قلمرو رفاه

آخرین سنگر بیمۀ اجتماعی مستقل زیر تیغ دولت

واکاوی انتقادی لایحۀ «نظام جدید تأمین اجتماعی» و پیامدهای آن بر پایداری مالی، حقوق بیمه‌شدگان و حکمرانی رفاه

03 خرداد 1405 - 12:28 | سیاست‌گذاری اجتماعی
مونا خورشیدی
مونا خورشیدی پژوهشگر حوزۀ سیاست‌گذاری اجتماعی

در شرایطی که اغلب صندوق‌های بازنشستگی کشور طی سال‌های گذشته به دلیل ناترازی‌های مزمن، وابستگی فزاینده به بودجۀ عمومی و بحران‌های جمعیتی عملاً به نهادهایی متکی بر خزانه دولت تبدیل شده‌اند، سازمان تأمین اجتماعی همچنان بزرگ‌ترین صندوق بیمه‌ای کشور با ساختاری نسبتاً مستقل و مبتنی بر مشارکت بیمه‌ای محسوب می‌شود. این سازمان با پوشش میلیون‌ها بیمه‌شده و مستمری‌بگیر، نه صرفاً یک نهاد اداری، بلکه ستون اصلی نظام بیمه اجتماعی ایران است؛ نهادی که منابع آن از محل مشارکت سه‌جانبه کارگران، کارفرمایان و دولت شکل گرفته و بر مبنای اصول بیمه‌های اجتماعی اداره می‌شود.

با این حال، لایحۀ موسوم به «نظام جدید تأمین اجتماعی» که اخیراً در دستور کار قرار گرفته، صرفاً یک برنامۀ اصلاحی برای کاهش ناترازی صندوق‌ها نیست؛ بلکه واجد تغییرات بنیادینی است که می‌تواند ماهیت حقوقی، مالی و حکمرانی تأمین اجتماعی را دگرگون کند. مسئلۀ اصلی این لایحه آن نیست که «اصلاح» را دنبال می‌کند؛ مسئلۀ آن است که بدون ارائۀ پیوست اکچوئری شفاف، بدون گفت‌وگوی اجتماعی گسترده و بدون تضمین حقوق بین‌نسلی بیمه‌شدگان، در پی انتقال تدریجی نظام بیمه‌ای کشور از مدل «مشارکت‌محور» به مدل «مالیات‌محور» است؛ تغییری که در صورت اجرای نادرست، می‌تواند اعتماد عمومی به نظام بیمه اجتماعی را با بحران جدی‌تری مواجه کند.

مسئله‌ای فراتر از ناترازی؛ بحران رابطۀ مالی دولت و تأمین اجتماعی

برای تحلیل این لایحه، ابتدا باید به مهم‌ترین ریشۀ بحران صندوق‌ها توجه کرد: رابطۀ مالی دولت با سازمان تأمین اجتماعی. بخش قابل‌توجهی از مشکلات فعلی این سازمان نه ناشی از ذات بیمه‌‌های اجتماعی، بلکه حاصل انباشت تعهدات اجرا نشده دولت طی دهه‌های گذشته است؛ از عدم پرداخت سهم قانونی دولت گرفته تا تحمیل سیاست‌های حمایتی و بازنشستگی‌های تکلیفی بدون تأمین منابع پایدار.

علاوه بر آن، دولت طی سال‌های گذشته بارها بدهی خود به سازمان را نه از طریق پرداخت نقدی، بلکه از مسیر واگذاری دارایی‌های غیرمولد، سهام کم‌بازده یا ابزارهای مالی کم‌نقدشونده تسویه کرده است. این تجربۀ تاریخی یک پرسش اساسی ایجاد می‌کند: اگر دولت در ایفای تعهدات محدود فعلی خود با مشکل مواجه بوده، چگونه می‌تواند در آینده بار مالی گسترده‌تری را که این لایحه بر دوش بودجه عمومی می‌گذارد، به‌صورت پایدار تأمین کند؟ آیا افزایش مالیات پاسخی برای این معضل خواهد بود؟

واقعیت آن است که بخش مهمی از ناترازی موجود، نه محصول «زیاده‌خواهی بیمه‌شدگان»، بلکه نتیجۀ مداخلات مستمر دولت در منابع و مصارف صندوق‌هاست. از این منظر، انتقال بیشتر تعهدات به دولت، بدون اصلاح ساختار حکمرانی مالی عمومی، ممکن است نه درمان مسئله، بلکه تعمیق همان بحران باشد.

جایگزینی حق بیمه با مالیات؛ تغییر فلسفه تأمین اجتماعی

مهم‌ترین و بحث‌برانگیزترین بخش لایحه، کاهش سهم حق بیمۀ کارفرمایان و جایگزینی بخشی از منابع پایدار بیمه‌ای با درآمدهای مالیاتی است. این تغییر در ظاهر ممکن است با هدف کاهش هزینۀ تولید و بهبود محیط کسب‌وکار مطرح می‌شود، اما در سطحی عمیق‌تر، ماهیت نظام تأمین اجتماعی را تغییر می‌دهد.

حق بیمه در نظام‌های بیمه اجتماعی بیسمارکی، یک منبع اختصاصی، مستمر و مبتنی بر رابطه مشارکت و استحقاق است. بیمه‌شده می‌داند در ازای مشارکت مشخص، از حقوق معینی در دوران بازنشستگی، بیماری یا بیکاری برخوردار خواهد شد. اما منابع مالیاتی، تابع شرایط اقتصاد کلان، کسری بودجه، تحولات سیاسی و اولویت‌بندی‌های سالانه دولت هستند. به همین دلیل، جایگزینی تدریجی حق بیمه با مالیات، مرز میان «بیمه اجتماعی» و «حمایت اجتماعی بودجه‌ای» را کمرنگ می‌کند. این تحول صرفاً یک جابه‌جایی حسابداری نیست؛ بلکه تغییر در فلسفۀ رفاه اجتماعی کشور است. در مدل بیمه‌ای مشارکتی، فرد ذی‌حق تلقی می‌شود؛ اما در مدل بودجه‌محور، دریافت‌کننده خدمات بیش از پیش وابسته به ظرفیت مالی و اراده سیاسی دولت خواهد شد.

افزون بر این، اتکای بیشتر صندوق‌ها به مالیات، ریسک بودجه‌ای نظام رفاه را افزایش می‌دهد. درآمدهای مالیاتی در اقتصادهای تورمی و تحریم‌زده، ماهیتی نوسانی و غیرقابل پیش‌بینی دارند. در دوره‌های رکود اقتصادی، نخستین بخشی که تحت فشار کسری بودجه قرار می‌گیرد، معمولاً هزینه‌های رفاهی و اجتماعی است. از این رو، حذف منابع اختصاصی بیمه‌ای می‌تواند پایداری بلندمدت تعهدات بازنشستگی را تضعیف کند.

انتقال منابع بیمه‌شدگان به دولت؛ عبور از مرز مالکیت بین‌نسلی

مسئلۀ اصلی در بحث انتقال دارایی‌ها و تعهدات صندوق‌های بیمه‌ای، صرفاً یک جابه‌جایی اداری یا تغییر ساختار سازمانی نیست؛ بلکه موضوع بر سر ماهیت مالکیت این منابع است. ذخایر سازمان تأمین اجتماعی طی دهه‌ها از محل پرداخت حق بیمه کارگران، کارفرمایان و سهم قانونی دولت شکل گرفته و برخلاف بودجه عمومی، متعلق به دولت نیست که بتواند آزادانه دربارۀ نحوۀ مصرف، انتقال یا ادغام آن تصمیم‌گیری کند.

در ادبیات بیمه‌های اجتماعی، حق بیمه نوعی «مالیات» تلقی نمی‌شود، بلکه پرداختی مبتنی بر رابطه استحقاقی است؛ یعنی بیمه‌شده در قبال مشارکت مستمر، انتظار برخورداری از حقوق مشخص در آینده را دارد. به همین دلیل، دارایی‌های حاصل از این مشارکت نیز ماهیتی امانی و بین‌نسلی پیدا می‌کنند. دولت صرفاً نقش تنظیم‌گر و ناظر را دارد، نه مالک این ذخایر. از این منظر، هرگونه انتقال منابع صندوق‌های بیمه‌ای به ساختارهای بودجه‌ای دولت، بدون تعریف دقیق حقوق مالکانه بیمه‌شدگان، عملاً به معنای تضعیف مرز میان «دارایی اختصاصی بیمه‌ای» و «منابع عمومی دولت» است؛ مرزی که حفظ آن، یکی از پایه‌های اعتماد عمومی به نظام تأمین اجتماعی محسوب می‌شود.

تجربۀ تاریخی نیز نشان داده که مهم‌ترین تهدید علیه پایداری صندوق‌های بیمه‌ای در ایران، نه صرفاً تحولات جمعیتی، بلکه مداخلات مستمر دولت در منابع این صندوق‌ها بوده است. از تحمیل بازنشستگی‌های پیش از موعد و سیاست‌های حمایتی فاقد پشتوانه مالی گرفته تا عدم پرداخت سهم قانونی دولت و تسویۀ بدهی‌ها از طریق واگذاری دارایی‌های کم‌بازده، همگی نمونه‌هایی از انتقال هزینه‌های سیاست‌گذاری عمومی به منابع بیمه‌شدگان بوده‌اند. در چنین شرایطی، گسترش دامنۀ تصرف دولت بر ذخایر و دارایی‌های سازمان تأمین اجتماعی، بدون ایجاد سازوکارهای سخت‌گیرانه نظارتی و تضمین حقوق ذی‌نفعان، می‌تواند همان الگوی ناکارآمد گذشته را در ابعادی بزرگ‌تر بازتولید کند. مسئله فقط این نیست که دارایی‌ها چگونه ارزش‌گذاری می‌شوند؛ بلکه پرسش بنیادی‌تر آن است که آیا اساساً دولت باید اختیار انتقال یا بازتعریف مالکیت این منابع را داشته باشد؟

از منظر اکچوئری نیز انتقال تعهدات بلندمدت به دولت، بدون تفکیک روشن میان بدهی‌های بودجه‌ای و ذخایر بیمه‌ای، ریسک «حل شدن منابع بین‌نسلی در کسری بودجه جاری» را افزایش می‌دهد. در اقتصادهایی که با کسری مزمن بودجه، تورم بالا و نوسانات درآمدی مواجه‌اند، وابسته شدن منابع بیمه‌ای به چرخۀ بودجۀ عمومی می‌تواند پایداری بلندمدت تعهدات بازنشستگی و درمانی را تضعیف کند. در چنین وضعیتی، ذخایری که باید پشتوانۀ نسل‌های آینده باشند، ممکن است به ابزاری برای پوشش هزینه‌های کوتاه‌مدت مالی دولت تبدیل شوند.

در بسیاری از کشورها، اصلاحات صندوق‌های بازنشستگی تنها زمانی مشروعیت اجتماعی پیدا کرده که اصل استقلال منابع بیمه‌ای حفظ شده و هرگونه مداخلۀ دولت تحت نظارت دقیق نهادهای مستقل، گزارش‌های شفاف اکچوئری و مشارکت مستقیم نمایندگان بیمه‌شدگان انجام شده است. در مقابل، تجربه کشورهایی که منابع صندوق‌ها را به تدریج در ساختار مالی دولت ادغام کرده‌اند، نشان می‌دهد که نتیجه نهایی اغلب کاهش اعتماد عمومی، افزایش فرار بیمه‌ای و تضعیف انگیزه مشارکت رسمی در بازار کار بوده است.

در نهایت، مهم‌ترین سرمایۀ سازمان تأمین اجتماعی نه صرفاً شرکت‌ها و دارایی‌های اقتصادی آن، بلکه «اعتماد بیمه‌شدگان» است. اگر این تصور شکل بگیرد که منابع حاصل از دهه‌ها پرداخت حق بیمه، می‌تواند در قالب تصمیمات بودجه‌ای دولت جابه‌جا یا مصرف شود، رابطه میان مشارکت امروز و امنیت فردا تضعیف خواهد شد؛ و این، خطری است که می‌تواند بنیان اجتماعی نظام بیمه‌ای کشور را با بحران عمیق‌تری مواجه کند.

تفکیک صندوق‌های درمان و بیکاری؛ اصلاح ساختار یا انتقال بحران؟

لایحۀ جدید همچنین به دنبال تفکیک ساختاری صندوق بیمۀ بیکاری و بخش درمان از سازمان تأمین اجتماعی است؛ اقدامی که در ظاهر با هدف یکپارچه‌سازی و کاهش ناترازی‌ها مطرح می‌شود، اما در عمل می‌تواند پیامدهای پیچیده‌ای برای کیفیت خدمات، حقوق بیمه‌شدگان و پایداری منابع بیمه‌ای به همراه داشته باشد.

در حوزۀ درمان، مهم‌ترین نگرانی به تغییر تدریجی مدل تأمین مالی از منابع مبتنی بر حق بیمه به منابع مالیاتی و نزدیک‌سازی ساختار درمان تأمین اجتماعی به نظام بیمه سلامت بازمی‌گردد. مسئله صرفاً ادغام یا هماهنگی نهادی نیست؛ بلکه تفاوت جدی در سطح خدمات، کیفیت دسترسی و مدل حکمرانی این دو نظام است. بخش درمان تأمین اجتماعی طی دهه‌ها بر پایه منابع اختصاصی بیمه‌ای شکل گرفته و به همین دلیل، بیمه‌شده میان پرداخت حق بیمه و دریافت خدمت درمانی رابطه‌ای مستقیم احساس می‌کند. بیمارستان‌ها و مراکز درمانی این سازمان، با وجود همۀ کاستی‌ها، همچنان برای بخش بزرگی از بیمه‌شدگان یکی از معدود شبکه‌های درمانی نسبتاً پایدار، در دسترس و کم‌هزینه محسوب می‌شوند. در مقابل، تجربۀ سال‌های اخیر در نظام بیمه سلامت نشان داده که وابستگی شدید به بودجۀ عمومی، محدودیت منابع و بدهی‌های انباشته به مراکز درمانی، بارها موجب کاهش کیفیت خدمات، طولانی شدن پرداخت مطالبات، محدود شدن پوشش‌ها و نارضایتی گسترده بیمه‌شدگان و ارائه‌دهندگان خدمت شده است.

از همین رو، نگرانی اصلی منتقدان این است که انتقال تدریجی درمان تأمین اجتماعی به سازوکارهای بودجه‌ای دولت، به‌جای ارتقای عدالت درمانی، عملاً به هم‌سطح شدن خدمات تأمین اجتماعی با حداقل‌های درمان دولتی منجر شود؛ یعنی بیمه‌شدگانی که سال‌ها حق بیمه بالاتری پرداخت کرده‌اند، در نهایت خدماتی مشابه نظام‌های حمایتی عمومی دریافت کنند، بدون آنکه تضمینی حتی برای حفظ کیفیت فعلی وجود داشته باشد. علاوه بر این، مراکز درمانی تأمین اجتماعی صرفاً ساختمان یا دارایی اداری نیستند؛ این زیرساخت‌ها طی دهه‌ها از محل مشارکت مستقیم بیمه‌شدگان ایجاد شده و بخشی از حقوق مکتسبه آنان محسوب می‌شوند. هرگونه انتقال مالکیت، تغییر مدیریت یا ادغام نهادی بدون تعیین دقیق وضعیت حقوقی این دارایی‌ها و بدون مشارکت نمایندگان بیمه‌شدگان، می‌تواند منازعات گستردۀ حقوقی و کاهش اعتماد عمومی را به دنبال داشته باشد.

در حوزۀ بیمه بیکاری نیز اگرچه واقعیت ناترازی و فشار مالی این صندوق قابل انکار نیست، اما مسئلۀ اصلی آن است که لایحه، به‌جای اصلاح ریشه‌های بحران، مسیر تغییر ماهیت صندوق را در پیش گرفته است. بخشی از مشکلات فعلی بیمۀ بیکاری ناشی از رکود اقتصادی، افزایش بیکاری‌های دوران‌های بحران مانند کرونا و جنگ، گسترش اشتغال غیررسمی و کاهش نسبت بیمه‌پردازان فعال بوده است. بنابراین صرف وجود کسری، به‌خودی‌خود نمی‌تواند توجیهی برای حذف تدریجی مدل بیمه‌ای و جایگزینی آن با منابع مالیاتی باشد.

تغییر منبع تأمین مالی بیمه بیکاری از حق بیمه به مالیات بر ارزش افزوده، رابطه میان مشارکت بیمه‌ای و استحقاق دریافت حمایت را تضعیف می‌کند و این صندوق را بیش از پیش به بودجه عمومی وابسته می‌سازد. در چنین شرایطی، حمایت از بیکاران دیگر نه یک حق ناشی از مشارکت بیمه‌ای، بلکه تابعی از وضعیت مالی دولت و اولویت‌های بودجه‌ای خواهد بود؛ موضوعی که می‌تواند پایداری حمایت‌ها را در دوره‌های رکود اقتصادی با ابهام جدی مواجه کند. در عین حال، حتی اگر اصلاح ساختار بیمه بیکاری ضروری باشد، همچنان یک پرسش اساسی بی‌پاسخ باقی می‌ماند: سرنوشت ذخایر و منابعی که طی سال‌ها از محل مشارکت بیمه‌شدگان و کارفرمایان انباشته شده، چه خواهد شد؟ لایحۀ درباره نحوۀ تفکیک این ذخایر، سازوکار نظارت بر مصرف آنها و تضمین عدم استفاده از این منابع برای جبران کسری‌های بودجه‌ای دولت، توضیح شفافی ارائه نمی‌دهد. همین ابهام، نگرانی‌ها درباره انتقال تدریجی منابع اختصاصی بیمه‌ای به ساختار مالی دولت را تشدید کرده است.

تضعیف سه‌جانبه‌گرایی و تمرکز حکمرانی در دولت

یکی از اصول بنیادین نظام‌های تأمین اجتماعی در جهان، اصل سه‌جانبه‌گرایی است؛ یعنی مشارکت هم‌زمان نمایندگان دولت، کارگران و کارفرمایان در اداره صندوق‌ها. این اصل نه صرفاً یک سازوکار اداری، بلکه ابزاری برای ایجاد توازن منافع و جلوگیری از مداخلات یک‌جانبه دولت در منابع بیمه‌ای است.

لایحه جدید اما عملاً به سمت تمرکز بیشتر اختیارات در ساختار دولت حرکت می‌کند. کاهش نقش شرکای اجتماعی در تصمیم‌گیری و تضعیف نهادهای نظارتی مستقل، این نگرانی را به وجود آورده که سازمان تأمین اجتماعی از یک نهاد عمومی مبتنی بر مشارکت اجتماعی، به نهادی وابسته به تصمیمات بودجه‌ای دولت تبدیل شود. این تحول می‌تواند تبعاتی فراتر از ساختار اداری داشته باشد. مهم‌ترین سرمایۀ صندوق‌های بیمه‌ای، نه صرفاً دارایی‌های مالی، بلکه اعتماد مشارکت‌کنندگان است. اگر بیمه‌شده احساس کند رابطه میان پرداخت حق بیمه و دریافت مزایا تضعیف شده یا منابع صندوق در معرض مداخلات غیرشفاف قرار دارد، انگیزه مشارکت رسمی کاهش یافته و فرار بیمه‌ای و گسترش اشتغال غیررسمی افزایش می‌یابد.

اصلاح ضروری است؛ اما نه بدون اجماع اجتماعی و پشتوانه علمی

واقعیت آن است که نظام بازنشستگی و رفاهی ایران نیازمند اصلاح است. افزایش امید به زندگی، کاهش نرخ پشتیبانی، تحولات بازار کار و فشارهای مالی دولت، ادامۀ وضعیت موجود را دشوار کرده است. اما تجربۀ جهانی نشان می‌دهد اصلاحات موفق صندوق‌های بازنشستگی معمولاً دارای چند ویژگی مشترک بوده‌اند: تدریجی بودن، اتکا به محاسبات اکچوئری شفاف، حفظ اعتماد عمومی و مهم‌تر از همه، شکل‌گیری از مسیر گفت‌وگوی اجتماعی.

اصلاحاتی که بدون اقناع ذی‌نفعان، بدون انتشار اطلاعات مالی دقیق و بدون تضمین حقوق بین‌نسلی اجرا شوند، نه‌تنها بحران را حل نمی‌کنند، بلکه ممکن است به بی‌ثباتی اجتماعی و فرسایش اعتماد عمومی منجر شوند.

آنچه امروز بیش از هر چیز ضرورت دارد، نه تصمیمات شتاب‌زده برای جبران کسری بودجه کوتاه‌مدت، بلکه تدوین یک نقشۀ راه علمی، تدریجی و مبتنی بر اجماع ملی برای آینده نظام تأمین اجتماعی ایران است؛ چراکه سرنوشت این سازمان، صرفاً مسئلۀ یک صندوق بیمه‌ای نیست، بلکه به امنیت اقتصادی میلیون‌ها خانوار و ثبات اجتماعی کشور گره خورده است.