قلمرو رفاه

زندگی در تعلیق

جنگ چه بلایی بر سر ناخودآگاه جمعی می‌آورد؟

14 اردیبهشت 1405 - 19:00 | جامعه

«جنگ» صرفاً یک رخداد ژئوپلیتیک، یک ستیز میان دولت‌ها یا یک درگیری نظامی نیست؛ جنگ، نخست، مداخله‌ای خشونت‌بار در روند زندگی روزمره است. فروپاشی در نظمی از تکرارها و عادت‌ها و پیش‌بینی‌ها که به افراد امکان می‌دهد خودشان را در جهان جای دهند، آینده کوتاه‌مدتشان را تصور کنند و در میان این‌همه بی‌ثباتی جهانی، دست‌کم به چند نقطۀ ثابت تکیه کنند. یادداشت‌نویس روزنامه پیام ما کوشیده این فروپاشی نظم زندگی را از منظر حافظه و پنداشت جمعی واکاود. بخش‌هایی از یادداشت او را می‌خوانید.


قطع اینترنت و فروپاشی مهم‌ترین زیرساخت زندگی مدرن

حتی نیازی به تأکید نیست که در دنیای امروز اینترنت دیگر یک امکان جانبی یا کالای فرهنگیِ مصرفی نیست؛ اینترنت در متن سبک زندگی مدرن ادغام شده است. در حال حاضر بخش بزرگی از زندگی ما شامل تسهیل امور، ساختار اوقات فراغت، دانش روزمره، برقراری ارتباط با سایرین، کار و اشتغال، یادگیری و بسیاری دیگر از امور از کانال اینترنت و عمدتاً شبکه‌های اجتماعی می‌گذرد. جهانی که در آن فرد هر روز صبح با چک‌کردن پیام‌ها و اخبار از خواب بیدار می‌شود، در طول روز میان فشارهای اقتصادی و نگرانی‌های شغلی، به موسیقی، ویدئوهای کوتاه، میم‌ها، گفت‌وگوهای دوستانه و صفحات خبری پناه می‌برد و شب را با اسکرول‌کردن و تلاش برای فهمیدن اتفاقاتی که در جریان است، به پایان می‌رساند.

در چنین بستری، قطع اینترنت فقط قطع دسترسی به یک ابزار تکنولوژیک نیست؛ قطع ناگهانی زیرساختی است که ریتم زندگی حول آن بازتنظیم شده است. وقتی اینترنت قطع می‌شود، آنچه از دست می‌رود احساس پیوند با جهان بیرون، حس در جریان بودن و احساس نسبی کنترل بر آینده کوتاه‌مدت است. در وضعیت نامطمئن و آشوب‌زا، مردم تلاش می‌کنند با اتصال به شبکه‌های ارتباطی، خود را در برابر سیل اطلاعات، اخبار، هشدارها و حتی شایعات مجهز کنند.

با ادامۀ روند نامشخص بودن ریتم زیست روزمره، ما با یک خلأ معنایی و عاطفی مواجه خواهیم شد؛ زیرا وقتی افراد نمی‌توانند خود را با روند رخدادها هماهنگ کنند یا درکی از وضعیت افراد مشابه خودشان داشته باشند و احساس مشترک بسازند، درگیر نوعی نوعی اضطراب ساکن و کرخت‌کننده می‌شوند. اضطرابی که از دل ندانستن، ناتوانی در پیش‌بینی و فقدان افق کوتاه‌مدت و بلندمدت زندگی برمی‌آید. این همان نقطه‌ای است که ریتم زندگی، نه‌فقط دچار اختلال، بلکه دچار فروپاشی می‌شود.

روان مردم دیگر جایی برای شوک ندارد

لایۀ دوم فروپاشی ریتم زندگی در اضطراب جنگ، به نحوۀ تجربۀ خود جنگ بازمی‌گردد. در بسیاری از روایت‌های کلاسیک جنگ، ما با دوگانۀ نسبتاً روشن «خط مقدم / پشت جبهه» مواجه‌ایم. این دوگانه هرچند خشونت‌آمیز است، اما دست‌کم در سطح روانی، به افراد امکان می‌دهد درکی مبتنی‌بر مکان از وقوع جنگ داشته باشند. اینکه من در جایی هستم که فعلاً پشت جبهه دانسته می‌شود، یا برعکس، در نقطه‌ای هستم که خطر به‌طور مستقیم نزدیک است.

اما در تجربۀ امروزین جنگ برای ایرانیان، با نوعی پراکنده‌بودن نقاط خطر روبه‌روییم. جغرافیای جنگ، در سطح ادراک عمومی، شفاف نیست. مردم در شهرهای مختلف، در خانه، محل کار، خیابان، مترو، به‌طور مداوم با پرسش مبهم و فرساینده‌ای مواجه‌اند: آیا جایی که هستم ممکن است لحظۀ بعد هدف قرار بگیرد؟ این وضعیت، نه صرفاً تولیدکننده ترس، بلکه ایجادکنندۀ نوعی آستانۀ دائمی آماده‌باش روانی است. افراد در چنین شرایطی، به‌جای آنکه تکانه‌های اضطراب را در لحظات مشخص و محدود تجربه کنند، در سطحی مبهم و مداوم از هشدار درونی زندگی می‌کنند.

در این شرایط فرد میان این روایت‌ها شناور است: در عرض چند ساعت ممکن است از «همه‌چیز تحت کنترل است» به «در آستانۀ فاجعه‌ای فراگیر هستیم» پرتاب شود. این نوسانِ مدام میان اطمینانِ مصنوعی و هراسِ حداکثری، در سطح روانی، چیزی بیش از اضطراب ساده است. این همان چیزی است که می‌توان آن را نوعی فروپاشی ثبات ادراک جمعی نامید. وضعیتی که فرد دیگر نمی‌داند به چه چیزی، به کدام روایت، به کدام دستاویز قابل‌اعتماد تکیه کند.

با در نظر گرفتن حافظۀ تاریخی ایرانیان، عمق بحران حتی آشکارتر می‌شود. جامعه‌ای که در سال‌های اخیر، بارها و بارها شوک‌های شدید را تجربه کرده است؛ مانند شوک‌های اقتصادی پی‌درپی، تورم افسارگسیخته، بی‌ثباتی قیمت‌ها، فرسایش معیشت یا شوک‌های محیط‌زیستی، از خشکسالی و آلودگی هوا تا فرونشست زمین و بحران آب. وقتی مردم با این حافظۀ تاریخی وارد وضعیت جنگی می‌شوند، دیگر با یک شوک تازۀ ساده مواجه نیستند؛ جنگ روی لایه‌هایی از شوک‌های رسوب‌کرده می‌نشیند. این رسوب شوک‌ها همان چیزی است که ظرفیت تطبیق جامعه با تغییرات را به‌شدت کاهش داده است.

ناخودآگاه جمعیِ خسته و به قهقرا رفتن امید اجتماعی

از منظر جامعه‌شناسی، می‌توان گفت آنچه امروز بیش از هر چیز در معرض خطر قرار دارد، امید اجتماعی است. یعنی دقیقاً همان لایه‌ای که امکان تلاش برای ساخت آینده، برنامه‌ریزی، امید به داشتن روزهای بهتر، تربیت نسل جدید برای ساخت آینده بهتر را فراهم می‌کند. ناخودآگاه جمعی، فقط مخزن ترس‌ها و تروماها نیست؛ مخزن امکان‌های ناپیدا، آرزوهای عمومی و افق‌های زندگی‌پذیر نیز هست. وقتی شوک‌ها بی‌وقفه می‌رسند و آینده مبهم می‌شود، وقتی هر روز تجربه‌ای از فروپاشی اعتماد، بی‌ثباتی ساختاری، تحقیر اقتصادی، بحران محیط‌زیستی و ناامنی سیاسی به زندگی روزمره تزریق می‌شود، امید به آینده بی‌معنا به نظر می‌رسد. در چنین موقعیتی مردم در سطحی عمیق‌تر، توان تصور فردای بهتر را از دست می‌دهند.

امید اجتماعی چیزی فراتر از خوش‌بینی فردی است. امید اجتماعی نوعی انرژی جمعی برای کنش اجتماعی، مشارکت، خلاقیت و حتی تحمل رنج است. جامعه‌ای که امید اجتماعی‌اش فرومی‌ریزد، در سطحی عمیق دست از پروژۀ مشترک همدلی و ساخت فردای بهتر برمی‌دارد. افراد ممکن است همچنان به هر قیمتی امور روزمرۀ خود را پیش ببرند، کار کنند، خرید کنند، فرزندان خود را بزرگ کنند، اما اینها بیشتر به‌شکل حرکت‌های ناخودآگاه برای بقا باشد تا کنش‌های معنادار به‌سمت ساخت جامعه‌ای کارآمد. در چنین شرایطی ما با جامعه‌ای مواجه‌ایم که دیگر فقط نگران جان و مال و آیندۀ اقتصادی خود نیست؛ جامعه‌ای است که در سطحی عمیق‌تر، نگران ازدست‌دادن معنای زندگی است.

عادی شدن وضعیت استثنایی و پذیرش تعلیق

یکی از خطرناک‌ترین جنبه‌های این روند، عادی‌شدن وضعیت استثنایی و پذیرش وضعیت نامعین است. وقتی جنگ با بی‌نظمی در برنامه‌ریزی، بی‌توجهی به بخش مهمی از زیست روزمره همچون اینترنت، طبقاتی شدن حقوق اولیه، قطع ارتباط، بی‌خبری و شوک‌های متعدد همراه می‌شود، افراد ناگزیر برای بقا، خود را با این وضعیت همساز می‌کنند. اما این «همسازی»، به قیمت ازدست‌رفتن بخش‌های بزرگی از حساسیت، خلاقیت و توان ابراز خشم به‌صورت سالم و امید سازنده تمام می‌شود.

بنابراین، می‌توان گفت اگر روند تعلیق زندگی و رنگ باختن امیدها و آرزوهای جمعی ادامه یابد، مسئلۀ اصلی ایران دیگر فقط مدیریت جنگ و بحران اقتصادی نخواهد بود؛ مسئلۀ اصلی، بازسازی ناخودآگاه جمعی زخمی و احیای امید اجتماعی خواهد بود. بدون توجه به این لایۀ نامرئی اما بنیادین، هر تحلیلی از وضعیت، ناقص است و هر مداخله‌ای، در بهترین حالت، مسکّنی موقت بر بدن جامعه‌ای خواهد بود که در لایه‌های عمیق‌تر، از فرط شوک و رنج و بی‌ثباتی، دارد آرام‌آرام توانایی بازسازی خود را از دست می‌دهد.