قلمرو رفاه

زندگی زیر چرخ خیاطی؛ روایتی از عشق، سیاست و مبارزه برای بقا

نمایشی که تضاد میان سازش و مقاومت را در زندگی کارگران، روزمرگی‌های فرساینده و مبارزه برای حق‌الزحمه را به تصویر می‌کشد

12 مهر 1404 - 19:13 | مرور فرهنگ
تنظیم نمایش متن

حسن و مهدی چرخکارهای کارگاه خیاطی هستند. اسفندماه است (با توجه به برنامه‌های رادیویی، ظاهرا اسفند 95). بهرامی، صاحب کارگاه مدت‌هاست که دستمزد‌شان را پرداخت نکرده، هر روز آمدنش به کارگاه را به روز بعدی موکول می‌کند (آخرش هم نمی‌آید). حسن و مهدی هر روز منتظر آمدن بهرامی هستند، و خشم و عصبانیت‌شان را گاها بر سر هم خالی می‌کنند؛ آن‌ها نماینده‌ی دو واکنش هستند؛ مهدی سازشکار است و حسن رادیکال. روزهای کسالت‌بار و کُندکاری آن‌ها با دود گرفتن کمی آسان‌تر می‌گذرد و هرچه به اواخر اسفند نزدیک می‌شویم، تصمیم حسن بدری برای اینکه تولیدات کارگاه را در عوض حقوق پرداخت نشده‌اش تصرف کند، راسخ‌تر می‌شود. 

آیا تفاوتی میان چرخ‌خیاطی و چرخکار هست؟

داستان با رویای حسن بدری آغاز می‌شود. او در تاریکی روی دوپا، و رو به تماشاگران صحنه درجا می‌زند و صدای مجری برنامه‌ای خیالی او را به سخن‌گفتن وامی‌دارد؛ حسن بدری، برنده‌ خوشبخت یک دستگاه مزدا 3 چه دارد که به مخاطبان رادیویی بگوید؟ سپس روی دوپایش می‌نشیند و صدای قورباغه درمی‌آورد، در واقع برای مردم شیرین‌کاری می‌کند. بعد هم از خواب بیدار می‌شود، چون صبح شده است.

حسن، شهرستانی‌ای که در تهران دنبال پول می‌دود؛ مثل خیلی‌ها در خیابان جمهوری، توپ‌خانه، خیابان سپه، مولوی و یا هرجا که پول باشد. خیابان‌ها پُر است از این آدم‌هایی که دنبال پول هستند. خیلی‌هاشان سختی و کندی کار را با مخدرها و محرک‌ها می‌گذرانند. شهر هم می‌گوید گورپدرشان. این‌ها در نظر گرفته نمی‌شوند. خودشان هم باور کردند که اشتباه‌اند (احتمالا چند اشتباه کوچک، ولی حساس و مهم). جریان زندگی طوری پیش می‌رود که جبر معنایش می‌شود «اشتباه‌های فردی»، ندانم‌کاری، رفیق‌بازی، اعتیاد و غیره. اما دوازده ساعت چرخکاری، بدون دود گرفتن تقریبا ناممکن است؛ هزاران کارگاه در شهرها است که آدم‌ها باید هزاران ساعت از زندگی‌شان را در آن بگذرانند.

با کارهای تکراری و عذاب‌آور، با دریافتی‌های ناچیز، که گاهی همان ناچیز هم دریافت نمی‌شود. تنها چیزی که این ساعت‌ها را روان می‌کند، رادیو، موسیقی و دود گرفتن است. دود هم به تبع بدن را فرسوده می‌کند، بدنی که هزینه‌اش تامین نمی‌شود و دست‌آخر همین زندگی هم می‌ترکد. بعد هم، بیمه و تامین اجتماعی، که خودش یک صورت مسئله حل نشده‌ای است؛ یعنی ما هنوز نسبت به آن تردید داریم، بالاخره آدم‌ها چقدر باید سرویس بگیرند، وقتی فرسوده شدند، زمانی که هنوز زنده‌اند.

اگر هم حل شده باشد، این فرصت‌ها و حداقل‌ها چقدر زخم‌ها را می‌بندد؟ این روایت‌ها کسل‌کننده‌اند. این نوع رئالیسم برای زندگیِ رنگی و پرشتاب و سریع امروزی زیادی کُند است. خود آدم‌هایی که بازیگران این زندگی هستند، برای فرار از ریتم کُند زندگی‌شان، با دود گرفتن زندگی را کمی آسان‌تر می‌کنند. خودشان هم نمی‌توانند بیننده‌ روایتِ زندگی بی‌ریخت و بدقواره‌شان باشند. حق هم دارند، دارند همین‌ها را زندگی می‌کنند.

 دیگران، کسانی که بیرون از این سبکِ زندگی هستند هم، جریان زندگی‌شان ریتم دیگری دارد و حقیقا تماشای این روایت‌ها سخت است و آزاردهند؛ تقصیر خودشان است، خودشان مسبب این زندگی بوده‌اند. تو بخواه، زندگی دیگری برای خودت رقم بزن. انگار که شهر چرخکار نمی‌خواهد. بالاخره کسی باید چرخ کند، وصله بزند، چکش بزند و یا مثلا پشت فرمان بنشیند. 

نظر

تعارض حسن و مهدی به مثابه دو شکل متفاوت تعامل و واکنش، مسیر اصلی درام داستانی را شکل داده است. حسن، روستایی است که خیلی هم دلبسته‌ زندگی شهری نیست. حتی دلش می‌خواهد برگردد، چرا در شهر بماند؟ که چه چیزی پایبندش کند؟ اما مهدی، شخصیت سازشکاری دارد. او انگشتش را زیر چرخ از دست داده است، وابستگی‌های زیادی دارد که محافظه‌کاری‌اش را توضیح می‌دهد: مواد، خندوانه، عشق و غیره. مهدی سعی دارد حسن را نرم کند، و حسن برعکس سعی دارد مهدی را قانع کند که برای گفتن حق‌اش بجنگد. در نهایت حسن خونسرد و با آرامش در مقابل تماشاگران توضیح می‌دهد که در عوض حقوقش، جنس‌های مغازه را برده و فروخته و بین بچه‌هایی که طلبکار بودند پخش کرده است. بعد هم برگشت سر زمین، پیش مادرش.

حسن بدری برنده‌ خوشبخت یک دستگاه مزدا 3

 کاری از هامون قاپوچی

بازیگران: محسن خوینی‌ها، ماهان خورشیدی، آبتین یاری