بازخوانی سه چهره از فقرا در گفتمان سیاستگذاری بریتانیا
چرا همگانی بودن درآمد پایه لزوما به معنای کاهش نابرابری ساختاری نیست؟
قلمروی رفاه: مقاله اميلي کلارک [1] با عنوان آيا درآمد پايۀ همگاني اسب ترواي نئوليبرال محسوب ميشود؟ [2] در سال ۲۰۲۵ در مجله «مطالعات انتقادی سیاستگذاری [3]» منتشر شده است. مسئله اصلي مقاله اين است که مفهوم «درآمد پايه همگاني» (UBI)، با وجود حمايت گستردهاي که از سوي جريانهاي سياسي مختلف پيدا کرده، در گفتمان سياستگذاري بريتانيا چگونه دیده میشود. نویسنده ۱۳۵ متن پارلماني بريتانيا را که بين سپتامبر ۲۰۱۶ تا ژوئيه ۲۰۲۴ درباره درآمد پايه بودهاند، بررسي کرده است. نتيجه اصلي تحليل اين است که بخش غالب گفتمان پارلماني حامی درآمد پایه، «فقرا» و «فقر» را براساس منطقهاي نئوليبرالي صورتبندي ميکند. نويسنده سه صورت اصلي از فقرا را شناسايي ميکند: فقير ناتوان، فقير بيکار یا بیمیل به کار و فقير سختکوش.
نويسنده درآمد پایه بر اساس تعريف رايج، درآمدي ميداند که بهصورت فردي، بدون آزمون وسع و بدون الزام به کار، به همه پرداخت ميشود. محبوبيت اين ايده در بريتانيا، خصوصاً پس از همهگيري کوويد-۱۹، افزايش پيدا کرده است. حزب سبز، ليبرالدموکراتها و حزب ملي اسکاتلند از آن حمايت کردهاند و دولت کارگر ولز نيز حامي نخستين آن در بريتانيا بوده است. نويسنده تأکيد ميکند که همين تصوير، مسئله اصلي را پنهان ميکند؛ چرا که مفاهيمي مانند همگانيبودن، غيرمشروطبودن و منظمبودن خودشان ميتوانند معاني مختلف داشته باشند. در پارلمان بريتانيا «همگاني» گاهي به معناي همه شهروندان، گاهي مراقبتگيرندگان، گاهي همه افراد و گاهي حتي فقرا به کار رفته است.
چرا «فقرا» و «فقر» اهميت دارند؟
يکي از مباني مقاله اين است که در سياستگذاری اجتماعي، «فقرا» صرفاً گروهي طبيعي و از پيش موجود نيستند که سياستگذار فقط آنها را شناسايي کند. نحوه تعريف «فقير» و «فقر» خود بخشي از فرآيند سياستگذاري است. نويسنده به پژوهشهاي انتقادي سياست رفاه اشاره ميکند که نشان دادهاند در زمينههاي نئوليبرالي، سياستگذاران علت فقر را به شکستها يا رفتارهاي فردي فقرا نسبت ميدهند. در اين صورت، عوامل ساختاري نابرابري کمتر ديده ميشوند. بنابراين نحوه سخن گفتن از «فقرا» به تصميم درباره اين که چه نوع مداخلهاي لازم است ارتباط مستقيم دارد.
اين موضوع به بحث مشهور درباره درآمد پایه همگانی بهعنوان يک اسب تروا نئوليبرال نيز مربوط ميشود. در اين بحث، مسئله اين است که آيا درآمد پايه ممکن است ظاهراً سياستي رهاييبخش باشد، اما در عمل بتواند شکل ديگري از حکومتورزي نئوليبرال را تثبيت کند. کلارک هشدار ميدهد که نبايد «نئوليبراليسم» را بيشازحد کلي به کار برد. زيرا در کنار مدلهايي که ميتوانند به «رفاه بدون دولت رفاه» تبديل شوند، مدلهايي کاملاً متفاوت و راديکال نيز وجود دارند؛ بنابراين پرسش مقاله اين نيست که «هر نوع درآمد پایه ذاتاً نئوليبرال است»، بلکه اين است که در گفتمان پارلماني مورد مطالعه، درآمد پایه غالباً چگونه ساخته شده است.
نئوليبرالیسم از منظر فوکو
بخش نظري مقاله بر برداشت فوکو از نئوليبراليسم تکيه دارد. نويسنده تأکيد ميکند که نئوليبراليسم را ميتوان به شيوههاي مختلف تعريف کرد: بهعنوان مرحلهاي از سرمايهداري، گفتماني مسلط، مجموعهاي از سياستهاي اقتصادي يا يک ايدئولوژي اما در چارچوب فوکويي، نئوليبراليسم بيشتر بهعنوان عقلانيت سياسي يا «هنر حکومتکردن» فهم ميشود. در اين نگاه، حکومت صرفاً با قانون، اجبار يا دستور مستقيم رفتار افراد را کنترل نميکند، بلکه از طريق سياستها و شيوههاي مختلف حکومتمندي، نوع خاصي از سوژۀ خودتنظيمگر توليد ميکند. بنابراين مسئله اين نيست که حکومت صرفاً چه کاري با مردم ميکند؛ بلکه مهم است که سياستها افراد را چگونه ميسازند و آنها را به چه نوع رفتار و فهم از خود سوق ميدهند.
درآمد پايه در اين مدل قرار نيست بازي اقتصادي را تغيير دهد. قرار است به فرد اجازه دهد در بازي اقتصادي باقي بماند. از نظر فوکو، اين مسئله مهم است، زيرا سياست اجتماعي در اينجا وظيفه ندارد بازار را دگرگون کند؛ بلکه بايد فرد را قادر کند در شرايط بازار به زندگي ادامه دهد. به عبارت دیگر فرد به حداقل امکانات زندگي دسترسي داشته باشد، نه اينکه فاصله او با ثروتمندان کاهش پيدا کند. به اين ترتيب، تفاوت ميان «فقير» و «غيرفقير» دوباره وارد سياست اجتماعي ميشود. هدف، برهمزدن فاصله ثروتمندان و فقرا نيست، بلکه جلوگيري از سقوط افراد زير يک سطح حداقلي است.
از «کمک به فقير» تا «مسئولکردن فرد»
در تحليل کلارک نتيجه مهم اين است که چنين سياستي اقتصاد را به حوزههاي بيشتري از زندگي گسترش ميدهد. فرد بايد مانند يک «بازيکن» در بازي اقتصادي رفتار کند. اگر موفق شد، درآمد کسب ميکند؛ اگر شکست خورد، حداقل درآمدي دارد که مانع سقوط کامل او ميشود. بنابراين يک نوع قرارداد سياسي شکل ميگيرد: فرد مسئوليت زندگي خود را ميپذيرد و در بازار رقابت ميکند و در مقابل دولت حداقلي از امنيت را فراهم ميکند. اما در اينجا نابرابري عميقتري ممکن است باقي بماند: برخي افراد قدرت تعيين قواعد بازي را دارند و برخي ديگر صرفاً مجبورند در بازي شرکت کنند. از اين منظر، «فقير» ديگر يک واقعيت طبيعي و ثابت نيست. تاريخ نشان ميدهد که جوامع مختلف در دورههاي مختلف، شکلهاي متفاوتي از «فقير» وجود دارد؛ فقير ناتوان، فقير بيکار یا بيميل و فقير سختکوش.
فقير ناتوان [4]
اولين شکل از فقير در گفتمان پارلماني، فقير ناتوان است. اين فقير فردي است که به دليل فقر شديد، توان مشارکت مؤثر در فعاليت اقتصادي را از دست داده است.درآمد پایه در اینجا وسيلهاي براي تأمين حداقل نيازهاي زندگي و جلوگيري از سقوط فرد به وضعيت فلاکت است. مساله اینجا فقر مطلق است، نه نابرابري نسبي؛ يعني مسئله اين نيست که چرا برخي افراد بسيار ثروتمندتر از ديگراناند؛ مسئله اين است که چرا بعضي افراد نميتوانند نيازهاي پايه خود را تأمين کنند.
درآمد پایه در اين گفتمان وسيلهاي براي شمول اقتصادي [5] نيز هست. فقير نبايد فقط زنده بماند؛ بايد بتواند وارد فعاليت اقتصادي شود. درنتيجه فرد بهعنوان يک کنشگر اقتصادي ديده ميشود. سلامت، مشارکت اجتماعي و حتي «مشارکت در جامعه» در مواردي از طريق توانايي فرد براي کارکردن و فعاليت اقتصادي تعريف ميشوند.از اين منظر، درآمد پایه به فقير کمک ميکند تا سرمايه انساني خود را به درآمد تبديل کند.
فقير بيکار [6]
دومين صورتبندي فقير بيکار یا بيميل به کار است. در اينجا فرد قادر به کارکردن هست، اما هنوز وارد کار نشده يا به اندازه کافي کار نميکند. موضوع اصلي در اين بخش، رابطه درآمد پایه و انگیزه برای کار است. مخالفان معتقدند درآمد پایه ميتواند انگيزه کار را از بين ببرد اما مدافعان پاسخ ميدهند که اتفاقا درآمد پایه انگیزه برای کار را افزايش ميدهد. در هردو حالت، فرض اساسي يکسان باقي ميماند: کار بايد جايگاه مرکزي خود را در سازمان اجتماعي حفظ کند. بنابراين اختلاف ميان آنها بر سر اصل کار نيست؛ بر سر شيوه واداشتن يا ترغيب فرد به کار است.
فقير سختکوش [7]
سومين گروه فقیر سختکوش است. اينجا ديگر مسئله اين نيست که فرد کار نميکند. برعکس، او کار ميکند، اما درآمدش براي زندگي کافي نيست. اين گروه شامل کارگران کمدرآمد؛ خوداشتغالها؛ فريلنسرها؛ کارگران اقتصاد گيگ؛ کارگران بدون مزد؛ و افرادي است که تلاش ميکنند سرمايه انساني خود را به درآمد تبديل کنند اما درآمد کافي ندارند. در اينجا درآمد پایه نقش درآمد مکمل را پيدا ميکند؛ يعني کمک ميکند فرد بتواند مشارکت اقتصادي خود را ادامه دهد.
پس از آغاز کوويد-۱۹، اين تصوير بسيار پررنگ شد. براي مثال، پيشنهاد يک درآمد پايه موقت براي فريلنسرها و افراد خوداشتغال مطرح شد؛ زيرا اين افراد در بعضي موارد از طرح ولت خارج مانده بودند اما نکته مدنظر کلارک اين است که «همگانيبودن» در اينجا در عمل با نوع خاصي از رفتار اقتصادي پيوند ميخورد. کسي که کار کرده، کسبوکار داشته، درآمدش را در کسبوکارش سرمايهگذاري کرده، يا ديگران را استخدام کرده، بهعنوان فقير شايسته ظاهر ميشود. بنابراين «استحقاق» صرفاً به نياز وابسته نيست؛ به نوع رفتار اقتصادي فرد نيز مربوط ميشود.
کار خانگي و درآمد پایه زنان
يکي از مواردي که نويسنده بهطور ويژه بررسي ميکند، پيشنهاد درآمد پايۀ زنان است. در اين ديدگاه، زنان به دليل کار بدون مزد در خانه مستحق درآمد پايه تلقي ميشوند. اما کلارک نکته مهمي را مطرح ميکند: اين درآمد الزاماً براي رهايي زنان از کار خانگي پيشنهاد نميشود، بلکه ميتواند به ادامه همان کار کمک کند. درنتيجه، در اين شکل کار خانگي به رسمیت شناخته میشود اما درعينحال تقسيم جنسيتي کار حفظ میشود. نويسنده اين مسئله را در ارتباط با نقدهاي فمينيستي قرار ميدهد که ميگويند درآمد پايه ممکن است به شکل «دستمزد خانهداري» عمل کند.
آخرين عنصر اين بخش، کارآفريني است. درآمد پایه میتواند سرمايه اوليهاي باشد که به افراد اجازه ميدهد کسبوکار راهاندازي کنند؛ خطر کنند؛ خوداشتغال شوند و فعاليت اقتصادي جديد ايجاد کنند. در اينجا نيز درآمد پايه نه براي خروج از اقتصاد رقابتي، بلکه براي افزايش توانايي فرد در ورود به رقابت استفاده ميشود. درواقع درآمد پایه نوعي کف درآمدي فراهم ميکند که فرد را قادر ميسازد ريسک کارآفريني را بپذيرد بدون اينکه در صورت شکست همهچيز را از دست بدهد.
پيامدهاي مادي گفتمان غالب
پس از شناسايي سه نوع فقير، نويسنده به پيامدهاي اين بازنماييها ميپردازد. نخستين پيامد احتمالي اين است که درآمد پایه به جاي پرداختن به علل ساختاري فقر، علت را بيشتر در سطح فردي قرار دهد. اگر فقر به مسئلهاي مربوط به توانايي فرد براي مديريت ريسک، سرمايه انساني، کار يا مصرف تبديل شود، عوامل ساختاري توليدکننده فقر کمتر در مرکز توجه قرار ميگيرند. در اين صورت درآمد پایه ممکن است به جاي کاهش نابرابري، آن را حفظ يا حتي تشديد کند.
اگر هدف درآمد پایه صرفاً اين باشد که هيچکس زير يک سطح حداقلي قرار نگيرد، لزوماً هدف آن کاهش فاصله ميان فقير و ثروتمند نيست. بنابراين ممکن است استاندارد زندگي افراد پايينتر را بالا ببرد، بدون اين که ساختار توزيع ثروت، مالکيت و قدرت اقتصادي را بهطور بنيادي تغيير دهد. پيامد دوم به رابطه درآمد پایه با بازار کار مربوط است. اگر درآمد پایه به کارگر امنيت حداقلي بدهد، ممکن است کارفرما آزادي بيشتري براي استخدام؛ اخراج؛ استفاده از قراردادهاي موقت؛ و انتقال ريسک به کارگر پيدا کند. از اين منظر، درآمد پایه ممکن است به انعطافپذيرشدن بيشتر بازار کار کمک کند. همچنین درامد پایه ميتواند عملاً به شکل يارانه براي دستمزدهاي ناکافي عمل کند: اگر دستمزد پايين باشد، درآمد پايه بخشي از شکاف را پر ميکند و بنابراين فشار براي افزايش دستمزد کاهش مييابد.
درآمد پایه به عنوان رهایی از سلطه کار
در اين گفتمان، درآمد پايه به فرد امکان ميدهد از پذيرش شغلهاي کمدستمزد؛ ناامن؛ استثماري؛ و اجباري خودداري کند. بنابراين درآمد پایه ديگر ابزاري براي «بازگرداندن فرد به بازار کار» نيست؛ بلکه ميتواند راه خروج از بازار کار استثماري باشد. اين تفاوت بسيار مهم است. در اينجا خود مفهوم «کار» مسئلهمند ميشود. بنابراين اين گفتمان با ايدهٔ نئوليبرالي انسان بهعنوان سرمايه يا واحد اقتصادي فاصله ميگيرد. اگر درآمد پایه به فرد امکان دهد از کار استثماري خارج شود، ديگر لازم نيست درآمد پايه صرفاً در پايينترين سطح ممکن نگه داشته شود تا فرد را به کار وادار کند. در اين صورت درامد پایه ميتواند به شرايط فقر نسبي نيز توجه کند، نه فقط جلوگيري از سقوط به فقر مطلق.
نتيجهگيری
درآمد پایه در بريتانيا بهعنوان سياستي ساده، همگاني و غيرمشروط و حتي فراتر از مرزبندي چپ و راست معرفي شده است اما براي فهم اين که در عمل چه معنايي پيدا ميکند، نبايد فقط به تعريف رسمي آن توجه کرد؛ بايد ديد در گفتمان سياستگذاري، چه مسئلهاي قرار است با درآمد پایه حل شود. براي پاسخ به اين سؤال،کلارک به بازنمايي «فقرا» و «فقر» در پارلمان بريتانيا نگاه ميکند. تحليل ۱۳۵ متن نشان ميدهد که سه تصوير اصلي از فقير وجود دارد. درامد پایه باید فقیر ناتوان را قادر به بقا و مشارکت اقتصادي کند. فقیر بیکار یا بیمیل به کار را به سمت کار و سرمايهگذاري در خود سوق دهد. مشارکت اقتصادي فقیر سختکوش را حفظ و امکان ادامه آن را فراهم کند. هر سه درنهايت با نوعي سوژۀ اقتصادي مسئول، فعال، انعطافپذير و رقابتگر ارتباط پيدا ميکنند. در اين معنا، درآمد پایه غالباً به جاي تغيير ساختارهايي که فقر و ريسک را ايجاد ميکنند، به فرد کمک ميکند خود را با آن ساختارها سازگار کند. پيامد احتمالي چنين رويکردي ميتواند حفظ يا تشديد برخي نابرابريهاي اقتصادي، انعطافپذيري و بيثباتي بازار کار و حتي تثبيت برخي تقسيمبنديهاي جنسيتي باشد.