صدر اعظم حفظ وضع موجود؛ نقدی بر کتاب آنگلا مرکل
مرکل زمانی که دریافت آلمانیها چندان آمادگی پذیرش خطرِ تغییر را ندارند، خود را به «صدراعظم حفظ وضع موجود» تبدیل کرد
قلمروی رفاه: افول محبوبیت سیاسی پس از کنارهگیری از قدرت، پدیدهای نادر در سیاست مدرن آلمان است؛ طنز روزگار اما اینجاست که آنگلا مرکل، رهبر بلامنازع دو دههی اخیر اروپا، دقیقا دچار چنین سرنوشتی شد. با خروج او از دفتر صدراعظمی، تحسینهای دیروز بهسرعت جای خود را به انتقادهای تند از تصمیمات در سیاست داخلی و خطاهای محاسباتی در سیاست خارجی دادند. انتشار کتاب خاطرات مرکل با عنوان «آزادی»، فرصتی بود تا او نهتنها به این نقدها پاسخ دهد، بلکه منطق تصمیمگیریهای سالیان حکومت خود را تبیین کند. اما آیا او در این امر موفق بود؟ پاسخ هانس و. مائول، پژوهشگر ارشد بنیادِ علم و سیاست (SWP) و پژوهشگر ارشد سیاستگذاری در مؤسسه مرکاتور برای مطالعات چین (MERICS) به این سوال منفی است. او در مرور و نقد این کتاب نشان میدهد که خاطرات مرکل، بیش از آن که درک درستی از «ماهیت تراژیک سیاست» به مخاطبان بدهد به محملی برای سرپوش گذاشتن بر تصمیمهای گذشته تبدیل شده است. این یادداشت در نشریهی «سیاست بینالملل، نشریهای برای اندیشهی جهانی» در سیام دسامبر 2024 منتشر شده و از زبان آلمانی به فارسی ترجمه شده است.
ترجمه: امید خوارزمیان | قابلتأمل بود که پس از کنارهگیری آنگلا مرکل از مقام صدراعظمی، وجهه و اعتبار او با چه سرعتی رنگ باخت. پیش از آن، صدراعظم آلمان چهرهای بیرقیب در کسب و حفظ قدرت و نیز رهبری بلامنازع در اروپا به شمار میرفت؛ اما پس از کنارهگیریاش، این تحسین خیلی زود جای خود را به انتقادهای تند داد. در نگاهی به گذشته، مجموعهای از کوتاهیهای جدی در سیاست داخلی و ارزیابیهای نادرست در سیاست خارجی به مرکل نسبت داده میشد. افزون بر این، بسیاری از منتقدان بر این باور بودند که صدراعظم پیشین سرسختانه از خودانتقادی پرهیز میکرد.
آنچه میخواهید
برای نمونه، اکارت لوزه، روزنامهنگار باسابقهای که سالها عملکرد صدراعظم را دنبال کرده بود، در تحلیل سنجیده و پربار خود از رابطهی آنگلا مرکل با «آلمانیهای خودش» (یعنی مردم آلمان که او رهبری سیاسیشان را بر عهده داشت) بهشدت از او انتقاد میکرد. از نظر لوزه، پایبندی جزماندیشانه به «صفر سیاه» در بودجه (یعنی حفظ بودجهی متوازن و پرهیز از استقراض جدید)، غفلت از مشکلات انباشتهشده در راهآهن و ارتش، خروج از انرژی هستهای، سیاست نابسامان انرژی، سیاست متناقض در قبال روسیه و سیاست مهاجرتیِ پیامدبار، از جمله مهمترین خطاها و کوتاهیهای دوران صدراعظمی مرکل بودند؛ فهرستی که به باور او، همچنان میشد آن را ادامه داد.
توضیح لوزه برای این مجموعه از تصمیمها و سیاستها ساده بود: مرکل همان سیاستی را در پیش گرفته بود که آلمانیها خواهان آن بودند. به باور او، مرکل به مردم آلمان امکان داده بود چشم بر واقعیتها ببندند، تحولات سیاست جهانی در پیرامون کشورشان را نادیده بگیرند و در جهانی که بیش از پیش از نظم و قاعده خارج میشد، همچنان از «سود صلح» بهرهمند شوند. از همین رو، لوزه برای توضیح عمیقترِ عملکرد مرکل، به پیشینهی آلمان شرقی او بازمیگشت.
لوزه ریشههای عمیقترِ نحوهی عملکرد مرکل در مقام صدراعظم را در همین خاستگاه آلمان شرقی میدید. بهگفتهی او، که این نکته محور اصلی استدلالش بود، آنگلا مرکل هیچگاه نتوانست رنجها و احساس طردشدگیای را که این پیشینه در حزبش و در آلمان متحد برای او به همراه داشت، بهطور کامل بپذیرد. او میخواست ثابت کند که ابتدا بهعنوان فردی از آلمان شرقی و سپس بهعنوان یک زن میتواند از عهدهی کارها بهتر از همهی مردانی برآید که بهمرور زمان در عرصهی قدرت از او عقب ماندند.
از این منظر، مهمترین شیوهی مرکل برای حفظ قدرت، جلب رضایت حزب و رأیدهندگان بود؛ حتی زمانی که برای این کار ناچار میشد برخلاف باورهای خود عمل کند، برای مثال در موضوع خروج از انرژی هستهای. بهگفتهی لوزه، بهای این موفقیتهای سیاسی، «فریبی» بزرگ بود: مرکل آلمانیها را دربارهی میزان خطرناکشدن جهان به اشتباه انداخت. او زمانی که دریافت آلمانیها چندان آمادگی پذیرش خطرِ تغییر را ندارند، خود را به «صدراعظم حفظ وضع موجود» تبدیل کرد.
سیاست بهمثابه میدان آزمایش
اگر خاطرات مرکل را که با همکاری بئاتِه باومان، رئیس دفتر دیرین او، نوشته شده است، از زاویهای که اکارت لوزه ترسیم کرده بخوانیم، نکات بسیاری را در آن مییابیم که با مشاهدات و تحلیلهای او همخوانی دارد؛ از جمله در روایت مفصل و زندهی مرکل از «کودکی شاد» و دوران نوجوانیاش در جمهوری دموکراتیک آلمان (DDR). در مقابل، روایت سالهای حضور مرکل در دفتر صدراعظمی، در بخشهای زیادی چندان الهامبخش نیست. دادهها و واقعیتها مانند اجزای یک آزمایش علمی در کنار هم قرار میگیرند؛ موضوعات دستهبندی و ارزیابی میشوند، جوانب مختلف سنجیده میشوند و در نهایت نتیجه ارائه میشود ــ که معمولاً چیزی جز یک مصالحه نیست.
بااینحال، برخلاف برداشت رایج، مرکل در موارد جزئی توانایی خودانتقادی را نیز نشان میدهد. اما در خطوط کلی سیاستهایش همچنان سرسختانه بر مواضع خود پای میفشارد. با وجود این، در پسِ روایت ظاهراً خونسرد، سرشار از داده و واقعیت و بهدور از هیجان و جانبداری، بهوضوح میتوان دید که مرکل در پی توجیه تصمیمهای خود است. در عرصهی سیاست خارجی، این موضوع بیش از همه به سیاست او در قبال روسیه و اوکراین مربوط میشود، اما رابطه با اسرائیل را نیز دربرمیگیرد؛ رابطهای که نمود منافع اساسی دولت آلمان (deutsche Staatsraison) به شمار میرود.
همانطور که میتوان انتظار داشت، مرکل در روایت مسائل شخصی تا حد زیادی محتاط و کمحرف است و در داوری دربارهی دیگران نیز جانب احتیاط را نگه میدارد. حتی ارزیابی او از رئیسجمهور روسیه، ولادیمیر پوتین، که ظاهراً از همان سالهای نخست شناخت نسبتاً روشنی از او پیدا کرده بود، تنها بهگونهای گذرا و در لابهلای سطور روایتش خود را نشان میدهد. برای نمونه، آنجا که شرح میدهد پوتین در نشست سران گروه ۷ در هایلیگندام در سال ۲۰۰۷، دیگر سران دولتها و حکومتهای عضو را سهربع ساعت منتظر گذاشت و سپس، به تعبیر مرکل، در حالی که «پوزخند میزد»، تقصیر این کار را به گردن او انداخت.
این احتیاط و ملاحظهکاری را نمیتوان به حساب کتاب یا نویسندگان آن گذاشت. بااینحال، در خودِ کتاب نیز دو کاستی مهم به چشم میخورد؛ کاستیهایی که اهمیت زیادی دارند، زیرا به هستهی اصلی سیاست خارجی مربوط میشوند. مرکل اگرچه دوراهیها و دشواریهای تصمیمگیری در سیاست خارجی را بهخوبی ترسیم میکند (فشار زمانی، آگاهی ناقص از وضعیت، منافع متعارض و حضور بازیگران و مخالفان متعدد) اما از پذیرفتن این نکته برای خود و نیز از جلب درک خواننده نسبت به آن غفلت میکند که این دوراهیها، و در واقع ماهیت اساساً تراژیک سیاست، یعنی ناگزیر بودن از انتخاب میان گزینههای نامطلوب در شرایطی شکننده، تقریباً بهطور اجتنابناپذیر به تصمیمهای نادرست نیز میانجامد.
افزون بر این، حتی تصمیمهای منسجم و منطقی در سیاست خارجی نیز بههیچوجه تضمینکنندهی موفقیت نیستند. بسیاری از امور در سیاست، بهویژه در سیاست بینالملل، تابع شرایط و عوامل پیشبینیناپذیرند و به موقعیت موجود و عملکرد بسیاری از بازیگران دیگر بستگی دارند؛ ازاینرو، پیامدهای یک تصمیم سیاسی گاه نه بهدلیل خودِ تصمیم، بلکه با وجود آن، به شکل دیگری رقم میخورند.
بااینحال، عرصهی سیاست در عمل نوعی کمالگرایی را رواج داده است که هرچه بیشتر از این واقعیتها فاصله میگیرد و در نتیجه، به دلسردی و بیاعتمادی نسبت به سیاست دامن میزند. فرهنگ سیاسی ما به پذیرش و تحمل بیشتری در برابر واقعیتهای دشوار سیاست دموکراتیک، بهویژه در عرصهی سیاست خارجی، نیاز دارد.
خاطرات مرکل میتوانست در جهت ایجاد چنین درکی گام بردارد، اما در عمل کمتر چنین میکند؛ برای صدراعظم پیشین مهمتر آن است که بر درستی تصمیمها و مواضع خود تأکید کند. این کوتاهی در تلاش برای ایجاد درک و حمایت بیشتر از ضرورتها و نیازهای سیاست خارجی، نخستین کاستی بزرگ این خاطرات است.
هیچ راهبردی در کار نبود
برای شناسایی دومین کاستی، باید کمی به عقب برگردیم. سیاست خارجی آنگلا مرکل بر اصول و ارزشهایی روشن و مشخص استوار بود و اهداف سیاست خارجی او نیز از همین اصول و ارزشها برمیآمد. هم ارزشها و هم اهداف او، با دلایل موجه، از سنتهای دیرپای سیاست خارجی جمهوری فدرال آلمان پیروی میکردند.
توانایی مرکل در ارزیابی و سنجش موقعیتهای تصمیمگیری در سیاست خارجی قابلتوجه است؛ بااینحال، یک استثنا وجود دارد: ابعاد نظامی سیاست بینالملل آشکارا برای او چندان آشنا نیست و با آنها احساس راحتی نمیکند. البته در آلمان، او در این زمینه تنها نیست.
نمونهای روشن از این نقطهضعفِ قابلدرک در کنار توانایی چشمگیر صدراعظم در درک و ارزیابی مسائل، ماجرایی است که در سال ۲۰۰۹ رخ داد. وزیر دفاع وقت، کارل-تئودور تسو گوتنبرگ، در ارتباط با مأموریت ارتش آلمان در افغانستان، در سخنان خود موضعی پیشدستانه گرفت و مرکل را واداشت تا با واقعیتهای هشتمین سال مأموریت ناتو در افغانستان روبهرو شود.
از نوشتههای آن دوره بهخوبی میتوان دریافت که مرکل بهسختی حاضر میشد موضع خود را اصلاح کند و بپذیرد .
“از دیدگاه سربازان ما، در بخشهایی از افغانستان شرایطی شبیه جنگ حاکم است، هرچند اصطلاح «جنگ» در حقوق بینالملل کلاسیک با وضعیت کنونی مطابقت ندارد”.
در این جملهی نسبتا پیچیده، میتوان چکیدهی رویکرد سیاسی آنگلا مرکل را دید: تا حد ممکن به تصویری خوشبینانه از واقعیت پایبند ماندن، تغییرات را تا جای ممکن گامبهگام پیش بردن و همواره بر درست بودن موضع خود اصرار داشتن. او باور داشت که برای پرهیز از بکارگیریِ واژهی “جنگ” در مسئلهیِ افغانستان، دلایل خودش را داشته است.
بااینحال، دومین کاستی جدی در سیاست خارجی مرکل، مشکل او در برخورد با مسائل نظامی و جنگ نیست؛ بلکه فقدان راهبرد است که در نحوهی برخورد او با مأموریت ارتش آلمان در افغانستان آشکار میشود. برای این موضوع نمونههای بسیاری وجود دارد. برای مثال، مرکل تصمیمهای خود دربارهی جنگ روسیه علیه اوکراین - جنگی که در واقع از سال ۲۰۱۴، با اشغال و الحاق کریمه، آغاز شد - و همچنین اصرار بر ادامهی وابستگی به گاز طبیعی روسیه، از جمله پروژهی نورد استریم ۲، را به تفصیل توضیح میدهد و برای آنها استدلالهایی ارائه میکند که در چارچوب دیدگاه خود او قابلفهماند.
اما چرا صدراعظم از همان زمان، یعنی در سال ۲۰۱۴، از این شناخت و ارزیابیها پیامدهای راهبردی لازم را نگرفت و برای افزایش چشمگیر هزینههای دفاعی و تغییر سریع در نظام تأمین انرژی آلمان تلاش نکرد؟ چرا در عوض، از سال ۲۰۱۴ تا ۲۰۲۲، سهم بودجهی دفاعی از تولید ناخالص داخلی تنها از ۱٫۲ به ۱٫۳ درصد افزایش یافت؟ چرا در همین دوره، سهم گاز روسیه در تأمین گاز طبیعی آلمان بهطور پیوسته افزایش یافت و به بیش از ۵۵ درصد رسید؟
و اگر قرار نبود افزایش هزینههای دفاعی و کاهش وابستگی به منابع انرژی روسیه در دستور کار باشد، دولت فدرال پس از سال ۲۰۱۴ برای تقویتِ نظاممند جایگاه آلمان و اروپا در شرایط جدید چه اقدامات دیگری انجام داد؟ برای این پرسشها نهتنها پاسخی وجود ندارد، بلکه در سراسر این خاطرات نیز هیچگاه چنین پرسشهایی مطرح و بررسی نمیشوند.
در رابطهی آلمان با اسرائیل نیز به وضعیتی مشابه برمیخوریم. فصل مربوط به این موضوع با عنوان «در مسیر آدناوئر» آغاز میشود و یکی از تأثیرگذارترین و شخصیترین بخشهای کتاب دربارهی سیاست خارجی است. مرکل در این فصل با جزئیات از دیدارهای خود در اسرائیل میگوید و توضیح میدهد چرا برای تأکید بر مسئولیت آلمان در قبال امنیت اسرائیل، به مفهوم «منافع اساسی دولت آلمان» (Staatsraison)¹ استناد میکند. از نظر او، پذیرش چنین مسئولیتی پیامدهای مشخصی برای سیاست خارجی آلمان دارد: تلاش برای دستیابی به راهحلِ دوکشوری در مناقشهی اسرائیل و فلسطین، کوششهای دیپلماتیک برای مهار برنامهی هستهای ایران و ارسال تسلیحات به اسرائیل.
در مقابل، در خاطرات مرکل حتی اشارهای هم به این پرسشها نمیشود که آلمان دقیقاً چگونه میتواند راهحلِ دوکشوری را پیش ببرد، چگونه میتواند به جلوگیری از مسلحشدن هستهای ایران کمک کند، یا چه راهبردهای دیگری میتواند امنیت اسرائیل را در بلندمدت تضمین کند. میان اصول و اهداف، از یک سو، و ابزارهای موجود سیاست خارجی و نتایج مورد نظر، از سوی دیگر، فاصلهای وجود دارد؛ راهبردی در کار نیست.
«آزادی»: آنگلا مرکل روایت خود را با این مضمون پیش میبرد. تردیدی نیست که او در سالهای حضورش در مقام صدراعظم، همواره مسئولیت، این همزاد آزادی، را نیز مدنظر داشت.
بااینحال، در این دو زمینه نتوانست بهطور کامل به این مسئولیت عمل کند: نخست، به اندازهی کافی برای جلب درک و حمایت داخلی از تصمیمها و جهتگیریهای سیاست خارجی تلاش نکرد. دوم، در سالهای طولانی صدراعظمیاش، از بازنگری راهبردی در سیاست خارجی آلمان متناسب با شرایط تغییریافته بازماند.
استدلالهای مستند با لحنی پرشور
آیا در دولت فدرال بعدی اوضاع متفاوت خواهد بود؟ یکی از چهرههایی که ممکن است در این زمینه نقش مهمی داشته باشد، نوربرت روتگن است. او سی سال است که به نمایندگی از حزب دموکرات مسیحی (CDU) در بوندستاگ حضور دارد و از چهرههای اصلی این حزب در حوزهی سیاست خارجی به شمار میرود. درعینحال، در موضوعات مهمی مانند گذار انرژی (گذار از انرژی هستهای و سوختهای فسیلی به انرژیهای تجدیدپذیر) و وابستگی انرژی به روسیه، به یکی از منتقدان سیاستهای آنگلا مرکل در درون حزب تبدیل شد.
روتگن اکنون در کتاب «دموکراسی و جنگ» تحلیل خود را از شرایط جدید سیاست خارجی ارائه میکند. او میتواند مدعی باشد که در مورد نورد استریم ۲، کمتوجهی به وضعیت و نیازهای ارتش آلمان و ارزیابیاش از روسیهی پوتین، حق با او بوده است. انتقادهای او از ائتلافِ چراغ راهنمایی (ائتلاف سوسیالدموکراتها، سبزها و دموکراتهای آزاد) و بهویژه از صدراعظم اولاف شولتس نیز موجه به نظر میرسند. در واقع، از نظر محتوایی، نقد اساسیای بر این کتاب وارد نیست. تحلیلهای روتگن از سیاست خارجی مستند و سنجیدهاند و حتی اگر خواننده با نتیجهگیریهای او موافق نباشد، استدلالهایش همچنان قابلفهماند.
بااینحال، اگر کتاب «دموکراسی و جنگ» (Demokratie und Krieg) خواننده را تا حدی ناراضی بگذارد، دلیلش را باید در لحن گاه بیش از حد پرشور و خطابی آن دانست. این ویژگی را بهخوبی میتوان در عنوان فصل پایانی کتاب دید: «صلح و دموکراسی: ضرورتِ اخلاقی-تاریخیِ سیاستِ آلمان». تردیدی نیست که تلاش برای غلبه بر جنگ، همواره یکی از اصول سیاست خارجی جمهوری فدرال آلمان بوده است. اما آیا در نهایت، مسئله چیزی جز ایستادن در برابر کسانی است که میکوشند اهداف خود را با هر وسیلهای، حتی با جنگ، پیش ببرند؟ بااینهمه، روتگن در این فصل نیز چندان روشن نمیکند که آلمان برای حفظ صلح و دموکراسی، در عمل چه سیاستی را باید در پیش بگیرد. تأکید او بر حمایت قاطع از اوکراین و نقش فعالتر آلمان در همکاریهای چندجانبه، البته نشان میدهد که در این زمینه مسیر مشخصی را در نظر دارد.
کتاب خاطرات آنگلا مرکل با عنوان «آزادی: خاطرات ۱۹۵۴–۲۰۲۱» (Freiheit. Erinnerungen 1954–2021) در ۲۶ نوامبر ۲۰۲۴ منتشر شده است. این کتاب با ترجمه علیاشرف افخمی و توسط نشر نیستان به فارسی منتشر شده است.
منبع:
https://internationalepolitik.de/de/buchkritik-die-tragische-natur-der-politik
پانویس:
¹ Staatsraison Deutsche به معنای مصلحت عالی دولت است؛ یعنی منافع و ضرورتهای اساسی و بلندمدتی که دولت در تصمیمهای مهم خود، بهویژه در سیاست خارجی و مسائل امنیتی، در نظر میگیرد. در آلمان، امنیت اسرائیل یکی از موضوعاتی است که در چارچوب این مفهوم تعریف میشود.