله بر سیاست برخی از دموکرات‌های ترقی‌خواه و حتی جمهوری‌خواهانی همچون تئودور روزولت تأثیر گذاشت. سرانجام بخش قابل توجهی از دستورکار پوپولیستی در نیودیل فرانکلین دلانو روزولت و در نگرش لیبرالیسم نیودیل ادغام شد.

طبق روایت مشهور، در ماه مه سال ۱۸۹۱، برخی از اعضای اتحادیهٔ کشاورزان کانزاس هنگام بازگشت از یک گردهمایی ملی در سینسیناتی، واژهٔ «پوپولیست» را برای توصیف دیدگاه‌های سیاسی‌ای به کار بردند که خودشان و دیگر گروه‌های وابسته در غرب و جنوب در حال شکل دادن به آن بودند. سال بعد، این گروه‌های وابسته با شوالیه‌های کار (Knights of Labor) ــ که در آن زمان اصلی‌ترین سازمان کارگری ایالات متحد بود ــ متحد شدند و حزب مردم را تشکیل دادند. این حزب طی دو سال بعد، بنیادی‌ترین مفروضاتی را که جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها در واشنگتن بر اساس آنها عمل می‌کردند، به چالش کشید. حزب عمر کوتاهی داشت، اما نمونهٔ آن مبنای پوپولیسم در ایالات متحد و اروپا را ایجاد کرد.

در آن زمان، جمهوری‌خواهان و دموکرات‌های اصلی در ایالات متحد از پیشرفت صنعت و امور مالی آمریکا به وجد آمده بودند. آنان به بازار خودتنظیم‌گر به‌عنوان ابزاری برای ایجاد رفاه و فرصت فردی باور داشتند و معتقد بودند نقش دولت باید حداقلی باشد. گروور کلیولند، که از سال ۱۸۸۴ تا ۱۸۸۸ و سپس از سال ۱۸۹۲ تا ۱۸۹۶ رئیس‌جمهور بود، علیه چیزی که آن را «پدرسالاری دولتی» (government paternalism) می‌نامید، موضع می‌گرفت. او در دومین سخنرانی مراسم تحلیف خود اعلام کرد که مداخلهٔ بخش عمومی «روح آمریکایی‌گری حقیقی را خفه می‌کند» و «وظایف» دولت، آن‌گونه که او می‌گفت، «شامل حمایت از مردم نمی‌شود». نقش اصلی دولت، حفظ یک «واحد پول سالم و باثبات» از طریق حفظ استاندارد طلا بود.

اما در همین سال‌ها، کشاورزان جنوب و دشت‌های مرکزی آمریکا با کاهش شدید قیمت محصولات کشاورزی مواجه بودند. قیمت محصولات کشاورزی در منطقهٔ غرب میانه و جنوب، بین سال‌های ۱۸۷۰ تا ۱۸۹۰، دو سوم کاهش یافت. دشت‌های مرکزی که در اوایل دههٔ ۱۸۸۰ رونق یافته بودند، در اواخر این دهه با خشکسالی ویرانگری روبه‌رو شدند. در همین حال، شرکت‌های راه‌آهنِ فاقد همدلی با کشاورزان، که از موقعیت انحصاری برخوردار بودند، هزینهٔ حمل محصولات کشاورزی را افزایش می‌دادند. بسیاری از کشاورزان در جنوب و ایالت‌های دشت‌های مرکزی به‌سختی می‌توانستند هزینه‌های خود را تأمین کنند. مزارع کوچک خانوادگی جای خود را به مزارع بزرگ موسوم به مزارع بونانزا (bonanza farms) می‌دادند که اغلب متعلق به شرکت‌هایی مستقر در شرق بودند. دستمزدها نیز به‌سبب حضور مهاجران کم‌دستمزد از چین، ژاپن، پرتغال و ایتالیا تحت فشار قرار گرفته بود. کشاورزانی که زمین خود را حفظ کرده بودند، زیر بار بدهی قرار داشتند. در کانزاس، ۴۵ درصد زمین‌ها در مالکیت بانک‌ها قرار گرفته بود.

پوپولیست‌های اولیه، خود را نمایندهٔ «مردم» ازجمله کشاورزان و کارگران یدی، در برابر قدرت پول (money power) یا پلوتوکراسی (plutocracy) می‌دانستند. این امر در برنامه‌های اولیهٔ آنان بازتاب داشت؛ برنامه‌هایی که شامل درخواست برای به‌رسمیت شناختن و قانونی‌کردن اتحادیه‌های کارگری، درکنار مطالباتی چون تنظیم فعالیت راه‌آهن‌ها، پایان دادن به سوداگری زمین و ایجاد پول آسان (easy money) بود؛ یعنی جایگزینی استاندارد طلا یا افزودن نظام پولی دیگری در کنار آن، به‌منظور کاهش بار بدهی‌هایی که کشاورزان تحمل می‌کردند. به‌جز چند رهبر پراکنده، پوپولیست‌ها سوسیالیست نبودند. آنها می‌خواستند سرمایه‌داری را اصلاح کنند، نه لغو؛ و عامل اصلاح را نه طبقهٔ کارگر سوسیالیست، بلکه مفهوم به‌نسبت سیال و تعریف‌نشدهٔ «مردم »می‌دانستند.

هنگامی که مطالبات آنان، که شامل مالیات تصاعدی بر درآمد و اصلاحات سیاسی برای ایجاد رأی‌گیری مخفی و انتخاب مستقیم سناتورها نیز می‌شد، برای احزاب بزرگ بیش‌ازحد رادیکال و گسترده به نظر رسید، حزب مردم در سال ۱۸۹۲ تشکیل شد و نامزدی را برای ریاست‌جمهوری معرفی کرد. نخستین برنامهٔ حزب اعلام می‌کرد:

ما در پی آنیم که حکومت جمهوری را به دست "مردم عادی" بازگردانیم؛ همان طبقه‌ای که حکومت از آن سرچشمه گرفته است. ما معتقدیم قدرت‌های حکومت ــ یعنی قدرت‌های مردم ــ باید به همان سرعت و تا همان اندازه‌ای گسترش یابند که عقل سلیم مردمی آگاه و آموزه‌های تجربه آن را موجه بدانند؛ تا سرانجام ستم، بی‌عدالتی و فقر از این سرزمین رخت بربندد.

اما در دههٔ ۱۸۸۰ و اوایل دههٔ ۱۸۹۰، سیاست پوپولیستی عمدتاً به سمت بالا و متوجه پلوتوکرات‌ها بود. در درون جنبش پوپولیستی همواره گرایش محافظه‌کارانه‌تر وجود داشت. در جنوب، برخی گروه‌ها با اتحادیهٔ ملی موازیِ کشاورزان سیاه‌پوست همکاری می‌کردند، اما برخی دیگر چنین نمی‌کردند. پوپولیست‌ها همچنین از اخراج مهاجران چینی حمایت می‌کردند؛ مهاجرانی که کسب‌وکارها برای تأمین نیروی کار ارزان در مزارع و راه‌آهن‌های غربی به کار گرفته بودند، و حمایت پوپولیست‌ها از این سیاست اغلب با گفتمان نژادپرستانه همراه بود. بااین‌حال، در دههٔ ۱۸۸۰ و اوایل دههٔ ۱۸۹۰، سیاست پوپولیستی عمدتاً متوجه پلوتوکرات‌ها در بالا بود.

در انتخابات سال ۱۸۹۲، حزب مردم عملکردی شگفت‌آور داشت. نامزد ریاست‌جمهوری این حزب، که از منابع مالی بسیار اندکی برخوردار بود، ۸ درصد آرا را به دست آورد و در پنج ایالت پیروز شد. در انتخابات سال ۱۸۹۴، نامزدهای حزب مردم برای مجلس نمایندگان ۱۰ درصد آرا را کسب کردند. این حزب چهار نمایندهٔ کنگره، چهار سناتور، ۲۱ مقام اجرایی ایالتی و ۴۶۵ قانون‌گذار ایالتی را به قدرت رساند. با پایگاه اجتماعی خود در جنوب و غرب و با توجه به نامحبوب بودن شدید گروور کلیولند، حزب مردم در آستانهٔ آن به نظر می‌رسید که دموکرات‌ها را به‌عنوان حزب دوم به چالش بکشد. اما انتخابات سال ۱۸۹۴ در نهایت به آخرین حضور جدی حزب تبدیل شد.

در نهایت، پوپولیست‌ها قربانی پویایی نظام دوحزبی شدند. در ایالت‌های دشت‌های مرکزی، خشم علیه کلیولند رأی‌دهندگان را دوباره به سوی جمهوری‌خواهان، که از نظر انتخاباتی شانس بیشتری داشتند، سوق داد. در جنوب، دموکرات‌ها حزب مردم را از طریق ترکیبی از جذب مطالبات و ائتلاف‌سازی و، در واکنش به آمادگی برخی پوپولیست‌ها برای جلب آرای سیاه‌پوستان، از طریق تحریکات نژادی خشونت‌آمیز تضعیف کردند.

منتقدان لیبرال بعدها اشاره کردند که حزب مردم در درون خود گرایش‌هایی از یهودستیزی، نژادپرستی و بومی‌گرایی (nativism) داشت، به‌ویژه در قبال چینی‌ها؛ اما اینها، در بهترین حالت، عناصر ثانویهٔ جنبش بودند. تا زمانی که جنبش شروع به ازهم‌گسیختن نکرده بود، حزب مردم اولیه عمدتاً جنبشی متعلق به چپ بود. نخستین نمونه‌های مهم پوپولیسم راست‌گرا در دههٔ ۱۹۳۰، با کشیش کاتولیک و مجری رادیویی، پدر چارلز کاگلین، و سپس در دههٔ ۱۹۶۰ با کارزارهای ریاست‌جمهوری جورج والاس پدیدار شدند.

والاس، فرماندار دموکرات آلاباما، به تضعیف اکثریت نیودیل و فراهم کردن زمینه برای بازآرایی سیاسی ریگان در سال ۱۹۸۰ کمک کرد. او شکل تازه‌ای از پوپولیسم راست‌گرا ایجاد کرد؛ چیزی که جامعه‌شناس دونالد وارن آن را «رادیکالیسم آمریکاییِ میانه» (middle American radicalism) نامید. این گرایش بعدها به درون حزب جمهوری‌خواه منتقل شد و به مبنایی برای چالش دونالد ترامپ با ارتدوکسی جمهوری‌خواه در سال ۲۰۱۶ تبدیل شد.

نیودیل بر نوعی ائتلاف ضمنی میان لیبرال‌ها و دموکرات‌های محافظه‌کار جنوب استوار بود؛ گروه اخیر با هرگونه قانونی که ممکن بود برتری سفیدپوستان را به چالش بکشد، مخالفت می‌کردند. جمهوری‌خواهان، به‌عنوان حزب آبراهام لینکلن، به‌طور سنتی نسبت به حقوق مدنی سیاه‌پوستان موضعی پذیراتر داشتند و رهبری جمهوری‌خواهان در کنگره از قوانین حقوق مدنی و حق رأی سال‌های ۱۹۶۴ و ۱۹۶۵، که رئیس‌جمهور دموکرات، لیندون جانسون، از آنها حمایت می‌کرد، پشتیبانی کرد. سناتور جمهوری‌خواه آریزونا، بری گلدواتر، یکی از مخالفان اولیهٔ این رویکرد بود؛ اما جانسون در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۱۹۶۴ به‌راحتی او را شکست داد. بااین‌حال، پیروزی جانسون به معنای حمایت گستردهٔ مردم از ابتکارات او در زمینهٔ حقوق مدنی نبود. پس از آنکه او قانون حق رأی را تصویب کرد و قانونی موسوم به «جنگ با فقر» را مطرح ساخت، واکنش منفی گسترده‌ای شکل گرفت. والاس این واکنش منفی را به یک کارزار پوپولیستی تبدیل کرد.

والاس سرانجام به‌عنوان یکی از سرسخت‌ترین مدافعان تفکیک نژادی شناخته شد، اما در آغاز، یک دموکرات پوپولیست بود که در نگاه او مسئلهٔ نژاد اهمیت ثانوی داشت. او نخستین بار در سال ۱۹۵۸ به‌عنوان یک دموکراتِ نیودیل برای فرمانداری نامزد شد و در برابر نامزدی که از حمایت کو کلوکس کلان برخوردار بود شکست خورد. پس از آن، قول داد: «دیگر هرگز اجازه نمی‌دهم کسی در مسئلهٔ نژاد از من جلو بزند.»

در سال ۱۹۶۲، والاس بار دیگر نامزد شد و این بار با شعار «تفکیک نژادی اکنون، تفکیک نژادی فردا، تفکیک نژادی برای همیشه» پیروز شد. در سال ۱۹۶۳، هنگامی که تلاش کرد مانع ثبت‌نام دو دانشجوی سیاه‌پوست در دانشگاه آلاباما شود، به شهرت رسید. در سال ۱۹۶۴، در انتخابات مقدماتی حزب دموکرات در ایالت‌های ویسکانسین، ایندیانا و مریلند شرکت کرد و حدود یک‌سوم آرا را به دست آورد؛ این میزان در مریلند به ۴۳ درصد رسید، جایی که در ۱۵ شهرستان از ۲۳ شهرستان پیروز شد. در سال ۱۹۶۸، او به‌عنوان نامزد مستقل در برابر ریچارد نیکسون، نامزد جمهوری‌خواه، و هوبرت هامفری، نامزد دموکرات، وارد رقابت شد. در اوایل اکتبر، والاس در نظرسنجی‌ها از هامفری پیش بود؛ اما در نهایت ۱۳٫۵ درصد آرا را به دست آورد و در پنج ایالت جنوبی پیروز شد. در سال ۱۹۷۲، بار دیگر به‌عنوان دموکرات نامزد شد و زمانی که در ماه مه، در جریان مبارزات انتخاباتی مقدماتی مریلند، یک فرد مسلح به او شلیک کرد و او را فلج کرد، هنوز شانس آن را داشت که نامزدی حزب را به دست آورد.

والاس بر مخالفت خود با ادغام نژادی تأکید می‌کرد، اما آن را به‌عنوان دفاع از آمریکایی معمولی ــ که منظورش آمریکایی سفیدپوست بود ــ در برابر استبداد بوروکرات‌های واشنگتن صورت‌بندی می‌کرد. به باور او، دولت بزرگ ارادهٔ خود را بر فرد معمولی تحمیل می‌کرد. والاس در سال ۱۹۶۷، هنگامی که در برنامهٔ Meet the Press ظاهر شد، نامزدی خود را چنین خلاصه کرد:

«در این کشور واکنشی علیه دولت بزرگ شکل گرفته است. این یک جنبش مردمی است... و من فکر می‌کنم اگر سیاستمداران سر راه قرار بگیرند، بسیاری از آنها زیر پای این انسان معمولیِ خیابان له خواهند شد؛ این مردِ کارخانهٔ نساجی، این مردِ کارخانهٔ فولاد، این آرایشگر، این متخصص زیبایی، این پلیسِ در حال انجام وظیفه... این کاسب کوچک.»

والاس با اتوبوس‌رانی اجباری (busing) مخالفت می‌کرد ــ یعنی سیاستی که در آن کودکان به مدارس دولتی خاصی فرستاده می‌شدند تا تفکیک نژادی اصلاح شود ــ زیرا معتقد بود این سیاست محله‌های طبقهٔ کارگر را از هم می‌پاشد. او به لیبرال‌های سفیدپوستی که از این سیاست حمایت می‌کردند نیز حمله می‌کرد و آنان را ریاکار می‌خواند؛ زیرا، به گفتهٔ او، حاضر نبودند فرزندان خودشان را در معرض شرایطی قرار دهند که اصرار داشتند فرزندان خانواده‌های کم‌درآمد باید آن را تحمل کنند. او گفت:

«آنها دارند پلی بر فراز پوتوماک می‌سازند برای تمام لیبرال‌های سفیدپوستی که به ویرجینیا فرار می‌کنند.»

بااین‌حال، والاس محافظه‌کار سیاسی نبود. در مسائل داخلی‌ای که مستقیماً با مسئلهٔ نژاد مرتبط نمی‌شد، او همچنان دموکراتِ نیودیلی بود. در تبلیغات انتخاباتی سال ۱۹۶۸ خود، با افتخار اعلام کرده بود که در آلاباما هزینه‌های مربوط به آموزش، رفاه اجتماعی، جاده‌ها و کشاورزی را افزایش داده است.

در سال ۱۹۷۶، دونالد وارن تحقیقی کرد دربارهٔ «رادیکال‌های آمریکاییِ میانه» (Middle American Radicals یا MARs). وارن براساس پیمایش‌های گسترده‌ای که در سال‌های ۱۹۷۱ و ۱۹۷۲ و سپس در سال ۱۹۷۵ انجام داده بود، گروه سیاسی متمایزی را معرفی کرد که نه چپ بود و نه راست، و نه لیبرال بود و نه محافظه‌کار. وارن نوشت که MARها «احساس می‌کنند طبقهٔ متوسط به‌شدت مغفول افتاده است». آنان «دولت را طوری می‌بینند که هم‌زمان به نفع ثروتمندان و فقرا عمل می‌کند.

MARهای مورد مطالعهٔ وارن در مسائل مربوط به فقر و نژاد مواضع محافظه‌کارانه داشتند. آنان با اتوبوس‌رانی اجباری و سازمان‌های رفاهی مخالفت می‌کردند و آنها را نمونه‌هایی از این وضعیت می‌دانستند که «ثروتمندان در برابر خواسته‌های فقرا کوتاه می‌آیند و افراد با درآمد متوسط باید صورت‌حساب آن را بپردازند». آنان از دولت ملی خوششان نمی‌آمد، اما در عین حال معتقد بودند شرکت‌ها «قدرت بیش از حدی دارند» و «بیش از حد بزرگ شده‌اند». آنها از بسیاری از برنامه‌های لیبرالی حمایت می‌کردند. می‌خواستند دولت اشتغال برای همه را تضمین کند. از کنترل قیمت‌ها، اما نه کنترل دستمزدها،حمایت می‌کردند و همچنین از بیمهٔ درمان ملی، کمک فدرال به آموزش و تأمین اجتماعی پشتیبانی می‌کردند.

وارن دریافت که MARها تقریباً یک‌چهارم رأی‌دهندگان را تشکیل می‌دادند. این افراد به‌طور متوسط بیشتر مرد بودند تا زن؛ تحصیلاتشان معمولاً در حد دبیرستان بود و تحصیلات دانشگاهی نداشتند؛ درآمدشان در محدودهٔ متوسط یا اندکی پایین‌تر از آن قرار داشت؛ و در مشاغل کارگری ماهر یا نیمه‌ماهر، یا در کارهای دفتری و فروش فعالیت می‌کردند. همچنین این گروه جمعیتی بیش از هر گروه دیگری احتمال داشت که به جورج والاس رأی بدهد. به‌بیان‌دیگر پایگاه اجتماعی والاس در میان رأی‌دهندگانی قرار داشت که خود را طبقهٔ متوسط می‌دانستند، یعنی معادل آمریکاییِ «مردم»، و باور داشتند که در تعارض با کسانی در بالا و پایین خود گرفتار شده‌اند.

چهل سال بعد، ترامپ خود را دشمن معاهدات تجارت آزاد، انتقال فعالیت کارخانه‌ها به خارج از کشور و مهاجرت غیرقانونی معرفی می‌کرد و خود را قهرمان «اکثریت خاموش» ــ اصطلاحی که از نیکسون وام گرفته شده بود ــ در برابر «منافع خاص» و «نظام حاکم» هر دو حزب می‌دانست. ترامپ در سال پیش از آن اعلام کرده بود: اکثریت خاموش بازگشته است، و دیگر ساکت نیست؛ بلکه تهاجمی است.در گردهمایی‌های انتخاباتی او، کارزار انتخاباتی‌اش تابلوهایی توزیع می‌کرد که روی آنها نوشته شده بود: اکثریت خاموش در کنار ترامپ ایستاده است.

در ژانویه، درست پیش از انتخابات مقدماتی ایالت آیووا، کارزار ترامپ یک آگهی تلویزیونی با عنوان «نظام حاکم (The Establishment)  پخش کرد. ترامپ که پشت یک میز نشسته بود، مستقیماً به دوربین نگاه کرد و گفت:

نظام حاکم، رسانه‌ها، منافع خاص، لابی‌گران، اهداکنندگان مالی، همه علیه من‌ هستند. من هزینهٔ کارزار انتخاباتی خودم را خودم تأمین می‌کنم. به هیچ‌کس بدهکار نیستم. تنها بدهی‌ام به مردم آمریکاست که کارم را درست انجام دهم. آنها واقعاً تلاش می‌کنند جلوی مرا بگیرند.


منبع:

https://www.theguardian.com/politics/2016/oct/13/birth-of-populism-donald-trump