افزایش نابرابری نژادی در آمریکا
گزارش هفتهنامهی نیشن با روایت بیکاری «دارنس فاستر» متخصص مدیریت کمکهای مالی که یک سال پیش توسط وزارت کارآمدی اخراج شد، به هزینههای پنهان اخراج و بیکاری بهخصوص در میان زنان رنگینپوست آمریکایی پرداخته است
قلمرو رفاه: اخراجهای گستردهی کارکنان دولت فدرال آمریکا در پی رویکردهای دولت ترامپ و طرح موسوم به «وزارت کارآمدی دولت» (DOGE)، فراتر از یک تعدیل نیروی اداری ساده عمل کرد. این سیاستها که تأثیر نامتناسب و ویرانگری بر اشتغال زنان سیاهپوست گذاشته است، ثبات اقتصادی و مسیر دستیابی این قشر به طبقهی متوسط را هدف قرار داد. این گزارش با روایت «دارنس فاستر»، متخصص مدیریت کمکهای مالی و مادر دو فرزند، به واکاوی زنجیرهی فروپاشی اقتصادی و پیامدهای روانشناختی عمیقی میپردازد که چگونه یک تصمیم سیاسی ساختاری، در سطح فردی به بحران هویت، اضطراب فرساینده و آسیبهای عاطفی جبرانناپذیر تبدیل میشود. این گزارش به قلم «لوتی جوینر» در هفتم اکتبر سال جاری در هفتهنامهی نیشن (The Nation) منتشر شده است.
ترجمه: ایمان آقابابایی | دارنس فاستر، زنی ۴۷ ساله پیش از اخراجشدن از دولت فدرال آمریکا، در وزارت بهداشت و خدمات انسانی مشغول به کار بود. او به عنوان متخصص مدیریت کمکهای مالی دولتی فعالیت میکرد؛ شغلی که پس از سالها کار قراردادی و تلاش برای رسیدن به موقعیتی پایدار، سرانجام توانسته بود بهدست بیاورد. روز اخراجش با رویدادی ناگهانی و نامنتظره آغاز شد. فاستر چند روزی سر کار نرفته بود و وقتی پس از تعطیلات خواست وارد سامانهی کاری خود شود، متوجه شد که دیگر دسترسی ندارد. ابتدا تصور کرد شاید رمز عبورش منقضی شده و باید آن را تغییر دهد. با بخش فناوری اطلاعات تماس گرفت تا مشکل را برطرف کند، اما تماس بعدی مسیر ماجرا را تغییر داد: نام او در فهرست کارکنانی قرار داشت که قرار بود در جریان اخراجهای گسترده کنار گذاشته شوند.
فاستر ابتدا نمیدانست معنای این اتفاق چیست. او با سرپرست خود تماس گرفت و منتظر ماند تا موضوع روشن شود. سرانجام به او اطلاع دادند که در فهرست کارکنانِ دورهی آزمایشی قرار گرفته است که قرار است اخراج شوند. واکنش نخست او نوعی بیحسی و ناتوانی در درک اتفاق بود؛ اما این حالت خیلی زود جای خود را به وحشت و نگرانی داد. او باید اجارهخانه، قسط خودرو و هزینههای مدرسهی خصوصی دخترش را پرداخت میکرد. مسئله صرفاً این نبود که درآمدش قطع شده بود؛ مجموعهای از تعهدات مالی و مسئولیتهای خانوادگی نیز همچنان پابرجا بودند، درحالیکه منبع تأمین آنها بهناگهان از میان رفته بود.
بیش از یک سال پس از اخراج، فاستر هنوز نتوانسته بود شغلی پایدار پیدا کند. او برای بیش از صد موقعیت شغلی درخواست فرستاده بود، اما تلاشهایش به نتیجه نرسیده بود. برای تأمین بخشی از هزینههای زندگی، مو میبافت و کارهای دیگری را میپذیرفت. بااینحال، فشار مداوم مالی و نگرانی دربارهی آینده، سلامت روانی او را بهشدت تحتتأثیر قرار داده بود. او از لحظههایی سخن میگوید که پس از رساندن دختر کوچکترش به مدرسه، در خودرو مینشیند و گریه میکند. پرسشهایی که در این لحظات ذهن او را درگیر میکنند، ساده اما سنگینند: بعد از این چه خواهد شد؟ چگونه میتواند پول لازم برای حفظ خانه و تأمین نیازهای خانواده را فراهم کند؟
اخراجهایی که اثر یکسانی بر همه نداشتند
تجربهی فاستر را میتوان در بستر تصمیمهای دولت دونالد ترامپ قرار داد. دولت ترامپ در ژانویهی ۲۰۲۵ برنامهها و ساختارهای مرتبط با تنوع، برابری و شمول را هدف قرار داد و همزمان به ایلان ماسک و نهاد موسوم به «وزارت کارآمدی دولت (DOGE) اختیار داد تا نیروی انسانی دولت فدرال را بهشدت کاهش دهند. در جریان این سیاستها، شمار زیادی از زنان سیاهپوست شغل خود را از دست دادند. مقاله تأکید میکند که پیامد این اخراجها فقط کاهش تعداد کارکنان دولت نبود؛ این تغییرات مسیری را که برای بسیاری از ساکنان سیاهپوست واشنگتن دیسی راهی به سوی اشتغال باثبات و طبقهی متوسط محسوب میشد، تضعیف کرد.
اشتغال دولتی برای بخشی از این جامعه اهمیت ویژهای داشت. چنین شغلهایی میتوانستند امکان درآمد منظم، پیشرفت شغلی، برخورداری از مزایا و برنامهریزی برای آینده را فراهم کنند. بنابراین، کنارگذاشتن کارکنان از این موقعیتها به معنای ازدسترفتن یک درآمد منفرد نبود؛ بلکه میتوانست بنیان اقتصادی خانوادهها و امکان تحرک اجتماعی آنها را نیز متزلزل کند.
نویسنده با استناد به پژوهشی از «براندون انریکه»، اقتصاددان حوزهی نیروی کار در دانشگاه مریلند، توضیح میدهد که آثار کاهش اشتغال دولتی بر گروههای مختلف یکسان نبود. برآورد این پژوهش حاکی از آن بود که کاهشهای مرتبط با وزارت کارآمدی، اشتغال زنان سیاهپوست در دولت فدرال را حدود ۲۵ درصد کاهش داده است. در پایینترین نقطه، یعنی آوریل ۲۰۲۵، میزان اشتغال این گروه تقریباً ۵۰ درصد افت کرده بود؛ درحالیکه پژوهش برای سایر گروههای نژادی، جنسیتی، سنی یا تحصیلی تأثیر آماری معنادار مشابهی نیافته بود. در ماههای بعد، بخشی از این کاهش جبران شد، اما این بازگشت نسبی، شدت ضربهی اولیه را از بین نمیبرد.
براساس تحلیل نقلشده در مقاله، این اخراجها به افزایش نابرابری نژادی کمک کردند؛ زیرا کارکنان سیاهپوست سهم قابلتوجهی از نیروی کار دولت فدرال را تشکیل میدادند. نویسنده همچنین به گزارشی در سال ۲۰۲۵ از «سارا جاوید» در مرکز ملی حقوق زنان اشاره میکند. طبق این گزارش، هرچند زنان در سپتامبر ۲۰۲۴ حدود ۴۶ درصد کل نیروی کار فدرال را تشکیل میدادند، در برخی نهادهایی که هدف کاهش گستردهی نیرو قرار گرفتند، از جمله وزارتخانههای امور کهنهسربازان، آموزش، بهداشت و خدمات انسانی، خزانهداری و مسکن و توسعهی شهری، زنان اکثریت کارکنان بودند.
همین گزارش نشان میداد که افراد رنگینپوست ۴۶ درصد کارکنانی را تشکیل میدادند که در دورهی آزمایشی استخدام قرار داشتند. سهم این افراد در برخی نهادها حتی بالاتر بود: ۶۵ درصد در وزارت خزانهداری و ۵۵ درصد در وزارتخانههای مسکن و توسعهی شهری و امنیت داخلی؛ در وزارت بهداشت و خدمات انسانی نیز این سهم ۵۳ درصد بود. این ارقام برای مقاله صرفاً دادههای اداری نیستند. آنها زمینهای فراهم میکنند تا تجربهی فردی فاستر را نه یک شکست شخصی یا اتفاقی کاملاً منفرد، بلکه بخشی از پیامدهای گستردهتر تصمیمهای سیاسی و اقتصادی بدانیم.

فاستر و دخترانش
شغل برای فاستر چه معنایی داشت؟
برای فهم شدت ضربهای که به فاستر وارد شد، باید به مسیری توجه کرد که پیش از اخراج طی کرده بود. او سالها بهصورت قراردادی کار کرده بود؛ ابتدا در بخش خصوصی و سپس در ارتباط با وزارت امور خارجه. رسیدن به موقعیتی دائمی در وزارت بهداشت و خدمات انسانی برای او تحقق هدفی دیرینه بود. پدر و مادرش همواره به او گفته بودند که وارد دولت شود، زیرا چنین کاری میتواند ثبات شغلی ایجاد کند و امکان رشد و ارتقای حرفهای را در اختیار فرد بگذارد.
فاستر به این توصیهها دل بسته بود. او سرانجام شغلی پیدا کرده بود که تصور میکرد در آن میتواند پیشرفت کند و سالهای پایانی زندگی کاریاش را نیز در همانجا بگذراند. وظایفش نیز برای او معنای مشخصی داشت. او به سازمانهایی که به دنبال دریافت کمک مالی دولت بودند، از جمله بیمارستانها و شرکتهای ساختمانی، کمک میکرد تا فرایند درخواست تأمین مالی را طی کنند. برای نمونه، اگر بیمارستانی برای خرید دستگاههای تصویربرداری جدید یا یک مرکز درمانی برای تهیهی تجهیزات به منابع مالی نیاز داشت، او در هدایت متقاضیان از میان مراحل اداری درخواست کمک میکرد. بنابراین، کار او تنها راهی برای دریافت حقوق نبود؛ او میتوانست اهمیت اجتماعی فعالیت خود را نیز درک کند.
با وجود دشواریهایی که به دلیل ناتوانی یادگیری و اختلال کمتوجهی ـ بیشفعالی در بزرگسالی تجربه کرده بود، در شغل جدیدش پیشرفت کرده بود. اخیراً افزایش حقوق و ارتقای درجهی شغلی را نیز تجربه کرده بود و از این بابت احساس غرور میکرد. درنتیجه، اخراج برای او بهمعنای قطع ناگهانی مسیری بود که تصور میکرد سرانجام به ثبات رسیده است. او نهفقط درآمد، بلکه تصویری از آیندهی خود را از دست داد: آیندهای که در آن میتوانست به پیشرفت ادامه دهد، برای بازنشستگی برنامهریزی کند و زندگی فرزندانش را با اطمینان بیشتری سامان دهد. به تعبیر او، سرانجام به شغل رؤیاییاش رسیده بود و اکنون آن را از او گرفته بودند. او در حال مرتبکردن امور زندگی و پیگیری هدفهایی بود که برای آینده داشت؛ شغلی که انتظار داشت از همانجا بازنشسته شود، ناگهان از دسترسش خارج شد.
فشار اقتصادی چگونه وارد زندگی خانوادگی میشود؟
فاستر مادر دو دختر است. هنگام اخراج، دختر بزرگترش سال آخر دانشگاه را میگذراند و دختر کوچکترش، که 9 سال داشت، در مدرسهی خصوصی تحصیل میکرد و به رقص علاقهمند بود. شرکت در تمرینها و مسابقات رقص برای دختر کوچکتر بخشی از زندگی روزمره و علایقش بود. پس از اخراج، فاستر دیگر توان پرداخت تمام هزینههای مربوط به این فعالیتها را نداشت. بااینحال، کوشید دخترش را بهطور کامل از رقص محروم نکند؛ میخواست او بتواند ادامه دهد و احساس نکند که به دلیل مشکلات مالی خانواده، تمام فعالیتهایی که آموخته و دوست داشته است از او گرفته شدهاند. این تلاش، تنش میان دو مسئولیت را نشان میدهد: ازیکسو فاستر باید هزینههای ضروری زندگی را تأمین کند و ازسویدیگر میخواهد تاحدممکن از زندگی و رشد فرزندانش محافظت کند.
کمکهزینهی بیکاری او نیز فقط شش ماه ادامه داشت. پس از آن، تأمین مخارج دشوارتر شد. او حتی نتوانست هزینهی نگهداری وسایلش را در انبار پرداخت کند و درنتیجه وسایل انبارشدهاش را از دست داد. پرداخت شهریهی مدرسهی خصوصی دخترش هم به مشکلی مداوم تبدیل شد.
بیکاری بهتنهایی یک مسئله است؛ اما وقتی با اجارهخانه، قسط خودرو، هزینههای تحصیل، مسئولیت مراقبت از کودکان و کاهش پسانداز همراه میشود، فرد با مجموعهای از مشکلات بههمپیوسته مواجه میشود. هر مشکل میتواند حلکردن مشکلات دیگر را دشوارتر کند. برای فاستر، نگرانی فقط دربارهی امروز نیست. او نمیداند بیکاری چه مدت ادامه خواهد داشت، چه زمانی دوباره به درآمدی پایدار دست پیدا میکند و چگونه میتواند تعهداتش را در ماههای آینده انجام دهد. نامعلومبودن مدت بحران، فشار روانی آن را تشدید میکند.
بیکاری بهمثابه ضربهای روانشناختی
مارتین، روانشناس بالینی دارای مجوز و متخصص سلامت روان سیاهپوستان ، توضیح میدهد که اخراج ناگهانی میتواند هم یک عامل فشار مالی باشد و هم تجربهای آسیبزا از نظر روانی. علت این است که فرد فقط منبع درآمدش را ازدست نمیدهد؛ بلکه ممکن است احساس پیشبینیپذیری، کنترل، هویت، تعلق اجتماعی و توانایی برنامهریزی برای آینده را نیز از دست بدهد.
زندگی روزمرهی بسیاری از افراد بر نوعی انتظار از تداوم استوار است. فرد سر شغلش میرود، درآمدی دریافت میکند، هزینههای ماهانهاش را تنظیم میکند و برمبنای وضعیت موجود برای آینده تصمیم میگیرد. حتی اگر زندگی کاملاً بیدردسر نباشد، وجود یک شغل نسبتاً پایدار به او امکان میدهد تا دربارهی هفتهها و ماههای بعد تصور مشخصی داشته باشد. اخراج ناگهانی این نظم را برهم میزند. فرد دیگر نمیداند آیا میتواند هزینههای ماه بعد را بپردازد؟ آیا بهزودی شغل تازهای پیدا خواهد کرد یا آیا مجبور میشود از چیزهایی صرفنظر کند که پیشتر بخش طبیعی زندگیاش بودهاند؟
ازنظر مارتین، انسانها به پیشبینیپذیری نیاز دارند و در شرایطی که بتوانند تا حدی آینده را پیشبینی کنند، بهتر عمل میکنند. از بین رفتن ناگهانی این امکان میتواند حس بیثباتی عمیقی ایجاد کند. او همچنین تأکید میکند که رابطهای معنادار میان بیکاری و افزایش افسردگی، اضطراب و پریشانی روانشناختی وجود دارد؛ در کنار آن، رضایت کلی از زندگی نیز میتواند کاهش پیدا کند.
نکتهی مهم در این تحلیل، تمایز میان از دست دادن پول و از دست دادن جهانی است که فرد میتوانست به آن تکیه کند. درآمد، یکی از اجزای این جهان است؛ اما تمام آن نیست. وقتی فرد شغلش را از دست میدهد، ممکن است احساس کند تصویری که از خودش داشت دیگر معتبر نیست. جایگاه حرفهای، نقش او در خانواده و جامعه، برنامههای آینده و حتی تصورش از تواناییهای خودش زیر سؤال میروند. به همین دلیل، بازگشت به اشتغال همیشه به معنای بازگشت فوری به وضعیت روانی پیشین نیست.
وقتی فشار از ظرفیت مقابله بیشتر میشود
مارتین برای توضیح آسیب روانی، بر وضعیتی تأکید میکند که در آن تجربهی فرد از توانایی او برای کنارآمدن با شرایط فراتر میرود و تأثیری ماندگار بر احساس امنیت، هویت و درک او از جهان بر جا میگذارد. در چنین وضعیتی، مسئله فقط رویدادی نیست که از بیرون اتفاق افتاده است. مهم است که فرد آن رویداد را چگونه تجربه میکند، چه معنایی برایش پیدا میکند و پس از آن تا چه اندازه احساس امنیت و ثبات خود را از دست میدهد.
مارتین بر این نکته تأکید میکند که آسیب روانی را نباید فقط با آنچه بر فرد گذشته تعریف کرد؛ باید دید آن تجربه در درون فرد چه کرده است. وضعیتی که شخص را بارها و بارها وادار به سازگاری با تهدیدهایی علیه امنیت، کرامت، انسانیت یا امکان شکوفاییاش میکند، میتواند اثری فرساینده داشته باشد. واکنش افراد به چنین فشارهایی یکسان نیست. برخی ممکن است تحریکپذیر شوند، برخی نشانههای افسردگی نشان دهند و برخی دیگر از فعالیت روزمره فاصله بگیرند یا عادتهای غذاییشان تغییر کند.
فاستر نیز پس از اخراج، گاهی تمام روز میخوابید یا پشت میز مینشست و بدون هدف مشخص در فضای مجازی میچرخید. او متوجه شده بود که در برخورد با خانواده و دوستان نیز زودتر از گذشته عصبانی میشود و تحملش پایین آمده است. مارتین این حالت را نوعی کاهش آستانهی تحمل فشار توصیف میکند: زمانی که حتی مسائل کوچک نیز میتوانند واکنشی بسیار شدید برانگیزند. در این وضعیت، فرد ممکن است در برابر اتفاقی که در شرایط عادی بهسادگی از کنار آن میگذشت، بهشدت تحریک شود. این نکته مهم است، زیرا آثار روانی بیکاری ممکن است در ظاهر به شکل رفتارهایی دیده شوند که دیگران بهآسانی آنها را به ضعف شخصیت، بیحوصلگی یا بدخلقی نسبت میدهند، اما مقاله میکوشد نشان دهد که چنین واکنشهایی را باید در ارتباط با شرایطی فهمید که فرد در آن قرار گرفته است.
بار مضاعف زنان سیاهپوست
از دست دادن شغل برای یک مادر سیاهپوست تنها بهمعنای کاهش درآمد شخصی نیست؛ ممکن است احساس کند که دیگر قادر نیست نقش خود را بهعنوان مادر یا تأمینکنندهی خانواده بهدرستی ایفا کند. در نتیجه، فشار اقتصادی با احساس گناه، شرم و خودسرزنشگری همراه میشود. این احساسها میتوانند حتی زمانی پدید آیند که فرد هیچ نقشی در ایجاد وضعیت نداشته باشد. فاستر تصمیمی سیاسی یا سازمانی نگرفته بود که به اخراج او منجر شود؛ بااینحال، پیامدهای آن تصمیم در زندگی روزمرهی او ظاهر شدند و او خود را در برابر ناتوانی از تأمین برخی نیازهای خانواده مسئول احساس میکرد. در واقع، میان علت بیرونی مشکل و احساسی که فرد دربارهی خودش پیدا میکند، شکافی وجود دارد. اخراج ممکن است حاصل تصمیمی ساختاری باشد، اما فرد آن را بهصورت شکست شخصی تجربه کند.
برای توضیح زمینهی اجتماعی این فشارها، نویسنده به پژوهشی در سال ۲۰۲۲ اشاره میکند که بر فشارهای مرتبط با جنسیت و نژاد در میان زنان سیاهپوست تمرکز داشت. پژوهشگران «مگان تیپر و تیفانی ال. کارسون» از گروههای کانونی برای شناسایی مهمترین عوامل فشار استفاده کرده بودند. در میان موارد برجسته، تکوالدی، نگرانی دربارهی امنیت کودکان سیاهپوست و مشکلات مالی قرار داشتند. بنابراین تجربهی فاستر را نمیتوان صرفاً به این صورت توضیح داد که او پس از اخراج «بیش از حد نگران» شده است. نگرانی او با تعهدات واقعی زندگیاش ارتباط دارد: او باید هزینههای خانواده را بپردازد و همزمان بکوشد از زندگی فرزندانش محافظت کند.
نقد فردی کردن سلامت روان
سلامت روان را نمیتوان جدا از سیاستگذاری، بیثباتی اقتصادی، دسترسی به خدمات درمانی و حمایتهای شغلی بررسی کرد. مارتین با این تصور مخالفت میکند که پاسخ کافی به رنج زنان سیاهپوست، توصیه به تابآوری بیشتر یا تلاش برای سازگاری فردی است. به نظر او، نمیتوان صرفاً به زنانی که در نتیجهی شرایطی خارج از کنترل خود آسیب دیدهاند گفت که بهتر با وضعیت کنار بیایند. این سخن بهمعنای بیاهمیتبودن مهارتهای مقابلهای یا مراقبت از سلامت روان نیست. مسئله این است که اگر تمام توجه به توانایی فرد برای تحمل فشار معطوف شود، عواملی که فشار را ایجاد کردهاند از بحث خارج میشوند.
در چنین رویکردی، فرد باید هم با پیامدهای اقتصادی اخراج کنار بیاید، هم از نظر روانی خود را بازسازی کند و هم بار مسئولیت را بهتنهایی به دوش بکشد. در عوض، تصمیمهای سیاسی و سازمانیای که در شکلگیری بحران نقش داشتهاند، ممکن است کمتر مورد پرسش قرار گیرند.
مارتین پرسشی اجتماعی را مطرح میکند: وقتی افرادی که معمولاً از آنها انتظار میرود مراقب دیگران باشند، خودشان به مراقبت نیاز پیدا میکنند، چه باید کرد؟ چه موانعی پیشتر اجازه ندادهاند که آنها از خود مراقبت کنند؟ و جامعه چگونه میتواند بهصورت جمعی به این وضعیت پاسخ دهد؟
این پرسشها کانون توجه را از نقص یا ضعف فردی به رابطهٔ میان فرد و محیط اجتماعی منتقل میکنند. فاستر باید با احساس شکست، اضطراب و نگرانی دربارهی آینده کنار بیاید؛ اما این تجربه در خلأ رخ نداده است. وضعیت او با تصمیمهای مربوط به استخدام دولتی، میزان حمایت اقتصادی، مسئولیتهای مراقبتی و امکان دسترسی به فرصتهای شغلی پیوند دارد. از این منظر، سلامت روان فقط موضوعی خصوصی نیست که بتوان آن را به اتاق درمان یا تمرینهای فردی محدود کرد. شرایط اقتصادی و سیاسی نیز در ساختن موقعیتهایی که سلامت روان را تهدید میکنند، نقش دارند.
چگونه باید از فرد بیکار حمایت کرد؟
مقاله پس از توضیح پیامدهای روانی و اجتماعی اخراج، به شیوههای حمایت از افرادی میپردازد که تجربهای آسیبزا از سر گذراندهاند. مارتین توصیه میکند هنگام تلاش برای آرامکردن چنین افرادی، از جملههایی مانند «حتماً حکمتی در این اتفاق بوده» یا «مثبت فکر کن» پرهیز کنیم. این عبارتها ممکن است با نیت خیر بیان شوند، اما لزوماً به تجربهی واقعی فرد پاسخ نمیدهند.
وقتی کسی با ناامنی مالی، نگرانی دربارهی فرزندان و آیندهای نامعلوم روبهرو است، دعوت کلی به مثبتاندیشی ممکن است رنج او را کوچک جلوه دهد. حتی ممکن است این پیام را منتقل کند که مشکل اصلی، شیوهی فکرکردن اوست؛ گویی اگر نگرش مناسبتری داشت، میتوانست آسانتر از بحران عبور کند. در مقابل، مارتین پیشنهاد میکند به جای ارائهی پاسخهای آماده، از فرد بپرسیم اکنون چه حالی دارد و چه چیزی میتواند واقعاً برایش مفید باشد. همچنین میتوان به او اطمینان داد که مجبور نیست تمام این وضعیت را بهتنهایی تحمل کند و سپس دربارهی کمکهای عملی و مشخص گفتوگو کرد. تفاوت این دو شیوه مهم است. در شیوهی نخست، فرد با توصیهای کلی مواجه میشود که ممکن است با واقعیت زندگیاش فاصله داشته باشد. در شیوهی دوم، تجربهی او جدی گرفته میشود و حمایت از سطح حرف به سطح عمل نزدیک میشود.
مارتین همچنین بر اهمیت ارتباط اجتماعی و کمک متقابل تأکید میکند. اگر همسایهای پیشنهاد میکند غذا بیاورد، کسی میخواهد کارت هدیهای برای خرید در اختیار فرد بگذارد یا یکی از بستگان میتواند بچهها را برای مدتی به پارک ببرد، پذیرفتن این کمکها میتواند بخشی از فشار را کاهش دهد. این توصیه بر این فرض استوار است که فرد در بحران نباید ناچار باشد تمام نیازهای خود و خانوادهاش را بهتنهایی برآورده کند. شبکهی ارتباطی و حمایت اجتماعی میتواند در حفظ توان روانی افراد نقش داشته باشد. البته مقاله این حمایت جمعی را جایگزینی برای اصلاحات ساختاری معرفی نمیکند. کمک همسایه یا خویشاوند ممکن است در یک روز دشوار مؤثر باشد، اما بهتنهایی مشکل بیکاری گسترده یا بیثباتی اقتصادی را حل نمیکند.
در پایان این بحث، مارتین به سابقهی طولانی ناکامی نهادها در حمایت از سیاهپوستان اشاره میکند. او میگوید، با وجود این سابقه، مهم است که افراد جامعه نگذارند شکست ساختارها به شکست روابط میان خودشان نیز منجر شود. به بیان دیگر، وقتی نهادها در حمایت از مردم ناکام میمانند، حفظ پیوندهای اجتماعی و جلوگیری از تنها ماندن افراد اهمیت بیشتری پیدا میکند.
تلاش برای ادامهدادن در میان عدمقطعیت
در بخش پایانی مقاله، روایت دوباره بر زندگی فاستر متمرکز میشود. او همچنان برای یافتن شغل تماموقت تلاش میکند و در این فاصله از راه بافتن مو و همکاری مشاورهای با کارزارهای سیاسی درآمد کسب کرده است. او همچنین بهطور منظم با متخصص سلامت روان ملاقات میکند و میکوشد با دعا و جملات تأکیدی، روحیهاش را حفظ کند. بااینحال، این تلاشها به معنای از میان رفتن احساس شکست نیستند. فاستر گاهی خود را مادری میبیند که نتوانسته آنطور که میخواسته از فرزندانش حمایت کند؛ تأمینکنندهای که دیگر نمیتواند سطح قبلی زندگی خانواده را حفظ کند؛ و فردی که در پیشبرد برنامههای زندگیاش عقب مانده است.
او نگران است که به آستانهی پنجاهسالگی نزدیک میشود، اما پسانداز کافی ندارد و بیمهی عمر یا پشتوانهای مالی برای فرزندانش فراهم نکرده است. این نگرانی برای او فقط به وضعیت کنونی محدود نیست؛ او به آیندهای فکر میکند که میخواست برای فرزندانش امنتر و باثباتتر باشد.
یکی دیگر از منابع فشار برای فاستر این است که ناچار شده برای پرداخت مخارج به دختر بزرگترش و مادر خود تکیه کند. دریافت کمک از اعضای خانواده میتواند نیازهای فوری را برطرف کند، اما درعینحال برای کسی که خود را مسئول تأمین خانواده میداند، ممکن است با احساس وابستگی، شرم یا ناکامی همراه شود. فاستر میکوشد زندگی را روزبهروز پیش ببرد و فعلاً خود را سرپا نگه دارد. او به خدا باور دارد، اما توضیح میدهد که وقتی فرد بارها با دشواری و ناامیدی روبهرو میشود، حفظ ایمان نیز سخت میشود. او تلاش میکند قوی بماند، ولی همچنان از خود میپرسد چه زمانی نشانهای از بهبود ظاهر خواهد شد و تا چه مدت باید در این وضعیت ماند!
منبع: